eitaa logo
منادی
2.3هزار دنبال‌کننده
687 عکس
106 ویدیو
0 فایل
🔴 محفل نویسندگان منادی 🔴 اینجا محوریت با کتاب است و کلمه ارتباط با مدیر @M_heydari80
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 | 🌿 زندگی جریان دارد! 🔹️ یادم می‌آید بچگی‌هایمان سالی یکبار می‌رفتیم خرید‌. از ذوق شب خواب نمی‌رفتم. کفش نوی براق تق‌تقی و لباس شلوار نو را کنار تشک دست به سینه ردیف می‌کردم‌. می‌خواستم صبح چشمم را به روی آن‌ها باز کنم. 🔹️ بچه‌های الان دیگر آن ذوق ما را برای لباس جدید ندارند، اما حس شیرین پوشیدن لباس جدید می‌تواند برای مدت کوتاهی حال و هوایشان را عوض کند. این روزها سعی می‌کنم خیلی با تلویزیون اخبار نبینم. بچه‌ها سینمایی شبکه پویا می‌بینند و من با تلوبیون توی گوشی شبکه یک. می‌دانم خبرها و استرس‌ها از درز دیوار هم رد می‌شوند و بهشان می‌رسد. امروز دست به کار شدم. بریدن و دوختن شلوار بگ ساده آن چنان وقت گیر نبود، اما حال دل بچه‌ها عجیب خوب شد. ستاره باران توی چشمان‌شان ترس و استرس را پاک کرده بود از نگاهشان. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
853.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 | 🔹️ بهشان می‌گویند، کف خواب. همان تازه‌واردهای زندان که جایی برای خواب گیرشان نمی‌آید و بدونِ تخت هستند. 🔹️ کف‌خواب‌ها معمولاً آدم‌های تازه‌واردِ از راه‌رسیده‌ی موقتی هستند که می‌دانند به زودی باید بروند. حقی هم نسبت به هیچ‌چیزِ زندان ندارند. حالا خیلی بخواهند تعارفشان کنند، اگر خوب بودند و ساکت یک گوشه‌ای نشستند، بعد از مدتی یک تخت خواب گیرشان می‌آید. آن‌هم نه جای درستُ درمانِ بند، که آن آخرها، معمولا هم دم درِ دستشویی. کم کم ارتقای درجه می‌گیرند، می‌آیند بالا بالا. 🔹️ حالا وقتی این‌فیلم را از سرزمین‌های اشغالی فرستاده‌اند که اسرائیلی‌ها کف‌خواب شده‌اند، در ذهنم حساب‌کتاب می‌کنم که درستش، همین است. این‌ تازه‌وارد‌ها حقی ندارند، همین کف‌خوابی هم از سرشان زیاد است. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ ... هرلحظه ممکن است یک ماشین منفجر شود و یکی کشته شود و جنگی دربگیرد. اما مردم زندگی‌شان را می‌کنند. نه که آدم‌ها به جنگ یا تعلیق عادت کنند، چون جنگ یا ترس که هیچ‌وقت عادی نمی‌شود؛ اما می‌شود با آن زندگی کرد. 📚 برشی از کتاب هفت روایت خصوصی 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ بعضی‌ها باهم دوستند و بعضی‌ها مرید و مراد. جایگاه محافظ و رهبر حتما از نوع اول نمی‌تواند باشد. کدام رهبری با محافظش رفیق جینگ می‌شود آخر؟ ته تهش نظر لطفی به محافظش دارد و قدر زحماتش را می‌داند! 🔹️ ابوعلی از دسته دوم بوده لابد. مرید بوده و مرادش، دلیل نفس کشیدنش و علت تقویت و پربُنیه‌گی اعضای بدنش سیدحسن نصرالله. دوست داشته مولکول‌های هوا در ریه‌هایش بالانس بزنند تا او بتواند از مرادش محافظت کند؛ اصلا پیش‌مرگش شود. 🔹️ چرخ گردون اما بازی‌های تلخی برایش رقم زد. مرادش رفت بدون اینکه او بتواند قدمی بردارد یا قطره خونی در راه دیرتر پر کشیدنش بریزد. 