مراسلات
*بینالهلالین
*آهای جَوون! دو دیقه بیا اینجا..
منم خیلی کارا میتونم انجام بدم. با همین شر و شور جَوونی که خیلیا رو مشغول خودش کرده. به پِی عشق و حال بودن. به کافهگردی عصرهای معالیآباد و شب گردی توی کوچه باغای قصردشت. به دور دور توی بلوار چمران و چرخیدن تو مغازههای لوکس ستارخان. به خوش بودن به چارتا ژست با کتاب توی کافه بلو و از ارم به عفیفآباد، از نگین به هایپر و از بابابستنی به ارگ چرخیدن با رفیقام و کِیف دنیا رو بردن. منم میتونستم مشغول این چیزا باشم و خیلی چیزای دیگه که حتی بلدشون نیستم. منم میتونستم خیلی کارا بکنم و بعد بگم «جَوون بودم، جوونی کردم».
من میتونستم برم هر رشتهای که دلم خواست، پول توش بود، دهنپُرکن بود توی دوست و آشنا. رتبهشو هم داشتم اتفاقا. کسی هم ازم نمیپرسید چرا اینجا؟ ولی چشمام گره خورد به چشمای منتظر امامم برای اینکه ببینه این یکی شیعهاش چیکار میکنه برای ظهورش. حالا این نقطهای که وایسادم مدام ازم میپرسن که حالا چرا اینجا؟ و مگه من چقدر میتونم از خورشید بگم برای چشمهای عادتکرده به تاریکی.
منم میتونستم جَوون باشم و جَوونی کنم. توی انتخابام، دلمو بندازم جلو. بیرودرواسی، میتونستم همهجور دوست و رفیقی داشته باشم حتی جنس مخالف. مگه توی جامعهی مات و مبهوت شدهی ما، توی شهری که این صحنهها عادی شده و کک کسی نمیگزه که از در دانشگاه دختر و پسر دست توی دست هم بیان بیرون، اتفاقی میافتاد اگه منم یکی از اونا بودم؟ یا لااقل، میتونستم برای مسیر زندگیم، شریکی رو انتخاب کنم که از آسایشم مطمئن باشم. خیالم راحت باشه که هر اتفاقی توی این آخرالزمان بیفته، آسایش من روش خط نمیافته. مسافرتم به جاست، تفریحم به جاست، زندگی عاشقونمم بهجا با کسی که من رو به همهچی ترجیح بده؛ حتی خدا.
منم میتونستم اینجور جَوونی باشم. همونطور که تو، آقای شهید نجابت! مثل خیلی از این پسرایی که از مَرد بودن فقط ریش و سبیل و صدای کلفتشو دارن. وقتی دیدم مزار تازهات، روبهروی گنبد فیروزهای شاهچراغه و پشت اسمت یه قرمزی به رنگ خون «شهید»، یادم اومد تو هم میتونستی همهی اینا باشی ولی نخواستی. تو "ابد" رو انتخاب کردی. آسمون رو خواستی. خدا رو از همهی عشق و حالای دنیا بالاتر دیدی که تونستی بپری. دعا میکنی ما هم بپریم؟
حالا هرچی "جَوون" به این تفاسیری که گفتم هست، هرچقد میخواد توی دنیای زمینی خودش کِیف کنه و بِچَره. ببینم یه ذره از اون حالی که امثال شما کردن لحظهی عروج و الانم «فرحینَ بِما ءاتىٰهم الله من فضله» هستن رو میتونه مزهمزه کنه یا نه!
/اینارو گفتم که اگه تو هم جَوونی هستی که پشتپا زدی به اینچیزا، دائم بگو الحمدلله، محکم بمون و مطمئن باش لبخند روی لبهای امام زمانتی. باعث افتخاری جَوون.
/میگفت علیاکبر امامحسین هم جَوون بود...
#یاد_داشت
مراسلات
از آن روز...
من، اقرار میکنم که برای رفتن به دیدار با حضرت آقا، سالها تقلّا کردم. اشکها ریختم. چنگها آویختم. خیلی تلاش کردم بشود. خیلی فرصتها فراهم میشد. اما خراب میشد. نمیشد. آخرین بار، دیدار آقا با بانوان در آذرماه بود که نامم ثبت شد. کارتم صادر شد. اما باز هم نتوانستم بروم. یعنی تمام درها و راهها به رویم بسته شد. و من یک هفتهی تمام، اشک ریختم. روز و شب نداشتم. نمیدانم چرا بیقرار بودم. میگفتم باید بروم دیدار آقا. هرجور شده. حتی اگر خودم را به زور جا کنم، میروم. به من میگفتند که تو جوانی و هنوز فرصتها داری برای دیدار. و من هربار این حرف در سرم چرخ میزد و زبانم را گاز میگرفتم و نمیگفتم که من هم فرصت داشته باشم معلوم نیست که آقا هم...
