eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
. . در حال نوشتن...
مشاهده در ایتا
دانلود
مراسلات
بسم الله الرحمن الرحیم #روایت_دیدار ۱/ «آقایان از فلسطین، خانم‌ها از کشوردوست» بیستم آذرماه هزار
۲/ «یا اباصالح المهدی ادرکنی» سر چهارراه، منتظر ایستاده‌ایم. چشمم به تابلوی کوچک بالای مغازه‌ی روبرو می‌خورَد با نقش "یا اباصالح المهدی ادرکنی". در دل مناجات می‌کنم و با امامم گفت‌وگو. قرارها می‌گذارم و می‌خواهم خودشان پارتی کلفتم باشند تا کسی مانع ورودم نشود. بالاخره بعد از کلی معطلی در سرما، آقای مسئول صدایمان می‌کند: «خواهرها همه با من بیاید.» دوست داشتم تجربه‌هایی که از ورود به حسینیه از خیابان کشوردوست را خوانده بودم حالا خودم تجربه می‌کردم. اما انگار باید از فلسطین وارد شویم. در این تاریکی، چیزی نمی‌بینم جز جمعیت آقایان را. چادر خانم روبرویی را نشانه کرده‌ام و تندتند قدم برمی‌دارم. کم‌کم هوا روشن می‌شود. به محل ورودی خانم‌ها می‌رسیم. مسئولان خانم، کارت‌های ورود را تقسیم می‌کنند. و من، می‌دانم که کارتی برای من در کار نیست. همه‌ی همراهان اتوبوس ما، از بازرسی عبور می‌کنند. با چشم‌هایشان، نشان می‌دهند نگران منند که پشت در می‌مانم یا نه. تنها نیستم و وضعیت یکی از خانم‌های همراهمان هم همین است. نامش دمِ آمدن خط خورده بود اما دل را به دریا زد و آمد. همه می‌آیند و کارت‌هایشان را می‌گیرند و وارد می‌شوند. من می‌دانم جایم الان اینجا و بین این جمع نیست اما جای کسی را هم غصب نکرده‌ام. اگر من نمی‌آمدم هم، آن ظرفیت سوخت می‌شد. آرام آرام می‌روم و به سنگ سفید بنای خانه‌ی روبروی محل ورود، تکیه می‌دهم. تازه توجهم به اطراف جلب می‌شود. هوا، سوز ساعت شش صبح را دارد و روشن شده است. خانه‌ها، خانه‌های معمولی و عادی یک طبقه و دو طبقه است. یعنی آدم‌های معمولی اینجا ساکنند؟ حتماً تحت مراقبت است به هرحال. اما تصور این که رهبر جهان اسلام، چنین جایی ساکن باشد، یا لااقل تا قبل از تهدیدها و جنگ دوازده روزه، برق از سرم می‌پرانَد. همه چیز خیلی عادی و معمولی است و مگر می‌شود؟! «نه خانم! نمی‌شود.» پاهایم خسته می‌شوند از ایستادن. از سرما. چند نفری را می‌بینم که کناره‌ها مثل من تکیه داده‌اند و به نظرم، بعضی همین‌جوری آمده‌اند. آرامند و خیالشان راحت است که وارد می‌شوند. من اما، از فکر این که ندیده برگردم، غصه‌ام می‌شود. بالاخره بعد از کلی دویدن، یک‌جا باید بایستم و تسلیم شوم لابد. روی دوزانو می‌نشینم و اشک توی چشم‌هایم می‌نشیند. یکی می‌زند روی شانه‌ام: «گریه نکن! آخرش میری تو. غصه نداره که. ما هم تاحالا برامون پیش اومده. همین که وارد حسینیه بشی، جایی نفس بکشی که آقا نفس بکشه بسه. دیگه اول و آخرش که مهم نیست!» بلند می‌شوم و به طرف خانمی می‌روم که از مسئولان است. انگار بین حرف‌هایش، نام آن کسی که اسم من را برایشان فرستاده می‌شنوم. جلو می‌روم و خودم را معرفی می‌کنم. فورا می‌شناسدم: «آره خودم کارتت رو برای دیدار بانوان صادر کرده بودم ولی خب نیومدی!». غصه را توی چشم‌هایم می‌بیند و با لبخند مهربانش می‌گوید: «نگران نباش بابا! میری داخل.» یک دو ساعتی گذشته. شاید هم بیشتر. گذر زمان را نمی‌فهمم. تقریبا کسی در کوچه نیست. یکی از روحانیون معروف را می‌بینم که از آن‌طرف وارد کوچه می‌شود تا عبور کند و داخل شود. لابد ورودی آدم‌های معروف جداست. خانم مهربانی که می‌شناسدم، جلو می‌آید و دستم را می‌گیرد. با چند نفر دیگری که بیرون مانده‌اند، جلو می‌رویم و او شفاعتمان می‌کند که داخل شویم! خیلی راحت، وارد می‌شویم و من، بعد از عبور از اتاقک سرباز نگهبان، نفسی می‌کشم و باور نمی‌کنم که دیگر تمام شد! آقاجان، ممنونم... ادامه دارد...
