eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
#پارت_بیست_و_نهم🦋 ((من مست وتودیوانه)) یک بار《برادرمحتاج》مسئول قرارگاه را برای شناسایی منطقه به هو
🦋 《حسین ، پسر غلام حسین》 یک روز با محمدحسین به سمت آبادان می رفتیم .عملیات بزرگی درپیش داشتیم. چندتا از عملیات های قبلی با موفقیت انجام نشده بود‌ و ازطرفی، آخرین عملیات ما هم لغو شده بود و من خیلی ناراحت بودم.😞 به محمدحسین گفتم: "چند تا انجام دادیم، اما هیچ کدام آن طور که باید، موفقیت آمیز نبود! به نظرم این یکی هم مثل بقیه نتیجه ندهد." گفت: "برای چی؟" گفتم: "چون این عملیات خیلی سخت است؛به همین دلیل بعید می دانم موفق شویم." گفت: "اتفاقا ما در این عملیات، موفق و پیروز می شویم."😎 گفتم: "محمدحسین دیوانه شدی؟! عملیات هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم ،نتوانستیم کاری ازپیش ببریم؛ آن وقت در این یکی که اصلا وضع فرق می کند‌ و از همه سخت تر است، موفق می شویم؟" خنده ای کرد و با همان تیکه کلام همیشگی اش گفت: "حسین، پسرغلام حسین، به تو می گوید که ما در این عملیات پیروزیم."✌️🏻 خوب می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند.حتما از طریقی به چیزی که می گوید و اطمینان دارد.گفتم: "یعنی چه؟از کجا می دانی؟" گفت:"بلاخره خبر دارم." گفتم:"خب ازکجا خبر داری؟" گفت:"به من گفتند که ما پیروزیم." پرسیدم:"کی به توگفت؟" جواب داد: "حضرت زینب(سلام الله علیها)." دوباره سوال کردم: "در خواب یابیداری؟" با خنده جواب داد: "تو چه کار داری؟ فقط بدان ،بی بی به من گفت که شما در این عملیات خواهید شد و من به همین دلیل می گویم که قطعا موفق می شویم."☺️ هرچه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد،چیزی نگفت و به همین چندجمله اکتفا کرد.نیازی هم نبود که توضیح بیشتری بدهد؛ اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم، همیشه به حرفی که می زد،ایمان داشت و من هم به محمدحسین اطمینان داشتم.👌 وقتی که عملیات با موفقیت انجام شد، یاد حرف آن روزِ محمدحسین افتادم و از اینکه به او اطمینان کرده بودم، خیلی خوشحال شدم. 💠عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند! هر که را حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند! 《قطعه زمین》 محمدحسین قطعه زمینی در داشت که پدرش به او بخشیده بود و او به دلیل حضور در ، خیلی کم به آن سرکشی میکرد. آخرین بار‌ وقتی بعد از حدود یک سال به آن جا رفت، در کمال تعجب دید که یک نفر زمین را ساخته و در آن ساکن شده است.🏠 بعد از‌ پرس وجو و تحقیق، فهمید آن شخص، یک نفر است! قضیه را برای من تعریف کرد،گفتم: "خب! برو شکایت کن و از طریق پیگیر قضیه باش، بلاخره هرچه باشد، تو مدارکی داری و می توانی به حقت برسی." گفت:"نه! من نمی توانم این کار را بکنم، او یک نفر جهادی است و حتما نیازش از من بیشتر بوده است؛ هرچند نباید چنین کاری می کرد و در زمین غصبی می نشست، اما حالا که چنین کرده، دلم نمی آید پایش را به دادگاه بکشم. عیبی ندارد! من زمین را ببخشیدم و گذشت کردم." 