🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت86
- آزاده؟ آزاده جان... رسیدیما !
با شنیدن صدای نه چندان کلفتش یکدفعه از خواب پریدم و چشمان خمارم ده سانت باز شد!
- چی؟ کجا؟
وقتی افشین را روبهرویم دیدم، تازه ویندوزم بالا آمد. اول از همه به آب افتضاحی که از لب و دهانم آویزان شده بود نگاه کردم. خندیدم و با گفتن شرمنده ای پاکش کردم که خنده افشین را هم در پی اش شنیدم.
سوار آسانسور شدیم و به طبقه پنجم رفتیم. پنج واحد در هر طبقه قرار داشت. افشین کلید را از جیبش در آورد و در قفل در چرخاند.
هیچ وقت فکر نمیکردم به خانه رفتنم انقدر غریبانه باشد... بدون هیچ سلام و صلواتی، هیچ مراسمی... فکر نمیکردم پایم به یک آپارتمان کوچک باز شود!
به قول مامانم "قفس های لوکس!"
اصلا شاید اگر مامانم زنده بود، پا در میانی میکرد. شاید نمیگذاشت پای کبوتر عاشقش به این قفسهای لوکس باز شود!
نفس عمیقی کشیدم. برای آنکه افشین ناراحت نشود، غصههایم را کنج دلم دفن کردم و به سختی لبخندی زدم.
وارد که شدیم روبرویمان اپن قهوهای رنگ آشپزخانه بود. قهوهای سوخته. باقی کابینت ها هم همانطور کرم و قهوهای و ساده. سمت چپمان پذیرایی و سمت راست هم بعد از آشپزخانه کوچک، راهرویی بود که حمام و دست شویی و دو اتاق دیگر در دلش قرار داشت. خانه ای نقلی و کوچک بود. چیدمانی ساده، مدرن و زیبا داشت. خودم را دلداری دادم که:
- اصلا بله! برای شروع زندگی همین خانه ها بهتر است. ما که کار خاصی نداریم؟ این طور به هم نزدیک تریم. خانه هم هر چه کوچکتر، دردسرش کمتر! تازه کلی همسایه هم برای دلتنگیات داری دختر!
همانطور که نگاهم به کاناپههای درشت و راحت کرم رنگ بود که روی پارکت قهوهای سوختهی کف سالن به زیبایی خودنمایی میکردند، افشین با لبخندی گفت:
- اینم کلبه درویشی ما آزاده خانم! کمکم بزرگترش هم میکنیم.
با لبخندی گرم گفتم:
- آقاى خونم تو باش، اصلا دیگه هیچی از زندگی نمیخوام!
بوسه ای به پیشانى ام زد. چشمهایم را محکم روی هم فشردم. ناخنهایم را لای ناخنهای دستش که روی شانهام بود، آرام فرو کردم و وقتی خوب میانشان جای گرفت سفت فشردم.
با دستش به انتهای راهرو اشاره کرد.
- چمدونتو توی اون اتاق گذاشتم. خواستم وسایلت و بزارم تو کمد، گفتم شاید دوست نداشته باشی بهشون دست بزنم.
ابرو هایم بالا پریدند! فورا گفتم:
- خوب کاری کردی! دستت درد نکنه، خودم بر میدارم.
به تایید لبخندی زد و سرش را تکان داد. موقعیت اتاق را که وارسی کردم، فورا شالم را از سر کندم و به سرعت سراغ دستشویی رفتم.
بیرون که آمدم اول از همه نگاهم را به ساعت دیواری چوبیای که روی دیوار سالن تعبیه شده بود انداختم. همین الان ها بود که صدای زنگ خانه به صدا در بیاید و مهمانهایمان برسند. از خستگی جان در پاهایم نبود. اگر آن ده دقیقه را در ماشین نخوابیده بودم الان دیگر حتی چشمهایم باز نمیشد.
بی ملاحظگیشان اعصابم را به هم ریخته بود، اما آخرش هم نمیشد منکر شیفتگیام به همین دور هم جمع شدن ها و.. حالا در هر شرایطی و به هر قیمتی شوم!
به سمت اتاق قدم تند کردم. چمدان را که باز کردم، مانتوی نخی چهار خانه ی قرمز و مشکی ام، اول از همه جلوی چشمم آمد. سه دکمه مشکی در جای یقه داشت و بقیه اش ساده تا وسط های ران پا می آمد. نخی، گشاد و راحت بود. مصمم برش داشتم و با ساپورتی مشکی به تن کردم.