مراسلات
عملیات‌های روانی بازی‌مون نده نه کسی که از حمله و تهدید می‌ترسونه (چه داخل و چه خارج) نه کسی که نشست
«تأکید می شود این به معنای خاتمه جنگ نیست و ایران خاتمه جنگ را تنها زمانی خواهد پذیرفت که با توجه به پذیرش اصول مدنظر ایران در طرح ۱۰ ماده ای، جزئیات آن نیز در مذاکرات نهایی گردد.» - شورای عالی امنیت ملی پس، مقاومت ادامه دارد.
چهلم چیست قربانت شوم؟ چهلم چیست... مگر اربعین جدّت سیدالشهداء نیست؟ تازه جان‌ها گُر می‌گیرند و داغ عصر عاشورا برایشان زنده می‌شود. کدام دل داغ‌دیده‌ی عزیز را دیده‌ای که بگوید خب چهل روز گذشت و داغش کم شد؟ ما آتش به جگرمان است. ما هنوز به وداع و تشییع و عزاداری‌ات نرسیده‌ایم. هنوز وصیت‌نامه‌ات را نخوانده‌ایم. ما هنوز عزاداری نکرده‌ایم که حالا مُهر چهلم پایینش بزنیم. ما عزادار شماییم حالاحالاها. ما داغ دیده‌ایم؛ داغی سنگین و جبران‌ناپذیر. چهلم کجا بود عزیزم...
مِن قلبي سلامٌ لِبیروت...💔
مراسلات
#روایت_دیدار ۲/ «یا اباصالح المهدی ادرکنی» سر چهارراه، منتظر ایستاده‌ایم. چشمم به تابلوی کوچک بالا
۳/ «سلامتی علمای اسلام صلوات!» اولین بازرسی بعد از ورود، صف طولانی را می‌بینم و خوشحال از این که زرنگی کردم چیزی با خودم نیاوردم، درجواب سوال "چیزی همراهت داری؟" نه‌ای می‌گویم و به سمت بازرسی بدنی می‌روم. دختری که به نظر هم‌سن و سال خودم است، درحال گشتن می‌گوید "حرز که همراهت نیست؟" و من دست می‌گذارم روی کیف حرز: چرا! برمی‌گردم و به‌خاطر یک کیف کوچک حرز، توی صف طولانی می‌ایستم. بالاخره، کیف کوچک وارد اتاقک می‌شود و بعد از بازرسی، از آن‌طرف توی پلاستیک تحویلم می‌شود با برچسب عدد ۱۴۷۲۴. در یکی از جاکفشی‌ها کفش و حرز را با استغفراللهی کنار هم جا می‌دهم و می‌روم توی صف بعدی. صف پشت صف و بازرسی پشت بازرسی. خسته می‌شوم اما در دلم خرسندم و این‌همه دقت در امنیت را تحسین می‌کنم. فدای یک تار موی آقایم. بین یکی از بازرسی‌ها تا بعدی، یک مسیر آسفالته فاصله است. عرضش را طی می‌کنیم و می‌بینم حدفاصل ورود افراد سرشناس، و یکی از بازرسی‌های آقایان است. صف طولانی است و من مجبورم دقایقی در همین فضای باز بایستم. افراد معروفی از سمت چپ وارد می‌شوند و من در دل می‌شمارم که چند نفرشان را می‌شناسم. چند نفری از مداح‌های معروف از مقابلم عبور می‌کنند. بعضی از روحانیون هم. شیخ بلندقامت چهارشانه‌ای وارد می‌شود. شیخ حامد کاشانی! چندروزی بیشتر از آن مناظره‌ی جنجالی‌اش نمی‌گذرد. دو سه نفری، دورش را گرفته‌اند و با او راه می‌آیند. انگار تازه افراد متوجه او شده باشند، یکی بلند می‌گوید: "سلامتی علمای اسلام صلوات!" و صلوات‌ها بالا می‌رود. هرکس را می‌بینی، نگاهش که به آقای کاشانی می‌خورَد لبخند و تحسین و ماشاءاللهی روانه می‌کند. آقای کاشانی هم به لبخندی و سر تکان دادن و تشکری، عبور می‌کند. بازرسی‌ها ادامه دارد. چندتا شد تا اینجا؟ نمی‌دانم. حالا این‌جا یک موقِفی هست و می‌شود نفس کشید. پذیرایی شیرینی و شیرکاکائو و شیر ساده و آب و چای است. انگار تبرکی است. آن‌قدر به جانم می‌نشیند که یک شیرینی دیگر هم برمی‌دارم. دهانم می‌سوزد اما چای را فوری سر می‌کشم تا زودتر وارد حسینیه شوم... ادامه دارد...
مراسلات
#روایت_دیدار ۳/ «سلامتی علمای اسلام صلوات!» اولین بازرسی بعد از ورود، صف طولانی را می‌بینم و خوشحا
۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد» وارد حسینیه‌ی امام خمینی رحمت الله علیه می‌شوم. در و دیوارها چقدر آشناست. چقدر آرزویش را داشتم. این حسینیه را، بارها و بارها از قاب تلویزیون و گوشی دیده بودم. بارها خودم را این‌جا تصور کرده بودم. روی این زیلوها با نقش آبی مخصوص. پرده‌ی حسینیه و پس‌زمینه‌ی روایت بالای سرش با زردی خوش‌رنگ پوشیده شده. دیوارها و ستون‌ها هم. با طرح گل‌های قرمز. رنگ‌ها همه شاد است چون امروز روز عید است. روز ولادت بانوی بلندمرتبه‌ی عالمین. آن بالا نوشته شده: «قال رسول الله صل الله علی و آله و سلم: مَن أحبّ فاطمة إبنتي فقد أحبّني» حدود ساعت نُه است که من وارد شده‌ام. قسمت خانم‌ها، کیپ تا کیپ پر است و من همین اواخر مجبور می‌شوم بنشینم. مراسم، مراسم مداح‌ها و شاعرهاست. پس مردها یکی یکی بلند می‌شوند و شعر مدح می‌خوانند. علی علی می‌کنند و مستانه برای اشعار هم سر تکان می‌دهند و کف می‌زنند. مدح‌خوانی به هم تعارف می‌کنند و با هم همراهی می‌کنند در وصف قدوم مبارک دختر پیامبر خدا. از حال و هوایشان، شعف می‌دود توی دلم. همهمه بلند است و با شروع مراسم، کم‌کم آرام می‌شود. مجری مراسم آقای احمد واعظی است. قاعدتاً آقا باید تا الان می‌آمدند. ساعت ده هم می‌گذرد. دوست ندارم پچ‌پچ خانم‌ها را بشنوم و درصدی هم احتمالش را در دلم بپرورانم. حواسم جمع نیست و نمی‌توانم متن هم‌خوانی شعر را که دختربچه‌ی کنار دستم روبرویم گرفته، با محمد اسداللهی تکرار کنم "صلح با دشمن، صلح در این مرحله ممنوع.." نگرانی دوباره به جانم می‌افتد و با حرف حاج احمد واعظی تشدید می‌شود: "اگر آقا تشریف نیاورند هم برای ما قابل درک است به هرحال سلامتیِ ایشان برای ما از هرچیزی مهم‌تر است". چشم‌ها