eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
آن تکّه از مناجات شعبانیه یادتان هست که می‌گوید: و بـِ یدک لا بید غیرک زیادتی و نقصی و نفعی و ضرّی زیاده و کم ِ من و سود و ضرر ِ من به دست توست و نه در دست غیر تو. حالا اگر نجف مشرّف شده باشید و با فراغ بال، تمام ِ زیارت‌های وارده را در مقابل ضریحش خوانده باشید، احتمالاً زیارت ششم امیرالمومنین را یادتان می‌آید: و صلّ علی امیرالمومنین عبدک المرتضی و امینک الاوفی و عروتک الوثقی و یدک العلیا صلوات بفرست بر علی، .... همان که دست تو ست؛ دست برتر ِ تو...! * شیخ صدوق روایتی را نقل می‌کند که علت نامگذاری ِ این ماه به «شعبان» را برایمان توضیح می‌دهد: «و انما سمّی شعبان لانه یتشعب فیه ارزاق المومنین لرمضان» این ماه به شعبان نامگذاری شد چون در آن، رزق مومنین شعبه شعبه شده و بین آنها پخش می‌شود؛ رزق ِ رمضان‌شان! یا امیرالمومنین! زیاده و کم و سود و ضرر من در دست توست. با همان دستی که کفّار را به خاک می‌انداخت و منافقین را بر زمین گرم می‌کوبید، بیا و دوباره بر سر مومنین و محبّین دست پدری بکش. برای رمضان، رزق ایمانی من را بیشتر و بیشتر کن که «زمانه بر سر جنگ است؛ یا علی مددی!»   @msnote لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنید. ممنون
حضرت علی اکبر (علیه‌السلام) شکّی ندارم که زیباترین و پرمحبت‌ترین رابطه‌ی پدر و فرزندی در کل عالم و در طول تاریخ، بین ائمّه‌ی ما و فرزندان‌شان اتفاق افتاده است اما مشکل وقتی شروع می‌شود که روضه‌ها و مصائب را فقط و فقط بر همین اساس بخوانیم و بدتر اینکه آن روابط پیچیده و نورانی را به بده بستان‌های پدر و پسری که بین خودمان وجود دارد، تقلیل و تنزّل بدهیم. طبق روایات حتی یک مومن عادی هم باید «حبّ فی الله» و «بغض فی الله» را ریشه‌ی تمامی افعالش قرار دهد؛ یعنی تا جایی که می‌تواند دوست داشتن‌هایش رنگ خدا بگیرد و با اینکه آماتور است، حتی الامکان محبت‌هایش را بر این مبنا تنظیم کند حالا چه برسد به پیامبر و ائمّه که «التامّین فی محبت الله» هستند! مگر می‌شود کشش و تعلّقی که در نفس ِ نفیس‌شان وجود داشته، از این جنس نباشد و ظرافت‌های اخلاص و توحید را در محبت پدرانه و مادرانه‌شان منعکس نکرده باشند و بالاترین درجات انقطاع الی الله را در خواستن‌ها و علقه‌های‌شان جاری نکرده باشند؟! بگذریم. می‌خواهم بگویم باید خیلی دقیق‌تر و عمیق‌تر از اینها به رابطه‌ی اباعبدالله و علی اکبرش نگاه کرد. حسین وقتی پسرش را روانه‌ی میدان می‌کند و می‌خواهد داغ دلش را با خدا در میان بگذارد، یک ذره از «پسرم» در کلامش دیده نمی‌شود بلکه سوز جگرش، محوری جز عشق به نبیّ اکرم ندارد: «خدایا بر این قوم شاهد باش. جوانی به سوی‌شان می‌رود که در خَلق و خُلق و منطق، شبیه‌ترین به رسول تو بود و هر گاه که مشتاق نبیّ تو می‌شدیم، او را به نظاره می‌نشستیم ...» انگار به همان اندازه‌ای که «پیامبر» محبوبترین مخلوق برای خداست، یک وابستگی ِ دو طرفه‌ی شدید بین پیامبر و نوه‌اش وجود دارد که حتی مبنای وابستگی بین حسین و اکبر هم شده و «حسین منّی و أنا