🔹️ از آن روز سیاه و خبر جاویدان شدن سید چند ماهی گذشته بود که برای ابوعلی به قرن‌ها می‌ماند. مگر می‌شد او نفس بکشد و سیدش زیر خروارها خاک از بالا نگاهش کند؟ چطور باور می‌کرد این دوری را، این سرگشتگی را. 🔹️ حالا امروز انگار سیدحسن صدایش زده. با مرگی به دست شقی‌ترین اشقیا، با خون‌دادن در راه نابودی اسرائیل. نمی‌دانم چرا حس می‌کنم این محبت و دلبستگی یک‌طرفه نبوده، سیدحسن هم نتوانسته این دوری را تحمل کند و ابوعلی را برده پیش خودش. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
⭕️ محفل نویسندگان منادی با همکاری حوزه هنری یزد برگزار می‌کند: ✍️ ورکشاپ با تدریس: استاد محمدعلی جعفری نویسنده و روایت‎‌نویس ⏰ یکشنبه 1 تیر 1404 ساعت 16 تا 19 📍مکان: حوزه هنری یزد 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ ده روز از جنگ می‌گذرد، ولی باز امروز هم غذا روی گاز است، چای دم کشیده و بچه‌ها تدارک می‌بینند شب‌هایِ محرم چه ساعتی در حسینیه باشند. هنوز هم لبخند می‌زنند و دوست دارند در پارک بازی کنند. تازه دوستم می‌گفت، سَرِ خریدن روغن و برنج که از کجا بگیرند با شوهرش دعوا هم کرده‌اند! یکی از دوستان برای دخترش خواستگار آمده و قرار است بعد از محرم جشن بگیرند! 🔹️ پدرم می‌گفت: این قدرت است که خودت در فشار باشی و بچه‌هایت زندگی کنند. 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ توی گروه‌ها پچ‌پچه‌هایی راه افتاد که یزد رو زدن! از صبح واحد بالایی اسباب‌کشی دارد. لابد قاطی صدای جابه‌جایی میز و صندلی‌ها نشنیده‌ام! تندتند گروه‌ها و کانال‌ها را چک می‌کنم. شک و شبهه است کجا را زده‌اند. کسی نمی‌داند دود و صدا و تکان‌ها از پرتاب موشک بوده یا ریز پرنده. 🔹️ مطمئن می‌شوم انفجارها نزدیک است به حوالی محله پدری‌ام. زنگ می‌زنم به مادرم. اولین واکنشم به جنگی که رسیده بیخ گوشم. حالا با پوست و گوشت و خون درک می‌کنم چرا ایرانی‌جماعت غیرت دارد روی مامِ وطن! 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ تلفن خانه زنگ خورد. ماندم بین موبایل یا تلفن. زنگ‌خوردن موبایلم بیست‌دقیقه پیش شروع شد. _ سمت ما صدای انفجار اومده، خبرش رو کار کنید _ پارک کوهستان دود بلند شده، عکس بگیرم؟ _ تیپ بوده؟ 🔹️ جوابم به همه سوالات دانش‌آموزخبرنگارها این بود که منتظر باشید. موبایلم را چک می‌کردم تا بفهمم چه شده که صدای تلفن بلند شد. آن‌هایی که به موبایل زنگ می‌زدند می‌خواستند خبر بدهند، اما کسی که به تلفن خانه زنگ می‌زند، می‌خواهد خبر بگیرد. 🔹️ موبایل را بی‌خیال شدم و تلفن را برداشتم. مادربزرگم بود. ترس و هیجان صدایم را خفه کردم و جواب دادم. مادرجون اول از سلامتی‌مون خبر گرفت و گفت: «همسایه‌مون گفته تیپ الغدیر رو زدن، خدا به اون سربازها و فرمانده‌هایی که اونجا هستن رحم کنه، الهی اینایی هم که حمله کردن ذلیل بشن.» 🔹️ یک گفت‌وگوی دو دقیقه‌ای کل استرس جنگ‌زدگی را شست و برد. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹از همان جمعه‌ای که دست اجنبی دراز شد به چندتا از شهرهامان، دختر خواهرم گیر داد به یزد. 