eitaa logo
المصيبة الراتبة | مقتل شناسی
5.8هزار دنبال‌کننده
434 عکس
253 ویدیو
37 فایل
🚩 اَلسَّلَامُ عَلَيكَ يَا صَاحِبَ المُصِيبَةِ الرَّاتِبَةِ 🚩 📎 پایگاه علمی - پژوهشی #مقتل و #مقتل_شناسی 📎 اِحیاء تراث شیعی و نسخ خطی 📌 ارتباط با ادمین: 🆔 @mosibatoratebah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
41.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 🔻 حضرت صادق می‌فرماید: 🔻 والله، اگر یکی از شیعیان ما در مصیبت جدم حسین علیه‌السّلام اشک بریزد، و از شدت مصیبت روح از بدنش مفارقت کند، او را ملامت نمی‌کنم! 📕 علامه امینی رضوان‌الله تعالی علیه 🆔 @mosibatoratebah
🩸 دستِ اوّلی و دوّمی در 🩸 ▫️ 🥀 نبرد، او را ناتوان ساخت و درنگی برای آسايش ايستاد، در اين ميان سنگی به پيشانيش رسيد، جامه بالا برد تا را پاك كند، که ناگاه تير سه‌ شعبه‌ٔ زهرناكی آمد و بر قلبش نشست، پس فرمود: 🥀 بسم اللَّه و باللَّه و علی سنّة رسول اللَّه 🥀 پس سر به آسمان برداشت و گفت: الهی، تو می‏دانی مردی را می‏كشند كه جز او پيغمبر زاده‏ ای بر زمين نيست؛ و آن تير را از پشت خود بيرون كشيد و چون ناودان روان شد، كف از آن پر كرد و به آسمان پاشيد و قطره‏ای از آن برنگشت و تا آنگاه سرخی در آسمان ديده نشده بود، سپس كف ديگری گرفت و به سر و محاسن خود ماليد و فرمود: با همين خون خود، جدّم رسول‌خدا را ديدار خواهم كرد و می‏گويم: يا رسول اللَّه، و مرا كشتند! 📕 مقتل‌الحسین علیه‌السلام، خوارزمی، جلد ۲، صفحه ۳۹ 🆔 @mosibatoratebah
🩸 روضه جانسوز حضرت علی‌اکبر صلوات‌الله علیه 🩸 ▫️ ▫️ 🥀 حضرت او را می‌نگریست و صیحه می‌زد و فریاد می‌کرد: ولدی، ولدی، ولدی... 🥀 و حال آنکه دشمن ایستاده بود و شعف بر می‌آورد و هلهله می‌کرد! 🥀 پس رو به خواهر بزرگوارش زینب سلام‌الله علیها کرد و فرمود: 🥀 یعقوب، یوسف را بر تخت سلطنت دید؛ اما من علی‌اکبر خود را هزاران پاره، بر روی خاک داغ بیابان دیدم... : 📕 مصائب‌المعصومین، یزدی، جلد۲ 📕 ذخیرةالمعاد، اردکانی، جلد ۲، صفحه ۵۶۵ 🆔 @mosibatoratebah
🩸 گریه و عزای علیه‌السلام حدّ و مرز ندارد، میزان عمل است 🩸 ▫️ 🥀 منهال گوید: از کوچه عبور می‌کردم، دیدم آب از ناودان خانه‌ای سرازیر است. اجتناب کردم؛ شخصی بانگ بر من زد که: 🥀 وای بر تو! از این اجتناب می‌کنی، مگر نمی‌دانی این چشم امام زین‌العابدین صلوات الله علیه است!؟ 🥀 گفتم: چگونه می‌شود شخصی چنین کند که چشم او از ناودان بریزد؟! 🥀 دقّ الباب کردم. غلامی آمد، اذن دخول خواستم و رفتم بالای بام خانه حضرت‌... 🥀 دیدم علیه‌السلام می‌خواهد تجدید وضو کند؛ را به کف دست می‌گیرد و می‌کند و به آب می‌گوید: 🥀 ای آب! تو بودی و پدرم را با لب تشنه کردند؟! 🥀 عرض کردم: مگر اشک چشم شما چه قدر است؟! 🥀 إمام علیه‌السلام فرمود: ای منهال! آنچه را که من دیدم تو که ندیده‌ای؛ چون بر این مصیبت باید تا محشر گریست! 🥀 روز بیهوش شدم، چون به هوش آمدم دیدم عمه‌ام زینب کبری سلام‌الله علیها آمده و می‌گوید: 🥀 ای‌نور دیده من! برخیز که عالم دگرگون شده است. زیر بغلم را گرفت و پرده خیمه را بالا زدم، دیدم سر پدرم را روی کرده‌اند..! 📕 جامع المجالس (خطی)، صفحه ۲۶۳ 🆔 @mosibatoratebah
