مراسلات
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
من همیشهی عمرم از غروب روز سیزده فروردین متنفر بودهام. از وقتی که یادم میآید، از عصر امروز بدم میآمده تا همین حالا. چه خانه باشم، چه بیرون. چه تنها باشم، چه در جمع. انگار حال زمین بد میشود... بگذریم. اما کافی است به شما فکر کنم. انگار همهی غمها و فکرهایم را میشویَد و میبرد. مثل همین حالا. داشتم فکر میکردم که فلان مسئله را به چه کسی بگویم، چهکار کنم، کمکم داشت غصهام میشد که گفتم بروم وضو بگیرم دو زانو رو به عکس نام مبارکت با خودت سخن بگویم. حالم عوض شد. حتی خنکای روح و ریحان وجودت از این عکس به صورتم میخورَد. باور کن. آقای من! شما اسمت، عکست، حتی یاد و خیالت مروّح دل و جان است. نامت مُرده را زنده میکند. چه بشود وقتی بیایی...
مراسلات
من همیشهی عمرم از غروب روز سیزده فروردین متنفر بودهام. از وقتی که یادم میآید، از عصر امروز بدم می
«مطمئن باشید که آقا میشنوند»
کتاب منتظر | #مکتوبات
عجب طنزی شده ماجرا!
چندسال قبل، دهههای قبل، آمریکا و رژیم صهیونیستی، هیمنه و ابهتی از خودشون تو دنیا ساخته بودن که کسی جرأت نمیکرد بهشون "تو" بگه. قلدرمآبی آمریکا هنوز هم توی الدرم بلدرم و اداهای رئیسجمهور ملعونش پیداست. از همهی هیکل گندهش هم، فقط همین باقی مونده. حالا همهی اینها رو بذارید کنار هم و امروز رو ببینید. لرهای روستانشین ایرانی، برنو میندازن سر دوششون و میریزن تو صحرا واسه شکار خلبان جنگندههای آمریکایی!
جنگندههای فوق پیشرفتهی F-35 آمریکایی رو زدیم که زدنش تو تاریخ، دو بار رکورد داره که اونم دست خودمونه!
عجب ماجرایی! عجب طنزی! آمریکای ابرقدرت...
#از_نبرد
برای بال و پرم باز هم دوا داری؟
بگو هوای دل خستهی مرا داری
پیاده آمدهام راه را، پَرَم زخمی است
شنیدهام که در آغوش خود شفا داری
مرا نه آب نه دانه نه سرپناهی هست
به قدر لانهی من کنج صحن جا داری؟
حرم همیشه پر از بَقبقوی عاشقهاست
چقدر از همه عالم برو بیا داری
به من کبوتر آزاد گفت جَلد نباش
ندیده بود چه لطفی به هر گدا داری
کنار پنجره فولاد یک نفر میگفت:
نترس گلپسرم تا امامرضا داری
#ریحانه_شیرازی
#ملتجا
و لله جنود السموات و الارض..
بیابان یعنی دست خالیترین. نه جنگل است که درختان انبوه داشته باشد. نه کوهستان است که قله و ارتفاعات داشته باشد. نه دریاست که تندباد و فرود سخت داشته باشد. نه دشت است که تپه داشته باشد. بیابان، بیابان است. صاف و یکدست. کفهای به صافی آسمان بالای سرش. و گمان میکنم لابد مناسبترین زمین برای فرود هواپیما و هلیکوپتر، برای پریدن چتربازها و پیاده و سوار شدن نیروهای جنگاور آموزشدیده؛ بدون مزاحمت و مانع خاصی. مگر یک مزاحم: خود بیابان. وقتی مأمور میشود که امن نباشد. مأمور میشود که شِنهایش را طوفان کند. یا اینکه خودش را رها کند و به دست جُنودالله بسپارد تا هیچچیزی مانع برخورد شلیکها با بالگرد و هواپیمای سنگین آمریکایی نشود. انگار که روز خلقت، خداوند به بیابان فرموده باشد که تو را دست خالیترین زمینم میآفرینم تا با همین دست خالی بزرگترین کارها را انجام بدهی. برای مغرور و مستکبرترینهای عالَم، هیچ خفّتی بالاتر از این نیست که به دست دستهای خالی ذلیل شوند. حالا دستهای خالی بیابان، یا مردمی که با دست خالی قیام کردند و او را از این کشور بیرون انداختند. با همین دستها هم هشتسال جنگیدند. هشت سال نه؛ چهل و چندسال. آری دستهای ما خالی است به عبارتی. و پُر است به عبارتی دیگر...
