فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#فیلم_آموزشی_سوپر_مرغ_چیلی
کامل با تمام نکات👌
#آشپزی
┄┅┅❈••🍕🍟🍕••❈┅┅┄
به #مصباح_خانواده_۱۲۴ بپیوندید:👇
https://eitaa.com/mesbah_family124
✨🌼،🌹💖
🌹 سالروز مبعث اشرف مخلوقات خداوند، سراج منیر، نیّر أعظم، رسول الله الأعظم، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله را به محضر مقدّس و ملکوتی حضرت بقیّة الله الأعظم ارواحنا فداه و عموم مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض مینماییم 🥀
به #مصباح_خانواده_۱۲۴ بپیوندید:👇
https://eitaa.com/mesbah_family124
✨🌼،🌹💖
#پندانه
همسر پادشاه دیوانهی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط میکشید.
پرسید: چه میکنی؟
گفت: خانه میسازم…
پرسید: این خانه را میفروشی؟
گفت: میفروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانهای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.
روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصهی آن دیوانه را تعریف کرد.
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی میکند و خانه میسازد.
گفت: این خانه را میفروشی؟
دیوانه گفت: میفروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروختهای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده میخری.
میان این دو، فرق بسیار است…
دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!
حقیقتی را که دلت به آن گواهی میدهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!
#بصیرت
#تلنگرانه
#خود_شناسی
#راه_زندگی
https://eitaa.com/mesbah_family124🌷🌹
#دید_باز
🔵پرونده ویژه ساعت۲۱
#اختصاصی
💢 کتائب القسام، چهار نظامی اسیر اسرائیلی را با لباس نظامی به صلیب سرخ در میدان فلسطین در شهر غزه تحویل داد.
🔹چند نکته به چشم می خورد ؛ چی باعث شد اینطوری بخندند؟؟ با اینکه توسط حماس در غزه زندانی بودند؟؟
۱- رفتار خوب زندانبان با آنها مانند رفتار آنها با زندانیان فلسطینی نیست.
آنها اکنون در برابر خانواده های کسانی که آنها را اعدام می کردند ایستاده اند و برای آنها روشن شده است که مردم مقاومت مردمی صلح طلب هستند که فقط بر اساس آموزه های اسلام صحبت می کنند.
سربلندی و سربلندی برای مقاومتی که سرمان را بلند کرد و دشمن را ذلیل کرد.
۲-حماس لباس نظامی ارتش اسرائیل رو کرده تن اسرای اسرائیلی که از قضا نظامی هم بودند (البته با توجه به سربازی دائمی در اسرائیل اکثر صهیونیستها مسلح و نظامی محسوب میشن) حماس این لباس هارو تنشون کرده که بگه ما با نظامی ها جنگیدیم و اسیرشون کردیم نه مردم عادی و سپس به آنها بسته های کمک معیشتی و فرهنگی اهدا کردند :) این کار رسانهای مورد تحسین برخی قرار گرفت.
۳-حماس این همه تویوتای سالم و بدون خط و خش رو کجای غزه مخفی کرده بود؟!"
4-چهار نفر رزمنده از گردان های قسام در کنار زنان نظامی زندانی
آنها سلاح تافور از نخبگان ارتش اسرائیل را حمل می کنند و این تصویر به سخره کشیدن رژیم جعلی صهیونیستی است.
#تحلیل_کوتاه
@tabiyne
به #مصباح_خانواده_۱۲۴ بپیوندید:👇
https://eitaa.com/mesbah_family124
✨🌼،🌹💖
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_یازدهم🎬:
حضرت جاماسب تمام تلاش خود را برای هدایت مردم ایران نمود اما انگار مردم در مقابل او کور و کر بودند.
حالا جاماسب در شهر اسفندار بود، در مقابل مردمی لجوج، پس رو به درگاه خداوند آورد و دستانش را رو به آسمان بالا برد و فرمود: بار الها! ای خداوند کوه ها و درختان و دریا! ای پروردگار زمین و آسمان، ای خداوند یکتا! تو خود شاهد بودی که من به هر زبانی با این قوم سخن گفتم، این قوم اصحاب الراس، چشمانشان را بر حقیقت بسته اند و غرق در خواب غفلت هستند و به هیچ طریقی حاضر نیستند که از این خواب بی خبری بیرون آیند و دست از این بت پرستی بردارند، پس من به درگاه شما دعا می کنم این صنوبر بزرگ را که مشهور به شاه درخت هست بخشکانی و در پی اش صنوبرهای دیگر شهرها را که مردم به دورشان می گردند و آنها را عبادت می کنند خشک شوند، تا همه بدانند که قدرت مطلق و خدای یگانه فقط و فقط تو هستی، همان که صنوبرها را آفرید.
جاماسب دعا می کرد و مردم همچون همیشه او را مسخره می نمودند، جاماسب به سجده رفت و آنقدر در سجده ماند که آفتاب غروب کرد.
شبی دیگر در کره زمین آغاز شده بود، شبی که می رفت به صبحی سرشار از اتفاقات بزرگ گره بخورد.
