eitaa logo
مجهولات
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
تا پیام های بعدی بیاد، به یاد تمام رفقا و ممبرای اینجا و همسایه هامون بودم:)
یکی از کراماتی که اونجا پیدا کردم، این بود که از دستم نور ساطع میشه😎 نورش هم کفار رو کور ميکنه! کی برم دنبال کتاب آسمانی؟ البته اگر امام چهاردهم نبودم😂💔
⁵.. The End•••
وقتی بلند گریه می‌کردی، من بلند تر از تو می‌خندیدم! که صداتو نشنون و دشمن شاد شی:) ولی تو به جرم همین خندیدنام رفتی با دلیل همون گریه هات..! ¡
مجهولات
⁴.. ❤️✨ - مقصد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سلام هدف از گذاشتن این پست ها معرفی این مکان بود و این سیر تدریجی‌ صرفا جهت جذابیت داستان... پس احیانا سوءبرداشت کنندگان(🙄) با روزمرگی و گزارش لحظه به لحظه اشتباه نگیرن(😐) چون اگر هدف این بود، خیلی چیزای دیگه رم میشد گفت(🙂) که برای نگرفتن وقت شریفتون همچنین عدم میل خودم و عدم ضرورت مسئله اصلا نیاوردم(😊) اما... داستان "کهف الشهدا" رو براتون بگم😍 چون احتمالا خیلیا نمیدون. داستان دفن کردن پنج تا شهید گمنام تو دل کوه، به این صورت و این نامگذاری دقیقا چیه🤔 بله! جونم بگه براتون یه سالی سپاه پنج شهید گمنام رو برای دفن تو حیاط یه دانشگاه میاره اما در کنار مخالفت عده ای دانشجو(🙄) ناگهان با هیئت مدیره هم به مشکل میخورن و اون ها کجا اجازه دفن رو نمیدن(😧). اونم وقتی که تابوت شهدا همونجا بوده و(😓)... خلاصه فرمانده سپاه تفعل به قرآن میزنه(🙃) و سوره "کهف" میاد(😇). از یکی از دانشجو های (اصطلاحا) حزب‌اللهی میپرسن که این اطراف کوهی که توش غار باشه هست؟ و میگن بله یه غار کوچیک تو فلان کوه هست(🙁) خلاصه میرن اونجا و همونجا شهدا رو دفن میکنن(😊) بعدا غار رو گسترش‌ میدن، درست میسازنش، مسیر رو آسفالت میکنن و... نام اونجا هم میشه "کهف الشهدا"(😌) این داستان خیلی بوی غربت میده:)) شهید گمنامی که حتی برای خاکسپاریش اینطور بی مهری ببینه! و... دیگه نمیخوام دونه دونه بگم و تفسیر کنم که ذهنتون محدود به حرفای من بشه. اصطلاحا؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! اگر روزی گذرتون به اون دور و برا افتاد حتما اونجا هم برید. به نظرم این شهدا خیلی قشنگ حاجت میدن:) همچنین برای ما هم التماس دعا. تمام . 🦋☁️
الان تو اون لحظه ای قرار دارم که... دو تا چیزی که براشون خیلی جنگیدم پیش روم قرار دارن! دو تا چیزی که تو مسیرشون خیلی بی مهری دیدم. دو تا چیزی که نفهمیدم چرا انقدر برای رسیدن بهش تمام تقدیر باهام لجه؟ و وقتی بالاخره داشتم به هرکدوم می‌رسیدم.. بخاطر یه فراموشکاری ساده دوتاش تو مسیر هم قرار گرفت:)) و من الان باید انتخاب کنم! انتخاب. انتخاب. انتخاب. بین دو تا فرصتی که دیگه هییییچ وقت برام تکرار نمیشه! و من این کارو دوست نداشتم. کاش یکی برام یه کاری میکرد... کاش یه معجزه اتفاق می افتاد. کاش یکی بود بشینم براش گریه کنم... نمیدونم چرا اینارو اینجا میگم:)؟ ولی... خالی از لطف نیست برام دعا کنید. از این شرایط بیزارم و دارم همه چیو به گذشت زمان میسپارم. ولی مطمئنم بعدا برای اینکه هیچ کار نکردم پشیمون میشم. خیلیم پشیمون میشم. ولی دیگه از جنگیدن برای این دو تا خسته شدم! حداقل امشب؛ الان؛... فقط مبخوام بخوابم کف اتاقو به سقف زل بزنم¡