🚩 صلی‌الله علیک یا اباعبدالله 🚩 📌 🥀 وَ مِنْهُ، عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي‌جَعْفَرٍ سلام اللّه علیه قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ أَرْضَ كَرْبَلَاءَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ أَرْضَ الْكَعْبَةِ بِأَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ أَلْفَ عَامٍ وَ قَدَّسَهَا وَ بَارَكَ عَلَيْهَا فَمَا زَالَتْ قَبْلَ خَلْقِ اللَّهِ الْخَلْقَ مُقَدَّسَةً مُبَارَكَةً وَ لَا تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَجْعَلَهَا اللَّهُ‏ أَفْضَلَ أَرْضٍ فِي الْجَنَّةِ وَ أَفْضَلَ مَنْزِلٍ وَ مَسْكَنٍ يُسْكِنُ اللَّهُ فِيهِ أَوْلِيَاءَهُ فِي الْجَنَّةِ. 🥀 حضرت امام محمدباقر صلوات‌الله علیه: 🥀 خدا زمين را بيست و چهار هزار سال پيش از زمين آفريد، و آن را مقدم داشت و مبارک، پس هميشه مقدس و مبارک بود، و پيوسته چنين است تا خدا آن را برترين زمين سازد، و بهترين منزل و مسكنى است كه دوستانش را در آن جای دهد. 📕 بحار الأنوار ۵۴/۲٠۲ 🆔 @mosibatoratebah 🏷
🩸 أ اَنتَ أخي..؟! 🩸 ▫️ 🥀 إنَّ زينبَ لَمَّا عَلِمَتْ بِالْوَقْعَةِ، خَرَّتْ مَغشِيّاً عَلَيْها 🥀 هنگامی که کار از کار گذشت، زینب کبری علیهاالسلام در بین خیمه از هوش رفت... 🥀 فَلَمّا أفَاقَتْ مِنْ غَشْيَتِها رَكَضَتْ نَحْوَ الْمَعرِكَةِ 🥀 وقتی‌ به هوش آمد، شکسته حال به سمت گودال قتلگاه شروع به دویدن کرد... 🥀 و هِيَ تارَةً تَعثُرُ بِأذْيالِها، وَ تارَةً تَسْقُطُ عَلىٰ وَجهِها، مِنْ عَظَمِ دَهْشَتِها، حَتّىٰ انْتَهَتْ إلىٰ الْمَعرِكَةِ 🥀 گاهی چادر زیر پایش گیر می‌کرد و به زمین می‌خورد و گاهی از شدت مصیبت با صورت به زمین می‌افتاد تا اینکه به و مقدس رسید. 🥀 فَجَعَلَتْ تَنظُرُ يَمينَاً و شِمالَاً، فَرَأَتْ أخاهَا الْحُسينِ عليه السّلامُ عَلىٰ وَجهِ الْأَرضِ 🥀 در بین گودال گشت و گشت تا اینکه در آخر، جسدی شبیه برادرش را دید که بر روی خاک افتاده بود. 🥀 و الدَّمُ يَسيلُ مِنْ جِراحاتِهِ كَالْميزابِ، فَطَرَحَتْ نَفسَها عَلىٰ جَسَدِهِ الشَّريفِ، وَ جَعَلَتْ تَقولُ: 🥀 مثل ناودان از جراحات آن بدن جاری بود، زینب کبری علیهاالسلام خود را بر روی آن پیکر قطعه قطعه انداخت. 🥀 تشخیص و باورش سخت بود که پیکر برادرش علیه‌السلام را اینگونه ببیند، لذا ناله‌اش به فریاد بلند شد و گفت: 🥀 أ أنتَ الْحسينُ أخي؟! أ أنتَ أبنُ اُمّي؟! 🥀 تو حسین برادر منی؟! تو پسر مادر منی؟! 🥀 أ أنتَ نورُ بَصَري؟! أ أنتَ مُهجَةُ قلبي؟! 