۲۹ شهریور ۱۴۰۱
🔻ما #دشمن داریم.👌
🔺دشمن ما با هویت دینی ما مشکل داره.⛔️
#هویت_دینی ما همون
#اسلام_اهل_بیت_علیهمالسلام است.✅
مشکل دشمن با ما سر #حجاب نیست، سر #هویت_دینی ماست. اگر در قصهی حجاب با اونها راه بیایم، دشمن باز هم با ما مشکل داره.🚫
در این فضا که ما دشمن داریم، هر نوع موضعگیری که به نفع دشمن باشه به جامعه #آسیب میزنه حتی اگر اون موضعگیری، اصلش حق و درست باشه.❌
⁉️⁉️چند سوال:
🔺واقعا برای شما این آمادگی دشمن برای حمله عجیب نیست؟ یه دختری در سالن جلسه پلیس امنیت اخلاقی از دنیا میره، از همان لحظات اولیه وقتی در گوگل اسم مهسا امینی رو جستجو میکنیم، حدود ۵۰ میلیون نتیجه بدست میده⁉️
محسن حججی در مرداد ۹۶ به شهادت میرسه. تا امروز وقتی اسم اون رو میزنیم کمتر از ۷۰۰هزار نتیجه میده.👌
قاسم سلیمانی سال۹۸ به شهادت میرسه. وقتی این اسم رو سرچ میکنیم، ۱۲ میلیون نتیجه میاد‼️👌
⁉️این عادیه!!!! ۵۰ میلیون نتیجه برای چند روز‼️🤔
(این یعنی برنامه ریزیِ از قبل تعیین شده ی دشمن👌)
🔻دشمن در مواردی که احساس شکست میکنه، دنبال سوژه برای پوشاندن #شکست است.
🔻فرض این است که دشمن ما یک سوژه را صید کرده! منتظر میشه یک اتفاق بیفته تا اون رو به حربه تبدیل کنه، در این شرایط #موضعگیری_ما میتونه شرایط رو به نفع دشمن تغییر بده.👌
●مشاور امنیت ملی امریکا، فرح، مریم رجوی...پیام دادن...اونا دلسوز ما شدن؟؟ ●منافقینی که باعث مرگ ۱۷هزار نفر شدن الان دلسوز مرگ مهسا شدن⁉️
🔻در جنگ باید به دشمن شلیک کنی،
#وقتی_موضعگیری_ما_پازل_دشمن #رو_کامل_میکنه_یعنی_کار_میلنگه!!! وقتی شبیه حرف مریم رجوی رو یه بچه انقلابی میزنه یعنی کار میلنگه❗️
🔸 آقا در جمع دانشجویان گفتند طوری مطالبه کنید که دشمن نتونه در صورت بندی مطالبه و راه حل با شما مخرج مشترک پیدا کند... صورت مسئلهی ما هم باید با دشمن فرق کند...حالا صحبت آقا رو با موضعگیری #بچههای_انقلابی مقایسه کنید❗️
☑️ما باید سپر نظام باشیم درمقابل دشمن نه اینکه به دشمن کمک کنیم👌
#تلنگرانه
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
۲۹ شهریور ۱۴۰۱
۲۹ شهریور ۱۴۰۱
رسانه الهی
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ #رمان_قبله_من #قسمت_پانزدهم #بخش_دوم ❀✿ قلبم مے ایستد و تمام وجودم یخ مےزند! ازشدت لرز ن
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
#رمان_قبله_من
#قسمت_پانزدهم
#بخش_سوم
❀✿
حال خرابم راهیچ ڪس درڪ نمیڪند. ڪف دستهایم ازاسترس مدام عرق میڪند.سھ روز پیش من مرگ را زیر بارش برف دیدم.مرگ قهقهه مے زد ڪنار مردی ڪھ ...باز هم بغض...باز هم سوزش قلبم.ناخن هایم را آنقدر در دستم فشار داده ام ڪھ جایشان زخم شده. باید اورا ببینم و راجع به آن دختر بپرسم.اسمش چیست و چھ نقشے در زندگی لعنتے اش دارد. زیرچشمانم گود شده و صورتم حسابے پف ڪرده.مادرم بانگرانے سوال پیچم میڪند و من بادعوا جوابش رامیدهم. چقدر بھ پروپایم میپیچد.دیوانھ شدم.
