«وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمان ها می كشيد
وقتی عطش طعم تو را با اشك هايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی
يك آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده كرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی...»
″افشین یدالهی″
#بخش_علایق
هدایت شده از پلـیلیسـتمــن🎧
از نو برایت مینویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن:)
2:45
در نظربازی ما بیخبران حیرانند✨
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوهگاه رخ او دیدهٔ من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
″حافظ″
مختصرشعری.
ششمین کتاب ۱۴۰۵| شنژن.
این کتاب بهتون نشون میده ترکیب سفرنامه و کمیک چه قدر میتونه خواندنی بشه.
چین هم به نوبه خودش کتاب رو جذاب تر کرده بود چرا که آشنایی با بخشی از فرهنگ و عادت های کشوری مثل چین میتونه خیلی جالب باشه.🇨🇳✨
حس و حال تصویر سازی ها از دید یک انیماتور جذاب تر از حد معموله و
برای من که تا به حال علاقه چندانی به کمیک نداشتم، دریچه ی ورود به دنیای کمیک بزرگسال شد.
«صبح ها از خیابانی میگذرم که تویش مردم مدارک تحصیلی شان را روی زمین میچینند و منتظر پیشنهاد کاری میمانند!»
″شنژن، گی دولیل″