eitaa logo
محمدصادق
148 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی قرار است هفتاد و پنج کیلومتر را با پای پیاده گز بکنی، یکی از کارهایی که به ذهنت می‌رسد این است که انواع مختلف راه‌رفتن را امتحان کنی. البته امتحان بعضی از انواع پیاده‌روی در چنین وضعیتی، خارج از اختیار است مثل وقتی که دوی نصف شب به ستون هزار و صد و خُرده‌ای می‌رسی اما هر هفت هشت قدم یک بار، زانویت خالی می‌کند و پایت لق می‌زند. بعد می‌نشینی و می‌گویی: «گیم آور! شما برید. من توی یکی از این موکب‌ها می‌خوابم. ایشالا کربلا همدیگه رو می‌بینیم!» اما بچه‌ها با معرفت‌اند و به زور می‌کشندت و می‌برندت. چند قدم بعد، یک نفر را مأمور می‌کنند که با تو راه بیاید [تازه می‌فهمی که «با فلانی راه بیا» چه طور معنای مدارا و رعایت و ملاحظه می‌دهد] و با گوشی‌اش برایت محمود کریمی بگذارد که حال و هوایت عوض شود و خالی کردن زانو یادت برود و بِدوی حتی! اما بعضی انواع پیاده‌روی را خودت انتخاب می‌کنی. مثلاً چشم‌هایت را می‌بندی و راه می‌روی. مخصوصاً در دل شب که حتی از همان یک‌ذره نوری که روزها از نازکیِ پلک رد می‌شود و در چشم حسّ می‌شود، خبری نیست. با حجم انبوهی از تاریکی مطلق روبرو هستی اما وحشت‌ات فقط از تاریکی نیست؛ از این است که پایت به جایی گیر کند و زمین بخوری و پوست دستت ور بیاید. یا ناخواسته تنه‌ی کوچکی به یک پیرزن بزنی و او با صورت به زمین بخورد. چشم‌بسته که باشی، هر لحظه منتظر خطری هستی که یقه‌ات را بگیرد و در حالی که حتی ذرّه‌ای آمادگی نداری، تو را به درون خودش بکشد و آن‌وقت، دست و پا زدنت هیچ ارزشی ندارد. چشم بسته بودن، وحشت عمیقی دارد. راه نجف – کربلا لازم نیست؛ می‌توانید حتی در کوچه‌های خلوتی که ماشینی از آنها رد نمی‌شود و آدمی مقابل‌تان نیست و چاله‌هایش را با نگاه قبلی چک کرده‌اید، چند ثانیه «چشم‌بسته راه رفتن» را امتحان کنید و باز هم عمیقاً بترسید. امتحانش مجّانی است و وقت هم زیاد است ... و من چشم بسته راه می‌رفتم و می‌ترسیدم و می‌گفتم: «ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون» حقیقت زندگی ِ هر امّتی است که روی وجود «امام» خط زده است. ظلماتش هم عادی نیست؛ لایه لایه است: «کظلمات فی بحر لجّی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب» چرا؟ معلوم است دیگر: «و من لم یجعل الله له نوراً ـ اماماً من ولد فاطمه ـ فما له من نور». کافر همین است؛ می‌پوشاند ترس‌ها و کوری‌ها و تاریکی‌هایش را و با چشم ِ بسته می‌دود به سمت لذت‌هایش ...  این چه جنونی است که با وجود این همه کوری و تاریکی و ترس، نه با قدم زدن که با سرعت نور، نه یک نفر که ملت‌ها و امت‌ها را، دارد می‌چراند به سمتی که «هوای نفس ِ جمعی» آن را پسندیده‌است. توصیف وضعیتی که دنیا در آن غوطه‌ور شده همین است: چشم‌بسته دویدن در سطح جهانی، دیوانگی در مقیاس یک تمدّن و کوری در پیچیده‌ترین ابعاد اجتماعی! مومنین هم این وسط هر چقدر که در ایمان‌شان محکم نبوده‌اند، گرفتار شده‌اند... آی که می‌تابی و همه جا را روشن می‌کنی و کورها، بینا می‌شوند و چشم‌بسته‌ها را کمک می‌کنی تا چشم باز کنند ... یا بن البدور المنیره ای فرزند ماه‌های نورافشان   @msnote
