eitaa logo
مرسی تی وی 🌿🌺
30.6هزار دنبال‌کننده
16.8هزار عکس
19.5هزار ویدیو
242 فایل
جهت ارتباط با ما: @mtvadmin Join : http://eitaa.com/joinchat/2805596162Ce0952111b8
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت سوم او در مزرعه‌اش ذرت کاشته بود. در آخر تابستان، ذرت‌ها بزرگ و پربار شده بود. پاهوم با خود می‌گفت: «حالا بیشتر از سال قبل ذرت دارم.» او تمام ذرت‌ها را فروخت و پول زیادی به دست آورد. در پاییز، او تصمیم گرفت که در تمام مزرعه‌اش ذرت بکارد. مردم دهکده به او گفتند: «پاهوم، دست نگهدار. بهتر است بعد از برداشت محصول ذرت، یونجه بکاری. چند رأس دیگر گاو و اسب بخر و آن‌ها را در زمین‌هایت رها کن تا علف‌ها را بخورند. آن‌وقت، بعد از دو سال، دوباره ذرت بکار.» پاهوم می‌دید که کشاورزان راست می‌گویند؛ ولی از این موضوع خیلی عصبانی بود. او حالا مجبور بود که در بیشتر زمین‌هایش یونجه بکارد و فقط در قسمت کوچکی از آن ذرت بکارد. پاهوم با خود گفت: «من از کاشتن ذرت بیشتر پول درمی‌آورم تا از پرورش گاو. این کار، سود زیادی برای من ندارد. با فروختن شیر گاوها نمی‌توانم پولدار شوم. باید بازهم زمین بیشتری به دست بیاورم.» او می‌خواست زمین بیشتری بخرد، ولی در آن روستا، دیگر زمین خالی زیادی وجود نداشت. بیشتر زمین‌های اطراف دهکده، اکنون پر شده بود. کشاورزان زیادی هم به آنجا آمده بودند و زمین می‌خواستند. پاهوم مدتی به دنبال زمین خوبی گشت؛ ولی پس از چندی از به دست آوردن آن ناامید شد. مجبور شد که تعداد دیگری گاو بخرد و آن‌ها را در مزرعه خود رها کند، ولی او از فروختن شیر آن‌ها، کمتر از فروش ذرت پول به دست می‌آورد؛ بنابراین، دیگر نمی‌توانست به‌سرعت پولدار شود. مدتی بعد، مردی که از آن دهکده می‌گذشت، در مزرعه پاهوم ایستاد تا از او مقداری غذا بخرد. پاهوم او را به خانه خود دعوت کرد تا باهم چای بنوشند. پاهوم و آن مرد، دور میز نشستند. همسر پاهوم برای آن‌ها چای آورد. خودش هم کنار آن‌ها نشست و برایشان چای ریخت. آن‌ها همین‌طور که چای می‌نوشیدند، باهم از این در و آن در صحبت می‌کردند. در بین گفتگوهایشان، آن مرد از دهکده‌اش هم‌صحبت کرد: «دهکده ما، در سرزمین بَشکِرها قرار دارد. سرزمین بشکرها تا اینجا خیلی فاصله دارد. آن سرزمین زیبا، نزدیک رودخانه‌ای واقع شده و جای بسیار خوبی است.» زن پاهوم پرسید: «بشکرها دیگر کی هستند؟» – «بشکرها آدم‌های ثروتمندی هستند که در سرزمین زیبایی به‌راحتی زندگی می‌کنند. در سرزمین آن‌ها، هیچ‌کس فقیر نیست. بشکرها مقدار زیادی زمین دارند که آن‌ها را خیلی ارزان به دیگران می‌فروشند.» پاهوم با شنیدن این خبر، از خوشحالی به هوا پرید: «من باید مقداری از زمین‌های آنجا را به دست بیاورم.» بعد، از مهمان خود پرسید: «سرزمین بشکرها تا اینجا چه قدر فاصله دارد؟ من می‌خواهم همین فردا به‌طرف آنجا حرکت کنم. بگو از چه راهی باید به آنجا بروم؟» آن شب، پاهوم به همسرش گفت: «من می‌خواهم به سرزمین بشکرها بروم و مقدار زیادی از زمین‌هایشان را بخرم. باید آن‌قدر زمین به دست بیاورم که از همه مردم آنجا ثروتمندتر بشوم.» پاهوم آن شب را راحت خوابید. فردای آن شب، او دهکده را ترک کرد و به‌طرف سرزمین بشکرها به راه افتاد. پاهوم مقدار زیادی پول با خودش برداشته بود، از زن و پسرهایش خداحافظی کرده بود؛ سوار اسبش شده بود و از ده خارج شده بود. در بین راه با خودش فکر می‌کرد: «اول