مدام می‌چرخند و همه گردن می‌کشند و به پرده نگاه می‌کنند تا کِی تکان می‌خورد. ناگهان، دو مرد کت‌وشلواری را می‌بینم که صندلی در دست پرده را کنار می‌زنند و روی سکو می‌آیند. جمعیت بی‌تاب می‌شود. صدای صلوات بلند می‌شود و همه برمی‌خیزند. موج جمعیت، هُلم می‌دهد و جلو می‌روم. اما به سرعت همه آرام می‌شوند. انگار خبری نیست و سریع می‌نشینیم. فقط صندلیِ آقا را آورده‌اند. دوباره چشم‌انتظاری. دیگر هیچ‌کس حواسش جمع نیست. شعار پشت شعار: "ای پسر فاطمه منتظر شماییم". چند دقیقه‌ای می‌گذرد‌. بین جمعیت گرمم شده است. پالتو را بین دست‌هایم جابه‌جا می‌کنم و بغضم را می‌شکنم. همین که سرم را پایین می‌اندازم تا از غصه‌ی اینکه قرار است آقا را نبینم و برگردم، اشک بریزم؛ یکهو جمعیت غرش و خروش می‌شود. نمی‌فهمم چطور چادرم را جمع می‌کنم و بلند می‌شوم. نوای حیدر حیدر بیشتر شبیه فریاد است. گریه‌ام را رها می‌کنم تا روی موج دست‌ها برود و به آقایم برسد. نمی‌بینمش اما می‌دانم آمده. همه بی‌قرار شده‌اند. دوباره جمعیت هُلم می‌دهد و جلوتر می‌روم. حالا که می‌نشینم، وسط‌های حسینیه هستم. طول می‌کشد تا همه بنشینند. روی نوک پا می‌نشینم تا راحت‌تر ببینمش. دقیقا از بین دوتا ستون. هنوز اشک‌هایم روانه است که در قاب چشم‌هایم می‌نشیند. عمامه‌ی مشکی، چهره‌ای به غایت نورانی، که سرخی‌اش خیلی پیداست، با محاسنی بلند و سفید. عبای خوش‌رنگ قهوه‌ای روی دوش، قبای سورمه‌ای، پیراهن سفید و چفیه. از همین‌جا هم‌ می‌توانم لبخند دل‌نشینش را ببینم. تصدقت بشوم آقا. قربان روی زیباتر از ماهت... ادامه دارد...
پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به‌مناسبت چهلمین روز شهادت رهبر عظیم‌الشأن انقلاب .pdf
حجم: 185.8K
📝 پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به‌مناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای قائد عظیم‌الشأن انقلاب (قدّس الله نفسه الزکیه) و مسائل مهم مربوط به جنگ تحمیلی سوم 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62808 📲 @rahbar_enghelab_ir
من نمی‌دونم کی درمورد کدوم مسئول چی می‌گه. نمی‌خوام هم بدونم! مثل بعضی هم از جزئیات هیچی خبر ندارم که اظهارنظر کارشناسانه بکنم. فقط می‌دونم "توهین" و "تهمت" به مسئول مملکت هم، مصداق حق‌الناسه. اونم نه حق‌الناسی که از عمو و دایی به گردن باشه که برید منزلشون حلالیت بگیرید. بلکه احتمالا باید در اون عالَم منتظر و معطل وایسید تا بتونید به یه طریقی از آقای مسئول حلالیت بگیرید! شما را به خدا انصاف...