خستگیِ پیاده‌روی برای من یکی که همچین حکمی داشت: انگار خودم را به سختی انداخته بودم تا عذاب وجدان آن همه کارهای نکرده را از یاد ببرم. مثل کارمندی که تمام سال را به بی‌کاری و بی‌عاری گذرانده و وقتی به آخر سال رسیده، مجبور شده بار سنگین کارهای عقب‌مانده را به دوش بکشد و آن‌وقت به جای اعتراف به تنبلی و تن‌پروری، هی از تلاش و زحمت و خستگی‌اش دم بزند. درست است که ثواب زیادی برای پیاده‌ها وارد شده اما بخاطر همین چیزها، شک داشتم که قدم‌های آدمی مثل من، قدر و قیمتی داشته باشند.  گفتم اگر یک‌سری آدم آبرودار را در راه رفتنم شریک کنم، شاید اوضاع کمی بهتر شود. کمی فکر کردم تا یکی‌شان یادم آمد. همان کسی که شب عاشورا جمله‌ای گفت که عشق از آن شعله می‌کشد و ترجمه‌کردنش از آن اشتباهات بزرگ است. یعنی همیشه مبهوت ترکیب واژه‌ها و موسیقی کلماتی بودم که «بشیر حضرمی» در آن شب به زبان آورده بود و حالا در راهپیمایی اربعین، وقتش رسیده بود که جبران کنم. اباعبدالله خبر اسارت پسر بشیر در مرزهای شمالی را شنیده بود و اجازه داده بود تا برود اما مرد حضرمی، انگار منتظر فرصت بود تا با آن ذوق سرشارش، قربان صدقه‌ی پسر فاطمه برود: *أکلتنی السباع حیاً إن فارقتک؛ و أسأل عنک الرکبان و اخذلک مع قله الاعوان؟!؟ لا یکون هذا ابداً*    گرگ‌ها مرا زنده زنده بدَرند اگر از تو جدا شوم! جدا شوم و سرنوشت تو را از کاروان‌ها بپرسم و با این بی‌یاوری تنهایت بگذارم؟!؟ هرگز چنین نخواهد شد ... * آدم‌ها توی زندگی‌شان کلّی «اگر» می‌گویند که بعدش به «حتماً» تبدیل می‌شود. خوش به حال بشیر حضرمی که «اگر»ش، اگر ماند و مثل من «حتماً» نشد. من «حتماً» از شما جدا شده‌ام و بخاطر همین یکی از همان‌هایی هستم که دریده شده‌اند. و البته که «دریده» دو تا معنا دارد؛ یکی کسی است که بی‌حیا و بی‌خیال و لاابالی شده و یکی هم آن کسی که گرگ‌ها روی سرش ریخته‌اند...  خلاصه‌اش کنم. در این دنیای بی‌شما که الحاد و التقاط دارند جولان می‌دهند و عربده می‌کشند، فقط خدا می‌داند که چقدر از هویت ایمانی‌مان تکّه‌تکّه شده و در کجاها بوده که خرج دستگاه کفر و نفاق شده‌ایم ...         پی‌نوشت: شاید سلیقه‌ها عوض شده باشد و این تمثیل‌ها را کسی نپسندد اما مگر حقیقت را در جایی جز تمثیل‌های امام می‌توان پیدا کرد؟ همان تصویری را می‌گویم که حضرت باقر از بیچاره‌های دوران غیبت ترسیم کرده: «همانند گلّه‌ی بزی که برای‌شان فرقی ندارد چنگال تیز درندگان بر کجای بدن‌شان می‌نشیند» کافی جلد 8 حدیث 380 @msnote
به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بین‌الحرمین باعث می‌شد تا قبل از این‌که به حرم عباس‌بن‌علی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گره‌ای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازه‌گیری از بی‌خیالی و بی‌وفایی و بی‌غیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجه‌ی مشخصی برسم. نمی‌دانستم با این سابقه‌ی خراب، چه کلماتی را می‌توان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم».  با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر ام‌البنین. نه این‌که فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور می‌کرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسم‌الخطِ مفاتیح خانه‌ی پدری، جلوی چشمانم رژه می‌رفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج  حوائج امام معصوم، جرأت نمی‌کرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل علمداری که به شهادت زیارت‌نامه‌ی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ... وسط ِ همین رفت و برگشت‌ها و ردّ و اثبات‌ها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با این‌که ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لات‌ها مو نمی‌زد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود: ـ ممنونتیم آقا! مرد انگار تک‌تک خراب‌کاری‌هایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از این‌که با وجود همه‌ی این‌ها باز هم راهش داده‌اند، می‌خواست به سجده‌ی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطره‌ی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم: ـ ممنونتیم آقا!   پی‌نوشت: می‌گفت: مقام «نصرت»، بالاترین درجه برای غیر معصوم در نظام درجات ایمانی است که تنها از طریق تمسک به سلوک حضرت اباالفضل(علیه‌السلام) و توسل به ساحت آن حضرت، قابل تحقق است : «فنعم الأخ الصابر المجاهد المحامی *الناصر* ...» @msnote