من حسین» هم همین را یادمان می‌آورَد. یک معنای ِ این روایت معروف شاید این باشد که حفظ خداپرستی بر روی کره‌ی زمین و برافراشته ماندن ِ پرچم توحید در معرکه‌ی ظلمات الارض، همان قدر که به بعثت مرتبط است؛ نشات گرفته از عاشورا هم هست. اما روایتی در کافی دیدم که این وابستگی دو طرفه را به عمق تکوین می‌برد: «حسین نه از فاطمه زهرا شیر خورد و نه از هیچ زن ِ دیگری بلکه او را نزد پیامبر می‌آوردند. آن حضرت زبانش را در کام حسین می‌گذاشت و او نیز می‌مکید و حسین بعد از آن، تا دو سه روز سیر بود. اینچنین بود که گوشت و خون حسین از گوشت و خون رسول الله رویید.» محمد (ص) و حسین (ع) نه فقط در پیچیدگی‌های روح، که در تار و پود ِ جسمشان هم در اوج وابستگی به یکدیگر بودند و با تنها شدن حسین، علی اکبر مظهر این کشش و تعلّق شده بود. پس حسین، درّ نایابی را به میدان فرستاد تا بالاترین تجلّی حبّش به خدا را قربانی کند. شاید بخاطر همین حقایق بود که وقتی علی اکبر ندای عطش سر داد که: «العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی»؛ حسین به شیوه‌ی جدش متوسل شد و دوباره زبانی در کامی قرار گرفت.... و وقتی بزرگترین نماد اخلاص ِ موحّدانه‌ی اباعبدالله بر خاک افتاد، حسین گفت: «ما أجرأهم علی انتهاک حرمه رسول الله» چقدر جسورند بر هتک حرمت پیامبر ... عقل ما حقیرتر از آن است که مصائب راتبه‌ی حسین را درک کند و تن ما ناقابل تر از اینکه برای این سوگ، سرخ شود و چشم ما با همه‌ی اشکهایش، خشک‌تر از آن که قابل گریه بر این فاجعه شود. یک دائم العزای سوخته جان از همین خاندان لازم داریم تا حقّ این فراز ِ ندبه‌های جمعه را ادا کند: این ابناء الحسین کجایند پسران ِ حسین؟ پی‌نوشت: لب‌های من یک بوسه بدهکارند به دستهای محسن رضوانی؛ وقتی داشت آن شعری را بر کاغذ می‌نوشت که قافیه‌هایش دلم را به بازی گرفته و بیت آخرش این است: به جُرم چهره‌اش شد کشته یا اسمش؟ نمی‌دانم نمــی فهمیم علت را ... نمی‌یابیم پــــاسخ را پی‌نوشت: آنی که در ذهنم بود، بیشتر از این چیزی است که می‌بینید اما ناتوانی الفاظ و عجز کلمات در برابر مولایم علی اکبر آن هم در «شب ولادتش» یکی از سنت‌های غیرقابل تغییر ِ خلقت است! @msnote لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنید. ممنون
این دسته گل زیبا در شب ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام تقدیم به همه اعضای محترم کانال محمد صادق. عیدتون مبارک. @msnote
قبلا نوشته بودم که چقدر این صلوات شعبانیه دوست‌داشتنی است و اینجا http://yon.ir/REJvA تعریف کرده بودم که سر این صلوات چه داستان‌هایی که با «جعفر عقیقی» داشتیم و اصلا مگر می‌شود از حضرت سجاد غیر از این دلبری‌ها را انتظار داشت؟ اما راستش سابقه‌ی خاکساری در برابر آن جملات دلنشین به قبل از این‌ها بر می‌گردد؛ به همان سال اول. موقعی که از تنبلی دست بر می‌داشتیم و بعد از درس‌ها سری به مسجدِ کنار مدرسه می‌زدیم که معمولا دیر می‌رسیدیم و نماز ظهر تمام شده بود و صدای یک پیرمرد توی مسجد می‌پیچید که داشت تعقیبات می‌خواند و طبعاً تعقیباتش در ماه شعبان تبدیل می‌شد به چیزی که بعدا فهمیدیم اسمش صلوات شعبانیه است. نه این‌که صدای ویژه‌ای داشته باشد یا مثلا دستگاه‌ها و گوشه‌ها را بلد باشد و نه این‌که خوب قیافه‌اش را ببینیم ـ چون بخاطر تأخیر همیشگی ته مسجد می‌نشستیم ـ و چون مثل بعضی از این پیرمردهای نمکین باشد، شیفته‌اش شویم و نه این‌که مثلا شبیه پیرمردهای باسوادِ عربی‌بلد باشد و با خواندنش حسّ لعنتیِ ملانقطیِ ما را ارضا کرده باشد. هیچ‌کدام از اینها نبود ولی واقعیت این بود که خواندنش این‌قدر به دل می‌نشست که برویم و توی مفاتیح بگردیم و پیدا کنیم که این پیرمرد هر روز ماه شعبان چه دعایی می‌خواند که دل ما را برده. آنجا بود که اولین بار فهمیدم درّ و گوهری که از لب پیرمرد می‌بارد، همان صلوات شعبانیه‌ی حضرت سجاد است. چهار سال بعد که از مدرسه اخراج شدم، طبعاً راهم به آن مسجدِ کنار مدرسه هم نمی‌افتاد تا سیزده سال؛ تا پارسال. پارسال گمانم همین موقع‌ها بود که داشتم از سر سه راه «زنبیل‌آباد» رد می‌شدم که البته باز هم با آن مسجد فاصله داشت ولی بعد از سیزده سال، بالاخره پیرمرد را دیدم. این دفعه تأخیر نداشتم و ته مسجد نبودم که از پشت سر یا کنار شانه‌هایش دیده شود؛ این دفعه از روبرو به من زل زده بود اما بی‌حرکت و روی یک بنر بزرگ. پایین بنر نوشته بود: «پدرِ شهید ابوالفضل رئیسیان ...» شوکه شدم. فقط توانستم زیر لب بخوانم: «اللهم صل علی محمد و آل محمد شجرة النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و معدن العلم و اهل بیت الوحی...» و سعی کنم صدا و لحن دلبر پیرمرد را به یاد بیاورم. صدا و لحنی که دیگر راز آسمانی‌بودنش برملا شده بود: آن صدا و آن لحن از قلب سوخته‌ی پیرمردی بر می‌آمد که جگرگوشه‌اش را فدای نبی‌اکرم کرده بود و بخاطر همین، صلوات بر نبی‌اکرم در ماهِ نبی‌اکرم را طور دیگری برای ما روایت می‌کرد. @msnote از اینکه کانال رو به دوستانتون پیشنهاد میکنید از شما متشکریم😊
همه‌جور ملالی هست جز... ما خیلی دوستتان داریم: هیات که می‌رویم، مداح قبل از شروع روضه، چند بار می‌گوید «یابن الحسن» و ما تکرار می‌کنیم. بعضی موقع ها، به نیت سلامتی تان، پول خُرد توی صندوق صدقات می‌اندازیم. اگر مسجد برویم و بین دو نماز، یکی از پیرمردهای صف اول، میکروفون را بردارد و «اللهم کن لولیک...» بخواند؛ باهاش زمزمه می‌کنیم. حتی نیمه که می‌شود، شهرها را چراغانی می‌کنیم و به ملت، شیرینی و شربت می‌دهیم. اما خیلی موقع‌ها هم هست که خیلی بهمان خوش می‌گذرد؛ با اینکه شما نیستید. عیش مان که رو به راه باشد و رفقا دورمان باشند و زندگی بهمان چشمک بزند و خیالمان از وضعیت جیب راحت باشد، دیگر احساس احتیاجی نداریم به شما. خیلی وقتها هم که شما را صدا میزنیم، بخاطر چیزهای قشنگی از دنیاست که از دست داده ایم و دلمان بخاطر نبودنشان گرفته و آن حال بد را خرج شما می‌کنیم و بعد طلبکار میشویم که: «من به یادت بودم ها»! آن قدر در همان چیزی که هستیم، غرقیم که حتی نمی‌دانیم دقیقا چه کاری باید برایتان بکنیم. ربط کارهایی که می‌کنیم و شغل و هویتی که داریم با «برگشتن شما»؛ برایمان