🔹می‌گفت:« نداشتن هیجان را باید بگذاریم کنار نداشته‌های دیگرش!» حالا زنگش زده‌ام: «راحت شدی؟!» چشم سفید است. می‌گوید:« هنوز تجربه زیادی از هیجان جنگ را ندارد. ولی هیجان آسیب رسیدن به بقیه را دوست ندارد!، یعنی از اولش نداشته!» 🔹دختر کوچک خواهرم از آن ته صدایش می‌رسد:« مدرسه‌تون رو نزدن؟» می‌گویم:« نه!» و برایشان آرزوی عقل و حداقل ترس از خدا می‌کنم! ✍ 🆔 @monaadi_ir
📢 | 🔹به اتاق بهم ریخته نگاهی می‌کنم. همه وسایل را آورده‌ایم وسط هال. تا جا به جایی راحت‌تر باشد. همه این کارها را موقع بی‌ برقی انجام دادیم و به روح باعث و بانی‌اش صلوات می فرستادیم. 🔹یک جوری اتاق تکانی داشتیم. برق آمد. ساعت ۱۴ و خورده‌ای صدای تلویزیون را تا جایی که می‌شد بلند کردیم. می‌خواستم از آشپزخانه خبرهای حمله آمریکا را بشنوم. 🔹موبایل که زنگ خورد و مدل حرف زدن پر از نگرانی اهل منزل را شنیدم. علامت‌های سوالم بیشتر شد. 🔹نگو نزدیکی‌هایمان را زده بودند. حالا صدای طبل جنگ را با کل وجودم حس می‌کنم. ترسیدم. ولی یک راه‌حل را خود فرمانده جلوی پایمان گذاشته تا مدام بخوانیم: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» آب روی آتش به همین می‌گویند. ✍ 🆔 @monaadi_ir
📢 | 📍 | 🔹️ یکی می‌گوید: «دود رو دیدین؟» شانه بالا می‌اندازیم. ما و مریض‌های بستری اورژانس از این اوضاع آرام راضی‌ایم. همه در چرت عصرگاهی‌اند و سه چهار نفری که کمی هشیارتریم هم نمی‌خواهیم سکوت را بشکنیم. کتاب را به قصد درس خواندن باز می‌کنم. به صفحه دوم نرسیده یکی دیگر با شور بیشتری می‌گوید: «بچه‌ها جدی‌جدی لرزید.» 🔹️ شاخک‌هامان تیز می‌شود. همه چیز می‌رود روی دور تند. سوپروایزر تلفن را برمی‌دارد به شخص پشت تلفن می‌گوید توی گروه‌هایشان اعلام کنند هرکس می‌تواند بیاید بیمارستان. پنج‌دقیقه نشده دورمان پر از آدم می‌شود. خدمات، پرستار، دانشجوها، اینترن و رزیدنت و حتی اساتید فوق تخصص که این ساعت از روز عمرا در بیمارستان پیدایشان شود. مریض‌ها یکی‌یکی با برانکارد وارد می‌شوند. صدای آژیر با ناله‌ی مجروح‌ها و همهمه‌ی افراد قاطی می‌شود. رد خون روی زمین مانده. خدمات تمیز می‌کند. باز خون. بوی خون پیچیده. وقتی بالای سر مریض می‌روم و ناله می‌کند: «من خوبم تو رو خدا به دوستم برس. زیر آوار مونده بوده.» گریه‌ام می‌گیرد. بعضی پرستارها فین‌فین‌کنان می‌دوند، که معلوم است یک گوشه رفته اند خودشان را خالی کرده اند. بعضی‌ها آرام‌ترند. یکی که نمی‌دانم کیست آن وسط می‌گوید: «شماها واقعا چه روحیه‌ای دارین. نترسیدین؟» چندتا صدا توی هم می‌افتد: «نههه.» 🔹️ یک ربع که می‌گذرد تقریبا کار روی روال افتاده. بعضی از مریض‌های قبلی بستری در بیمارستان وقتی شرایط را شنیده‌اند رضایت شخصی داده‌اند برای ترخیص. اتاق عمل جراحی و ارتوپدی با رسیدن اساتید سریع فعال شده. بوی خون می‌آید. بوی خون شهدا. هنوز فرصت هضم آن‌چه دیده‌ایم پیدا نکرده‌ایم. پ.ن: توضیح عکس: غروب اولین روز تابستان. روبه‌روی ورودی اورژانس، پوتین خونی و پاره‌ی یک سرباز‌ ✍ 🆔️ @monaadi_ir