🍂
🔻 #کتاب
گزارش به خاک هویزه
گزارش به خاک هویزه ،خاطرات سردار یونس شریفی می باشدکه سید قاسم یاحسینی آن را تدوین کرده است .
یاحسینی این کتاب رادر هجده فصل تدوین کرده است .
یونس شریفی متولد1339 در هویزه از توابع شهرستان دشت آزادگان واقع در استان خوزستان است .
وی دوران کودکی اش رادر محیط با صفای روستا کنار پدر کشاورزش گذرانده است .وی دوران دبستان و راهنمایی اش را در روستا سپری می کند و دبیرستانش را در سوسنگرد .در دوران راهنمایی با مسائل سیاسی روز آشنا می شود و در دوران دبیرستانش مصادف با انقلاب می شود و او درگیر مبارزات انقلابی می شود .بعد از انقلاب به عضویت سپاه پاسداران اهواز در می آید .با شروع جنگ راهی میدان می شود و شش ماه می جنگد بعد از شش ماه از ناحیه پا مجروح می شود .آنچه در این کتاب آمده است خاطرات شش ماه نخست جنگ این جوان هویزه ای است .
گزيدهای متن:
هر چقدر به عراقی ها نزدیک می شدیم ،چهره زن ها و مردها برافروخته تر می شد.شور وصف ناپذیری بر ما حاکم شده بود .چند زن د رحالی که لب هایشان ا زخشم کف کرده بود درحالی که گرزهایشان را تکان می دادند خطاب به نظامی های عراقی فریاد زدند :
اگر مردید بیرون بیایید : نامردها، مرگ بر صدام .
مشخصات کتاب:
نویسنده: سید قاسم یاحسینی
تعداد صفحات: 312
قيمت: .... تومان
شابک: 3-647-506-964-978
قطع: رقعی
نوبت چاپ: اول88
شمارگان: 2500
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
🔴 عطش برخی دختران برای تبدیل شدن به بلاگرهای #اینستاگرامی!
🔻 اکثر دخترهایی که الان به عنوان بلاگر دارن توی اینستاگرام فعالیت میکنن به واسطهی #چهره و #اندامشون شناخته شدن و کم کم با قبول کردن پیشنهادهای کاریِ سالنهای زیبایی،بوتیکهای مختلف و امثالهم مدل و استایلیست شدن!
با پولی که از تبلیغات بدست آوردن سالن و گالری و کافه و سایت فروش انلاین و... زدن!
تا اینجای کار مشکلی نیست...
♨️ مشکل از جایی شروع میشه که این دخترها بعد از راه انداختن کسب و کارشون به عنوان [دختر مستقل موفق] معرفی میشن و خیلیها اینهارو الگو میدونن و در اکثر مسائل صاحب نظر هستن!
این موضوع انقدر بیخ پیدا میکنه که وقتی تو استوری ask me question میذارن دخترهای دیگه ازشون میپرسن: ما چجوری میتونیم مثل تو مستقل و موفق شیم؟ما آرزومونه به جایگاه تو برسیم! تو چیکار کردی که اینجوری شدی؟😐😐
و این عزیزان هم کم نمیذارن و شروع میکنن خیلی تخصصی جواب دادن که چه مسیر سختی رو طی کردن تا به جایگاه فعلی برسن!!!
🔻 یعنی میخوام بگم ما با جامعهای روبرو هستیم که دخترهایی که عموما تحصیلات و هنر خاصی ندارن و از راههای نرمال و سالم به جایگاه فعلیشون نرسیدن(جایگاه خاص و عجیبی هم نیست)و صرفا بخاطر زیبایی ظاهری شناخته شدن میتونن به راحتی روشون تاثیر بذارن!
عواقب این اتفاق چیه؟
🔻 داشتن یه مغازهی اجارهای ساده(نه ببخشید گالری و شوروم دائمی طراحان ایرانی) که با عکس و لوکیشن خوب رنگ و لعابدار میشه، میشه نهایت آرزوی یه دختر!
#شعور،#تحصیلات،#ورزش،#کتاب،#هنر میره کنار و دکتری که طبیعیتر ژل میزنه،کلینیکی که رو لیزر فول بادیش تخفیف گذاشته،
پیکر تراشی،دقت به ژست مدلهای خارجی برای تقلید،شرکت تو انواع چالشهای جهانی برای اینکه عقب نمونیم،کدوم اپ رو دانلود کنیم که افکتهای بهتری داشته باشه،سالنی که ناخنکارش بهتره،پدیکور هفتگی چون کلاس داره و خستگیمون درمیره،کدوم مدل لباس ترند شده و... میشن جایگزینش!
🔻 منه نوعی وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم چقدر با دورانی که هنوز دنبالکنندهی اینها نبودم فرق کردم!
بیشتر کتاب میخوندم و خیلی چیزای ظاهری که الان برام مهمه قبلا نبوده و حتی از وجودشون هم اطلاعی نداشتم!
