تمام راه خیالم میان مشهد بود
زمین نبود، مسیر، آسمان مشهد بود
مسیر خانه_حرم یک قطار طول کشید
که کوپه کوپه پر از زائران مشهد بود
قطار؟ پای پیاده؟ به پای دل؟ پرواز؟
به هرچه بود، دلم میهمان مشهد بود
کنار پنجره فولاد، "جامعه" خواندیم
اذان صبح شبیه اذان مشهد بود
خلاصه در حرم امشب هرآنچه میدیدم
نقارهخانه، کبوتر... نشان مشهد بود
به بوی عطر برادر معطر است او که
امینِ حضرتِ عرشْآستان مشهد بود
#ریحانه_شیرازی
/ماه نیمهشب؛ حرم حضرت احمدبنموسی علیهماالسلام/ عکاس: فآش
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050606پیام_رهبر_معظم_انقلاب_بهمناسبت_هفته_دولت.pdf
حجم:
173.3K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت هفته دولت
🔗 https://rahbar.ir/s/1849
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
نمیشه که نسخهی ایرانی برای پیشرانی، مقلّد نسخههای خارجی نباشه الزاماً؟ ابداعات خلاقانه در جایی که امکانش هست، خیلی ارزشمندتر از شبیهسازی نمونهی خارجیه برای از دست ندادن/جذب مخاطب.
چیه که ایتا هر بروزرسانیش، رقابتی با تلگرامه آخه...
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
_14050608_پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_هفته_وحدت.pdf
حجم:
172K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت هفته وحدت
🔗 rahbar.ir/s/1864
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
مُراسلات
*
صبر پروردگار بسیار است؛ در مقابل بیطاقتی بندگان. انسان عجول است تا هرچه زودتر نتیجهٔ دعایش/ درخواستش/ عملش را ببیند و آن مدبّر الامور، جریان را سر صبر در بستر مقرر پیش میبَرد. که گمانم «خُلِقَ الإنسانُ مِن عَجَل» یعنی ای انسان نابردبار ناشکیب! که در ناملایماتْ زود و بسیار میرنجی و در آسودگی، فراموش میکنی تنها انیس و فریادرسی که در دوران محنت داشتی چه کسی بود.. ای انسان ناسپاس فراموشکار! چگونه از یاد بردهای که تا کنون راه را دست در دست هماو آمدهای؟ آیا فراموش کردهای که در تمام تاریکیهای زندگیات او بود که نور خود را بر قلبت تاباند، دستت را گرفت و راه را نشانت داد و تا منزلی رسانْد که خود از این راهبلدی او در حیرت و شگفت ماندی؟ – که این هم از ایمان اندک تو بود که در شگفت ماندی؛ و ما را احتیاج به ایمان بازآوردن به "او" بسیار است.
*/ مؤمن به برنامهریزی خدای خود اطمینان دارد؛ به راهبر خود اعتماد دارد؛ مؤمن ترس از آیندهاش را در ظرف مناجات میریزد و به یک خانه میبَرد نه هزار خانه.
«پیر ما گفت ز میخانه شفا باید جست
از شفا جستن هر خانه حذر باید کرد»
*/ این روزها مدام کتاب وا میکنم و انگار نه انگار. میبندم که کتابها را لااقل از خودم نرجانم با بیتوجهی. که خطوط و کلمات مبهماند و حرفها و افکارْ را در سر مرور میکنم. مثل حرف مادر که "از خدا بخواه دلت رو به چیزی که صلاحت هست مایل و راضی کنه.." و این حرف، تجربهٔ همهٔ عمر اندک گذشتهام است..
*/ به انضمام "قاصدکی گمشده در دست باد" که نجاتش دادیم و نشاندیمش ور دلمان که از آنچه هست پژمردهتر و افسردهترش کنیم!
پ.ن: تابستون کِی تموم میشه؟ فکر کنم روزهای فشردهٔ تحصیلی با ایّامالله کوتاه آخر هفتهاش بازدهی بیشتری دارم چون فرصت کمتری دارم برای فکر، فکر، فکر!
چهجوری شروع شد و به کجا ختم شد.. بگذریم.