کربلا، شارع «قبله الحسین» موکبی را دیدم که کاملاً سوت و کور بود. در واقع چیزی نبود جز چند داربست و یک سقف و یک بنر. بنری با ابعاد یک‌ونیم در دو و ‌نیم. نشد متن عربی‌ ِ روی بنر را حفظ کنم. اما ترجمه‌ی خودمانی‌اش این بود: «زائرین عزیز! ببخشید که نمی‌تونیم در خدمت‌تون باشیم. ما عضو حشدالشعبی هستیم و مأموریت بهمون خورده. رفتیم سامرّاء بجنگیم.» ـ بین همه‌ی موکب‌ها، این موکب را طور دیگری دوست داشتم. پی‌نوشت: امید مهدی‌نژاد یک موقعی گفته بود: کار از قلم نمی‌رود آری نمی‌رود حالی تو غیرتی کن، معشوق من؛ تفنگ! @msnote
شش سال قبل از این‌که پیاده‌روی اربعین را تجربه کنم، برای اولین بار به کربلا راهم دادند. نزدیکی‌های حرم، مداح کاروان خبری داد که هنوز هم نمی‌دانم جای شکر داشت یا نه؛ ولی من با شنیدنش خوشحال شدم یا حداقل خیالم راحت شد:  ـ نمی‌شه رفت زیارت قتلگاه؛ دارن بازسازی‌ش می‌کنن. قبل از این خبر، از یک طرف اشکال می‌کردم: کدام مصیبت بوده که توی هیأت‌ها حقش را ادا کرده باشم که حالا جرأت کنم و سراغ جایی بروم که روضه‌ی اصلی در همان جا بوده؟! همچین جایی خیلی سنگین‌تر از سبکیِ من است و آدم باید خودش حدّ خودش را بفهمد. نمی‌شود که هر «مکان»ی را با هر «مکین»ی پُر کرد. اما از طرف دیگر جواب می‌دادم: بی‌خود فلسفه نباف و با عقلت مناسک درست نکن. کل ضریح و حرم و اطرافش هم جای همین مصیبت‌ها بوده. مگر صاحبان حرم نهی کرده‌اند؟ مگر بقیه جاهایی که رفتی، لیاقتش را داشته‌ای و حقش را ادا کرده‌ای؟ اصلا از کجا معلوم؟ شاید نرفتن به قتلگاه بی‌ادبی باشد. شاید اصلا همان جا، جای بدبخت‌ها باشد؛ جایی که بزرگترین عبادت بشر را با دانه دانه‌ی ریگ‌هایش لمس کرده... .  این اشکال و جواب‌ها نتیجه‌ای نداشت و فقط وقتی از دست‌‌شان راحت شدم که معلوم شد فعلا نمی‌شود قتلگاه را زیارت کرد. اما شلوغی حرم در ایام اربعین، منتظر اشکال‌ها و جواب‌های‌شان نمی‌ماند و خیلی‌ها را با خودش به خیلی جاها می‌برد. مثل من که می‌خواستم وارد رواق اصلی بشوم اما خودم را نزدیک چند تا شبکه‌ی آهنی دیدم که توی دیوار بیرونیِ رواق کار شده بود. تعجب کردم و وقتی خیره شدم، خط سرخی را دیدم که بالای آن ضریح کوچک نوشته شده بود: «قتلگاه مقدس»... آمد به سرم هر آنچه می‌ترسیدم. ضربان قلبم بالا رفت و اشک از چشم‌هایم پایین افتاد. اما ضربه‌ی اصلی وقتی وارد شد که چشمم به عبارت عربیِ بالای آن شبکه‌ها افتاد: «المذبح المقدس»... بالاخره خیلی فرق هست بین «ذبح» و «قتل» اما حکّاک به این فرق بزرگ دقت نکرده بود. حالا چه می‌شد که بنویسی «المقتل المقدس» تا مصیبت‌ها سربسته باشد؟ باز خدا را شکر که ما در فارسی از تعبیر «قتلگاه» استفاده می‌کنیم؛ واژه‌ای که کلی از روضه‌ها و رزیّه‌ها را در لابه‌لای حروفش پنهان می‌کند و اهل آبروداری است...  این فکرها از سرم می‌گذشت و بدون آن که بدانم کار درستی می‌کنم یا نه، جمعیت را شکافتم و از قتلگاه فاصله گرفتم یا فرار کردم یا هر چیز دیگر. بعد که نفسم بالا آمد، یاد شعری افتادم که در هیأت‌مان می‌خواندیم و هیچ وقت حقش ادا نشد:  با خودم گفتم هزاران بار، *کاش*     *ماجرای قتلگه از تپّه‌ای پیدا نبود*      @msnote
