علامه حسن زاده آملی:
ای طالب معارج تا فرعون نفس را نکشتی از اربعین کلیمی و نظائر آن، لوحی بر موسای روح لائح نخواهد شد.
📕#هزار_و_یک_کلمه
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💢ما را در نشر هر چه بیشتر کانال یاری فرمایید 🙏💢
📚 #کاردینال
📖 #قسمت_نود_و_سوم
✍ #م_علیپور
*هُدی
باورم نمیشد اما خودش بود!!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا از شدت ترس و تعجب جیغ نزنم ...
اون سالن و جمعیتِ گزینش شده همه از جلوی چشمم محو شدن و صدای جمعیت بلند شد :
" " - به حرمت لا اله الی الله ...
منم همراه جمعیت شروع کردم به اشک ریختن ، عمو عماد پرید توی قبر و جسد رو از بابا گرفت و توی قبر گذاشت ...
مامان و خاله خودشون رو به در و دیوار میزدن و اشک میریختن و من که تنها نوه ی دختری بودم اشکام بند نمی اومد.
بابا میکروفون رو گرفت و برای سیل جمعیت شروع به سخنرانی کرد و از فضائل اخلاقی پدر زنش که در نبود پدرش ، از پدر واقعی هم براش بهتر بود گفت و گفت و جمعیت کم کم متفرق شدن.
با همون جثه ی نحیف و لاغر نوجوانیم کتاب مفاتیح رو گرفتم و روی قبر بابابزرگ خم شدم و شروع به خوندن کردم.
چند نفر مامان و خاله رو همراهی کردن و بردن.
بابا بازوی من رو که داشتم شهادتین و تلقین رو میخوندم گرفت و گفت :
- داری چیکار میکنی پاشو برو دیگه ، مامانت و خاله ت رفتن!
با چشم های اشک بار گفتم :
- آخه باید یکی از نزدیکان متوفی بمونه و تلقین هارو براش بگه ، گفتم حالا که مامان و خاله نمیتونن ...
بابا بازوم رو محکمتر چسبید و گفت :
- پاشو برو لازم نکرده این مسخره بازی ها رو تو به ما یاد بدی ...!
با تعجب رو به بابا جواب دادم :
- مسخره بازی چیه؟ میگم الان باید این کار رو یه نفر از نزدیکان انجام بدن بابا ... !
بابا اینبار با نیشخند گفت :
- الان تو مثلاً از نزدیکانی دیگه؟ پاشو برو بهت میگم انقدر تو دست و پا وول نخور بچه!
بازم با دلخوری کت بابا رو چسبیدم و گفتم :
- بابا تو رو خدا بزار من بمونم اینا رو بخونم بعد میرم ، حتماً باید یکی اینا رو بخونه آخه ...!
بابا اینبار شروع کرد به داد زدن و گفت :
- مگه بهت نمیگم گورت و گمکن؟ من خودم میخونم پاشو برو ... ببین همه رفتن جا می مونی ها؟
کتاب مفاتیح رو به سمت بابا گرفتم و با اصرار براش توضیح دادم که از صفحه فلان شروع میشه ...
بابا به سمت ماشین ها هلم داد و مفاتیح رو از دستم گرفت و گفت :
- باشه باشه فهمیدم ...
عمو عماد جلو اومد و با عجله گفت :
- هُدی تو چرا اینجا وایسادی؟!
بابا رو به عمو عماد با تمسخر گفت :
- وایساده تلقین میت برام بخونه!!
عمو عماد پُقی زیر خنده زد و بعدش خودشو کنترل کرد.
و در حال کشیدن آستین مانتوم منو به سمت ماشین برد.
برگشتم و به بابا نگاه کردم ...
روی قبر خم شد و مفاتیح رو به گوشه ای وسط خاک و گِل پرتاب کرد! " "
دست بابا رو روی شونه هام احساس کردم که دم گوشم گفت :
- همینجا روی صندلی بشین ، هیچ حرفی هم نزن.
مطیعانه ته مجلس و روی صندلی نشستم.
بابا بزرگ که انگار توی این سالها هیچ پیر نشده بود فقط سفیدی موهای جوگندمیش کمی بیشتر شده بود اما همچنان خوش فرم و خوش حالت بود.
چشم های نافذش روی جمعیتی که روبروش نشسته بودن در گردش بود!