توضیحش مفصل است. قصهای دارد که از مجال و حوصله خارج است. اما بالاخره رفتم. با اعمال شاقّه! مصداق بارز این بودم که مدام از در بیرونم میکردند و از پنجره وارد میشدم. آن هم نه یک بار! بارها. حتی وقتی کیف به دست، پای اتوبوس ایستاده بودم هم مانع برای رفتن پیش آمد. خیلی عجیب بود! و بعد هم، حتی دم در حسینیه. خلاصهاش این که من خیلی پیگیر شدم، یا بهتر این که بگویم سِمِج یا گیر سهپیچ شدم تا توانستم آقایم را ببینم. خیلی توسل کردم. و مدیون امام زمانم شدم. در آخر، یک حسرت از دلم برداشته شد که اگر نمیدیدمش تا عمر داشتم میسوختم. خدا را شکر که روی ماهش را زیارت کردم. و هزار حسرت روی دلم ماند...
شاید خیلی عقلها نتوانند بپذیرند و باور کنند. بعضی دلها هم. شاید کسی این خطوط را بخواند و به دیوانگی نویسنده بخندد! حق میدهم. اینها، راز است. رموزی دارد که هر عقلی درنمییابد و هر دلی نمیفهمد.
قصد کردم روایتش را بنویسم. به جزئیات. طولانی هم میشود. در چند روایت میفرستم انشاءالله. دوست داشتید، بخوانید.
با هشتگ #روایت_دیدار
درحالی که دختر جوان بیحجاب، از توی ماشین برای ما سر تأسف تکان میداد و رد میشد، این صدا از بلندگو پخش میشد:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
دریغ است ایران چو ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
من خیلی در فکر رفتم. خیلی غصه خوردم. مگر از کودکی به ما این شعرها را یاد ندادند؟ مگر این چیزها یادگاری بچگی همهی ما نیست؟ یعنی اینها شعر ای ایران نمیخواندند؟ من فکر میکردم فصل غیرت ملّی در کتابهای فارسیمان توضیح واضحات است. اضافات است. مگر میشود کسی تعصب خاکش را نکشد؟ که دشمن را برای خاکش طلب کند و با فرود آمدن موشک و بمب روی سر کودکان، دانشگاهها و زیرساختهای کشورش، روی پرچم کشور خودش رقاصه بشود و کِل بکشد؟ فکر میکنم اگر امروز و حالا، با واضحترین جریان هنوز به خودت نیامدهای، گمان نکنم که دیگر...
#از_نبرد
بسم الله الرحمن الرحیم
#روایت_دیدار
۱/ «آقایان از فلسطین، خانمها از کشوردوست»
بیستم آذرماه هزار و چهارصد و چهار. حوالی ساعت چهار صبح، پیش از اذان صبح به وقت تهران. اتوبوس در سکوت و همه خواب. و من، بیقرار و از سرما به خودم میپیچم. پردهی اتوبوس را کنار میزنم. چشمم به خیابانهای خالی و خلوت تهران میافتد. آنقدر ساکت و خلوت که شک میکنم به تهران رسیده باشیم. کرکرهی مغازهها پایین و چراغ آپارتمانها خاموش است. به این فکر میکنم که چندنفر از ساکنان این خانهها اجاره نشینند و چقدر بابتش سختی میکشند لابد. از خیابانهای خاکستری و خالی میگذریم و به چهارراهی میرسیم که ماشینهای انتظامی و گروه گروه نیروی نظامی آنجا ایستادهاند. از سربازهای اسلحه به دست، تا پلیس و نظامیهایی که لباس و درجهشان را نمیشناسم. قلبم میریزد از تصور اینکه رسیدهایم و اینجا، همانجاست.