دنیا محل ابتلاء است. همه چیز ابتلاء است. تو را میسنجند. عیار تو در این ابتلائات روشن میگردد. آنچه در درون توست بیرون میریزد. ابتلاء، تو را میسازد و میسوزاند. ابتلاء خاصیت دنیاست و تو نباید از یاد ببری. نه این را و نه این که هر لحظه در سنجش هستی. ابتلاء میگذرد. رنج پایان میپذیرد. و رنجی دیگر آغاز میشود. این مهم است که تو در این حوادث تبدار چگونه عمل میکنی؟ آیا به مرتبهات میافزایی و یا...
دنیا محل ابتلاء است. و این را هزارباره هرروز با خود بگو. بگو تا فراموش نکنی و خودت را در دام شیاطین نیندازی. زندگی هجرتی است دائمی از رنجی به رنج دیگر. مبادا در یکی بمانی و زمینگیر شوی! که مؤمنان در قرآن دستور داده شدهاند به هجرت. مهاجر باش. مهاجر الی الله. «إنّي مهاجر إلى ربّي»...
و باز میگویمت که فراموش مکن! دنیا محل ابتلاء است...
/نگاشته به تیرماه صفرچهار_یادداشت
#یاد_داشت
مراسلات
*بینالهلالین
*آهای جَوون! دو دیقه بیا اینجا..
منم خیلی کارا میتونم انجام بدم. با همین شر و شور جَوونی که خیلیا رو مشغول خودش کرده. به پِی عشق و حال بودن. به کافهگردی عصرهای معالیآباد و شب گردی توی کوچه باغای قصردشت. به دور دور توی بلوار چمران و چرخیدن تو مغازههای لوکس ستارخان. به خوش بودن به چارتا ژست با کتاب توی کافه بلو و از ارم به عفیفآباد، از نگین به هایپر و از بابابستنی به ارگ چرخیدن با رفیقام و کِیف دنیا رو بردن. منم میتونستم مشغول این چیزا باشم و خیلی چیزای دیگه که حتی بلدشون نیستم. منم میتونستم خیلی کارا بکنم و بعد بگم «جَوون بودم، جوونی کردم».
من میتونستم برم هر رشتهای که دلم خواست، پول توش بود، دهنپُرکن بود توی دوست و آشنا. رتبهشو هم داشتم اتفاقا. کسی هم ازم نمیپرسید چرا اینجا؟ ولی چشمام گره خورد به چشمای منتظر امامم برای اینکه ببینه این یکی شیعهاش چیکار میکنه برای ظهورش. حالا این نقطهای که وایسادم مدام ازم میپرسن که حالا چرا اینجا؟ و مگه من چقدر میتونم از خورشید بگم برای چشمهای عادتکرده به تاریکی.
منم میتونستم جَوون باشم و جَوونی کنم. توی انتخابام، دلمو بندازم جلو. بیرودرواسی، میتونستم همهجور دوست و رفیقی داشته باشم حتی جنس مخالف. مگه توی جامعهی مات و مبهوت شدهی ما، توی شهری که این صحنهها عادی شده و کک کسی نمیگزه که از در دانشگاه دختر و پسر دست توی دست هم بیان بیرون، اتفاقی میافتاد اگه منم یکی از اونا بودم؟ یا لااقل، میتونستم برای مسیر زندگیم، شریکی رو انتخاب کنم که از آسایشم مطمئن باشم. خیالم راحت باشه که هر اتفاقی توی این آخرالزمان بیفته، آسایش من روش خط نمیافته. مسافرتم به جاست، تفریحم به جاست، زندگی عاشقونمم بهجا با کسی که من رو به همهچی ترجیح بده؛ حتی خدا.
منم میتونستم اینجور جَوونی باشم. همونطور که تو، آقای شهید نجابت! مثل خیلی از این پسرایی که از مَرد بودن فقط ریش و سبیل و صدای کلفتشو دارن. وقتی دیدم مزار تازهات، روبهروی گنبد فیروزهای شاهچراغه و پشت اسمت یه قرمزی به رنگ خون «شهید»، یادم اومد تو هم میتونستی همهی اینا باشی ولی نخواستی. تو "ابد" رو انتخاب کردی. آسمون رو خواستی. خدا رو از همهی عشق و حالای دنیا بالاتر دیدی که تونستی بپری. دعا میکنی ما هم بپریم؟
حالا هرچی "جَوون" به این تفاسیری که گفتم هست، هرچقد میخواد توی دنیای زمینی خودش کِیف کنه و بِچَره. ببینم یه ذره از اون حالی که امثال شما کردن لحظهی عروج و الانم «فرحینَ بِما ءاتىٰهم الله من فضله» هستن رو میتونه مزهمزه کنه یا نه!
