رضا در وصیت نامه شان خطاب به محمدقاسم نوشته است: محمدقاسم جان خودت را از مجالس تلاوت قرآن و اهلبیت (ع) دور نکن که خطبه پیامبر (ص) به ثقلین بود .
سفارش دیگر همسر شهیدم دستگیری از مستمندان و نیازمندان است . او از محمدقاسم خواسته بود که: با مادرت مهربان باش و به مادرت وفا کن . سعی کن در مکتب شهدا و شهادت تلمذ کنی . راه پدر را ادامه بده .
من هم دوست دارم تا اسلحه جهاد شهیدم را به دستان پسرش بسپارم و امیدوارم امام زمان (عج) ظهور نمایند . چرا که اهلبیت (ع) ناموسپرست هستند و اجازه نخواهند داد عمه سادات اینگونه به دست کفتارها بیفتد و حقیقتاً انتقام خونهای ریخته شده را از کفار خواهند گرفت .
انشاءالله .
رادی : همسر شهید
🌷شهید #محمدرضا_الوانی🌷
یاد شهدا با صلوات🌷
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
شهیــد میشـی ،
تــو و همـہ ے بچـهها ...
مگه خودتـون نخوایـد ...
و اسیر دنیا بشید !
این جمله را شهید توی خواب به یڪی از رفقاش گفته بود.
#شهید_محمد_رضا_الوانی🕊
#سالـروز_شهادتـشان
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورۍ|📱
حالاڪهمنازحرمدورم
درمونمصبرهآخهمجبورم...💔✨
#اللهمالرزقناحرم
#سیدمجیدبنیفاطمه
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
اَلسَّلامُ عَلَيْكمَ يا بَقِيَّةَ الله ✋
مولای من ... مهدی جان ...♡
🌹بعيد نيست عاقبت فقط بخاطر حسين(ع)
🌹تو زودتر بيايي وبگيري انتقام را
🌹بيا بخواه خون آن ذبيح راکه ذبح او
🌹به کربلا تمام کرد،حجّ ناتمام را
°{{ أللَّھُمَ ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج 🤲 }}°
🌴💎🌹💙🌹💎🌴
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت "همرزمان و خانواده شهید"
🔹صفحه :٢٣٧_٢٣۶
#پارت_صد_و_نهم 🦋
((نگران نباش!))
من به محمّدحسین گفتم: «بابا! خداوکیلی شما بیاید بروید، ما بچّهها را نجات می دهیم.
محمّدحسین ! تو که وضعیتت از همه خراب تر است.
قبلاً توی خیبر #شیمیایی
شدی، برو این جا نمان! ماسک هم که نداری،
برو خودت را شستشو بده!»
گفت : «نترس! نگران نباش با هم هستیم!»
خلاصه خیلی اصرار کردم امّا گوش نکرد.
وقتی به خرابه های اتاق رسیدیم، صدای #حسین_متصدی را از زیر آوار شنيديم که بد جوری داد و فریاد میکرد. 😓
((بارقهٔ امید))
راکت که منفجر شد 💥ساختمان فرو ریخت.
من زیر آوار ماندم.
آن هایی که توی اتاق نزدیک در بودند، توانستند خودشان را نجات دهند؛
امّا بقیه از جمله خود من، همان جا گیر کردیم. فریاد میزدم و کمک می خواستم،
نفسم داشت بند میآمد ناگهان صدای محمّدحسین بارقه ای از امید در دلم روشن کرد!
صدای صحبت هایشان به گوشم میرسید و مطمئن شدم که نجات پیدا خواهم کرد. آن ها کمک کردند تا من از زیر آوار بیرون بیام.
من که اول بیرون آمدم، گفتم : «وزیری، دیندار، دامغانی، کیانی و چند تا از بچّهها هنوز زیر آواراند.»
آن ها هر کدام را بیرون آوردند، شهید شده بود. من نمیدانستم دقیق چه کسانی توی اتاق بودند و این کار را مشکل کرده بود.
حالم از دیدن پیکر های پاک بچّهها دگرگون شده بود و به ذهنم فشار می آوردم!
ناگهان یادم آمد که #شگرف_نخعی قبل از انفجار مقابل من نشسته بود. به محمّدحسین گفتم: «شگرف هنوز زیر آوار است.»