قرار بود هم رفتن‌مان به نجف و هم برگشت‌مان از راه زمینی باشد اما دو سه روز مانده به حرکت، یکی از رفقا زنگ زد که: «پرواز ارزون پیدا کردم؛ هوایی می‌ریم.» گفتم: «پول ندارم، شما خودتون برید؛ من زمینی میام.» مرام و معرفتش عود کرد و گفت: «قرض میدم بهت.» خب معلوم بود که قبول می‌کنم مخصوصاً این که بخاطر خستگی بعد از پیاده‌روی، هر کسی موقع برگشت آرزو می‌کرد حالا که از حرم دور شده، حداقل زودتر به خانه برسد و معطل مرز و تشریفات‌ش نشود.  وقتی از هرج و مرج فرودگاه نجف به سلامت عبور کردیم و وارد هواپیما شدیم، لباس‌ها سیاه بود و سر و وضع‌ها خاکی و قیافه‌ها خسته و چهره‌ها هنوز نور زیارت را توی خودشان داشتند. انگار که بعد از یک سینه‌زنی مفصل توی یکی از مجالس عزاداری ِ قم یا تهران، چراغ‌ها را روشن کرده بودند تا به سینه‌زن‌ها چایی بدهند. می‌شد گفت که وارد یک «هیأت هوایی» شده بودیم. فضا این‌قدر از سوسول‌بازی و اتوکشیدگی ِ غالب بر هواپیماها دور شده بود که حتی جرأت کنم و جورابم ـ این بلای جان و این عذاب الیم همیشگی را که پوشیدنش حس خفگی بهم می‌دهد ـ را دربیاورم! بخاطر تاخیر پرواز داشتم توی دلم نق می‌زدم که خلبان میکروفونش را روشن کرد و بعد از معرفی خودش، با چند تا جمله‌ی قشنگ ـ که به یاد نمی‌آورم‌شان ـ گفت افتخار می‌کند در خدمت زائران اربعین اباعبدالله است و بخاطر این حرکت نکرده‌ایم که یکی دو نفر از همین زائرها هنوز نرسیده‌اند. صدایش آرامش خاصی داشت و به دلم نشست. وقتی جامانده‌ها رسیدند و هواپیما تیک‌آف کرد و ملّت بدون توجه به ادا و اصول‌ متداول در پروازها بلند صلوات فرستادند، به رفقا نگاه کردم و لبخند رضایت را روی لب‌هایشان دیدم.  چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خلبان دوباره پیچید توی سالن: «عزیزانی که سمت چپ هواپیما نشسته‌ان، اگر به پنجره‌های کنار دستشون نگاه کنن، شهر مقدس کاظمین رو می‌بینن. و اون نورهایی که در قسمت بالاتری از کاظمین سوسو می‌زنن، شهر مقدّس سامراست.» بغض کردم. این همه راه آمده بودیم اما نشد که به کاظمین و سامرا برویم. هر کاری کردیم، نشد که نشد که نشد. حتی این‌جا هم سمت راست هواپیما نشسته بودم و وقتی همه‌ی دست چپی‌ها ریخته بودند طرف پنجره‌ها تا سلام بدهند، طبعاً من نمی‌توانستم چیزی ببینم. بعد انگار خلبان بود که نائب‌الزیاره‌ی ما دست راستی‌ها شد و با همان صدای دلنشین، خیلی روان و حرفه‌ای و بدون هیچ اشتباه لفظی ـ انگار که هر چهارشنبه این سلام‌ها را تکرار می‌کند ـ شروع کرد به سلام دادن: السلام علیک یا مولای یا موسی بن جعفر ٍ الکاظم السلام علیک یا سیدی یا اباجعفر محمد بن علی ٍ الجواد السلام علیک یا مولای یا اباالحسن علی بن محمد ٍ الهادی النقی السلام علیک یا سیدی یا ابا محمد حسن بن علی ٍ الزکی العسکری  هیجان و اشک با هم قاطی شد و بلند گفتم: سلامتی خلبان عزیز و کادر پروازی بلند صلوات بفرست ... ... وقتی هواپیما نشست و خواستیم پیاده شویم، خلبان دم در کابین ایستاده بود و با لبخند مهربانی که روی یک صورت سبزه نشسته بود، با همه خداحافظی می‌کرد. می‌خواستم رویش را ببوسم اما رویم نشد... شنیده بودم که بعضی از خلبان‌های هواپیماهای مسافربری، همان خلبان‌های بازنشسته‌ی جنگ هستند و حس کردم این آدم باید از همان‌ها باشد. چند ماه بعد وقتی داستان هواپیمای ایرانی غیر نظامی را شنیدم که جنگنده‌های مسلّح سعودی را در آسمان صنعاء ذلیل کرده بود، با خودم گفتم کسی چه می‌داند؟ این خلبان جسور شاید همان مردی باشد که همچین حال و معرفتی داشت...  @msnote