ما ناخودآگاه وارد یه فضای رقابتی شدیم و کم و زیاد داریم برای پیشرفت
🔻 برای پیشرفت #ظاهری تلاش میکنیم!
بلاگر بودن شغل بدی نیست و همه جای دنیا هم وجود داره اما هرکس در هرزمینهای که بلاگره تحصیلات و مطالعهی کافی هم داره و دنبالکنندههاشم هدفشون مشخصه!
اما اینجا دختری که مدله حتی راجع به روابط زناشویی هم مشاوره میده و همه استقبال میکنن!😳😳😐😐😐
♨️ این مطلب رو نوشتم که بگم این آدمها با فالو و حمایتهای ما به اینجا رسیدن،هیچ هنری ندارن،متخصص و مشاور نیستن و حقیقتا شایستهی این نیستن که تا این حد ازشون تاثیر بگیریم!!
دنیا بدونِ تا این حد اهمیت دادن به ظاهر جای قشنگتریه!
⏰ #دقایقی_با_کتاب 📚
🎁 #کتاب_عیدی_دهیم 📘
تفریح دیگرمان، اعیادی مثل #غدیر و قربان و ولادت ها بود. علی به اعیاد خیلی اهمیت میداد. پای تلویزیون ایران می نشستیم و جشن کوچک خانوادگی می گرفتیم. بچه ها غذای بیرون را دوست داشتند. علی شام و شیرینی می خرید و این میشد جشن ما. دست به #هدیه_خریدنش هم خیلی خوب بود. حتی اگر ناگهان مناسبت یا شرایطی پیش می آمد که می خواست به بچه ها جایزه بدهد، در نمی ماند. سفر که می رفت، بعضی #سوغات هایش را رو نمی کرد. یا اگر پولی در دستش بود، برای بچه ها هدایای کوچکی می خرید و کنار می گذاشت و به وقتش خوشحالشان می کرد. *«بیشتر هم #کتاب برایشان می خرید»*
👆الگوی #عیدی دادن #شهید_سید_محمدعلی_رحیمی ، مسئول خانه فرهنگ(در زمان حیاتش) شهر کوچک و مظلومِ شیعه نشین مولتانِ پاکستان
🔖برگی از کتاب #رسول_مولتان (روایتی از زندگی #سردار_فرهنگی شهید سید محمدعلی رحیمی)
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
📣‼️
#علامه_امینی صاحب #کتاب شریف #الغدیر
#شب_عاشورا برای #امام_زمان (عج) #صدقه کنار می گذاشتند و می گفتند: امشب #قلب آن حضرت در #فشار است
🏴 @mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹
🌹🕊💐🌷💐🕊🌹
#بزرگ_مردان_کوچک
#نوجوان_شهید
#عشق
#انجام_تکلیف
#دانش_آموز
#مدرسه_عشق
#خاطره
یکى از روزها ، در منطقه عملیاتى « والفجر یک » در ارتفاع 112 فکه، محورى که نیروهاى گردان خندق لشکر 27 حضرت رسول صلىالله علیه وآله وسلم، عملیات کرده بودند، صحنه بسیار عجیبى دیدم که برایم جالب و تکان دهنده بود.
از دور پیکر #شهیدى را دیدم که آرام و زیبا روى زمین دراز کشیده و طاق باز خوابیده بود؛ سال 72 بود و حدود 10 سال از #شهادتش مىگذشت؛ نزدیک که شدم، از قد و بالاى او تشخیص دادم که باید #نوجوانى باشد حدود 17 - 16 ساله.
بر روى پیکر، آنجا که زمانى قلبش در آن مىتپیده، برجستگىاى نظرم را به خود معطوف کرد؛ جلوتر رفتم و در حالى که نگاهم به #پیکر استخوانى و اندام اسکلتىاش بود، در گودى محل چشمانش، #معصومیت دیدگانش را مىخواندم، آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوانهایش بهم بریزد، دکمههاى لباس را باز کردم؛ در کمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یک #کتاب و #دفتر زیر لباسش گذاشته بوده؛ کتاب پوسیده را که با هر حرکتى، برگ برگ و دستخوش باد مىشد، برگرداندم؛ #کتابى که 10 سال تمام، با #شهید همراه بوده است، #کتاب فیزیک بود.
یک #دفتر که در صفحات اولیه آن بعضى از دروس نوشته شده بود؛ #خودکارى که لاى دفتر بود، ابهت خاصى به آنچه مىدیدم، مىداد؛ نام #شهید بر روى جلد کتاب نوشته بود.
مسئلهاى که برایم خیلى جالب بود، این بود که او قمقمه و وسایل اضافى همراه خود نیاورده و نداشت، ولى کسب علم و دانش آن قدر برایش مهم بوده که در بحبوحه عملیات #کتاب و #دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هرجا از رزم #فراغتى یافت، #درسش را بخواند.
