بسماللهالرحمنالرحیم
روزِ «حقالسکوتِ» خبرنگاران [بخش 1 از 2]
#ستیز
#محمدجواد_کربلایی
@mjk_setiz
رحمت خدا بر او باد که گفت: «هرچه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک» و انگار حکایت ما جماعت رسانه را گفته است؛ حکایتی پرتکرار که میتوان از آن ناخشنود بود، اما نمیتوان نادیدهاش گرفت؛ حکایتی که حتی نامگذاری هفدهم مرداد به نام «روز خبرنگار» نیز مصداقی از آن است.
امروز، #روز_خبرنگار است. شگفتانگیز است که این روز، هم نامگذاریاش مبهم است و هم آدابِ نانوشتهاش. مثلاً همین #محافظه_کاریِ نگارنده در بهکاربردن کلمه «مبهم» بهجای واژههای دقیقتر و رساتر، مصداق همین آداب نانوشته است؛ آدابی که رسمیت ندارد اما واقعیت دارد، تأیید نمیشود اما انجام میشود.
کاش میشد فهمید که چند نفر از خبرنگاران و روزنامهنگاران ما، علت یا شاید بهانه نامگذاری این روز و جزئیاتش را میدانند. احتمالاً باید آمار شگفتانگیزی باشد. البته خیلی هم مهم نیست. مگر مهم است که مثلاً یک کودک خردسال بداند پدربزرگ مرحومش را چرا دیگر نمیبیند؟ خب البته مهم است، اما نه آنقدر که بداند مرگ چیست و او چرا مرده؛ که اصلاً شاید برایش مضرّ باشد این دانستن. آن طفلمعصوم از پدرومادرش جویای پدربزرگش میشود و آنها مصلحت را در این میبینند که بگویند «بابابزرگ رفته پیش خدا». کودک اگر خیلی هم کنجکاو و باهوش باشند، کودک است و قدرت درک و تحلیلش محدود. نهایتاً میپرسد «'پیش خدا' یعنی کجا؟» که میشنود «یعنی بهشت»، بعد میپرسد «چرا رفته؟» که میگویند «خدا اونایی رو که خیلی دوست داره، میبره پیش خودش توی بهشت»، و بعد اینکه «بهشت کجاست؟» که پاسخش «یه جای خیلی خوب و خوشآبوهوا» است.
17 مرداد 1377، 10 نفر از اعضای کنسولگری ایران در شهر #مزارشریف #افغانستان، هدف گلولههای افرادی قرار میگیرند که گفته میشود، نیروهای #طالبان بودهاند. از میان آنها، یک نفر به نام#اسدالله_شاهسون بعد از مدتها و با پای زخمی، خود را به ایران میرساند. اما 9 نفر دیگر شهید میشوند و در این سالها کمتر از این شهدا یاد میشود: #حیدرعلی_باقری، #رشید_پاریاوفلاح، #کریم_حیدریان، #ناصر_ریگی، #محمدعلی_قیاسی، #محمدناصر_ناصری، #نورالله_نوروزی، #محمود_صارمی و #مجید_نوری_نیارکی. از میان این 9 نفر، شهید صارمی، معروفترینِ آنهاست و همه مسئله نیز در همینجاست.
#محمدحسین_جعفریان که آن زمان رایزن فرهنگی ایران در افغانستان بود، در یادداشتهای گوناگون و نیز در مستند #چه_کسی_ما_را_کشت، بهدقت، بسیاری از جزئیات این ماجرا را مطرح کرده است. نگارنده این یادداشت نیز سال 1391 در پروندهای در #هفته_نامه_پنجره، به جزئیات این ماجرا پرداخت. نکات مغفول بسیاری در این ماجرا هست که نیازمند بررسیهای دقیق و مفصل است. اما مسئله این یادداشت، بر سر اتفاقی است که برای ما اهالی رسانه، حکم #حق_السکوت را یافته است؛ حقالسکوتی از جانب مسئولانی که به تقصیرشان در این ماجرا توجهی نشد.