آماده که شدم، نگاهم سمت میز توالت قهوهای رنگ رفتم. آن هم ساده بود. همه چیز این خانه ساده و شیک بود. شاید آرامش خاصی داشت اما باب میل من نبود. من شیفته طرح و نقش هایی بودم که توجه انسان را تماما جلب خودش کند. خانه ای را میخواستم که از لحظه ورود هر کجایش را نگاه کنی میخکوب شوی! چشمانم را روی هم گذاشتم و در دل گفتم:
- حالا حالا ها وقت برای تغییر هست. اصلا این جا موقت تر از آن است که برایش خرج کنیم!
نگاهی به لباسهایم که روی تخت رها شده بود انداختم که صدای افشین در گوشم پیچید:
- لباسات و در آوردی بزار به آویز پشت در اتاق، فردا میبرم اتوشویی.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
بهار داشت بند و بساطش را جمع میکرد. طبق طبق چیده بود... دل زمین برایش تنگ میشد. بغض سختی در گلویش نشسته بود. هیچ چیز نمیگفت اما بهار اشک های غمگینش را میدید.
صدایش در آمد، گفت:
- گرما و باران؟! رگباری؟! مردم صدایشان در می آید!
زمین باز صحبت نکرد. فقط باز صاعقه زد، هق هق کرد.. بهار فرش شکوفه ها را زیر بغل زده بود. با عطر مست کننده ی ریاحینش داشت میرفت.. داشت میرفت از کنار زمینی که میدانست دیگر برای اشک باران گاه و بیگاهش، جوانه ی خریداری نیست!
بهار، دستش را روی سر زمین کشید. دختری آفرید. لای موهایش کلی شکوفه گذاشت تا هر قدم که بر میدارد بر زمین یادگاری از بهار بماند.. از عطر مست کننده ریاحینش در ریه هایش دمید تا موقع دویدن و نفس نفس زدنش همه دشت مدهوش بوی نفس هایش شوند.. کاسه چشمانش را از باران های ملایم دمدمی پر کرد تا وقت ضعف بغض هایش کوه نشوند.. در سینه اش کلی سار و پرستوی بی قرار در بند کرد که هرگاه زبان گشود، صدایشان از سینه اش برخیزد.. در آخر، روی شانه هایش کلی جوانه کاشت.. جوانه هایی تشنه برای هر سری که هوس کند روی آن شانه بنشیند و باران ببارد..!
نگاهش را به زمین دوخت. خندید زد. همان خنده هایی که پر از آواز پرستو ها بود.
گفت:
- از خودم برایت یادگار گذاشتم. نگاهش کن و حظ کن! دیگر دلت برای من نگیرد. این دخترکم پیش تو.. هوایش را داشته باش.. نگذاری روزگار تیشه به ریشه ی قلب پاکش بزند. نگذاری هوایش بی هوا بارانی شود.. نگذاری چه چه سار و گنجشک ها در سینه اش سنگینی کند و گوشی برای شنیدن نداشته باشد.. نگذاری نای دویدن و نفس کشیدن برایش نماند که دشت بی نصیب شود..
فریاد زد:
- زمین، هوای یادگارم را داشته باش!
و زمین سفت دردانه اش را در آغوش کشید...
یادگار بهار، دردانه زمین، ریحانه ی خدا، هانیه ی عزیزم!
تولدت مبارک💝
@Hwewerbh
پینوشت: بین من و هانیه رفاقت عمیقی نیست. جز مدت کوتاهی همسایگی مجازی.. ولی خبر تولدش رو که شنیدم کلمات ناگاه خود به خودکنار هم رو مغزم ردیف شدن و شد این همه :)!
خیلی دلی.. از ته دلی، تولدت بازم مبارک.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت87
بلند، باشهای گفتم. در اتاق را تا نیمه بستم. نگاهم به کت و شلوار کرم رنگ افشین افتاد. باز تصویرش جلوی چشمم آمد و دلم از ذوق غنج رفت... یاد صبح افتادم. اولین بار که در آن لباس دیدمش و هوس گرفتن دستهایش، آغوشش، شیرینی مال من شدنش بیشتر در وجودم ریشه دواند.
حالا در کنارش بودم. در خانهاش، نزدیکتر از همیشه! و خوشحال بودم که امشب به جای رویاهایش، خودش را قبل از خواب در آغوش میکشم!