دستش رو بالا برد و همگی سکوت کردن و رو به همه گفت :
- نقش همه تون در ماجرای اخیر کمرنگ و به شدت پیزوری بود ...!
این همه سرمایه ، این همه تسلیحات و سلاح؟
کجا رفتن؟ چی شدن؟
بابابزرگ صداش رو بالاتر برد و با لحنی که همه رو وادار میکرد ازش حساب ببرن ادامه داد :
- اگه بی عرضگی شماها نبود ، تخم تشیع تا الان برچیده شده بود! اما شما جماعت فقط و فقط چهارتا گزارش الکی رد کردین که به هیچ دردی نمیخورد.
جناب آقای پیکارجو! اول از همه با شما هستم ...
اینکه بدون هیچ شایستگی و مقبولیّتی روی منصب به اون مهمی نشستین ، قطعاً با حمایت سیستم بود ؛ وگرنه باید تا آخرعمرتون سرچهار راه ماشین ها رو به خط میکردین.
یا شما آقای ملافاتح ، این همه خدم و حشم و خونه و مکنت برای چی به شما داده شد؟
قرار بود شما به شدت و با تمام نیرو و توانی که ازش دم میزدین روی جوون ها کار کنید، پس چی شد؟!
از اون جمعیت کسی رو به بابابزرگ گفت :
- جناب #کاردینال عزیز! ما خودمون توی بچه های اطلاعات کاملاً اینو شنیدیم که میگفتن توی کار جوون هایی که دل به اغتشاشات زدن موندن!
حتی اونا هم بوهایی برده بودن که دستی توی کار بوده ...
آخه جناب مباشر ظاهراً زیادی این بچه ها رو بخور داده بودن ، وقتی دستگیر شده بودن گفته بودن که ما توی رختخواب بودیم و یهو به خودمون اومدیم دیدیم وسط خیابونیم و داریم به مردم چاقو میزنیم!
خب اطلاعات اونقدر هم خنگ نیست که متوجه نشه یه چیزی غیر از مواد و مشروب و پول روی اینا تاثیر گذاشته ، رسماً جنّی شده بودن!!
قرار بود ایشون نیرو آموزش بده نه اینکه رفقای از ما بهترونش رو مثه بختک تو خواب بفرسته سر وقتشون و همچین گندهایی به بار بیارن!!
بابا بزرگ رو به مردی که من نمیدیدم روش رو برگردوند و گفت :
- شالیکار کدوم گوریه؟
👇
مدافعان ظهور
📚 #کاردینال 📖 #قسمت_نود_و_سوم ✍ #م_علیپور *هُدی باورم نمیشد اما خودش بود!! دستم رو جلوی دهن
مرد جواب داد :
- حالش زیاد خوب نیست آقا، احضارهای طولانی به شدت روش تاثیر گذاشته و کم کم دارن تسخیرش میکنن!
بابابزرگ سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
- از اول هم میزبان خوبی نبود، خلاصش کن.
مرد با نیشخند جواب داد :
- اون که در ظاهر خیلی وقته که خلاص شده و حتی اسمش هم خط خورده ، اما به روی چشم.
بابا بزرگ اینبار کسی دیگه رو خطاب قرار داد و گفت :
- چندبار دیگه باید لو برید تا یاد بگیرین برای حوادث فقط از اتباع غیرقانونی استفاده کنید؟ها؟
کسی که شناسنامه و زن و بچه داره در کسری از ثانیه اطلاعاتش بالا میاد.
فقط اتباع بیگانه که تازه قاچاقی وارد کشور شده باشن استفاده کنید ... بعدش بی سرو صدا خلاصش کنید!
قرار نیست دستگیرش کنن و به سر شبکه برسن و اون وقت تازه به غلط کردن بیفتین.
هر کسی توی هر پست و منصبی که هست برای خودش از صبح تا شب این رو تکرار کنه :
- فساد مالی موقوف! فکر کنم اون قدر بابت خوش خدمتی هاتون پول گرفتین که نیاز به پول نداشته باشین.
اگر ذره ای فساد اخلاقی داشته باشین خودم دستور قتل تون رو صادر میکنم! آخه چقدر باید چوب شما مردای هوسباز رو بخوریم؟ این مملکت به ناموس حساسه ...!
هر غلطی میخواین بکنید پرستو و گنجشک و هزار کوفت دیگه براتون توی سیستم فراهمه.