در آن روز شوم، تمام کشورهایی که در مزارشریف نمایندگی داشتند، نیروهای خود را منتقل کردند، به جز دو کشور: #پاکستان و ایران. پاکستان، با طالبان پیوندی جدی داشت و نیازی به تخلیه نداشت. بعدها بسیاری از کارشناسان به این نتیجه رسیدند که احتمالاً کشتار نیروهای ما، نه توسط طالبان، که به دست پاکستان انجام شده است تا نزدیکی احتمالی ایران به طالبان، باعث تعدیل طالبان و تهدید منافع پاکستان و آمریکا نشود؛ غافل از آنکه این نتیجه، خیلی زودتر از این حرفها و حتی پیش از این اتفاق، بهطور غیررسمی توسط یکی از نیروهای #سازمان_اطلاعات_ارتش_پاکستان (ISI)، به سفارتخانه ما در پاکستان رسیده بود اما توجهی به آن نشده بود. البته این بیتوجهی هم حکایتی دارد. سفیر محترم ایران در افغانستان، چند روز پیش از حادثه به ایران بازمیگردد. #علاءالدین_بروجردی که آن زمان از مسئولان #وزارت_خارجه بوده، میگوید تعدادی از نیروها را بازگردانده و قصد بازگرداندن بقیه نیروها را نیز داشته، اما #کمال_خرازی، وزیر خارجه وقت، نیمهشب با او تماس میگیرد و با گفتنِ «مگر آنجا خانه خاله است!»، اجازه این کار را به او نمیدهد. البته این حرف بروجردی نیز محل تأمل است. چون خبری از بازگشتنِ کسی غیر از سفیر نیست. سفیر بازمیگردد و نیروهایش در آنجا میمانند. حتی امکان خروج نیروها از کنسولگری فراهم میشود اما مسئولان اجازه نمیدهند. در نهایت شد آنچه شد.
ادامه دارد
#هفدهم_مرداد
#روز_خبرنگار
#جشنی_بر_مزار_خون
این مطلب سال گذشته در #روزنامه_صبح_نو، بهتاریخ 17 مرداد 1396، شماره 291، صفحه 4، منتشر شده است. امروز هم با اندکی تغییر در اینجا بازنشر کردم.
@mjk_setiz
پرونده شهدای هفدهم مرداد- پنجره 153.rar
حجم:
930.5K
پرونده «جشنی بر مزار خون»، هفتهنامه پنجره، 15 مهرماه 1391، شماره 153.
اگر فرصت کردید، بخوانید و اگر صلاح دانستید، بازنشر کنید. شاید به کار بیاید.
#هفدهم_مرداد
#روز_خبرنگار
#جشنی_بر_مزار_خون
#هفته_نامه_پنجره
@mjk_setiz
هدایت شده از ستیز | محمدجواد کربلایی
بسماللهالرحمنالرحیم
روزِ «حقالسکوتِ» خبرنگاران [بخش 1 از 2]
#ستیز
#محمدجواد_کربلایی
@mjk_setiz
رحمت خدا بر او باد که گفت: «هرچه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک» و انگار حکایت ما جماعت رسانه را گفته است؛ حکایتی پرتکرار که میتوان از آن ناخشنود بود، اما نمیتوان نادیدهاش گرفت؛ حکایتی که حتی نامگذاری هفدهم مرداد به نام «روز خبرنگار» نیز مصداقی از آن است.
امروز، #روز_خبرنگار است. شگفتانگیز است که این روز، هم نامگذاریاش مبهم است و هم آدابِ نانوشتهاش. مثلاً همین #محافظه_کاریِ نگارنده در بهکاربردن کلمه «مبهم» بهجای واژههای دقیقتر و رساتر، مصداق همین آداب نانوشته است؛ آدابی که رسمیت ندارد اما واقعیت دارد، تأیید نمیشود اما انجام میشود.
کاش میشد فهمید که چند نفر از خبرنگاران و روزنامهنگاران ما، علت یا شاید بهانه نامگذاری این روز و جزئیاتش را میدانند. احتمالاً باید آمار شگفتانگیزی باشد. البته خیلی هم مهم نیست. مگر مهم است که مثلاً یک کودک خردسال بداند پدربزرگ مرحومش را چرا دیگر نمیبیند؟ خب البته مهم است، اما نه آنقدر که بداند مرگ چیست و او چرا مرده؛ که اصلاً شاید برایش مضرّ باشد این دانستن. آن طفلمعصوم از پدرومادرش جویای پدربزرگش میشود و آنها مصلحت را در این میبینند که بگویند «بابابزرگ رفته پیش خدا». کودک اگر خیلی هم کنجکاو و باهوش باشند، کودک است و قدرت درک و تحلیلش محدود. نهایتاً میپرسد «'پیش خدا' یعنی کجا؟» که میشنود «یعنی بهشت»، بعد میپرسد «چرا رفته؟» که میگویند «خدا اونایی رو که خیلی دوست داره، میبره پیش خودش توی بهشت»، و بعد اینکه «بهشت کجاست؟» که پاسخش «یه جای خیلی خوب و خوشآبوهوا» است.