اشعه های طلایی خورشید از پس کوه های سر به فلک کشیده بیرون زده بود که خبری هولناک در شهر پیچید.
نگهبان صنوبر در شهر می گشت فریاد می زد: وا مصیبتا....خدای خدایان، شاه درخت اسفندار، صنوبر مقدس یک شبه خشک شده، خودم دیشب دیدم که سرسبز و شاداب بود اما اینک حتی یک برگ سبز هم بر او نیست،انگار سالهای سال است که خشک بوده...وای مردم! خدایتان مُرد، خدایتان خشک شده...
آن مرد هراسان این جملات را می گفت و در شهر می دوید تا خود را به خانه ترکوز بن یاغوز، حاکم و پادشاه قوم اصحاب الراس رسانید.
این خبر دهان به دهان می چرخید و خیلی زود همه مردم باخبر شدند که چه اتفاقی افتاده است.
شهر در شوکی عظیم دست و پا می زد ، حاکم و مردمش گیج شده بودند، پس کمیته ای حقیقت یاب تشکیل شد تا بفهمند خشکیده شدن درخت صنوبر آنهم یک شبه کار چه کسی ست؟!
مردم گمان می کردند شخصی از سر دشمنی ماده ای پای درخت ریخته که آن را خشکانیده و تیر این شک و تهمت به سمت جاماسب روانه بود که در پی اش خبری دیگر رسید و قاصدهایی از دیگر شهرها می رسید که حامل خبر بدی بودند، گویا در آن شهرها هم درختان صنوبر به یکباره خشکیده بودند و مردم دیگر خدایی برای پرستش نداشتند.
وقتی معلوم شد که تمام درختان صنوبر در یک شب و یکباره خشک شدند، مردم به این نتیجه رسیدند که این خشکیده شدن نمی تواند به خاطر آسیب ریشه ها و نقشه زمینی باشد و گویا نیروهای دیگری در کار بوده است
پس پادشاه امر کرد تا قاصدهایی به شهرهای اطراف بروند و بزرگان هر شهر در اسفندار برای برپایی جلسه اضطراری جمع شوند تا برای این معضل تصمیم درستی بگیرند.
ادامه دارد...
📝به قلم:طاهره سادات حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_دوازدهم🎬:
بعد از گذشت چند روز از نابود شدن خدایان شهرهای دوازدهگانه، مردم در عوض اینکه درس بگیرند و به ناحق بودن راه و دینشان پی ببرند و از بت پرستی شان توبه نمایند و به دین حق جاماسب درآیند، در پی راهی بودند تا درختان یا همان خدایانشان را زنده کنند پس بزرگان هر شهر خود را به اسفندار رساندند و جلسه مهمی در خیمه ای که دورتا دور شاه درخت بود، درست زیر تنه خشکیده خدای بزرگ این سرزمین برپا شده بود.
همهمه ای در جمع در گرفته بود و سوال این بود، خشکیدن درخت صنوبر کار کیست و در اثر چیست.
هر کسی نظری می داد، صدا به صدا نمی رسید در این هنگام مردی دستش را بلند کرد و گفت: لحظه ای درنگ کنید، من و جمعی از دوستان نظری داریم که به گمانم به واقعیت نزدیک است، همه ساکت شدند و به دهان ان مرد چشم دوختند.
مرد به حالتی محزون به درخت صنوبر اشاره کرد و گفت: من و دوستانم بسیار فکر کردیم و همگی به این نتیجه رسیدیم که خشکیدن درخت های صنوبر نتیجه سحر و ساحری هست که جاماسب انجام داده تا ما از خدایان خود زده شویم و به خدای او که ادعا می کند خدای نادیدنی ست و خالق همه چیز است، روی آوریم و بنده ان خدا شویم و ما از همینجا اعلام می داریم که هرگز به خدای نادیده جاماسب ایمان نمی اوریم و دست از صنوبرهایمان نمی کشیدم هرچند که این درختان خشکیده باشند
در این هنگام جمعی فریاد کشیدند: آری آری درست می گویید.
ناگهان مردی دیگر از آن طرف مجلس بلند شد و با صدای بلند گفت: این چه حرفی ست میزنید؟! خدای ما آنچنان بزرگ و قدرتمند است که هیچ سحری روی آن اثر نمی گذارد.
پیرمردی با صدای لرزان رو به ان مرد گفت: اگر سحر نیست، تو بگو چرا درختان و چشمه ها همزمان خشکیده اند؟!
آن مرد نگاهی به جمع کرد و با لحنی حق به جانب و بغضی در گلو گفت: جاماسب اینجا آمد و در محضر شاه درخت، به او و دیگر خدایان توهین کرد و اینک شاه درخت بر ما غضب کرده و زیبایی خود را از ما مخفی نموده و ما باید به یاری خدایمان برخیزیم و تا جاماسب را محاکمه نکنیم ، شاه درخت سبز نخواهد شد و روشن آب، آبش برنمی گردد و همچنان بی آب می ماند.