شادی روح #امام_راحل و #شهدا
بالاَخص #شهدای_دانش_آموز
#صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
🌹🕊💐🌷💐🕊🌹
╭═══════•••{}•••═══════╮
@mohebin_velayt_shohada
╰═══════•••{}•••═══════╯
#ڪپےباذکریکصلواتجهتسلامتیوتعجیلدرفرجツ
سر سفرہ ڪه نشست گفت: آخریندصبحونہ رو با من نمےخوری؟!
با بغض گفتم: چرا اینطور میگے؟مگہ اولین بارہ میری ماموریت!!
گفت:ڪاشڪی میشد صداتو ضبط مےکردم با خودم مےبردم که دلم ڪمتر تنڱ بشہ.🥺
لحظه اخر به حمید گفتم: حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هر ڪجا تونستی تماس بگیر.
گفت: جور باشہ حتما بهت زنگ می زنم فقط یه چیزی...از سوریہ که تماس گرفتم چطوری بگم دوست دارم؟ اونجا بقیہ هم هستن اگر صدام رو بشنون از خجالت اب میشم.☺️
به حمید گفتم: پشت گوشے به جای دوستت دارم بگو یادت باشد! من منظورت رو میفهمم؟😍
#یادت_باشد #کتاب
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#شهیدانه🥀
━─━────༺🇮🇷༻────━─━
@mohebin_velayt_shohada
━─━────༺🇮🇷༻────━─━
#آخرین_وداع
از وقتی ازدواج کرده بود،قناری وسُهرههایش را هی کم وکمتر میکرد.محدثه میگفت:«دلم میگیرد طفلیها را توی قفس میبینم.»از آنهمه پرندهِ قفسی که روزی جانش به جانشان بسته بود،یک سُهره مانده بودبرایش که آنرا هم همان روز بعدازظهر،قبل رفتنش برد بامحدثهسادات رهایش کرد. شب،وقتی میخواست برود،با همه که آمده بودندبرای بدرقهاش،تک به تک خداحافظی🤝ودیدهبوسی کردو آخر از همه،خم شدوکف دستهایم را گذاشت روی صورتش و بوسیدشان.دستهایم راحلقه کردم دورگردنش😔و یک دل سیربویش کردم.
درِگوشم گفت:«ننه!دعا کن شهید⚘برگردم...»و زل زدتوی چشمهایم😊وگفت:«اگر شهید شدم،رخت سیاه نپوش ونگذار کسی رخت سیاه بپوشد.توی مجلسم جای خرماوحلوا،شیرینی و شکلات خیرات کنید...»وتنگ در آغوشم کشیدولحظهای بعد،از حلقه دستهایم بیرون خزیدو رفت که رفت...»
برشی از #کتاب 📚 #آخرش_شهید_میشوی به روایت حکیمه غفوری #مادر_شهید
🌹شهید صادق عدالت اکبری#جوان #نخبه مدافع حرم،دانشجوی کارشناسی تربیت بدنی
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#شهیدانه🥀
━─━────༺🇮🇷༻────━─━
@mohebin_velayt_shohada
━─━────༺🇮🇷༻────━─━
▫️ مثل اسیران کربلا
🔹جلوی من حرکت میکرد که پام رو گذاشتم پشت پاشنهاش و ناخواسته کف کفشش جدا شد. اتفاق عجیبوغریبی بود؛ توی گشت پشت عراقیا و پونزده کیلومتر مسیر بازگشت تا مقر خودی! از سر شرم گفتم: «علی آقا، بیا کفش من رو بپوش.» با خوشرویی نپذیرفت.
🔸 راه به اتمام رسیده بود و اون مسیر پر از سنگلاخ و خاروخاشاک رو لنگلنگان اومده بود؛ بیهیچ اعتراضی. به مقر که رسیدیم، چشمام به تاولها و زخم پاش افتاد. زبونم از خجالت بند اومد.
✅ اون هم این حس رو در من فهمید و زبون به تشکر باز کرد. حالا هم شرمنده بودم و هم متعجب.
✅ پرسیدم: «چرا تشکر؟» گفت: «چه لذتی بالاتر از همدردی با اسیران کربلا!» و ادامه داد: «شما سبب توفیق بزرگی برای من شدید. تمام این مسیر برای من روضه بود؛ روضهی یتیمان اباعبدالله!» اشک چشمام رو پر کرد.
📚 برگرفته از #کتاب دلیل | روایت حماسهی نابغهی اطلاعات عملیات سردار #شهیدعلیچیتسازیان
#همچون_حاج_قاسم_درآرزوی_شهادتیم_اللهم_ارزقنا....
#شادی_ارواح_طیبۀ_شهدا_وامام_شهداصلوات
#اللهمعجللولیكالفرجبهحقخونپاكشهدا