اتوبوس جلوتر میرود و میایستد. کمی معطل میشویم تا پیاده شویم. در این فکریم که چه با خودمان ببریم و چه نبریم. چه وسایلی در حسینیه ممنوعه است و یا بابت تحویل دادنش معطل خواهیم شد. تسبیح تربتی که از کربلا برای مریم آورده بودم و او با خودش به حسینیه آورده بود و بعد، برای آرام شدن دل من به خودم برش گردانده بود را توی دست میچرخانم و رهایش میکنم توی کیف. همین حالا هم نمیدانم راهم میدهند یا نه. نمیخواهم چیزی معطلم کند یا مانع ورودم شود. با دست و جیب خالی، از اتوبوس پیاده میشوم. بستهبندی صبحانه را از مسئول اتوبوس میگیرم. چیزی از گلویم پایین نمیرود. نگرانم. اما دلم ضعف میرود. یک تکه نان میکَنم و توی دهان میگذارم و ظرف را به دیگری میدهم. قرار میشود نماز صبح را یک چهارراه بالاتر، در مسجدی بخوانیم. هنوز نمیدانم اینجا کجای تهران است و نامش چیست. همهچیز را فراموش کردهام انگار. از کنار خیابان پَهن و خلوتی که حتی یک نفر هم از آن عبور نمیکند میگذریم و من، هنوز باور نمیکنم اینجا همان تهرانی است که هربار آمدهام شلوغ دیدهامش و از هیاهویش سرسام گرفتهام.
یک چهارراه دیگر را رد میکنیم و به مسجد میرسیم. سردرِ کاشیکاری را نگاه میکنم: «مسجد جامع جمهوری اسلامی». یکی یکی اتوبوسها میرسند و دم مسجد توقف میکنند و زنها و مردها پیاده میشوند. وارد مسجد میشویم. انگار به سالهای جنگ و دههی شصت رفتهام و با بسیجیها به دیدار امام خمینی آمدهایم. مسجدی نسبتاً قدیمی، با حوض آبی وسط حیاط گرد مسجد. یک عکس قدیمی از آقا در لباس سبز رزم با چفیهی فلسطینی دور گردنش، بدون عبا و عمامه، بزرگ روی دیوار روبرو نصب است. یکعده باهم ترکی صحبت میکنند. بعضی از همدان آمدهاند. یک عده از خود تهرانند. گروهها سعی میکنند همدیگر را گم نکنند. به سختی در شلوغی جمعیت وضو میگیریم و وارد شبستان مسجد میشویم. بعد از نماز جماعت صبح، فوراً میایستم و قامت میبندم به دو رکعت نماز به نیت استغاثه به امام عصر روحی فداه. هنوز میترسم از ورودم ممانعت کنند. اما ته دلم روشن است که پارتیام کلفت است. برمیگردیم و چهارراهها را به سمت محل اولیه با پای تند رد میکنیم. حالا دیگر چهارراه خیلی شلوغ است از اتوبوسهایی که رسیدهاند. چهارراهی که میفهمم نامش «فلسطین» است. یعنی اینجا دقیقا قلب تهران است. صدای مسئول اتوبوس بلند میشود که: آقایان از خیابان فلسطین وارد میشوند، خانمها از خیابان بالاتر، خیابان شهید کشوردوست.
ادامه دارد...
عملیاتهای روانی بازیمون نده
نه کسی که از حمله و تهدید میترسونه (چه داخل و چه خارج) نه کسی که نشسته ثانیهشمار میندازه واسه صلح تحمیلی!
مقاومت کنید. به قول آقامون «اگر مقاومت کردید اونوقت قلّه رو فتح خواهید کرد»
ما در خیابان هستیم. ما یکی رو پشتمون داشته باشیم برامون کافیه. اونم خداست؛ جَلّ و عَلا!
مراسلات
بسم الله الرحمن الرحیم #روایت_دیدار ۱/ «آقایان از فلسطین، خانمها از کشوردوست» بیستم آذرماه هزار
#روایت_دیدار
۲/ «یا اباصالح المهدی ادرکنی»
سر چهارراه، منتظر ایستادهایم. چشمم به تابلوی کوچک بالای مغازهی روبرو میخورَد با نقش "یا اباصالح المهدی ادرکنی". در دل مناجات میکنم و با امامم گفتوگو. قرارها میگذارم و میخواهم خودشان پارتی کلفتم باشند تا کسی مانع ورودم نشود. بالاخره بعد از کلی معطلی در سرما، آقای مسئول صدایمان میکند: «خواهرها همه با من بیاید.» دوست داشتم تجربههایی که از ورود به حسینیه از خیابان کشوردوست را خوانده بودم حالا خودم تجربه میکردم. اما انگار باید از فلسطین وارد شویم. در این تاریکی، چیزی نمیبینم جز جمعیت آقایان را. چادر خانم روبرویی را نشانه کردهام و تندتند قدم برمیدارم. کمکم هوا روشن میشود. به محل ورودی خانمها میرسیم. مسئولان خانم، کارتهای ورود را تقسیم میکنند. و من، میدانم که کارتی برای من در کار نیست. همهی همراهان اتوبوس ما، از بازرسی عبور میکنند. با چشمهایشان، نشان میدهند نگران منند که پشت در میمانم یا نه. تنها نیستم و وضعیت یکی از خانمهای همراهمان هم همین است. نامش دمِ آمدن خط خورده بود اما دل را به دریا زد و آمد. همه میآیند و کارتهایشان را میگیرند و وارد میشوند. من میدانم جایم الان اینجا و بین این جمع نیست اما جای کسی را هم غصب نکردهام. اگر من نمیآمدم هم، آن ظرفیت سوخت میشد. آرام آرام میروم و به سنگ سفید بنای خانهی روبروی محل ورود، تکیه میدهم. تازه توجهم به اطراف جلب میشود. هوا، سوز ساعت شش صبح را دارد و روشن شده است. خانهها، خانههای معمولی و عادی یک طبقه و دو طبقه است. یعنی آدمهای معمولی اینجا ساکنند؟ حتماً تحت مراقبت است به هرحال. اما تصور این که رهبر جهان اسلام، چنین جایی ساکن باشد، یا لااقل تا قبل از تهدیدها و جنگ دوازده روزه، برق از سرم میپرانَد. همه چیز خیلی عادی و معمولی است و مگر میشود؟!
