شـاید نویسنده:)
مشکی تورا پوشیده ام؟ من که باور ندارم.. *عکس دیوار اتاقم
عزیز جانم؛
چهل روز است که سیاه تورا به تن دارم
ولی باور ندارم که دگر نیستی..
شـاید نویسنده:)
دلم برات تنگ میشه:)³
۴۰ روز گذشت
به قول آجیم:
با آرزوهای از دست رفتم چیکار کنم؟
شـاید نویسنده:)
امروز روز خوبی بود،
میتونه تا مدت ها تو یادم باقی بمونه!
امروز لبخند های عمیقی زدم،
بعد مدت ها دوباره به لطف جانان
نیم کایی کانالم رو دیدم ،
رکورد خودم رو توی نگه داشتن پلانک شکوندم و
اولین کادو تولدم رو از طرف خودم دریافت کردم،
اینا لبخند رو لبم میاره؛
اما هنوز عزا دارم، با وجود خوشی های ریز ریز هنوز لباس سیاه تنمه،
اشکام بی وقفه میچکه،
تو گوشم اهنگ "دلم برات تنگ میشه" داره پخش میشه،
آقا سید علی عزیز قلبم،
دلم واقعا برات تنگ میشه:)⁴
از سومین روز ۱۷ روز مونده به ۱۷ سالگی.
هدف: شکوندن رکورد پلانک✅️
هدف فردا اینه گوشی دستم نگیرم،
پس ممکنه اخر شب پیامهای بنده رو دریافت کنید:)
شـاید نویسنده:)
امروز فهمیدم امید دقیقا زمانی میاد که تو دیگه داری ناامید میشی از امیدوار بودن،
چیز عجیبیه ولی واقعا ذهنم درگیرشه،
امروز کل روز گوشی یه کنار بود و فرصت داشتم به این چیزا خیلی فکر کنم،
شب شده،
از خونه بیرون میام و روسری مشکی سرمه،
بوی اسفند تو مشامم میپیچه،
یه طرف دستام رو اجی گرفته
و سمت دیگه رو مامان،
پرچم ایران از لا به لای جمعیت تو بلندترین قسمت خودشه،
مثل یه سایه بالای سرمون!
اشکام مژه هام رو خیس کرده،
دارم فکر میکنم اینجایی که وایستادم ایران در چهلمین شب نبود آقا ست ولی
امشب، اینجا ، خیلی اربیعنه!
حالم خوبه ولی دلم تنگته:))
چهارمین روز ۱۷ روز مونده به ۱۷ سالگی.
هدف: بدون نت و گوشی✅️