ارتباط با آقا زاده ها فقط به بهانه ی پست گرفتن باشه و لاغیر ...
اگر بشنوم که کسی از فعالیت سیستم پی برده قطعاً گور خودتون رو کندین.
فعالیت های شما فقط در راستای پیشرفت مویرگی سیستم و اعتقادات تون باید باشه.
کسی که اعتقاد راسخ به درست بودن راه ما نداشته باشه به هیچ دردی نمیخوره!
میتونه بره چادر چاقچول سر زن بچه ش بکنه و از صبح تا شب این چهاردیواری این مثلاً امامزادگان رو ببوسه و تف مالی بکنه!
شاید همین امام و امامزاده ها شفاش دادن یا از دل همون ظریح های تپل پر از پول شون ، چند هزار تومنی براتون به بیرون حواله کردن!
پس اگه پول و پست و پرستو و هر کوفت دیگه ای میخواین با سیستم باشین و حمایت کنید تا حمایت بشید.
در غیراینصورت خیلی زود حذف میشین.
امثال کاووس امامی احمق چرا لو رفت و دستگیر شد و خودکشی کرد؟
چون داشت به سیستم و خدماتش شک میکرد.
وگرنه مثل بقیه قبل دستگیری فرار کرده بود و توی جزایر قناری به عشق و حالش ادامه میداد و سیستم اطلاعات ایران هم ول معطل دنبالش میگشت.
یادتون نره کسی که از آخور و توبره میخوره و هم خدا رو میخواد هم خرما ، آخرش هم هیچی عایدش نمیشه!
جمعیت دور ولی نعمت شون جمع شدن و بحث ها به شدت گرم بود.
داشتم با خودم فکر میکردم که الان تموم این جلسه شنود شده؟
از فکر اینکه بابا بزرگ بفهمه تنها نوه ی دختریش گوشی توی گوششه و میکروفون به ساعتش وصل شده به خودم لرزیدم.
بغض توی گلوم بود و خشم باعث شده بود تموم رگ های عصبی که داشتم ورم کنه!
جمعیت کم کم متفرق شدن ...
فقط یه زن که ماسک به چهره ش بود کنار بابا بزرگ ایستاده بود.
بابا رو به بابابزرگ یا همون #کاردینال اعظم گفت :
- خب حالا وقتشه که هدیه ای که سالها دنبالش بودین رو بهتون تقدیمکنم.
بابا به سمت میز رفت و در کارتنی رو باز کرد ...
خودش بود!
یکی از همون گلدون های عتیقه بود ...!!
پس برای همین بود که بابا حاضر شد زندگی خانواده ی نعمتی رو به آتیش بکشه تا به دست شون بیاره.
عرق سردی رو پیشونیم نشست ...
حس کردم چقدر باهاشون غریبه هستم! حس کردم از اون مردی که سالی ۱-۲ بار بیشتر نمیدیدمش و همیشه به اسم پدربزرگ میشناختمش میترسم.
اون بابابزرگ من نبود!
همون مردی که وقتی خونه ش میرفتیم خیلی کم حرف میزد و سوالاتش از ما فقط و فقط در مورد درس مون بود.
باقی اوقات سرش توی کتاب بود و هر بار که از مامان علت کم حرفی بابابزرگ رو میپرسیدم جواب میداد :
- بابابزرگت مثه ما آدم معمولی نیست که حرفای معمولی داشته باشه!
بعدشم بادی به غبغب مینداخت و میگفت :
- بالاخره کسی که سالها توی انگلیس درس خونده و بعدشم سفیر ایران بوده حتماً باید یه فرقی با بقیه داشته باشه دیگه مگه نه ...؟
و من که هیچوقت نفهمیده بودم چرا آدم هایی که خارج درس میخوندن ، بقیه بهشون بیشتر احترام میزاشتن ؛ فقط سکوت میکردم و توی دلم آرزو میکردم بابابزرگم مثه بابارضای سولماز باشه که در مدرسه دنبالش می اومد و با هم پیاده تا خونه میرفتن و بعدظهرها نوه هاش رو پارک محل میبرد و بهشون بستنی قیفی میداد ... !
- خیلی بزرگ شدی دختر ...!
سرم رو بالا گرفتم و به چشم های بابابزرگ خیره شدم و اشکی که خیلی وقت بود گوشه ی چشمم جاخوش کرده بود ، روی زمین چکید!