باز هم عده ای دیگر حرف این مرد را تایید کردند و در این میان همان پیرمرد از جا بلند شد و گفت: اینها همه حدس و گمان است، اما در اصل قضیه فرق نمی کند و همه می دانیم موضوع چه سحر باشد و چه غضب خداوند، هر دو از جانب جاماسب است و ما برای اینکه اوضاع به حالت عادی برگردد و خدایانمان دوباره جان بگیرند، باید جاماسب را به بدترین وجه ممکن بکشیم.
و گویی این حکم به مذاق تمام افراد جمع شده در اینجا خوش آمد و همه فریاد زدند: بکشید...جاماسب را بکشید...جاماسب باید بمیرد، به بدترین و دردناکترین مرگ باید بمیرد
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_سیزدهم🎬
پس بزرگان شهر تصمیم به کشتن جاماسب گرفتند، آنهم به بدترین وجه ممکن و مرگی دردناک...
پس چند نفر را نگهبان جاماساب گذاشتند که مدام مراقب او باشند و او را زیر نظر بگیرند تا در وقت معین او را در بند کنند و به سزای کارهایی که بر ضد خدایان صنوبر انجام داده بود، برسانند.
تعدادی کارگر هم مأمور حفر چاهی عمیق شدند، هر روز کارگرهای تازه نفس می رسید تا حفر چاه به سرعت پیش برود و این کارگران شبانه روز در کار بودند، روزها در زیر نور خورشید و شبها هم در نور مشعل های آتش مشغول کندن بودند، البته این چاه در جایی نزدیک ورودی شهر حفر می شد تا زمان آماده شدن هیچ کس از وجودش خبردار نشود.
بالاخره بعد از یک هفته چاه عمیقی حفر شد، سپس با تدبیر بزرگان و شیوخ شهرهای دوازده گانه، لوله های قطوری که هر کدام به چشمه ای متصل بود را داخل چاه انداختند، درب لوله ها را مسدود کردند تا آب داخل لوله جمع شود تا پس از باز کردن درب لوله ها، آب با فشار به داخل چاه سرازیر شود.
حالا که چاه با تمام تجهیزاتش آماده شده بود، تعدادی سرباز به خانه ای که جاماسب در آن سکونت داشت حمله کردند، او را دست بسته به سمت چاه می آوردند.
حضرت جاماسب هر چه از علت این کار پرسش می نمود، کسی جواب نمی داد تا اینکه جاماسب را به خارج از شهر بردند ودر کنار چاه حاضر نمودند.
جاماسب آنجا در کمال تعجب تعداد زیادی از بزرگان شهرهای اصحاب الراس را می دید که هر کدام به طرف او چیزی پرت می کردند و به او ناسزا می گفتند.
حضرت جاماسب باز هم سوالاتش را تکرار کرد، ولی او خوب می دانست به چه علت مردم چنین می کنند و برای آخرین بار و در لحظات آخر حیاتش باز هم دست از ارشاد مردم برنداشت و مردمی را که دور چاه برای دیدن مرگ او نشسته بودند را نصیحت نمود اما گویی ابلیس گوش آنها را کر و چشمان حقیقت بینشان را کور کرده بود.
یکی از پیرمردهایی که دور چاه بود با شنیدن سخنان جاماسب بسیار عصبانی شد و می خواست کاری کند که او را از سخن گفتن بیاندازد، پس شروع به گفتن اورادی شیطانی کرد و سپس با اشاره حاکم شهر جاماسب را به داخل چاه پرت کردند.
با برخورد بدن جاماسب به سنگ های درون چاه، ناله اش بلند شد، سپس لوله های آب را باز کردند و تخته سنگی بزرگ را در دهانه چاه قرار دادند، ناله های جاماسب و شکایتش از این قوم ظالم اوج گرفته بود و صدایش به بیرون از چاه می رسید اما مردم انگار قلبی در سینه نداشتند، با شنیدن ناله های جاماسب، شروع به هلهله کردن نمودند و آنقدر فریاد شادی کشیدند که صدای جاماسب در هیاهوی آنها گم شد و سرانجام بعد از چند دقیقه گویی این پیامبر مظلوم در بین باران جوشانی از آب، از نفس افتاده بود.
جاماسب در راه خدا کشته شد و در این هنگام که مردم انتظار داشتند درخت صنوبر سرسبز شود ناگهان...
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
به #مصباح_خانواده_۱۲۴ بپیوندید:👇
https://eitaa.com/mesbah_family124
✨🌼،🌹💖
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌙خدايا
✨یکی داشت یکی نداشت
✨اونی که داشت تو بودی
✨اونی که جز تو کسی رو
✨نداشت من بودم
✨با آرامش وجود تو
✨ميخوابیم خدای من
✨ما را در پناه خودت حفظ کن
✨شبتون آروم و سراسر آرامش
🌙در آغوش پر از مهر خدا باشید
به #مصباح_خانواده_۱۲۴ بپیوندید:👇
https://eitaa.com/mesbah_family124
✨🌼،🌹💖