❀✿
مقنعھ ام راسرم میڪنم و بھ طرف مدرسھ مے روم. امروز بااو ڪلاس دارم ولے چرا دیگر خوشحال نیستم.آسمان دور سرم مے چرخد و بھ خیالاتم پوزخند مےزند. دنیا تمام شده...؟ نه! هنوز چیزی معلوم نیست!
❀✿
پررنگ لبخند مے زند و مےپرسد: چھ دختر خوب و ساڪتے! چتھ نگران شدم.
من بازهم سوار ماشینش شدم.بازهم قراراست بھ خانه اش بروم،اما اینبار با دفعات قبل فرق دارد.میخواهم ازڪارش سردربیاورم.میخواهم بفهمم زیر پوست مذهبے اش چھ شخصیتے خوابیده!! دنده را عوض میڪند و آستینم را میگیرد و چندباردستم را تڪان میدهد.
دستم راعصبے عقب مےڪشم و نفسم را پرصدا بیرون مے دهم. لحنش جدی مے شود: چی شده؟ حالت خوبھ؟
باید طبیعے رفتار ڪنم: آره!خوبم!...یه ڪم مریض شدم! سردرد دارم.
_ چقد تو مریض میشے. عیب نداره الان میریم خونه ی من استراحت مےڪنے.
حالم از حرفش بهم میریزد.چراحس میڪنم هرڪلمھ اش را بامنظور میگوید.طاقت ندارم ڪھ بھ منزلش برسیم و بعد سراغ نقشه ام بروم. بھ زور لبخند مے زنم و صدای ناله مانندی ازگلویم بھ سختے بیرون مے اید: محمدمهدی؟
_ جان دلم؟
دوست دارم داد بزنم حالم ازت بهم میخوره عوضے. اما آرام نگاهش میکنم و میگویم:
_ خیلے دوسِت دارم...
سرعتش راڪم میڪند و بانگاه خاصے بھ صورتم خیره مے شود.اب دهانم را فرو مے برم و درحالیڪھ صدایم مے لرزد ادامھ میدهم: این ازطرف شاگردت بود!تواستاد فوق العاده ای هستے.
ماشین را بہ طرف ڪنار خیابان هدایت میڪند و با تبسم جواب میدهد: توام فوق العاده اے محیا! خشم بہ وجودم دویده...اما ...اماالان وقت فوران نیست! وحشت دارم از مابقے صحبتم، حرفم را قورت میدهم، نمیتوانم! یڪدفعہ میگوید: میدونے؟!...حالاڪہ...حالاڪہ خودت گفتے باید یہ چیزم من بگم!
مشتاق ولے باتنفر نگاهش میڪنم
محمدمهدے_ ڪاش زنم مثل تو بود! چشمات... صدات...شیطنت و
روحیه ت...اعتمادت...
دردلم میگویم" خربودنم"
میگذارم حرفش را تمام ڪند...
_ شاید مسخره باشھ دخترجون! ولے چندبار بہ ذهنم اومد ازت درخواست ازدواج ڪنم! استاد از شاگردش...
حرفش رازد! تیرم بہ هدف خورد....پس آن دختر....خیلے مهم نیست!
❀✿
!!!
❀✿
💟 نویسنــــــده:
#میم_سادات_هاشمی
❀✿
💟 بامــــاهمـــراه باشــید🌹
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
۲۹ شهریور ۱۴۰۱
۲۹ شهریور ۱۴۰۱
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
رسانه الهی
🌸🍃🌸🍃🌸 #تلنگر #عبور_از_لذتهای_پست 17 🔞 یا مثلاً بی دینی و هرزگی میکنه ، بعد میگه:"" لا اِکراهَ فِی ا
🌸🍃🌸🍃🌸
#تلنگر
#عبور_از_لذتهای_پست 18
💎 " راهِ صد ساله! "
چرا رزمندگان و #مجاهدانِ_راه_خدا به جایی میرسن
که راه صد ساله رو یه شبه طی میکنن؟؟
🌷 چون یک بار برای همیشه "رنجِ جان دادن" رو برای خودشون حل میکنن دیگه....