خب این کانال(@ekip_hajiehha) یه چالش خفنی گذاشته بود، خوشم اومد جالباشو گلچین کردم براتون😂❤️👇 تو عروس کسی اگر بشوی نخواهم گذاشت دست روی دست من محمدعلی شاه قاجارم مجلست را به توپ خواهم بست .. تو عروس کسی اگر بشوی جای من در مراسمت خالیست تو ولی به مراسمم بیا حتما طعم حلوای مادرم عالیست💔 تو عروس کس اگر بشوی میخورم بیستا ترامادول یا که نه پرت میکنم خورد را از همین ارتفاع سی و سه پل .. تو عروس کسی اگر بشوی خانه ات را خراب خواهم کرد من رضا شاه پهلوی هستم از تو کشف حجاب خواهم کرد😂😂 من عروس کسی بجز تو شوم خاندانش عذاب خواهم کرد می‌گریزم و قلب در مشتم یک تنه انقلاب خواهم کرد ..👩🏻‍ من عروس کسی اگر بشوم زیر چشمی نگاه خواهم کرد گرتو باشی به بزم شادی من خانه ات را خراب خواهم کرد توعروس‌کسی‌اگر‌بشوی بشو اصلا به من چه از فردا می شوم مثل ناصر الدین شاه می کنم یک حرمسرا برپا ! تو عروس کسی اگر بشوی به درک خب لیاقتت این است من عروس دیگری جویم چون که قانون کار من این است تو عروس کسی اگر بشوی، می برم من سر تورا ازبیخ انچنان که ندیده مانندش، قتل وکشتاردیگری تاریخ تو عروس کسی اگر بشوی با کرونا میام به مهمانی در کنار او عطسه خواهم کرد بعدشم که خودت خوب میدانی ... من عروس کسی اگر بشوم.. این چه حرفیست شاه قاجارم؟! من که در قلبم عاشقت هستم ، من که اینقدر دوستت دارم تو داماد کسی اگر بشوی اگرچه دردلم دردباشد من عروس کسی خواهم شد که برخلاف تو مرد باشد تو عروس کس اگر بشوی من تورا رها نخواهم کرد میشوم ابوبکر البغدادی سر از تنت جدا خواهم کرد تو عروس کسی اگر بشوی میشوم هیتلری دیگر میکشم من تمام دنیارا بعد از آن هم گلوله ای در سر تو عروس کسی اگر بشوی میبرم من سر تورا از بیخ انچنان که ندیده مانندش قتل و کشتارِ دیگری تاریخ تو عروس کسی اگر بشوی عهد قاجار خراب خواهم کرد پهلوی را به خواب خواهم برد من خودم انقلاب خواهم کرد!(: تو عروس کسی اگر بشوی مجلست را وخیم خواهم کرد من خود لطفعلی زندیه ام، شوهرت را دونیم خواهم کرد✌🏻 تو عروس کسی اگر بشوی، چاره ای نیست جزنحمل درد درفراقت چوشاه خلع شده، همۀ عمر گریه خواهم کرد تو عروس کسی اگر بشوی، شک نکن خویش را خواهم کشت لیکن اول قبل از مرگ، دست خود به خون تو خواهم شست تو عروس کسی اگر بشوی مثل آن ماجرای آبانی من خودم صبح جمعه می‌فهمم چون که هستم جناب روحانی :) توعروس کسی اگربشوی، می شوم مثل شخص نادرشاه میکنم کور چشم مردت را دستش ازدامنت شود کوتاه تو عروس کسی اگر بشوی جگرم را کباب خواهی کرد بی مروت بمان سر حرفت که مرا انتخاب خواهی کرد تو عروس کسی اگر بشوی می گذارم به روی هم پاها من شبیه مظفرالدینم حکم مشروطه را کنم امضا!
مجهولات
خب این کانال(@ekip_hajiehha) یه چالش خفنی گذاشته بود، خوشم اومد جالباشو گلچین کردم براتون😂❤️👇 تو عر
و این من🙂🙂😄 تو عروس کسی اگر بشوی آن شب مجلس تو می آیم بر سرت شادباش میریزم خنده ات را ز دور می پایم تو عروس کسی اگر بشوی از نگاهت، نگاه می‌دزدم در دلم باز میگویم آه... قد احبک، من عاشقت هستم! در خیالم دوباره میخندی به مزاحت دوباره میخندم تو عروس شب خیال منی و به این خواب خوب پابندم سهم من از جهان بیداری نشدی جام زهر شیرینم بعد از این خوب خوب می‌خوابم و تو را باز و باز میبینم شاید آری، شبیه مجنون من به بیابان بیابمت جانم تو بگو زیر سنگ سرد لحد! هر کجا یاد توست، می‌مانم.