مقدار زیادی زمین می‌خرم؛ بعد به مزرعه خودم برمی‌گردم و خانواده‌ام را با خودم به آنجا می‌برم.» پاهوم سر راهش در شهری توقف کرد تا برای بشکرها هدیه‌هایی بخرد. با خودش فکر می‌کرد: «اگر این هدیه‌ها را به بشکرها بدهم، آن‌ها زمین‌هایشان را به قیمت کمتری به من می‌فروشند.»» با این فکر، یک جعبه بزرگ چای و چند بطری نوشیدنی خرید. او آن شب را در همان شهر گذراند و فردای آن شب به‌طرف سرزمین بشکرها به راه افتاد. قبل از ظهر به یک رودخانه رسید و از آن عبور کرد. سرزمین آن‌سوی رودخانه، شبیه زمین‌های دهکده پاهوم نبود. خاک آنجا خیلی خوب بود، ولی مزرعه‌ای در آن دیده نمی‌شد. بشکرها کشاورز نبودند و در خیمه زندگی می‌کردند. آن‌ها نه ذرت می‌کاشتند و نه حیواناتشان را در مزرعه نگه می‌داشتند. گاوها و گوسفندهای آن‌ها، آزادانه به هر جا که می‌خواستند، می‌رفتند. این حیوانات، در یک‌تکه زمین می‌چریدند و تمام علف‌های آن را می‌خوردند؛ بعد، بشکرها آن‌ها را به قسمت دیگر می‌بردند تا در آنجا بچرند. هر وقت هم که لازم بود، بشکرها خیمه‌هایشان را برمی‌چیدند و از جایی به‌جای دیگری می‌رفتند. آن‌ها مردم خوشبخت و شادمانی بودند. بشکرها وقتی پاهوم را دیدند، از خیمه‌هایشان بیرون آمدند؛ به‌طرف او رفتند؛ به رویش لبخند زدند و با شیر تازه از او پذیرایی کردند.... ادامه فردا شب... @MER30TV 👈💯
دعا میکنم در فراسوی این شب تاریک و سیاہ، خداوند نور عشق بی حدش را بتاباند بر خوشه‌ی آرزوهای شما تا صدها ستارہ بروید برای اجابت آنها شبتون سرشار از آرامش @MER30TV 👈💯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸 روزگارت بر مراد 🌺روزهایت شاد شاد 🌸آسمانت بی غبار 🌺سهم چشمانت بهار 🌸قلبت از هر غصه دور 🌺بزم عشقت پرسرور 🌸بخت وتقدیرت قشنگ 🌺عمرشیرینت بلند 🌸سرنوشتت تابناک 🌺جسم وروحت پاک پاک 🌸سلام صبحتون پر از شادی @MER30TV 👈💯
عشق و حال ماه های سال...(رادیو مرسی) - @mer30tv.mp3
6.76M
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند مبارک شمایید !🍃🌞🍃 @MER30TV 👈💯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قاچاقچیان مواد مخدر افغانستان و ارسال عجیب مواد مخدر از مرز به پاکستان! @MER30TV 👈💯
نکته: اولویت محاسبه :ابتدا ضرب و تقسیم، سپس جمع و تفریق @MER30TV 👈💯
📝 ➖ چرا تو زنگ زدی بهشون آخه؟ ... ما بزرگتر بودیم، اونا اول باید زنگ میزدن! ➖ ما اول بریم خونه شون؟ ... نه!! ما بزرگتریم، اونا اول باید بیان. ➖ چرا اینهمه به بچه شون عیدی دادی؟ ... مگه اونا چقدر به دختر ما عیدی دادن؟ ➖ و چرا .... 🔺 آقاجان / خانم جان ؛ بزرگی به سن و سال نیست! به وسعتِ روح شماست، که چقدر قادرید بی‌حساب و کتاب، و بی‌توقع جبران، به پای بقیه، مهر بریزید ... حتی اگر قدرتون رو ندونند، یا در حقتون ظلم کنند! 💥 اگر اهلِ چرتکه انداختن در محبت هستید، یعنی در یک حصار تنگ و تاریک به اسم "مــن" محصورید! زودتر بشکافیدش و بیاید بیرون! بیرون هوا آزادتر و روح‌تون بانشاط تره. چجوری بشکافید؟ دقیقاً برخلاف میل‌تون ، رفتار کنید، جوری که دردتون بیاد ... بزودی طعمِ شیرینِ شکافتن این پوسته‌ی سخت رو حس می‌کنید ! @MER30TV 👈💯
مرسی تی وی 🌿🌺
#معما #تست_هوش نکته: اولویت محاسبه :ابتدا ضرب و تقسیم، سپس جمع و تفریق @MER30TV 👈💯
پاسخ ۱۱ دقت کنید که در ردیف آخر فقط یک لنگه کفش، یک سوت و یک آدم که دیگه به گردنش سوت نیست، داریم پس ۵+(۳*۲)=۱۱ @MER30TV 👈💯