#یاد_داشت
نطق مطبوعاتی میکند که «ایران یک ملت شکست خورده است» و روزهای بعد هم روی همین «نِیشِن» تأکید میکند. بعد هم برای بیشتر پوشاندن فضاحت شکست خودش که تیتر خبرگزاریهای ایالات خودش است، به فضاحتی بالاتر روی میآورد. به خیالش که اگر به شادیهای کوچک جمعهای کوچک مردمان جزیرهای در جنوب ایران، که احتمالاً حمله به آن ترحّم برانگیزتر و سروصدای رسانهایاش بیشتر است حمله کند و تصویر قدوبالای کاورکشیدهی نوجوانی، یا گریهی کودکان مبهوت موجگرفتهی ترسیدهای تحویل دوربینها بدهد، "ملت" را علیه حکومت و دولت و نظام میشورانَد و انگشت اتّهام را روی جمهوری اسلامیِ جنگطلب و جنایتکار و امثال این خیالبافیها، باقی میگذارد تا در نهایت به کمک جرقههای شورش پا گرفته در گوشه و کنار، خیالش را عملی کند.
تمام اشتباه او در محاسباتش، در تمامی سالهای دشمنیاش از قبل انقلاب اسلامی، به فرموده و تکرار مضمون در کلام رهبر شهید، این است که او "ملت ایران را نشناخته است." او اصلاً نمیداند و نمیفهمد که وقتی موشک خورده به جمع کوچک سیریکیها و لباسهای نونوارشان را به خون عزیزانشان آغشته، پسرکان وقتی جنازهی رفیقشان، پسرداییشان، عموزادهشان را روی دست گرفتند، با خشم و بغض آستین خونی به دهان کشیدند و آب دهان به صورت رئیسجمهور آمریکا انداختهاند و هزار بار آرزو کردهاند خودشان روی سینهاش بنشینند و ذره ذره جانش را بگیرند. او اصلاً نمیداند و نمیفهمد کارهای او در مرام ایرانیجماعت، در فکر پسربچههای جسور کوچههای خاکی یعنی فوقِ نامردی. و ایرانی، آن هم با جوشش و گرمی خون جنوبیاش، وقتی اینطور نامردی ببیند، خودش نامرد است اگر او را سر جایش ننشانَد.
مُراسلات
بوی خاک و خاکریز را از پس چهار سال فاصله نفس میکشم بیآنکه چیزی از آن هوا در ریههایم مانده باشد. ت
خیالم میافتد وسط راهیان نور. روی تپههای خاکی. آسمانم کوچک شده. زمینم بزرگ شده. زیادی اهل زمین شدهام. زمینی بودن کمش هم زیاد است. خاکی بودن با زمینی بودن فرق دارد. خاک آنجا از آسمان است. دلم آسمان میخواهد..
برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردیآشامم هنوز
روز اوّل رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت
جرعهٔ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
#حافظ
تو رازی سر به مُهری در دلم پنهان، ولی روزی
عیان خواهی شد و رسوای عالم میکنی من را
#ریحانه_شیرازی
خیالم رو رها میکنم و میرم و میرم؛ ناگهان به خودم میام و کجا میبینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در حال قدم زدن در صحنها. رو به گنبد. مبهوت مقابل ضریح. مشغول ورق زدن برگههای کتابچههای سرمهای که از رد اشک زوّار خشک شده و خشخش میکنه. در حال گشتن به دنبال یه گوشهی خالی در یک حجرهی صحن انقلاب که کمی از زلف یار هم که شده پیدا باشه. کنج گوهرشاد. کنار حوض. سقاخونه. در حالی که لیوان رو گرفتم زیر آب. در حال شنیدن مناجات امیرالمؤمنین که از صحن پیامبر اعظم پخش میشه. شمردن تعداد زنگهای ساعت حرم. نگاه کردن به دویدن و بازی بچهها. لمس کردن شمارهٔ کفشداری توی دستم. برای بار هزارم یاد نگرفتن کتابفروشی نشونکرده در حرم و گشتن به دنبالش توی نقشه. دقایقی ایستادن در صحن غدیر و محک زدن میزان تسلطم به رشتهام. ورانداز کردن چادرهای خوشدوخت و زیبای خادمهها و کفشهای روفرشی یکشکلشون و تصوّر کردن خودم در اون هیبت. انگشت کشیدن روی نقش درهای چوبی و فلزی ورودی صحنها و رواقها. خوندن اشعار روی دیوارهای حرم. نگاه کردن به کاشیکاریهای رنگیرنگی و مرور حرف اون مرد الهی. عطر، عطر، عطر خاصالخاص حرم و مجنون و مدهوشِ موندن اثری ازش روی لباسم. راه رفتن در همهی صحنها و فکر کردن و مرور احتیاجات و برای چندمین بار گوشزد کردن به خود که حواست باشه کجایی دو روز دیگه که برگشتی دلت تنگ میشهها...
دیدید؟ همین الان هم خودم رو غرق این خیال پیدا کردم و به زور خودم رو کشیدم بیرون. ما همیشه دلمون تنگ شماست آقای امام رضا. سلام خدا به شما به تعداد دونه دونه دلهایی که شیدای خودتون کردید..
#ملتجا