مراسلات
#روایت_دیدار ۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد» وارد حسینیه‌ی امام خمینی رحمت الله علیه می‌شوم. در
۵/ «بی‌چاره‌تر آن کسی که رویَت دیده..» نمی‌توانم از چهره‌اش چشم بردارم. خیره خیره نگاهش می‌کنم. نگاه به چهره‌ی عالِم عبادت است. چهره‌ی‌ نائب امام زمان که دیگر بماند. به این هم فکر می‌کنم که او چنین است، پس امامِ او دیگر چگونه است.. گاهی روی مبارکش را به این سمت برمی‌گرداند و من خیال می‌کنم که مرا می‌بیند. مداح‌ها پشت تریبون می‌روند و می‌خوانند. من که خیلی حواسم نیست. فقط وقتی حسین خیرالدین می‌آید، شامّه‌ی عربی‌ام تیز می‌شود و مشاعرم فعال. اما فقط به او نگاه می‌کنم که گاهی کاغذهای کنار دستش را نگاه می‌کند. گاهی هم دست مجروحش را در دست می‌گیرد. دو ساعتی می‌گذرد و من تمام مدت یا روی دوزانو نشسته‌ام یا پنجه‌ی پا. انگار دیگر پاهایم را حس نمی‌کنم. جمعیت فشرده است و نمی‌توانم راحت جابه‌جا شوم. وقتی هم چهارزانو می‌نشینم چهره‌ی آقا را راحت نمی‌بینم. پس دوباره برمی‌گردم روی دو زانو. به این فکر می‌کنم که آقا خسته نشده‌اند؟ اذیت نمی‌شوند؟ کمرشان درد نگیرد... ساعت گِرد دیواری دقیقا مقابلم روی ستون است. نزدیک اذان است. نکند آقا صحبت نکنند؟ حالا که همه چیز مهیّاست، با پیچیدن صدای ملکوتی‌اش در گوشمان، عیش کامل نشود؟ انگار دوباره شعار جمع همان است "ای پسر فاطمه منتظر شماییم". گمانم اذان ظهر را هم گفته‌اند که صدای ضعیفی در بلندگوهای حسینیه‌ی امام پخش می‌شود. از میان دو لب مبارکش می‌شنوم: بسم الله الرحمن الرحیم. ولوله‌ای می‌افتد به جان جمعیت که تا چندجمله‌ی اول درود و تحیّات را درست نمی‌شنوم. صدای بلندگوها ضعیف است و گله‌مندم. اما کم‌کم بهتر می‌شود‌. هنوز هم دلم نمی‌آید بنشینم. می‌خواهم صدا و تصویر را با هم داشته باشم! دست‌هایش را که حرکت می‌دهد. انگشت اشاره‌اش را که به تذکر تکان می‌دهد. آن برگه‌های سفیدی که میان دستش می‌گیرد. مثل یک نمایش ظریف و دقیق تئاتر، خیره‌ی حرکاتش شده‌‌ام. چندباری سخنانش کوبنده می‌شود. مُشت گره می‌کنم و با جمعیت، تکبیر همیشگی را فریاد می‌زنم: الله اکبر خامنه‌ای رهبر مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس مرگ بر منافقین و کفار مرگ بر اسرائیل. و آخری را با شدت بیش‌تر. از الگو بودن صدیقه‌ی طاهره سلام الله علیها در همه‌چیز می‌فرماید. از این که موضع ما درمقابل دشمن همیشه نباید صرفا دفاع باشد، بلکه تهاجم هم باید باشد؛ در مسائل فرهنگی به خصوص. از شعر هیئت می‌فرماید. از مداح هیئت و سَبکش. در سکوت بین صحبت‌ها، یک پیرمرد حرف از چفیه یا انگشتر می‌زند "آقا یه چفیه‌ هم به ما بدین". خنده می‌افتد در جمع. کاش لحظه‌ها نگذرند و کاش تمام نشود. کاش قرار بود نماز را به امامت او بخوانیم اما قراری نیست. کاش والسّلام علیکم نگوید اما... می‌گوید. دوباره جمعیت بلند می‌شود. غوغا و شعارها که می‌خوابد، حسینیه به سرعت خالی می‌شود. جلو می‌روم. تا پشت میله‌های صف اول می‌رسم‌. مسئولانی ایستاده‌اند و می‌خواهند که برگردم. یک عده از مردها روی سکو رفته‌اند. سکوی متبرّک. از دور نگاه می‌کنم به جای خالی. به قلبم که خالی از همه چیز و همه کس شده و چشم‌هایم که انگار پاک شده‌اند. دوست ندارم هیچ چیز و هیچ کس را دیگر ببینم. دوست دارم او تنها منظره‌ی چشم‌هایم باشد. انگار که مجنون‌تر شده‌ام... ادامه دارد...