#خاطره_خانوادگی
🔹مصطفی اصلا دوست نداشت پسرش لوس باشد. مثلا در مورد غذا خوردن تأکید میکردند که بسمالله بگوید و به او میگفت هر کاری را که شروع میکنی بسمالله بگو.
🔹یک سری چیزها را به خود علیرضا میگفت مثلا میگفت سعی کن نترسی، هیچوقت. وقتی با هم کشتی میگرفتند همیشه به علیرضا میگفت سعی کن نترسی و حمله کن.
🔺به نقل از همسر شهید
@mostafaahmadiroshan
شهید مصطفی احمدی روشن🇮🇷
#خاطره_کاری
🔸مصطفی خوب فهمیده بود که سلسله مراتبی که با مدرک گرایی برای دیگران تعریف شده بود غلط و یک بیماری است، این نوع سلسله مراتب برای اقامصطفی تعریف نشده بود. برای مصطفی علم مهم بود نه مدرک تحصیلی. این همان استانداردی است که مصطفی اینک برای ما به ودیعه گذاشته است. مصطفی علم را در عملیات بدست آورده بود. برای همین در مقطعی که در مسیر کار کردن با آنچه از حیث علمی از آن بهره می برد، مسیر به چنگ آوردن مدرک را نادیده گرفت.
🔺به نقل از دوست، هم دانشگاهی و همکار شهید
@mostafaahmadiroshan
شهید مصطفی احمدی روشن🇮🇷
#فرهنگی
🔸تابستان سال 80 همراه بچه های بسیج دانشگاه رفتیم دانشگاه ارومیه، اردو. یکی از سخنران هایی که دعوت کرده بودیم، جلسه اش که تمام شد، آمد توی جمعمان نشست. ازش خواستیم برایمان از خاطره های جبهه اش بگوید. برایمان تعریف کرد:
«بعضی از بچه رزمنده ها قبر کنده بودن و شبها می رفتن توش و دعا می خوندن. اون اطراف که بودیم همش کوه بود، درخت نداشت، ولی شبها منور می زدند چیزهایی می دیدیم که فکر می کردیم درخته. تعجب می کردیم این درختها از کجا اومدن. نزدیک که می رفتی می دیدی بچه های خودمونن که چفیه انداختن روی دوششون قیافه شون دیده نشه.»
🔸اینها را که می گفت مصطفی بلند بلند گریه می کرد. نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد.
@mostafaahmadiroshan
شهید مصطفی احمدی روشن🇮🇷
#شهادت
🔹بارها به کسانی که مخاطب ما هستند مخصوصاً دانشجویان گفتهام که از دست دادن مصطفی برای ما خیلی سنگین میبود اگر غیر از شهادت نصیبش میشد.
🔹چند چیز ما را دلگرم کرد یکی لطف خداوند و دیگری شهادت که نصیب این بچه شد. از ما میپرسند که بعد از شهادت مصطفی چه احساسی داشتید. اگر زحمتی برای بزرگ کردنش کشیدیم و این کار را تمام کردیم. به موقع تقدیم به آستان الهی کردیم و شهادت این جوان ما را آرام کرد مخصوصاً مادرش را.
🔹در دیدار با آقا مادرش گفت که گریه نمیکنم که دشمنان خوشحال نشوند. آقا هم گفت که گریه کنید تا سبک شوید و دشمنان غلط کردهاند خوشحال شوند ».
🔺به نقل از پدر شهید
@mostafaahmadiroshan
یاد میکنیم از مادرِ گرانقدر و تازه درگذشته مادرشهید احمدی روشن:
.
عید مبعث سال۴۱ به دنیا آمدم.
وقتی مصطفای ۳۲ساله ام شهید شد، من ۴۹ساله بودم. مصطفی تنها پسر من بود. پدر و مادرم پسرخاله، دخترخاله؛ محمد و خدیجه. هر دو نوه آیت الله سیدمهدی مهدوی اردکانی.
سال۴۹ که مامان ۲۹ساله بود و بابا ۳۵ساله، اتفاق بدی افتاد. بابا تصادف کرد و از پیش ما رفت. مامان در سن جوانی، با ۴تا بچه قد و نیم قد بیوه شد.