روضه‌ای مکشوف برای مصیبتی مکتوم یا بیایید برای زار بزنیم یادم نمی‌آید که اینجا حدیثی را سرراست و مستقیم و بدون توضیح گذاشته باشم. اما بعضی احادیث را باید بدون توضیح نقل کرد؛ نه بخاطر این‌که ما بی‌نیاز از توضیح باشیم بلکه به این دلیل که این دسته از روایات، دیده و شنیده نشده‌اند و به صرف ِمواجهه با آنها هم، خیلی چیزها دستگیر آدم می‌شود. این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب الجنائز باب النوادر نقل کرده و سندش کاملاً معتبر است و من خلاصه‌اش کرده‌ام: عیسی بن عبدالله از امام صادق پرسید: آیا جائز است که زنان در تشییع جنازه شرکت کنند؟ حضرت با این‌که تکیه داده بود ناگهان حالت خود را تغییر داد و نشست و فرمود: با آن‌که پیامبر خدا «مغیره بن ابی‌العاص» را مهدورالدّم اعلام کرده بود، اما عثمان او را پناه داد و به همسر خود ـ که دختر رسول خدا بود ـ گفت: «به پدر خود، مکان ابن ابی‌العاص را خبر مده.» اما دختر پیامبر [که ظاهرا نام مبارکش «رقیه» بود] فرمود: «من دشمن پیامبر را از پیامبر پنهان نمی‌کنم.» عثمان، آن مهدورالدم را در جالباسی خانه‌ی خود پنهان کرد و پارچه‌ای بر او پیچید. [در نقلی خواندم که مغیره از سپاه کفار در هنگام فرارشان از جنگ خندق جامانده بود و به همین دلیل در مدینه گرفتار شده بود و از کسانی بوده که در جنگ احد به پیامبر سنگ زده است.] فرشته‌ی وحی، پیامبر را از مکان مغیره آگاه کرد و آن حضرت، علی را به سوی او فرستاد و گفت: «با شمشیر خود به خانه‌ی دخترم برو و اگر مغیره را یافتی، او را بکش.» علی به خانه‌ی عثمان رفت و مغیره را نیافت و به سوی پیامبر بازگشت. پیامبر فرمود: فرشته‌ی وحی به من گفته که او در جالباسی پنهان شده است. اما قبل از آن‌که علی دوباره به خانه‌ی عثمان برود، عثمان دست مغیره را گرفت و از خانه خارج شد و او را به خدمت پیامبر آورد [!!] اما پیامبر که با حیا و کریم بود، رویش را برگرداند اما عثمان سه بار از چپ و راست در برابر پیامبر قرار گرفت و طلب امان کرد. سرانجام پیامبر فرمود: سه روز به او مهلت دادم و اگر بعد از سه روز او را در مدینه دیدم، می‌کشم. سپس فرمود: «خدایا هر کس به او پناه و غذا و آب و مرکب بدهد، لعنت کن.» عثمان تمام آن کارها را در حق مغیره انجام داد و در روز چهارم از مدینه خارجش کرد. اما پیامبر از طریق وحی از مکان او آگاه شد و علی را به آنجا فرستاد و او را به درک واصل کرد. *پس از قتل مغیره، عثمان به دختر رسول خدا گفت: «تو مکان مغیره را به پدرت خبر دادی» و دختر رسول خدا را کتک زد. آن مخدّره چند بار به پیامبر پیام فرستاد و از وضع خود شکایت کرد ... تا در بار چهارم پیامبر، علی را خواست و فرمود: «با شمشیر خود به خانه‌ی دختر ِ پسرعمویت برو و دستش را بگیر و هر کس بین تو و او حائل شد با شمشیرت خُرد کن.» و خود پیامبر نیز واله و آشفته از خانه‌ی خود به سوی خانه‌ی عثمان به راه افتاد که علی، دختر آن حضرت را از خانه بیرون آورد. پس چون نگاه آن مخدّره به پیامبر افتاد با صدای بلند گریه کرد و اشک پیامبر نیز جاری شد. سپس دختر خود را به خانه برد و چون بدن آن مخدّره را دید، سه بار فرمود: تو را کشت؛ خدا او را بکشد ... آن روز، یکشنبه بود و عثمان با کنیزکان خود ماند و حضرت رقیه در روز چهارشنبه به شهادت رسید* پس وقتی هنگام تشییع جناره فرا رسید، پیامبر دستور داد که فاطمه سلام‌الله علیها خارج شود و زنان مومنین نیز با او بودند. عثمان هم برای تشییع جنازه آمد! چون نگاه پیامبر به او افتاد، فرمود: «هر کس دیشب با زنانش بوده، به دنبال جنازه نیاید.» سه بار این را تکرار کرد اما عثمان بازنگشت. پس فرمود: «یا برگردد یا اسمش را می‌آورم.» عثمان به برده‌اش تکیه داد و دستش را بر شکمش گرفت و گفت: «یا رسول‌الله! دلم درد می‌کند. اگر اجازه دهی برگردم.» و پیامبر فرمود: برگرد ... ـ با دیدن این روایت و امثال آن، با خودم می‌گویم این گزاره که «ریشه‌ی جنایات کربلا به سقیفه و ایام فاطمیه بر می‌گردد» چقدر ناقص است. آنها کارشان را از زمان حیات پیامبر و جلوی چشمان حضرت رسول شروع کرده بودند... چقدر باید درباره‌ی این روایت حرف زد اما در مقابل این مصیبت‌های ناموسی، کلمات دیگر نا ندارند ... *آه... یعنی ناموس پیامبر خدا را بخاطر یک کافر حربی ِ نجس العین کشتند کسی که مرکز تمامی غیرت‌هاست، چطور همچین مصیبت ناموسی را تاب آورده؟ اصلا مقام پیامبری و رسالت را کنار بگذاریم. کدام رئیس حکومت در برابر جسارت به فرزندانش این‌طور صبر می‌کند؟ آن جمله‌ی حضرت صادق در وسط روایت عجب جمله‌ای است: و کان رسول الله حییّاً کریماً ... پیامبر با حیا و بزرگوار بود ... یاد صلواتی افتادم که برای روزهای ماه مبارک وارد شده: اللهم صل علی رقیه بنت نبیک و العن من آذی نبیک فیها آنجای دعای ندبه که می‌گوید: «فلیصرخ الصارخون و یضج الضاجون و یعج العاجون» یادتان هست؟ پس چرا ما نعره نمی‌زنیم و ضجه نمی‌کنیم؟ 
کاش کلّی مجلس بگیریم برای رقیه بنت محمّد چقدر بخاطر این مصیبت، بغض بوده در گلوی اهل بیت که وسط پاسخ به یک پرسش فقهی درباره‌ی تشییع جنازه، این روضه را خوانده‌اند ... مثل اینکه عادت‌شان بوده؛ ناموس می‌کشتند بعد بجای اینکه قصاص شوند، می‌آمدند برای تشییع جنازه ... @msnote
برای این قدر دلهای مردم پشت سرت نباشد و این قدر دلشان غنج برود برای یک زندگی از جنس کاخ سبز و این قدر بی یاور شوی که حتی کینه قومیتی ِ عراقی‌ها از شامی‌ها هم، کمکی نشود برایت و از روی ناچاری حکومت را در مقابل چشم همه، بدهی دست دشمن خونی ات و میراثی که جدت تمام وجودش را برایش گذاشت، تحویل بدهی به عنودترین حیله گرها  بعد او بیاید در مرکز حکومتت و بالا برود از منبر و یک پله تو را پایین تر قرار دهد و بگوید: آی مردم! این پسر علی است که ما را برای خلافت، شایسته دیده و خودش را نه! و تو در همچین وضعیتی و در اوج ضعف ظاهری بلند شوی و در خطبه ات   تمام آیات قران را به پدر و مادرت تطبیق بدهی و از سقیفه آغاز کنی و چنان همه‌ی دم و دستگاه معاویه و سابقینش را به در مقابل تاریخ به افتضاح بکشانی که معاویه بگوید:   وَ اللَّهِ مَا نَزَلَ الْحَسَنُ حَتَّى أَظْلَمَتْ عَلَيَّ الْأَرْضُ، وَ هَمَمْتُ أَنْ أَبْطِشَ بِهِ، ثُمَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْإِغْضَاءَ أَقْرَبُ إِلَى الْعَافِيَةِ. بخدا قسم از منبر پایین نیامد مگر اینکه دنیا برایم تاریک شد و تصمیم به قتلش گرفتم اما دیدم که «چشم پوشی»، به «دوری از خطر» نزدیکتر است! تو چنین مقتدر ِ مظلومی بودی، مولای من! پی‌نوشت: خدا توفیق بدهد که بخوانیم این خطبه عجیب را در کنار خطبه غدیر و خطبه فدک ...! @msnote
هدایت شده از جرایم سایبری
🔰 ؛ چند ساعت با جنایی! چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه به صدا درآمد. آن شب تا ساعت یازده و نیم شب در منزل نوشته بودم و خستگی جسمی و روحی شدیدی وجودم را آزار داده بود. از شدت خستگی در خواب عمیقی بودم. صدای وحشتناک زنگ تلفن همراه چون صاعقه ای بر مغزم میکوبید در عالم و هاج و واج جواب دادم. ماموری پشت خط اعلام کرد جناب شرمنده از نصف شب، یک فقره مشکوک به در یکی از قسمتهای حاشیه و مخروبه شهر شده است تشریف بیاورید. تنم از دلهره ی صدای زنگ و پریدن از خواب، مثل برگ به لرزه افتاده بود. جسم خسته و فرتوتم تحمل بلند شدن نداشت ولی بود و . وفق معمول شخصا با کشیک تماس گرفتم. آن بنده خدا هم پشت خط پریدن از خواب و لرزش صدایش کاملا هویدا بود. به صحنه رسیدیم قبل از حاضر شده بودم. چند بود و من و راننده. سوز سرما استخوان آدم را نیش میزد. مردی از ارتفاع آویزان بود شیرآبه ای از دهانش آمده و چشمان خشکیده اش به آسمان دوخته بود و بادی که می آمد بدنش را در هوا تکان میداد. صحنه ی و دلخراشی بود. بررسی های اولیه صحنه را انجام دادیم جسد پایین آمد و مورد پزشکی قرار گرفت اقدامات تنظیم و انتقال جسد و و ... را کردم. 