✅به محض اینکه انسان
#رنجِ_جان_دادن در راه خدا رو برای خودش حل کنه
فوق العاده ""#نورانی"" میشه....✨✨
💖✅👆
⚜ کسی که قبول کرده جانِ خودش رو برای خداوند متعال بده
قطعاً از همه چیزِ خودش گذشته🕊
❣و به هیچ چیز جز #خداوند عالم فکر نمیکنه😍
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
🌸🍃🌸🍃🌸
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
رسانه الهی
🌸🍃🌸🍃🌸 #حجابکودکان #قسمت_ششم ⁉️چگونه دخترم رو با #حجاب آشنا کنم؟ 🤔 💡به این مسئله توجه کنید که سخت
🌸🍃🌸🍃🌸
#حجاب_کودکان
#قسمت_هفتم
⁉️ چگونه دخترم رو با #حجاب آشنا کنم؟ 🤔
💡یادمون باشه، ایمان یه مسئله ی دینی و دارای ابعاد شناختی، عاطفی و رفتاریه.
یعنی برای پایبندی به عمل، علاوه بر این که باید به اون اعتقاد و باور داشت، باید از صمیم قلب ❤️ اون رو پذیرفت و احساس خوبی بهش داشت 😌 در غیر این صورت درونی سازی و نهادینه کردن مسائل مختلف مذهبی_اخلاقی و... امکان پذیر نخواهد بود❗️
5⃣1⃣ از روش سقراطی استفاده کنید. در این روش سؤالات منظمی رو از گل دخترتون بپرسید و این چرخه ♻️ رو اون قدر ادامه بدید تا خودش (به صورت خودجوش) به نتیجه دلخواه ما برسه. چرخه سؤالات با توجه به پاسخ کودک تنظیم می شه.
مثلا:
🧕🏻به نظر تو کسی که حجاب داره با کسی که حجاب نداره؛ فرقی نداره؟
👧🏻 : به نظر من هیچ فرقی نداره.
🧕🏻 یعنی ظاهر کسی که حجاب داره با اونیکه حجاب نداره، یکیه؟
👧🏻 : البته که فرق داره.
🧕🏻پس قبول کردی کسی که حجاب داره با کسی که حجاب نداره، تفاوت داره؛حالا به نظرت دیگه تو چه چیزایی با هم تفاوت دارن؟
♻️و این قدر این سؤالات را ادامه می دیم تا کودک یا نوجوان به نتیجه دلخواه ما برسه.✅
✔️در این روند اجازه بدید کودک هم سوالات خودش رو مطرح کنه👌
نوع محتوا:#عقلی
رده سنی: #کودک #بزرگسال #متأهل
مخاطب:#کم_حجاب #محجبه
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
🌸🍃🌸🍃🌸
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
رسانه الهی
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ #رمان_قبله_من #قسمت_پانزدهم #بخش_سوم ❀✿ حال خرابم راهیچ ڪس درڪ نمیڪند. ڪف دستهایم ازاست
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
💟
#رمان_قبله_من
#قسمت_شانزدهم
#بخش_اول
❀✿
حتما فامیلے چیزی بوده. بالبخند بھ لبهایش خیره مے شوم
محمدمهدی_ ولے ترسیدم ڪھ...ارمن بدت بیاد. تو ازیھ خانواده ی استخوون داری. خوشگلے حرف نداری... ولی من...شانسے ندارم...
حرفهایش ڪم ڪم آتش درونم راخاموش میڪند ڪھ یڪدفعھ میگوید: ولے خب بابات ڪھ هیچ وقت نمیزاره
سرم را تڪان میدهم
محمدمهدی _ برای همین...میخوام یه چیزی ازت بپرسم!