ما در اوج دنیای شیرین بچگی مزه ی تلخ یتیمی را چشیدیم. ۳تا خواهر بودیم، یک براد. بزرگ ترینمان داداش حسین؛ ۱۱سال داشت. من ۷،۸ ساله بودم. آبجی فاطمه ۵ساله و آبجی معصومه ۸ماهه.
.
زندگیمان خوب بود. کمبودی احساس نمی کردیم. ولی همه ی اینها با رفتن بابا رفت.
رسالت جدی مامان از این به بعد شروع شد. پُر کردن شکم ۴تا بچه یتیم، تهیه ی رخت و لباس و به سروسامان رساندن هر کدام از ما. کارمردانه ای بود که مامان خوب از پس اش برآمد.نشست پای ما. تازه ۲۹سال داشت و شدیدا محتاج پول. اما به همهی خواستگارها جواب رد داد تا آب در دل بچه ها تکان نخورد. کار کرد، سختی کشید، ما را آبرومندانه بزرگ کرد. همه را یکی پس از دیگری فرستاد دنبال درس و زندگی.
.
نخ لا می کرد و از پولش زندگی را می چرخاند. کلاف نخ را باز می کرد، می انداخت روی چیزی مثل نی، با دست می چرخاند تا دوک پر شود.
یادم است شب ها تقریبا تا صبح نمی خوابید.
همسایه ای داشتیم به اسم سید خدیجه. شوهرش بعضی وقت ها می گفت:سیدخدیجه، پاشو در بزن ببین این بی بی خدیجه؛ زن محمد، چشه؟ چرا نمی خوابه؟ چراغش هنوز روشنه!
مادرم می گفت:نگران نباشین. دارم کار می کنم
پای همان چرخی که نخ لا می کرد، دستش را می گذاشت زیر سرش، می خوابید. چُرت کوتاهی می زد بی بالش. بعد پا می شد، کارش را ادامه می داد.
.
غروب که می شد، مامان بچه هایش را در اتاق جمع می کرد دور خودش. بخاری علاءالدین نفتی را روشن می کرد. کنار هم می نشستیم. چایی، چیزی می خوردیم گرم میشدیم
با اینکه خانهی بزرگی داشتیم، همه تو یک اتاق، کنار مامان می خوابیدیم. مامان نمیگذاشت احساس ناراحتی کنیم. گاهی ما را همراه خودش میبرد مسجد. هروقت نمی خواستیم، نمیبرد. نگران آیندهی ما بود.وقتی یک خواستگار خوب و مومن پیدا شد، معطلش نکرد. به همین خاطر سن ازدواجم خیلی پایین بود؛ ۱۳سالگی.
.
آقا رحیم خواستگاری را با یکی از آشناهای ما مطرح کرده بود. گفته بودند:جای خوبی داری میری. گوشه چادر خدیجه خانم رو با ۴تا بچه و بدون شوهر کسی ندیده. خیلی با آبرو و عزت است. اگه قبولت کنه شانس آوردی!
.
شادی روحشان فاتحه مع الصلوات🍃
شهید مصطفی احمدی روشن🇮🇷
#خاطره_دانش_آموزی
🔸می گفت سر کلاس فیزیک بودیم، دبیر فیزیک خیلی سخت گیر بود و خیلی هم حواس جمع. به هیچ وجه نمی گذاشت بچه ها کلاس را ترک کنند. بچه ها کیف هایشان را به ترتیب چیده بودند پشت پنجره.
🔸هر کس می خواست اجازه بگیرد، برود بیرون، دبیر اجازه نمی داد کیف را با خودش ببرد. اینها یکی یکی کیف ها را از بالا پرت می کردند پایین، بعد اجازه می گرفتند، می رفتند پایین.
دبیر وقتی برگشت، دید کیف ها نیست و بچه ها هم نیستند.
مصطفی می گفت فقط من ماندم و حسن.
🔸خود مصطفی هم اهل شوخی و شیطنت بود، ولی به معلم ها خیلی احترام می گذاشت.
@mostafaahmadiroshan