به خیالم که اگر یک دوست رو همراه کنم که یک مسیر آشنا رو، مسیری که سالهای قبل از این، ساعتِ دوی بعد از ظهر، با لباس فرم و کوله روی دوش پیاده طی میکردیم و از خیابون معدل خودمون رو به پاتوق میرسوندیم، لای قفسهی کتابها میگشتیم و احیاناً اگر کافهی پاتوق تعطیل یا جمع نشده بود، سر میزی هم مینشستیم و چیزی میخوردیم، بعد هم توی آینهی دم در با عکس فاضل نظری و حدادپور جهرمی عکس میگرفتیم و این خوشحالی و ذوق ما رو برای مدتها تأمین میکرد؛ امروز هم میتونه کج کردن راه به اون سمت حالمون رو خوب کنه. ببخشید که بهت نگفتم رفیق و به بهونهی خرید بردمت توی اون مسیر! فکر کردم که حال دوتاییمون این راه طی شده رو میطلبه تا شاید دوباره گَرد خاطرهی خندههامون رو دلمون بشینه.
حتی به خیالم که قدم زدن یه خیابونِ طولانی بعد از سه نفری نشستن و گپ زدن میتونه حال سهتامون رو عوض کنه و بهتر. اما این بیشتر یک خیال ساده بود. تو درست گفتی که ما "خیلی بزرگ شدیم" و دیگه چیزهای کوچیک اونقدرها خوشحالمون نمیکنه. به خصوص که قیمت کتابها، کیک شکلاتیها، شیکها و آیسها، حتی یه لیوان چایی، قیافه و رفتار آدمها..
اگر پیشنهادهام برای تغییر اوضاع تک تکمون مؤثر نبود، ببخشید. فکر کنم ایراد کار اینه که ما برای حال خوب دنبال بهونهایم و این اشتباهه. سیم حال خوبمون قطع شده و همهی چیزهای دیگه حاشیه است.
پروردگارا به دلها نظری، که اصل تویی، که اصل تویی...
/ حتی شب تاریک این شهر تیره بهم یادآور شد که:
تحمل کردن این شهر، کار این دل من نیست
من دلتنگ آن شهرم که بویی از شما دارد.. [کربلاء]
/ عکس به پیوست است.
#ذکریات
اتفاقات بهم یادآور میشن که حتی نسبت به گفتار یا عملی که ازش ناراحت یا عصبانی شدم هم، با تأمل و حسن ظن برخورد کنم. حتی اگر نسبت به کار کسی حس خوبی نداشتم، باز هم اگر توجیه منطقیای راجع بهش شنیدم بپذیرم و باز هم بنا رو بر حسن ظن بگذارم. نمیدونم این برخورد سادهلوحانه است یا چی! اما معمولاً توضیحات سادهی یک نفر میتونه ذهنم رو قانع کنه که خیرخواهی افراد رو بپذیرم؛ اگر قبلش خودم خودِ دلخور و ناراحتم رو قانع نکرده باشم!
اما با این حال، برام عجیبه که من همیشه حتی در اوج ناراحتی و عصبانیت و دلخوری، نسبت به افراد اینطور برخورد کردم اما دیگران، حاضرند درموردم قضاوت نابهجا بکنند و حتی به خودشون زحمت ندن که بدونند دقیقاً حرف من چی بوده..
هروقت میام از کسی یا اتفاقی چیزی به دل بگیرم این حدیث مقابل چشمم میاد که:
رسول خدا (ص) فرمود: برای گفتار و کردار برادرت عذر پیدا کن و اگر نیافتی، عذر بتراش.
/ ما همیشه دم از اسوه بودن اخلاق نبوی میزنیم ولی ذرهای تلاش نمیکنیم اون رو در خودمون ایجاد کنیم. من شروع کردم این اخلاق رو در خودم ایجاد کنم و وسط همین شرایط. حتی اگر بقیه نخوان نسبت به من اینطور باشند! و مگر نه که "مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ، أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ"؟ پس بسمالله..
#یاد_داشت
تمام راه خیالم میان مشهد بود
زمین نبود، مسیر، آسمان مشهد بود
مسیر خانه_حرم یک قطار طول کشید
که کوپه کوپه پر از زائران مشهد بود
قطار؟ پای پیاده؟ به پای دل؟ پرواز؟
به هرچه بود، دلم میهمان مشهد بود
کنار پنجره فولاد، "جامعه" خواندیم
اذان صبح شبیه اذان مشهد بود
خلاصه در حرم امشب هرآنچه میدیدم
نقارهخانه، کبوتر... نشان مشهد بود
به بوی عطر برادر معطر است او که
امینِ حضرتِ عرشْآستان مشهد بود
#ریحانه_شیرازی
/ماه نیمهشب؛ حرم حضرت احمدبنموسی علیهماالسلام/ عکاس: فآش
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050606پیام_رهبر_معظم_انقلاب_بهمناسبت_هفته_دولت.pdf
حجم:
173.3K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت هفته دولت
🔗 https://rahbar.ir/s/1849
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
نمیشه که نسخهی ایرانی برای پیشرانی، مقلّد نسخههای خارجی نباشه الزاماً؟ ابداعات خلاقانه در جایی که امکانش هست، خیلی ارزشمندتر از شبیهسازی نمونهی خارجیه برای از دست ندادن/جذب مخاطب.
چیه که ایتا هر بروزرسانیش، رقابتی با تلگرامه آخه...