ادامه دارد ...
#م_علیپور
1_2030308901-AudioConverter.mp3
4.41M
🔴 آشنایی به جلوه های محبت #امام_زمان در زندگی
🎙 #ابراهیم_افشاری
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
🌹✨در فضیلت ماه #ذیقعده: ✨🌹
« در فضیلت ماه ذیقعده سخن و روایات بسیار است ، پس این ماه مرکب راهواری است که به تو اهدا شده است تا تو را به جایگاه والا و موطن زیبا و عطاهای فراوان و با عظمت که در آن نهفته است برساند . پس از عطاکنندهٔ این مرکب سپاسگزاری کن و حق او و نیز حق مرکبی که به تو ارزانی داشته و همچنین مقاصد و آرزوهایی را که بوسیله این ماه بدان میرسی ، بشناس .
بنابراین با عقل و قلب و حفظ اعضای خود ، حرمت این ماه را نگاه دار تا انشالله به فضیلت برتر آن دست یابی .
این ماه ماه اجابت دعاست ، بنابراین اوقات آن را مغتنم بشمار و برای برآوردن حاجات خود ، در آن روزه بدار و حوایج خود را به او عرضه بدار . »
📗#اقبال_الاعمال_سیدابنطاووس ج۲ ، ص۱۲. ✨🌹🌹
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💢ما را در نشر هر چه بیشتر کانال یاری فرمایید 🙏💢
💠 حضرت علامه حسن زاده آملی (ره)
✨ چه کنم!
🔅باز در سوز و گدازم زِتف دل چه کنم!
🔅کار مشکل شده مشکل شده مشکل، چه کنم!
🔅دفتر عُمر گشودم که چه بگذشت زعُمر
🔅هیچ نگذشت، مگر عاطل و باطل چه کنم!
🔅نقد عُمرم بشد اندر ره تدویر و مُدیر
🔅در ره جوزهِر و مایل و حامل چه کنم!
🔅توبه کردم که بجز رندی و مستی نکنم
🔅بارِ توبه نرسیده است بمنزل، چه کنم!
🔅غافل از قافله بودم، بسحرگاه سفر
🔅راه دور است، و کتلها بمقابل چه کنم!
🔅من که بال و پر پرواز بعالینم هست
🔅اندرین لای و گِل منزل نازل چه کنم!
🔅همه پیوسته بمن، من ز همه بُگسسته
🔅چیست این حالت هائل شده، حائل چه کنم!
🔅جمع اضداد نگر غرقه در دریا را
🔅لب خشک و دل تفتیده بساحل چه کنم!
🔅گفت یاری به حسن، این همه بیتابی چیست؟!
🔅گفت دل هست، بدان شایق و مايل چه کنم!
🗓 اول ذیالقعده
📘 دیوان اشعار/ص۱۱۰
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠 حضرت علامه حسن زاده آملی(ره)
🔹 باید سعی کرد که از عادت مألوف بِدَر آمد، و راه و رسم رهروانِ حقیقت را پيش گرفت. ره چنان رو، که رهروان رفتند. تا بتوان بِسَر منزل مقصود رسید. یعنی باید علم شد. که علم؛ انسان ساز و مایه برتری است. و نیز ملای رومی در اواخر دفتر ششم آن فرمود:
🔸 علم دریاییست بی حدّ و کنار
🔸 طالب علم است، غوّاص بِحار
🔸 گر هزاران سال باشد عمر او
🔸 می نگردد سیر، او از جستجو
📘 دروس معرفت نفس/ درس پنجاه و هشتم/ص۲۲۷
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠 استاد صمدی آملی حفظه الله
🔹 تفکر، قوه ی خيال را از پراکندگى و افسار گسیختگی نجات می دهد. چه خوب است که انسان، در اوایل کار وقتی را برای تفکّر در نظر بگیرد، و در اطوار وجودی خود، و موجودات عالم به فکر بنشیند. این کار باعث حشر پيدا کردن و مَحرَم شدن انسان با عالَم می شود. اگر انسان با نظام عالَم مَحرَم شود، و با او رابطه ی دوستی برقرار کند، این جاست که می تواند به اسرار آن راه یابد؛ زیرا دوست هرگز سِرّ خود را از دوست پنهان نمی دارد.
📘 شرح مراتب طهارت/ج۱/مجلس پانزدهم/ص۲۰۳
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0