💠اهل نظر، دوعالم در یک نظر ببازند! است و داو اول، بر نقدِ جان توان زد @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت سردار سر افراز سپاه "شهید حاج قاسم سلیمانی" 🔹صفحه ۶۸_۷۰ 🦋 ((من مست وتودیوانه)) یک بار《برادرمحتاج》مسئول قرارگاه را برای شناسایی منطقه به هور بردم. مسئول شناسایی بود و می بایست برای توجیه همراه ما بیاید. سه تایی سوار قایق⛵شدیم. او سکان را به دست گرفت و راه افتادیم. داخل همین طور که می رفتیم، زیرلب اشعاری را زمزمه می‌کرد. کم کم صدایش بلندتر شد و به طور واضح خطاب به محتاج شروع به خواندن کرد: 💠《من مست وتودیوانه،ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم،کم خور،دو،سه پیمانه در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم هریک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابت آ،تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من؟ ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه.... چون کشتی بی لنگر کژمی شد و مژمی شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو،تسخر زد وگفت ای جان نیمیم ز ترکستان،نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب وگل ،نیمیم زجان و دل نیمیم لب دریا،نیمی همی دردانه گفتم که رفیقی کن بامن که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بی سر و دستارم،در خانه‌ی خمّارم یک سینه سخن دارم،همین!شرح دهم یانه..》 حالات عجیبی داشت،انگار توی این عالم نبود. بنده خدا،محتاج که با این حالات آشنایی نداشت،خیلی تعجب کرده بود. نگاهی به او میکرد و نگاهی به من. رو کرد به من :《این حالش خوب است؟! گفتم :《نگران نباش،این حال و احوالش همین طور است.》 با اشعار سر و سری داشت و با توجه به محتوای اشعار،حالات معنوی خاصی به او دست می داد. گاهی سر شوق می‌آمد و می‌خندید و گاهی هم می‌سوخت و می‌گریست. ((دفتر امام جمعه)) یک بار با در دفتر بودیم، چند نفر از مسئولین شهر و استان نیز حضور داشتند. ، کنار من نشسته بود، او علی‌رغم جثه لاغرش بنیه‌ای قوی داشت. رئیس شهربانی هم طرف دیگر من نشسته بود. جلوی همه نوشابه گذاشتند، ، سر انگشتش را گذاشت زیر نوشابه و با قاشق در آن را باز کرد. صدای بازشدن در نوشابه توجه همه را جلب کرد. رئیس که کنار من بود با دیدن این صحنه خیلی تعجب کرد😳. همین طور که نگاه می‌کرد،دیدم او نیز دستش را به تقلید از زیر نوشابه گذاشت و قاشق رافشار داد و می‌خواست درآن را باز کند،اما نمی‌توانست. درهمین موقع خندید:《نه جانم! هرکسی نمی تواند این کار را بکند،باید حتما وارد باشید.》 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
💠 دو سال پیش به هوای هوس پسری سوری رو در روی خانواده‌ام قرار گرفتم و حالا دوباره عشق دیگری دلم را زیر و رو کرده و حتی شرم می‌کردم به ابوالفضل حرفی بزنم که خودش حسم را نگفته شنید، هلال لبخند روی صورتش درخشید و با خنده خبر داد :«یه ساعت پیش بهش سر زدم، به هوش اومده!» از شنیدن خبر سلامتی‌اش پس از ساعت‌ها لبخندی روی لبم جا خوش کرد و سوالی که بی‌اراده از دهانم پرید :«می‌تونه حرف بزنه؟» و جوابم در آستین شیطنتش بود که فی‌البداهه پاسخ داد :«حرف می‌تونه بزنه، ولی نمی‌تونه بکنه!» 💠 لحنش به‌حدی شیرین بود که میان گریه به خنده افتادم و او همین خنده را می‌خواست که به سمتم آمد، سرم را بوسید و به فدایم رفت :«قربونت بشم من! چقدر دلم برا خنده‌هات تنگ شده بود!» ندیده تصور می‌کرد چه بلایی از سرم رد شده و دیگر نمی‌خواست آسیبی ببینم که لب تختم نشست، با دستش شکوفه‌های اشکم را چید و ساده صحبت کرد :«زینب جان! داره با سر به سمت جنگ پیش میره! دو هفته پیش دو تا ماشین تو منفجر شد، دیروز یه ماشین دیگه، شاید امروز یکی دیگه! سفرای کشورهای خارجی دارن دمشق رو ترک می‌کنن، یعنی خودش داره صحنه جنگ رو برای آماده می‌کنه!» 