🔶 پس از اتمام کار نزدیک چهار ونیم صبح به خانه رسیدم. یازده ماهه ام که از صدای و زوزه ی درب از خواب پریده بود و گریه میکرد و نگاههای گلایه وار و خشم آلود و خسته ی از وضعیتی که در ما مدام هر از گاهی وقت و بی وقت در اوقات و غیر اداری و غیر تعطیل و روزانه و شبانه و در کل ۲۴ ساعته اتفاق میافتاد کاملا هویدا بود. سر درد خودم هم امانم بریده بود. در شرمندگی موجود عبور از این صحنه ها و بستن درِ اتاق تنها راه کار بود. ولی خوابی که قرار بود پس از یادآوری صحنه های فجیع به چشمانم نیاید. ♦️ ساعت هفت و نیم به سمت راه افتادم.باز بود و سیلی از و شلوغی شدیدِ و مکرر مردم داخل و و و ها و انتظارات بی پایان. گویی نمی دانستند در سیاهی شبها در و بدون اطلاع ایشان چه ها در می گذرد. تا ساعت دو ظهر بیش از ده پرونده و شاید با بیش از پنجاه شصت نفر و چانه زده بودم. مثل هر روز با کوله باری از و های مردم و تن و روح به منزل باز می گشتم و داخل کیفم هم چندین پرونده به خانه می بردم برای کار بعد از ظهر در منزل. و لیستی که اهل منزل برای نان و سبزی و... داده بودند ولی نای سر زدن به سر راه هم نداشتم. به جلوی رسیدم، یک سال پیش گرفته بودیم به صورت اتفاقی جلوی درب ورودی ساختمان همسایه ی طبقه پایین با من مواجه شد حالت ترش رویی داشت و در این مدت اصلا نمی دانست من هستم. به تندی گفت جناب سروان رفت و آمدهای شبانه شما و صدای بستن در و تکانهای آسانسور خانواده ما را ناراحت کرده است. خواهش میکنم کمی رعایت کنید تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟؟!!! حرفی برای گفتن نداشتم. 🔵 به خانه رسیدم کودکی که به سمتم می آمد و من توان به آغوش کشیدنش را هم نداشتم. برای دقایقی خواستم روی تخت دراز بکشم و بر حسب روزانه را روشن کردم و جویای اخبار و وقایع، که متن خبری سراسر حیرت انگیز تار و پود وجودم را از هم گسست: ای از با این عنوان: افرادی که بالای پنج میلیون تومان دریافتی ماهانه دارند از جمله ، افزایش در سال ۹۷ نخواهند شد. من مانده بودم، افکار مشوش، خستگی روح، ملالت جسم، عقب افتاده و امید چندر غاز افزایش سال بعد که آن هم بر باد فنا بود. در یافتی ماهانه من۵/۲۰۰/۰۰۰ تومان بود، بدون هیچ مزایای دیگری. چیزی در حد حقوق بانک و و شرکتهای آب و برق و گاز و شاید کمتر از ایشان. 🔴 این است روزگار زندگی قضات سراسر کشور. ولی همه به این فکر میکنند، قضات می گیرند و در تختخواب هایی از پر قو می خوابند و در بلندای پشت میزشان سروَری میکنند... در حالی که واقعیت زندگی این قشر بی و و قانع و زحمت کش این نیست. اینان فدائیان و و آرامش و هموطنان خود و پاسبانان و هستند. زحماتی که هیچ وقت در صدر هیچ اخباری نمایان نمی شوند... @cyber_crimes_channel
محمدصادق
🔰 #تجربه_قضایی؛ چند ساعت با #قاضی_کشیک جنایی! چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه #کشیک_جنایی به صدا در
سلام عرض می کنم خدمت اعضای محترم کانال، لطفا این پست رو که درد دل یکی از قضات خدوم و سالم جامعه هست، بازنشر کنید. ممنون