17 مرداد 1377، 10 نفر از اعضای کنسولگری ایران در شهر #مزارشریف #افغانستان، هدف گلولههای افرادی قرار میگیرند که گفته میشود، نیروهای #طالبان بودهاند. از میان آنها، یک نفر به نام#اسدالله_شاهسون بعد از مدتها و با پای زخمی، خود را به ایران میرساند. اما 9 نفر دیگر شهید میشوند و در این سالها کمتر از این شهدا یاد میشود: #حیدرعلی_باقری، #رشید_پاریاوفلاح، #کریم_حیدریان، #ناصر_ریگی، #محمدعلی_قیاسی، #محمدناصر_ناصری، #نورالله_نوروزی، #محمود_صارمی و #مجید_نوری_نیارکی. از میان این 9 نفر، شهید صارمی، معروفترینِ آنهاست و همه مسئله نیز در همینجاست.
#محمدحسین_جعفریان که آن زمان رایزن فرهنگی ایران در افغانستان بود، در یادداشتهای گوناگون و نیز در مستند #چه_کسی_ما_را_کشت، بهدقت، بسیاری از جزئیات این ماجرا را مطرح کرده است. نگارنده این یادداشت نیز سال 1391 در پروندهای در #هفته_نامه_پنجره، به جزئیات این ماجرا پرداخت. نکات مغفول بسیاری در این ماجرا هست که نیازمند بررسیهای دقیق و مفصل است. اما مسئله این یادداشت، بر سر اتفاقی است که برای ما اهالی رسانه، حکم #حق_السکوت را یافته است؛ حقالسکوتی از جانب مسئولانی که به تقصیرشان در این ماجرا توجهی نشد.
در آن روز شوم، تمام کشورهایی که در مزارشریف نمایندگی داشتند، نیروهای خود را منتقل کردند، به جز دو کشور: #پاکستان و ایران. پاکستان، با طالبان پیوندی جدی داشت و نیازی به تخلیه نداشت. بعدها بسیاری از کارشناسان به این نتیجه رسیدند که احتمالاً کشتار نیروهای ما، نه توسط طالبان، که به دست پاکستان انجام شده است تا نزدیکی احتمالی ایران به طالبان، باعث تعدیل طالبان و تهدید منافع پاکستان و آمریکا نشود؛ غافل از آنکه این نتیجه، خیلی زودتر از این حرفها و حتی پیش از این اتفاق، بهطور غیررسمی توسط یکی از نیروهای #سازمان_اطلاعات_ارتش_پاکستان (ISI)، به سفارتخانه ما در پاکستان رسیده بود اما توجهی به آن نشده بود. البته این بیتوجهی هم حکایتی دارد. سفیر محترم ایران در افغانستان، چند روز پیش از حادثه به ایران بازمیگردد. #علاءالدین_بروجردی که آن زمان از مسئولان #وزارت_خارجه بوده، میگوید تعدادی از نیروها را بازگردانده و قصد بازگرداندن بقیه نیروها را نیز داشته، اما #کمال_خرازی، وزیر خارجه وقت، نیمهشب با او تماس میگیرد و با گفتنِ «مگر آنجا خانه خاله است!»، اجازه این کار را به او نمیدهد. البته این حرف بروجردی نیز محل تأمل است. چون خبری از بازگشتنِ کسی غیر از سفیر نیست. سفیر بازمیگردد و نیروهایش در آنجا میمانند. حتی امکان خروج نیروها از کنسولگری فراهم میشود اما مسئولان اجازه نمیدهند. در نهایت شد آنچه شد.
ادامه دارد
#هفدهم_مرداد
#روز_خبرنگار
#جشنی_بر_مزار_خون
این مطلب سال گذشته در #روزنامه_صبح_نو، بهتاریخ 17 مرداد 1396، شماره 291، صفحه 4، منتشر شده است. امروز هم با اندکی تغییر در اینجا بازنشر کردم.
@mjk_setiz
هدایت شده از ستیز | محمدجواد کربلایی
پرونده شهدای هفدهم مرداد- پنجره 153.rar
حجم:
930.5K
پرونده «جشنی بر مزار خون»، هفتهنامه پنجره، 15 مهرماه 1391، شماره 153.
اگر فرصت کردید، بخوانید و اگر صلاح دانستید، بازنشر کنید. شاید به کار بیاید.