💠 از آنچه خبر داشت قلبش شکست، عطر خنده از لبش پرید، خطوط صورتش همه در هم رفت و بی‌صدا زمزمه کرد :« داره میفته دست تکفیری‌ها، حمص همه آواره شدن! آماده لشگرکشی شده و کشورهای غربی و عربی با همه توان تجهیزش کردن! این تروریست‌هام همه جا هستن، از کنار هر ماشین و آدمی که تو دمشق رد میشی شاید یه انتحاری باشه، به‌خصوص اینکه تو رو میشناسن!» و او آماده این نبرد شده بود که با مردانگیِ لحنش قد علم کرد :«البته ما آموزش نیروهای سوری رو شروع کردیم، و تصمیم گرفتن هسته‌های مردمی تشکیل بدیم و به امید خدا نفس این رو می‌گیریم!» 💠 و دلش برای من می‌تپید که دلواپس جانم نجوا کرد :«اما نمی‌تونم از تو مراقبت کنم، تو باید برگردی !» سرم را روی بالشت به سمت سِرُم چرخاندم و دیدم تقریباً خالی شده است، دوباره چشمان بی‌حالم را به سمتش کشیدم و معصومانه پرسیدم :«تو منو به‌خاطر اشتباه گذشته‌ام سرزنش می‌کنی؟» 💠 طوری به رویم خندید که دلم برایش رفت و او دلبرانه پاسخ داد :«همون لحظه‌ای که تو حرم (علیهاالسلام) دیدمت، فهمیدم خودش تو رو بخشیده عزیزدلم! من چرا باید سرزنشت کنم؟» و من منتظر همین پشتیبانی بودم که سوزن سِرُم را آهسته از دستم کشیدم، روی تخت نیم‌خیز شدم و در برابر چشمان متعجب ابوالفضل خجالت کشیدم به احساسم اعتراف کنم که بی‌صدا پرسیدم :«پس می‌تونم یه بار دیگه...» 💠 نشد حرف دلم را بزنم، سرم از به زیر افتاد و او حرف دلش را زد :«می‌خوای به‌خاطرش اینجا بمونی؟» دیگر پدر و مادری در ایران نبود که به هوای حضورشان برگردم، برادرم اینجا بود و حس حمایت مصطفی را دوست داشتم که از زبانش حرف زدم :«دیروز بهم گفت به‌خاطر اینکه معلوم نیس سوریه چه خبر میشه با رفتنم مخالفت نمی‌کنه!» که ابوالفضل خندید و رندانه به میان حرفم آمد :«پس هم کرده!» 💠 تازه حس می‌کرد بین دل ما چه گذشته که از روی صندلی بلند شد، دور اتاق چرخی زد و با شیطنت نتیجه گرفت :«البته این یکی با اون یکی خیلی فرق داره! اون مزدور بود، این !» سپس به سمتم چرخید و مثل همیشه صادقانه حرف دلش را زد :«حرف درستی زده. بین شما هر چی بوده، موندن تو اینجا عاقلانه نیست، باید برگردی ایران! اگه خواست می‌تونه بیاد دنبالت.» 💠 از سردی لحنش دلم یخ زد، دنبال بهانه‌ای ذهنم به هر طرف می‌دوید و کودکانه پرسیدم :«به مادرش خبر دادی؟ کی می‌خواد اونو برگردونه خونه‌شون ؟ کسی جز ما خبر نداره!» مات چشمانم مانده و می‌دید اینبار واقعاً شده‌ام و پای جانم درمیان بود که بی‌ملاحظه تکلیفم را مشخص کرد :«من اینجا مراقبش هستم، پول بلیط دیشبم باهاش حساب می‌کنم، برا تو هم به بچه‌ها گفتم بلیط گرفتن با پرواز امروز بعد از ظهر میری ان‌شاءالله!» 💠 دیگر حرفی برای گفتن نمانده و او مصمم بود خواهرش را از سوریه خارج کند که حتی فرصت نداد مصطفی را ببینم و از همان بیمارستان مرا به فرودگاه برد. ساعت سالن فرودگاه روی چشمم رژه می‌رفت، هر ثانیه یک صحنه از صورت مصطفی را می‌دیدم و یک گوشه دلم از دوری‌اش آتش می‌گرفت. تهران با جای خالی پدر و مادرم تحمل کردنی نبود، دلم می‌خواست همینجا پیش برادرم بمانم و هر چه می‌گفتم راضی نمی‌شد که زنگ موبایلش فرشته نجاتم شد... ✍️نویسنده: ╭═══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