_ چے؟
بھ چشمانم زل می زند.پشتم میلرزد و قلبم گرومپ گرومپ میزند!.. نگاهش جانم را میگیرد. حس بدی پیدا میڪنم.چرااینطور نگاهم میڪند
سرم را تڪان میدهم...
محمدمهدی_ براے همین میخوام یہ چیزے ازت بپرسم...
_ چے؟
ڪمے حرفش را مزه مزه و دوباره تاڪید میڪند: بابات ڪہ نمیزاره من بیام خواستگارے... توام ڪہ...
بہ سر تاپایم نگاه میڪند.
_ توام ڪہ خیلے دختر خوب و تڪے هستے!
بزور لبخند مے زنم.
_ وما از اخلاق هم خوشمون اومده....
_ خب!
_ ودوست داریم باهم باشیم....ینے ازدواج ڪنیم!
حالت تهوع ام شدید ترمے شود
_ خب... بنظرت خیلے مهمہ ڪہ خانوادت بویے ببرن ازعقد ما؟!
متوجه منظورش نشدم! سرڪج میڪنم و مے پرسم: ینے چے؟!
_ ینے.. ینے چرا باید با اطلاع اونا عقدڪنیم!
بازهم نفهمیدم!!!
_ ببین محیا....
یڪدفعہ دستش رابراے اولین بار بہ سمت دستم مے آورد ڪہ باوحشت خودم رابہ در ماشین میچسبانم.. پوزخندے مے زند و ادامہ میدهد:
_ دخترجون نترس! ...مامیتونیم خودمون بین خودمون عقد بخونیم!
قلبم ازتپش مے ایستد و نفس درسینه ام حبس مے شود... عقم مے گیرد و تہ دهنم تلخ مے شود. بانفس هاے بریده مے گویم: ینے...ینے...
_ آره عزیزم...براے اینڪہ راحت بریم و بیایم...و اینڪہ..بخاطر علاقمون معذب نشیم... میتونیم یہ صیغہ موقت بخونیم! نظرت چیہ؟!
چشمهایم راریز میڪنم و باتنفر بہ چهره اش خیره مے شوم. دستهاے یخ زده ام را مشت میڪنم و دندانهایم را باحرص روے هم فشار میدهم... میدانم ڪمے بگذردترس جانم را میگیرد... باصداے خفه اے ڪہ ازتہ چاه بیرون مے آید، مے پرسم: جز من...جز من.. ڪسے هم...
بین حرفم مے پرد: نہ نہ! توتنها ڪسے هستے ڪہ بعد شیدا اومد خونہ ے من!
ازخشم لبریزم...دوست دارم سرش را بہ فرمون بڪوبم! دوست دارم جیغ بڪشم و تمام دنیارا باشماتت هایم خرد ڪنم....چطور جرئت ڪرد بہ من پیشنهاد بدهد؟ چرا دروغ میگوید! من خودم دیدم دخترطنازے راپیاده ڪرد و... پلڪے میزنم و از مژه هاے بلندم دوقطره بغض پایین مے آید.. لبهایم میلزرد...فڪم رابزور ڪنترل مے ڪنم و میگویم: ن..نگ...نگہ...دا...دار...
متوجہ ے حالتم مے شود و دستش را بہ طرف صورتم مے آورد" چے شد گلم؟" سرم را عقب مے ڪشم و باصداے ضعیفے ڪہ از بین دندانهایم بیرون مے آید باخشم مےگویم: نگہ...نگہ...دار عوضے!
مات و مبهوت نگاهم میڪند و میپرسد: چے گفتے؟
تمام نیرویم را جمع میڪنم و یڪ دفعہ جیغ میڪشم: میگم بزن ڪنار آشغال!
عصبے مے شود و بازویم راچنگ میزند: چے زر زدے؟
_ تودارے زر میزنے...نگہ دار احمق!
❀✿
💟 نویسنــــــده:
#میم_سادات_هاشمی
❀✿
💟
❀✿ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
۳۰ شهریور ۱۴۰۱