تا این حرف را زدم، همگی دوباره شروع به جستجو کردند، امّا نتوانستند او را پیدا کنند... 😞
محمّدحسین گفت: «این طور نمی شود. بروید لودر بیاورد.»
در همین موقع صدایی توجّه همهٔ را به خود جلب کرد. 😳
او شگرف بود که از پشت سر می آمد گفتم : «تو کجا بودی؟ مگر زیر آوار نماندی؟»
گفت: «نه! راه باز شد و من به سمت بیرون فرار کردم.»
با آمدن شگرف دیگر بچّه ها مطمئن شدند کسی جا نمانده است.
♦️به روایت: "حسین متصدی "
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت "همرزمان و خانواده شهید"
🔹صفحه :٢٣٩_٢٣٧
#پارت_صد_و_دهم 🦋
((آقا تو نیا))
بعد از آن انفجار، 💥قرار شد آن ها که سالم هستند آن طرف #اروند بروند.
من، محمّد حسین، #رمضان_راجی، #منوچهر_شمس_الدینی و چند نفر دیگر با هم راه افتادیم.
راجی به محمّد حسین گفت: «آقا! تو دیگر نیا آن طرف. قبلاً #شیمیایی شدی، برو خدایی ناکرده کار دست خودت می دهی.»
محمّد حسین گفت: « من طوریم نیست، مشکلی ندارم.»
با یک قایق 🛶 از اروند گذشتیم و وارد #منطقه_عملیاتی شدیم.
چند قدمی نرفته بودیم که شمس الدّینی حالش به هم خورد.
چون حالت تهوّع اولین مشکلی است که برای مصدوم شیمیایی پیش می آید.
محمّد حسین به من گفت: «شمس الدّینی را ببر لب آب و با یک قایق بفرست عقب!»
به نظر می رسید خودش هم حال خوبی نداشت، 😞 ولی به فکر دیگران بود.
منوچهر را آوردم لب آب و به وسیلهٔ یک قایق به آن طرف فرستادم.
وقتی برگشتم، محمّد حسین پرسید: « چه کار کردی؟»
گفتم: « هیچی! فرستادمش عقب.»
گفت: «خیلی خوب! پس برویم.»
هنوز به #خط_مقدم نرسیده بودیم که محمّد حسین هم حالت تهوّع پیدا کرد.
شانه هایش را گرفتم : « محمّد حسین چی شد؟»
گفت : «چیزی نیست.»
معلوم بود که خودش را نگه داشته. هر چی جلوتر می رفتیم حالش بدتر می شد.
تا جایی که نتوانست ادامه دهد.
راجی، محمّد حسین را سوار ماشین کرد و گفت: «سریع او را به عقب بر گردانید!»
♦️به روایت:"ابراهیم پس دست"
((چشمان نابینا))
حوالی ظهر بود.
محمّد حسین در حالیکه دستش در دست کسی بود به این طرف اروند آمد.
حالش خیلی بد شده بود. 😰 چشمانش جایی را نمی دید.
دیدن او در این وضعیّت خیلی برایم سخت بود. 😔
اول فکر کردم خودم طوری نشده ام، امّا یکی، دو ساعت بعد متوجّه شدم که وضعیّت من هم مثل محمّدحسین است.
کم کم چشمان من هم نابینا شدند، تعدادمان لحظه به لحظه داشت زیاد
می شد...
♦️به روایت:"حاج اکبر رضایی"
#ادامهدارد
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
#یابنالحسن
🍂بیا که خانۀ چشمم شود چراغانی...
🍂اگر قدم بگذاری به چشم بارانی...
🍂بیا که بی تو نیامد شبی به چشمم خواب
🍂برای تو چه بگویم از این پریشانی؟!
#اللهــمعجـللـولیکالفــرج
تعجیل در فرج مولا صلوات
#شبتونمهدوی🌙
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
سلام خیرمقدم به خوبانی که تازه به جمعمون اومدند خیلی خوش اومدید ان شاءالله برامون بمونید و با بودنتون حمایتمون کنید😊🍃پیشنهاد انتقادی داشتید در خدمتیم . نشر مطالب باذکر صلوات برای فرج امام زمان(عج) مانعی ندارد چون سوال خوبان بود .ان شاءالله عاقبت بخیر بشوید التماس دعابرای عاقبت بخیری خادمین کانال