نمیدونم
ولی خیلی ناراحتم
دیگه نمیتونم اون حجم احساسات رو
واسه هیچکس خرج کنم..
خوبه ها
ولی کو اون همه ذوق و اشتیاق و احساسات:)؟
الکیه میگن
زخم روی تن تو فقط درد داره
بقیه حسش نمیکنن!
من یه سری از ادمای زندگیم
وقتی درد میکشن
تک تک اجزای سلول های من
هم همراهشون چند برابر درد میکشه!
#پاراگراف
۵۹_پایان من!
تنم دیگر روحی ندارد؛
جانی نیست که آن را به حرکت دراورد!
یخ کرده مثل سرمای یخبندان،
رنگ باخته بسان سپیدی لباس عروس،
بی جان است مانند تکه گوشتی بی حرکت،
اطرافیان به دورم حلقه زدند،
مینشینند و موری میکنند،
مادرم نوازش میدهد
[اخ مامان شه کچیک دترِ بلاره
مِن شه دتر قِربون]
پدرم از گوشه در
به ما نگاه میکند و
رویش را به سمت حیاط میچرخاند
و شانه هایش به سمت بالا پایین
حرکت میکنند، شبیه زلزله ای در دل کوه!
خواهرانم در بالای سرم یکدیگر را به اغوش میکشند
و ارام اشک میریزند
و خواهرزاده هایم در حیاط مشغول بازی اند،
و ارزوهایم؟!
انها نیز به مراسم تدفین آمده اند و
قرار است با من، دفن شوند!
ارزوهایی که مدت ها تلاش نمودم
تا به وقوع بپیوندند
انها هم نیز حالا مانند تن بی روح من
رنگ باخته اند و دیگر هیچ وقت
رنگ نمیگیرند!
رفق هایم در کنار یکدیگر ایستاده اند
و به تن بی روح من خیره مانده اند
و صمیمی ترینشان خاطراتمان را مرور میکند و خیره و مبهوت میماند!
و من؟!
روحم همه آنهارا مینگرد و نظاره میکند!
تنی را که مدت ها با او همکف بود
و حال نیز باید آن را به دستان سرد خاک روانه کند
و ماموریت را به پایان رسانده و به لقا الله بیپوندد..
مانند جدایی فرزند از بَطن مادر،
به روحم مینگرد،
نمیدانم در من چه افکاری در تلاطم
می افتد!
اما بی شک،
به نشد های زندگیم تعقل میکنم،
چه کس جز من میتوانست آنهارا
به حرکت دراورد؟!
حال تنی را که مدت ها
در واپسین شب مرده بود،
به واقعیت تمام میشود
و به دست خاک سپرده میشود..
و این است اغاز پایان من!
_سیده زهرا موسوی🌿
شـاید من:)
#پاراگراف ۵۹_پایان من! تنم دیگر روحی ندارد؛ جانی نیست که آن را به حرکت دراورد! یخ کرده مثل سرمای یخ
این رو حدود ۲ ماه پیش نوشتم
و امروز داشتم توی پیام های ذخیره میخوندم که دیدم اینجا نزاشتمش
پس فرستادمش اینجا..
از نظرم جالب شده..
هدایت شده از متنِسبز!
کلمات
چند ماه است که چیزی ننوشتهام. به دفتر سفید و خودکار مشکیام نگاه کردم. یعنی دلشان برایم تنگ شده بود؟
میخواهم بنویسم. از هرچیزی. غم، شادی، امید و بغض... از حرفهایی که بین حفرههای قلبم گیر کردهاند. از فریادهایی که بین شیارهای مغزم گم شدهاند.
اما چگونه؟
من نویسندهام؟ من میتوانم این قلم وحشتناک را دستم بگیرم و این کلماتی که در همهی وجودم پرواز میکنند، روی کاغد بیاورم؟ یعنی بقیه حرفهایم را میفهمند؟ اصلا برای که میخواهم بنویسم؟ مخاطب یا خودم؟
امان از این کلمات... کاش میتوانستم مثل قبلا همهشان را روی تن کاغذ بریزم...
برای شاید نویسنده
شـاید من:)
کلمات چند ماه است که چیزی ننوشتهام. به دفتر سفید و خودکار مشکیام نگاه کردم. یعنی دلشان برایم تنگ
چقدر قشنگ
و چقدر عواطف من:)
دم شما گرمه الای خانم❤️🌿
هدایت شده از وکنا تاج سر
کامیائورا، پریِ هیاهو.
موجودی از دنیای میانیِ خیال، که خونهش تو جنگلهای بینقشهست، همونجایی که راهها خودشون مسیر میسازن و درختا آهنگ میزنن. کامیائورا با هر صدایی که بشنوه، یه تکهی کوچیک از وجودش پخش میشه بین برگها، موزیکها، خندهها و حرفهای نصفهنیمه.
یه جای شلوغ و پر از دیالوگ، ولی وقتی درست گوش بدی، از وسط اون همه سروصدا یه تیکه حس پیدا میکنی که خاصه. پستهات مثل زمزمههای کامیائوراست؛ شاید اول نامفهوم به نظر برسن، ولی تهش یه لبخند میمونه رو صورتت.
_ @maybe_writer