🥀 تو همان نور چشم منی؟! تو همان پاره قلب منی؟! 🥀 أ أنتَ حُمانا؟ أ أنتَ رَجانا؟ أ أنتَ كَهفُنا؟ أ أنتَ عِمادُنا؟! 🥀 تو همان حامی‌ما، امید ما، پناه و تکیه‌گاه مایی؟! 🥀 أ أنتَ ابنُ محمّدِ الْمُصطَفَىٰ؟ أ أنتَ ابنُ عليِّ الْمُرتَضَىٰ؟ أ أنتَ ابنُ فاطِمَةَ الزَّهرَاءِ؟! 🥀 تو پسر محمد مصطفایی؟ تو پسر علی مرتضایی؟ تو پسر فاطمه زهرایی؟! 📕 معالی‌السبطین، جلد ۲، صفحه ۳۹ 🆔 @mosibatoratebah 🏷
🩸 أ اَنتَ أخي..؟! 🩸 ▫️ 🥀 إنَّ زينبَ لَمَّا عَلِمَتْ بِالْوَقْعَةِ، خَرَّتْ مَغشِيّاً عَلَيْها 🥀 هنگامی که کار از کار گذشت، زینب کبری علیهاالسلام در بین خیمه از هوش رفت... 🥀 فَلَمّا أفَاقَتْ مِنْ غَشْيَتِها رَكَضَتْ نَحْوَ الْمَعرِكَةِ 🥀 وقتی‌ به هوش آمد، شکسته حال به سمت گودال قتلگاه شروع به دویدن کرد... 🥀 و هِيَ تارَةً تَعثُرُ بِأذْيالِها، وَ تارَةً تَسْقُطُ عَلىٰ وَجهِها، مِنْ عَظَمِ دَهْشَتِها، حَتّىٰ انْتَهَتْ إلىٰ الْمَعرِكَةِ 🥀 گاهی چادر زیر پایش گیر می‌کرد و به زمین می‌خورد و گاهی از شدت مصیبت با صورت به زمین می‌افتاد تا اینکه به و مقدس رسید. 🥀 فَجَعَلَتْ تَنظُرُ يَمينَاً و شِمالَاً، فَرَأَتْ أخاهَا الْحُسينِ عليه السّلامُ عَلىٰ وَجهِ الْأَرضِ 🥀 در بین گودال گشت و گشت تا اینکه در آخر، جسدی شبیه برادرش را دید که بر روی خاک افتاده بود. 🥀 و الدَّمُ يَسيلُ مِنْ جِراحاتِهِ كَالْميزابِ، فَطَرَحَتْ نَفسَها عَلىٰ جَسَدِهِ الشَّريفِ، وَ جَعَلَتْ تَقولُ: 🥀 مثل ناودان از جراحات آن بدن جاری بود، زینب کبری علیهاالسلام خود را بر روی آن پیکر قطعه قطعه انداخت. 🥀 تشخیص و باورش سخت بود که پیکر برادرش علیه‌السلام را اینگونه ببیند، لذا ناله‌اش به فریاد بلند شد و گفت: 🥀 أ أنتَ الْحسينُ أخي؟! أ أنتَ أبنُ اُمّي؟! 🥀 تو حسین برادر منی؟! تو پسر مادر منی؟! 🥀 أ أنتَ نورُ بَصَري؟! أ أنتَ مُهجَةُ قلبي؟! 🥀 تو همان نور چشم منی؟! تو همان پاره قلب منی؟! 🥀 أ أنتَ حُمانا؟ أ أنتَ رَجانا؟ أ أنتَ كَهفُنا؟ أ أنتَ عِمادُنا؟! 🥀 تو همان حامی‌ما، امید ما، پناه و تکیه‌گاه مایی؟! 🥀 أ أنتَ ابنُ محمّدِ الْمُصطَفَىٰ؟ أ أنتَ ابنُ عليِّ الْمُرتَضَىٰ؟ أ أنتَ ابنُ فاطِمَةَ الزَّهرَاءِ؟! 🥀 تو پسر محمد مصطفایی؟ تو پسر علی مرتضایی؟ تو پسر فاطمه زهرایی؟! 📕 معالی‌السبطین، جلد ۲، صفحه ۳۹ 🆔 @mosibatoratebah 🏷
🩸 روضه جانسوز حضرت علی‌اکبر صلوات‌الله علیه 🩸 ▫️ ▫️ 🥀 حضرت او را می‌نگریست و صیحه می‌زد و فریاد می‌کرد: ولدی، ولدی، ولدی... 🥀 و حال آنکه دشمن ایستاده بود و شعف بر می‌آورد و هلهله می‌کرد! 🥀 پس رو به خواهر بزرگوارش زینب سلام‌الله علیها کرد و فرمود: 🥀 یعقوب، یوسف را بر تخت سلطنت دید؛ اما من علی‌اکبر خود را هزاران پاره، بر روی خاک داغ بیابان دیدم... : 📕 مصائب‌المعصومین، یزدی، جلد۲ 📕 ذخیرةالمعاد، اردکانی، جلد ۲، صفحه ۵۶۵ 🏷 🆔 @mosibatoratebah