/اینارو گفتم که اگه تو هم جَوونی هستی که پشتپا زدی به اینچیزا، دائم بگو الحمدلله، محکم بمون و مطمئن باش لبخند روی لبهای امام زمانتی. باعث افتخاری جَوون.
/میگفت علیاکبر امامحسین هم جَوون بود...
#یاد_داشت
مراسلات
از آن روز...
من، اقرار میکنم که برای رفتن به دیدار با حضرت آقا، سالها تقلّا کردم. اشکها ریختم. چنگها آویختم. خیلی تلاش کردم بشود. خیلی فرصتها فراهم میشد. اما خراب میشد. نمیشد. آخرین بار، دیدار آقا با بانوان در آذرماه بود که نامم ثبت شد. کارتم صادر شد. اما باز هم نتوانستم بروم. یعنی تمام درها و راهها به رویم بسته شد. و من یک هفتهی تمام، اشک ریختم. روز و شب نداشتم. نمیدانم چرا بیقرار بودم. میگفتم باید بروم دیدار آقا. هرجور شده. حتی اگر خودم را به زور جا کنم، میروم. به من میگفتند که تو جوانی و هنوز فرصتها داری برای دیدار. و من هربار این حرف در سرم چرخ میزد و زبانم را گاز میگرفتم و نمیگفتم که من هم فرصت داشته باشم معلوم نیست که آقا هم...
توضیحش مفصل است. قصهای دارد که از مجال و حوصله خارج است. اما بالاخره رفتم. با اعمال شاقّه! مصداق بارز این بودم که مدام از در بیرونم میکردند و از پنجره وارد میشدم. آن هم نه یک بار! بارها. حتی وقتی کیف به دست، پای اتوبوس ایستاده بودم هم مانع برای رفتن پیش آمد. خیلی عجیب بود! و بعد هم، حتی دم در حسینیه. خلاصهاش این که من خیلی پیگیر شدم، یا بهتر این که بگویم سِمِج یا گیر سهپیچ شدم تا توانستم آقایم را ببینم. خیلی توسل کردم. و مدیون امام زمانم شدم. در آخر، یک حسرت از دلم برداشته شد که اگر نمیدیدمش تا عمر داشتم میسوختم. خدا را شکر که روی ماهش را زیارت کردم. و هزار حسرت روی دلم ماند...
شاید خیلی عقلها نتوانند بپذیرند و باور کنند. بعضی دلها هم. شاید کسی این خطوط را بخواند و به دیوانگی نویسنده بخندد! حق میدهم. اینها، راز است. رموزی دارد که هر عقلی درنمییابد و هر دلی نمیفهمد.
قصد کردم روایتش را بنویسم. به جزئیات. طولانی هم میشود. در چند روایت میفرستم انشاءالله. دوست داشتید، بخوانید.
با هشتگ #روایت_دیدار
درحالی که دختر جوان بیحجاب، از توی ماشین برای ما سر تأسف تکان میداد و رد میشد، این صدا از بلندگو پخش میشد:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
دریغ است ایران چو ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
من خیلی در فکر رفتم. خیلی غصه خوردم. مگر از کودکی به ما این شعرها را یاد ندادند؟ مگر این چیزها یادگاری بچگی همهی ما نیست؟ یعنی اینها شعر ای ایران نمیخواندند؟ من فکر میکردم فصل غیرت ملّی در کتابهای فارسیمان توضیح واضحات است. اضافات است. مگر میشود کسی تعصب خاکش را نکشد؟ که دشمن را برای خاکش طلب کند و با فرود آمدن موشک و بمب روی سر کودکان، دانشگاهها و زیرساختهای کشورش، روی پرچم کشور خودش رقاصه بشود و کِل بکشد؟ فکر میکنم اگر امروز و حالا، با واضحترین جریان هنوز به خودت نیامدهای، گمان نکنم که دیگر...
#از_نبرد