«نه خانم! نمیشود.» پاهایم خسته میشوند از ایستادن. از سرما. چند نفری را میبینم که کنارهها مثل من تکیه دادهاند و به نظرم، بعضی همینجوری آمدهاند. آرامند و خیالشان راحت است که وارد میشوند. من اما، از فکر این که ندیده برگردم، غصهام میشود. بالاخره بعد از کلی دویدن، یکجا باید بایستم و تسلیم شوم لابد. روی دوزانو مینشینم و اشک توی چشمهایم مینشیند. یکی میزند روی شانهام: «گریه نکن! آخرش میری تو. غصه نداره که. ما هم تاحالا برامون پیش اومده. همین که وارد حسینیه بشی، جایی نفس بکشی که آقا نفس بکشه بسه. دیگه اول و آخرش که مهم نیست!»
بلند میشوم و به طرف خانمی میروم که از مسئولان است. انگار بین حرفهایش، نام آن کسی که اسم من را برایشان فرستاده میشنوم. جلو میروم و خودم را معرفی میکنم. فورا میشناسدم: «آره خودم کارتت رو برای دیدار بانوان صادر کرده بودم ولی خب نیومدی!». غصه را توی چشمهایم میبیند و با لبخند مهربانش میگوید: «نگران نباش بابا! میری داخل.»
یک دو ساعتی گذشته. شاید هم بیشتر. گذر زمان را نمیفهمم. تقریبا کسی در کوچه نیست. یکی از روحانیون معروف را میبینم که از آنطرف وارد کوچه میشود تا عبور کند و داخل شود. لابد ورودی آدمهای معروف جداست. خانم مهربانی که میشناسدم، جلو میآید و دستم را میگیرد. با چند نفر دیگری که بیرون ماندهاند، جلو میرویم و او شفاعتمان میکند که داخل شویم! خیلی راحت، وارد میشویم و من، بعد از عبور از اتاقک سرباز نگهبان، نفسی میکشم و باور نمیکنم که دیگر تمام شد! آقاجان، ممنونم...
ادامه دارد...
مراسلات
عملیاتهای روانی بازیمون نده نه کسی که از حمله و تهدید میترسونه (چه داخل و چه خارج) نه کسی که نشست
«تأکید می شود این به معنای خاتمه جنگ نیست و ایران خاتمه جنگ را تنها زمانی خواهد پذیرفت که با توجه به پذیرش اصول مدنظر ایران در طرح ۱۰ ماده ای، جزئیات آن نیز در مذاکرات نهایی گردد.»
- شورای عالی امنیت ملی
پس، مقاومت ادامه دارد.
چهلم چیست قربانت شوم؟ چهلم چیست...
مگر اربعین جدّت سیدالشهداء نیست؟ تازه جانها گُر میگیرند و داغ عصر عاشورا برایشان زنده میشود. کدام دل داغدیدهی عزیز را دیدهای که بگوید خب چهل روز گذشت و داغش کم شد؟
ما آتش به جگرمان است. ما هنوز به وداع و تشییع و عزاداریات نرسیدهایم. هنوز وصیتنامهات را نخواندهایم. ما هنوز عزاداری نکردهایم که حالا مُهر چهلم پایینش بزنیم.
ما عزادار شماییم حالاحالاها. ما داغ دیدهایم؛ داغی سنگین و جبرانناپذیر. چهلم کجا بود عزیزم...