روی سر انگشتان پا ایستادم تا بتوانم مانتو را آویزان کنم. دستم را تا بیشترین حد ممکن کشیدم. هر چه کردم منتو به سر آویز نمیرسید. کلافه یک بار روی سر انگشتان پریدم! یقه مانتو را کوتاه پرتاب کردم. نوار باریک مشکی رنگ مارک دوخت شده به پشت یقهاش، در میله باریک آویز گیر کرد. شرایطش زیاد خوب نبود. نفس بریدهام را بی حوصله بیرون دادم و بیخیالش شدم.
شیر پاک کن را از داخل ساکم برداشتم. از آرایش صورتم دیگر چیز زیادی باقی نمانده بود. هوای گرم شهریور های تهران و خوردن و خندیدنهايمان، بیشترش را با خود برده بود. باز هم کمی از شیر پاک کن را روی پدی ریختم و آرام همه جای صورتم کشیدم.
صورت گندمی و مژههای کلفت و بلند مشکی خودم را دوست داشتم. ترکیبش با چشمهای درشت و ابرو های پر پشت مشکیام که هیچ گاه نازک مرتبش نکردم، صورت ظریف و لاغرم را جان دار میکرد.
نفس عمیقی کشیدم. کیف کوچکم را روی میز خالی کردم. بی توجه به طیف رنگی کرم تا قهوه ای رژ لب ها که گاهی نهایتا کالباسی و شاید گلبهی قاطیاش میشد، یکی کرم رنگش برداشتم و جوری که تمام سطح لبهایم را بپوشاند رویشان کشیدم.
با وسواس تمام زوایای صورتم را در آینه چک کردم. چقدر دوستداشتنی بودم. شیرین و با مزه! آرام اما پرخروش!
در چشمهایم برقی را میدیدم که یادم نیست آخرین بار چه زمانی، اما حتما قبل از فوت مامان دیده بودم.
از چهره خودم دل کندم. کلافه شال مشکیام را که با چهارخانه های لباس ست کرده در آوردم و کلیپس را از موهایم باز کردم. موهای لَخت سیاهم روی شانه و کمرم پخش شد.
از خستگی، از همان روبروی میز آرایش خودم را روی تخت که فاصله چندانی هم نداشت، رها کردم. بعد از خواب ناگهانی و کوتاه داخل ماشین سرم کمی درد گرفته بود. چشمانم را بستم تا شاید کمی آرام تر شود.
بعد از چند دقیقه حس کردم دست گرمی آرام شقیقه هایم را میمالد. انگار از همان دو نقطه شروع شد و کل بدنم یخ کرد!
برای کمتر ضایع شدنِ پرشی عصبی که در پلک پایینم احساس میکردم، چشمانم را آرام باز کردم. همان موقع افشین را بالای سرم دیدم. ناخودآگاه حواسم جمع دسته موهایم شد که میتوانستم قسم بخورم هیچ احدالناسی جز محارمم تا بحال بازِ باز ندیده بودشان!
نمیدانستم حالا باید چکار کنم؟ باید سکوت کنم و از آرامش عشقش سیراب شوم، یا بلند شوم تا رهایم کند؟ یا حتی شاید توقع داشت او را در آغوش بگیرم!
سر دردم با این فکر و خیالها بیشتر شد. دمای بدنم بالا رفته بود. اصلا من چه چیزی از زن بودن میدانستم که عاشق شده و پای سفره عقد نشسته بودم؟
شاید کلی حرفهای در گوشی بود که باید مادرم برایم زمزمه میکرد اما نتوانست! و دوباره سرم بیشتر درد گرفت...
بدون هیچ فکری، همان لحظه چشمهایم را باز و همانطور خیره نگاهش کردم. لبخند گرمی به لب داشت. گویا برق چشمان عسلیاش را در دو چشم درشت مشکیام به نظاره نشسته بود. نفسم در سینه حبس شد. خندهای بر لبم نشاندم. زدم به در شوخی و گفتم:
- دیوونه زَهره ترک شدم! بچههای خوب میخوان بیان تو در میزنن.
چه چیزی میخواست بگوید که حرفش را خورد و سکوت کرد، نمیدانم. و ترجیح هم میدادم که ندانم! دلم میخواست از زیر بار اینهمه ندانستن فرار کنم که زنگ در خانه نجاتم داد.
چشمکی زدم و گفتم:
- افشین در...
سرش را تکان داد.
- باشه
دوباره روبروی آینه رفتم. فرق سرم را با وسط آوردن موهای دیگر پنهان کردم و باقی را پشت سر دم اسبی بستم.
شال مشکی را هم روی سرم کشیدم. به محض باز شدن در، صدای هوچی گریهای لشگر تاتار بلند شد!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