مجهولات
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت20 برنج را که بار گذاشتم شفته پلو
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 ادکلن را برداشتم و کمی روی مانتو زدم. مطمئن بودم بویش از آن بوهاست که هیچ وقت از خاطرم بیرون نمیرود! لبخند گرمی زدم و گفتم: - ممنون خیلی عالیه! - خداروشکر! کنار همان بوستان پارک کرد. پیاده شدیم. دیگر ذائقه ام دستش بود. یخ در بهشت توت فرنگی گرفت. یکی برای خودش و یکی دیگر هم برای من. آمد کنارم روی نیمکت نشست. تشکری کردم. چشمکی زدم و گفتم: - حالا بگو باهام چیکار داشتی که گفتی میخوای ببینیم؟ دستانش را در هم مشت کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: - آره کارت داشتم. اما... نگاهم را روی صورتش دقیق تر کردم. دوباره به حرف آمد. - وقتی لباس مشکی رو تنت دیدم کمی به اینکه الان حرفمو بگم شک کردم! ولی.. در کل گفتنیا رو باید گفت... انگار بعد از اینکه این را گفت نسبت به شنیدن حرف‌هایش حریص تر شدم! خودم را به آن راه زدم و گفتم: - آره باید گفت. بگو چی‌شده؟ خندید. - چیزی نشده! مشخص بود هنوز هم دارد لغات را توی ذهنش کنار هم می‌چیند و حرف هایش را جمله بندی میکند. برای رسیدن شَکَّم به یقین لحظه شماری می‌کردم. بالاخره گفت: - آزاده! ببین من میدونم که تو الان عزاداری، حالت اوکی نیست و اینا... اما بزار حرفمو بهت بزنم تا دیر نشده. من... ببین میخواستم بدونم که... نگاه خیره ام را از چهره‌اش گرفتم. هر ثانیه تعللش برای من هزار ساعت بود! کلافه گفتم: - زیرلفظی میخوای؟ خب بگو دیگه. خنده کوتاهی کرد. لبش را گاز گرفت. با چشمان تنگ شده نگاهم کرد و گفت: - حاضری باهام .. ازدواج کنی؟! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
یه افسانه هست که میگه . . . تو واسه من میشی:)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 چشم‌هایم گرد شد..! دستم را روی قلبم گذاشتم و در حالی که سرم را به طرفین تکان میدادم خندیدم. من توقع ابراز علاقه داشتم. یک دوستت دارم، عزیزمی، عاشقت هستم..! ازدواج؟ واقعا ازدواج؟ چه شد که جرعت کرد این را بگوید؟! دقیقا با خودش چه فکری کرده؟ نگاهش کردم و با دهان باز گفتم: - چی.. چی میگی تو افشین؟! ازدواج؟ و بعد با قهقه ای از سر ناباوری خودم را روی صندلی رها کردم! کمی که خنده ام بند آمد گفتم: - هنوز من خیلی جوجو تر از این حرفام! دمای بدنم بالا رفته بود. شدیدا عصبی شده بودم. خواستم بحث را بپیچانم که خیلی جدی گفت: - نه آزاده! تو از همه کسایی که دوروبرم میشناسم بزرگ آدم تری.. میدونی که، من الکی به کسی دل نمی‌بندم. الان باور کن که عاشقتم! به خدا هر کاری، هرکاری بگی و بخوای برات میکنم !! به خدا از هرکی دور و برته بیش‌تر می‌خوامت! ریز در چشمانش نگاه کردم. - افشین اصلا حالیت هست چی میگی؟ سرش را تکان تکان داد. - پس حالت خوب نیست! خندید و گفت: - حالا که بالاخره این و بهت گفتم، از همیشه بهترم. پوزخندی زدم. دست‌هایم را در هم قفل کردم. به بالا چشم دوختم. درخت بالای نیمکت هنوز پر از برگ بود. سبز، زرد، نارنجی، قهوه‌ای... همان موقع با یک نسیم ملایم، یک برگ هم از شاخه کنده شد و رقص کنان روی زمین افتاد. لب گزیدم. نگاهش کردم و گفتم: - نه. چهره‌اش وا رفت. لبخند پهنش جمع شد. آرام پرسید: - چرا؟ بیش‌تر عصبی شدم. چرا نمی‌فهمید؟ داد زدم: - افشین من آزادم. ما.. ما فقط با هم دو تا دوست بودیم. همین! به خدا فقط همین. تو می‌فهمی داری چی میگی؟ می‌فهمی من الان هنوز فقط هفده سالمه؟ می‌فهمی من هنوز داغ‌دار مادرمم؟ اینا رو می‌فهمی و باز می‌پرسی چرا؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