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
_14050608_پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_هفته_وحدت.pdf
حجم:
172K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت هفته وحدت
🔗 rahbar.ir/s/1864
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
مُراسلات
*
صبر پروردگار بسیار است؛ در مقابل بیطاقتی بندگان. انسان عجول است تا هرچه زودتر نتیجهٔ دعایش/ درخواستش/ عملش را ببیند و آن مدبّر الامور، جریان را سر صبر در بستر مقرر پیش میبَرد. که گمانم «خُلِقَ الإنسانُ مِن عَجَل» یعنی ای انسان نابردبار ناشکیب! که در ناملایماتْ زود و بسیار میرنجی و در آسودگی، فراموش میکنی تنها انیس و فریادرسی که در دوران محنت داشتی چه کسی بود.. ای انسان ناسپاس فراموشکار! چگونه از یاد بردهای که تا کنون راه را دست در دست هماو آمدهای؟ آیا فراموش کردهای که در تمام تاریکیهای زندگیات او بود که نور خود را بر قلبت تاباند، دستت را گرفت و راه را نشانت داد و تا منزلی رسانْد که خود از این راهبلدی او در حیرت و شگفت ماندی؟ – که این هم از ایمان اندک تو بود که در شگفت ماندی؛ و ما را احتیاج به ایمان بازآوردن به "او" بسیار است.
*/ مؤمن به برنامهریزی خدای خود اطمینان دارد؛ به راهبر خود اعتماد دارد؛ مؤمن ترس از آیندهاش را در ظرف مناجات میریزد و به یک خانه میبَرد نه هزار خانه.
«پیر ما گفت ز میخانه شفا باید جست
از شفا جستن هر خانه حذر باید کرد»
*/ این روزها مدام کتاب وا میکنم و انگار نه انگار. میبندم که کتابها را لااقل از خودم نرجانم با بیتوجهی. که خطوط و کلمات مبهماند و حرفها و افکارْ را در سر مرور میکنم. مثل حرف مادر که "از خدا بخواه دلت رو به چیزی که صلاحت هست مایل و راضی کنه.." و این حرف، تجربهٔ همهٔ عمر اندک گذشتهام است..
*/ به انضمام "قاصدکی گمشده در دست باد" که نجاتش دادیم و نشاندیمش ور دلمان که از آنچه هست پژمردهتر و افسردهترش کنیم!
پ.ن: تابستون کِی تموم میشه؟ فکر کنم روزهای فشردهٔ تحصیلی با ایّامالله کوتاه آخر هفتهاش بازدهی بیشتری دارم چون فرصت کمتری دارم برای فکر، فکر، فکر!
چهجوری شروع شد و به کجا ختم شد.. بگذریم.
#یاد_داشت
نطق مطبوعاتی میکند که «ایران یک ملت شکست خورده است» و روزهای بعد هم روی همین «نِیشِن» تأکید میکند. بعد هم برای بیشتر پوشاندن فضاحت شکست خودش که تیتر خبرگزاریهای ایالات خودش است، به فضاحتی بالاتر روی میآورد. به خیالش که اگر به شادیهای کوچک جمعهای کوچک مردمان جزیرهای در جنوب ایران، که احتمالاً حمله به آن ترحّم برانگیزتر و سروصدای رسانهایاش بیشتر است حمله کند و تصویر قدوبالای کاورکشیدهی نوجوانی، یا گریهی کودکان مبهوت موجگرفتهی ترسیدهای تحویل دوربینها بدهد، "ملت" را علیه حکومت و دولت و نظام میشورانَد و انگشت اتّهام را روی جمهوری اسلامیِ جنگطلب و جنایتکار و امثال این خیالبافیها، باقی میگذارد تا در نهایت به کمک جرقههای شورش پا گرفته در گوشه و کنار، خیالش را عملی کند.
تمام اشتباه او در محاسباتش، در تمامی سالهای دشمنیاش از قبل انقلاب اسلامی، به فرموده و تکرار مضمون در کلام رهبر شهید، این است که او "ملت ایران را نشناخته است." او اصلاً نمیداند و نمیفهمد که وقتی موشک خورده به جمع کوچک سیریکیها و لباسهای نونوارشان را به خون عزیزانشان آغشته، پسرکان وقتی جنازهی رفیقشان، پسرداییشان، عموزادهشان را روی دست گرفتند، با خشم و بغض آستین خونی به دهان کشیدند و آب دهان به صورت رئیسجمهور آمریکا انداختهاند و هزار بار آرزو کردهاند خودشان روی سینهاش بنشینند و ذره ذره جانش را بگیرند. او اصلاً نمیداند و نمیفهمد کارهای او در مرام ایرانیجماعت، در فکر پسربچههای جسور کوچههای خاکی یعنی فوقِ نامردی. و ایرانی، آن هم با جوشش و گرمی خون جنوبیاش، وقتی اینطور نامردی ببیند، خودش نامرد است اگر او را سر جایش ننشانَد.
مُراسلات
بوی خاک و خاکریز را از پس چهار سال فاصله نفس میکشم بیآنکه چیزی از آن هوا در ریههایم مانده باشد. ت
خیالم میافتد وسط راهیان نور. روی تپههای خاکی. آسمانم کوچک شده. زمینم بزرگ شده. زیادی اهل زمین شدهام. زمینی بودن کمش هم زیاد است. خاکی بودن با زمینی بودن فرق دارد. خاک آنجا از آسمان است. دلم آسمان میخواهد..