تلاشی ناکام برای تشخیص یک تشابه  ده دوازده ماه پیش، روایتی کم‌نظیر را در کافی دیدم که در آن، سه نفر از ائمّه با هم مقایسه شده بودند و به شباهت‌های‌شان با یکدیگر اشاره شده بود. به گمانم از آن روایاتی است که اگر بزرگان فقه بخاطرش دور هم بنشینند و فکرهای‌شان را روی‌هم بریزند، باز هم در می‌مانند و در آخر کار خواهند گفت: «یُردّ علمه الی الله و الی الرسول». روایت، سرّ مگوی موسی‌بن‌جعفر با یکی از اصحاب است که دارد از «علی»‌ش تعریف می‌کند و می‌گوید: «امامت پس از من با پسرم علی الرضا است که هم‌اسمِ دو علی است. یکی علی‌بن‌ابی‌طالب و دیگری علی‌بن‌الحسین. فهم و حلم و محبّت ِ اولین علی به او نیز داده شده و محنت و مصیبت و صبرِ دومی هم برای او مقدّر شده.» خیلی دوست داشتم چیزی از این شباهت بفهمم و از این مقایسه درکی پیدا کنم تا یک روز که داشتم «عیون اخبار الرضا» ی شیخ صدوق را ورق می‌زدم، راوی این حدیث شروع کرد برایم روضه خواندن: [در زمان حضرت شورش‌های علویان همه جا را فرا گرفته بود و حتی زید بن موسی الکاظم خانه‌های بنی عباس در بصره را به آتش کشیده بود و محمدبن جعفرالصادق هم در مدینه، علَم قیام برافراشته بود. علی بن موسی الرضا با هر دو مخالف بود اما وقتی سپاهیان بنی‌العباس بر این قیام‌ها غلبه کردند،] دستور گرفتند تا به مدینه بروند و به خانه‏هاى آل ابى طالب حمله کنند و زنان آنان را غارت نمایند و حتّى براى هر زن بيش از يك پوشش باقى نگذارند. پس سواران عباسی به خانه‌ی حضرت رضا حمله بردند. ابالحسن تمامی زنان را به يكى از اتاق‌هاى خانه برد و خود جلوی در ايستاد. فرمانده‌ی عباسی گفت: «راهی نیست. باید وارد خانه شوم و اموال زنان را غارت کنم.» حضرت فرمود: «من خود، اموال آنان را می‌گیرم و قسم می‌خورم که هیچ مالی نباشد مگر آن که از آنان بستانم.» علی بن موسی پیوسته قسم یاد می‌کرد تا فرمانده‌ی عباسی پذیرفت. آنگاه ابالحسن وارد اتاق شد و تمامی گوشواره‌ها و خلخال‌ها و لباس‌های آنان را گرفت...  البته روایت خیلی خلاصه است. مثلا نگفته وقتی حضرت رضا خم شده بوده و داشته خلخال‌ها را از پاها جدا می‌کرده، مخدّرات چه حالی داشتند؟ مثلا اشک می‌ریختند و لب می‌گزیدند و سعی می‌کردند را از روی زمین بلند کنند و خودشان خلخال‌ها را دربیاورند؟ یا بعضی‌‌های‌شان معجر را کنار می‌زدند تا خودِ حضرت گوشواره‌های‌شان را در بیاورد و دست امام به صورتشان بخورد و در آن معرکه، با گرمای دست علی بن موسی کمی آرام بگیرند؟ فاطمه‌ی معصومه وقتی در آن اتاق دربسته ایستاده بوده و صدای قسم‌های حضرت را از پشت در می‌شنیده، چه وضعی داشته؟ ذکر مصیبت عمه‌اش زینب را زمزمه می‌کرده تا به یاد صبر امّ‌المصائب آرام بگیرد؟ یا با خودش می‌گفته: «باز خوب است که ما داخل یک خانه هستیم؛ در و دیوار دور و برِ مان را گرفته. خیمه‌های جدّم حسین که در و پیکر نداشته! علی‌بن‌الحسین که با آن حالش نمی‌توانسته با سپاه عمر سعد صحبت کند و آنها را قسم دهد! اگر هم می‌خواسته حرف بزند که کسی گوشش بدهکار نبوده! این سردار عباسی که به اندازه‌ی یاران شمر، شقی و خبیث نیست ...» حالا درست است که این روایت، مجمل و خلاصه و سربسته است؛ ولی انگار تشابه بین علی‌بن‌موسی با علی‌بن‌الحسین را خیلی خوب توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد که چقدر محنت‌ها و مصیبت‌های این دو امام، شبیه هم است.  ـ حتی اگر از آن سپاه سی‌هزارنفری، فقط ده درصد به سوی خیمه‌ها حرکت کرده باشند، یعنی چند زن و بچّه در برابر سه هزار حرامی قرار گرفته‌اند. همان‌وقت بوده که زینب به تنها پناهگاهش پناه برده و به سید الساجدین گفته: «چه کنیم پسر برادرم؟» و علی‌بن‌الحسین که سیطره بر تمام کائنات را از پدرش به ارث برده، بعد از این‌که به دور و برش نگاه کرده و هیچ سرپناه و هیچ سردار طرفداری پیدا نکرده، ناچار شده تا مهاری بر آتش‌فشان غیرتش بزند و بگوید: «فرار کنید ...»  انصافاً تفاوت این دو وضعیت با یکدیگر، خیلی زیادتر از شباهت‌شان است ... نه ... نشد ... انگار تشابه بین علی‌بن‌الحسین و را خوب نفهمیدم ...  @msnote