#هفدهم_مرداد
#روز_خبرنگار
#جشنی_بر_مزار_خون
#هفته_نامه_پنجره
@mjk_setiz
بسم الله الرحمن الرحیم
*چند خط بهمناسبت آمدن یک جنس اصل*
سال 1389، آقامهدی مُذهبی، دبیرِ وقتِ بخش اقتصادی هفتهنامۀ «پنجره»، با من تماس گرفت. آقامحمدصادق شهبازی مرا به او معرفی کرده بود. میخواست پروندهای منتشر کند بهمناسبت نهمین سالگرد صدور فرمان هشتمادهایِ رهبری به سران قوا دربارۀ مبارزه با مفاسد اقتصادی. آن سالها، ماجرای حجتالاسلام علیرضا جهانشاهی معروف به «طلبۀ سیرجانی»، داغ شده بود؛ طلبۀ عدالتخواهی که در ماجرای مبارزه با زمینخواری سیرجان، دو بار به زندان افتاده بود و رهبری دستور آزادیِ او را داده بودند. پیامِ «شَکَرَ الله مَساعیک» که رهبری با واسطه به جهانشاهی ابلاغ کرده بودند، گشایشی بود در مسیر عدالتخواهی. مذهبی، گفتوگویی با طلبۀ عدالتخواه سیرجانی از من خواست. از قبل گفتوگوی منتشرنشدهای داشتم. آماده کردم و برایش فرستادم.
ماجرا ادامه یافت و آقای مذهبی اینبار پروندهای چهارصفحهای دربارۀ همان طلبۀ سیرجانی خواست. برای چاپ در صفحههای ابتدایی که از بهترین جاهای مجله بود. آماده کردم و تحویل دادم. زنگ زد گفت آقای مهدیپور گفته بروی ببینیاش. آن زمان ایشان سردبیر پنجره بود. رفتم و گفتوگو کردیم. نکاتی را مطرح کرد تا اصلاح کنم. همینقدر خاطرم مانده که نکاتش حرفهای بود و اتفاقاً کار را بهتر میکرد. اصلاح کردم و چاپ شد. بعد از آن، خودم پروندهای درباب عدالت پیشنهاد کردم. پذیرفت. آماده کردم و آن هم منتشر شد. کارهای دیگری هم بود. بعدها در صبحنو هم چندباری پیش آمد که یادداشت فرستادم و یکی از آنها هم مرتبط با عدالت بود.
این جزئیاتی که نوشتم، تفاوت مهدیپور با خیلیها را برایم مشخص کرد. زمان سردبیریاش در پنجره، هنوز برخی خطمشیهای سیاسی جدید و تغییرهای مرتبط با آن، روشن نشده بود. همانها هم که بود، کامل برای من که جوانتر و بیتجربهتر از الان بودم، روشن نبود. حالا که به آن ماجراها فکر میکنم، هم از باب توجهش به جریانها و افراد و موضوعهای مختلف تعجب میکنم، هم از باب توجه حرفهای و اخلاقمدارانهاش به تکتک نیروهایی که حتی حقالتحریری و نادیده برای مجلهاش مینوشتند، هم از این باب که حلقۀ بستهای اطرافش نیستند و با آدمهای مختلف کار میکند و البته مهمتر برای کارش با آدمها گفتوگو میکند. گفتوگو، مسئلۀ مهمی است. او با آدمها گفتوگو میکند و حتی لزوماً هرچه چاپ میکند، تماموکمال قبول ندارد. اگر مطلبی با اصول کلیاش مغایرت نداشته باشد، برایش کفایت میکند.
آقافرشادِ مهدیپور، درس رسانه خوانده. کارش را مثل خیلیها با مدیرمسئولی یا سردبیری شروع نکرده. از کف کار شروع کرده و آرامآرام بالا آمده. از سوی دیگر، علایق جدی در علوم انسانی دارد و کار دانشگاهی میکند. حُسن او اینجاست که این علایق علمیاش در نسبت وثیقی با کار حرفهای او در رسانه قرار گرفته است. اهل نقلوانتقالهای فصلیِ سیاسی نیست. مواضعش، ریشهدار است. در مجموع جنسِ اصل است. میتوان نقدش کرد؛ اما نمیتوان مواضعش را بهکلی سیاستزده و بیریشه دانست. بزرگتر از این حرفهاست که او را به جریانها و افراد میانمایۀ سیاسی بچسبانند. دیدگاههای سیاسی خودش را دارد و بر مبنای آن دیدگاهها، انتخاب میکند و پیش میرود؛ بر خلاف بسیاری از جماعت سیاستزده که بهدور از دانش و تفکر و تقوا در عرصههای مختلف گوشبهفرمان پدرخواندههای سیاسی هستند.
برای عرصۀ رسانه و بهویژه مطبوعات خوشحالم. بهجد امیدوارم ایشان این توفیق را داشته باشد که آرزوهای ازدسترفتهای را محقق کند. انشاءالله آن بالاسری، همهجوره هوایش را داشته باشد.
#فرشاد_مهدی_پور
#معاون_مطبوعاتی_وزیر_فرهنگ_و_ارشاد_اسلامی
#عدالتخواهی
#صبح_نو
#هفته_نامه_پنجره
@mjk_setiz