معلوم نیست. یعنی شیعه؛ با همه‌ی سلیقه‌ها و مسلک‌های مختلفی که درونش هست، هنوز یک جمع بندی ِ واحد ندارد از اینکه باید چکار کند تا تو برگردی! و هر گروهی، یک راه حل را نشان می‌دهد! حتی دغدغه این را نداشته ایم که یکبارهم که شده با هم بحث کنیم که: چطور می‌شود این راه حل‌های مختلف را به هم نزدیک کرد تا قدرت مان در راههای متفاوت و حتا کوره راهها خرج نشود. نه اینکه حالش را نداشته باشیم ها؛ نه! واقعش این است که اساسا ظرفیت همچین کاری را نداریم! خلاصه اینکه اگر روزی قرار شد برایتان نامه‌ای بنویسم، باید روی یک دروغ بزرگ قلم بگیرم که: «ملالی نیست جز دوری شما»! باید صادقانه بجایش بنویسم:همه جور ملالی هست، جز دوری شما... پی‌نوشت: واقعیتش این است که بدون شما، به ما خوش میگذرد و هر چیزی را که لازم داشته باشیم، برایمان فراهم می‌کنند. حتی بیشتر، این غیر خودی‌ها هستند که «احساس نیاز» و «نیاز» برایمان می‌سازند. فکر کنم نسل‌ها باید بگذرد تا احساس نیاز پیدا کنیم به شما؛ پس تا بعد! @msnote از اینکه کانال رو به دوستانتون معرفی میکنید از شما متشکریم😊
سلام. برای اموزش حذف اکانت تلگرام میتوانید به کانال زبر مراجعه کنید @cyber_crimes_channel
مژده ای دل که شب نیمه شعبان آمد🌸 بر تن مرده و بی جان جهان جان آمد🌸 بانگ تکبیر نِگر در همه عالم بر پاست🌺 همه  گویند  مگر  جلوه  یزدان  آمد🌺 اززمین نوربه بالا رود امشب زیرا💐 نور خورشید امامت همه  تابان  آمد💐 قائم آل محمد (عج) گل گلزار رسول🌷 حجه بن الحسن (عج)آن مظهر ایمان آمد🌷 یا ابا صالح المهدی ادرکنی 🌕🌺🌕یا 🌕🌺🌕رب 🌕🌺🌕الحسین 🌕🌺🌕بحق 🌕🌺🌕الحسینِ 🌕🌺🌕اشف 🌕🌺🌕الصدر 🌕🌺🌕الحسین 🌕🌺🌕بظهور 🌕🌺🌕الحجه 🌕🌺🌕اللهم 🌕🌺🌕عجل 🌕🌺🌕لولیک 🌕🌺🌕الفرج ‌ نیمه شعبان مبارک ماروهم دعا کنید🙏🙏🙏🌹🌹🌺🌺💞 @msnote
پارسال همین روز و شب‌ها بود که رسیده بودم سامرا و کنار سرداب جاخوش کرده بودم. نه این‌که روبه‌راه باشم و زیارت‌های حضرت را پشت سر هم رج بزنم؛ نه. خسته از همه چیز، فقط جایی پیدا کرده بودم که حال و هوایش، حال و هوایم را عوض کند. کتاب دعای عربی را هم ـ که عراقی‌ها کنار سرداب گذاشته بودند ـ فقط برای این برداشتم که مقدمه‌اش را بخوانم و به عربی‌بلدبودنم بنازم. مقدمه، کلیاتی درباره امام زمان و نواب خاصش بود اما ناگهان مطلب جدیدی رو کرد: تاریخ وفات علی‌بن‌محمد سمری ـ که آخرین نائب خاص حضرت بود ـ پانزدهم شعبان بوده! نمی‌دانستم؛ اما آن موقع بود که تازه فهمیدم چرا نیمه‌ی شعبان‌ها این‌قدر سنگین است و دل آدم به شادی راضی نمی‌شود. درست است که نیمه شعبانِ سال دویست و پنجاه و پنج، روز عید بوده اما دقیقا هفتادوچهارسال بعد در همان روز، عزای عالَم و آدم شروع شده. یاد این متن yon.ir/7uOwY افتادم و فهمیدم که در واقع روضه نیمه‌ی شعبان را نوشته‌ام؛ همان وقتی که از علی‌بن‌محمد سمری پرسیدند «جانشین‌ت کیست» و او همین‌طور که داشت جان می‌داد، گفت: «لله امرٌ هو بالغه»... امروز هم وقتی خورشید غروب کند، دقیقا هزار و صد و ده سال است که از نیمه شعبانِ سال سیصد و بیست و نُه گذشته و صدای علی‌بن‌محمد سمری هنوز دارد توی تاریخ می‌پیچد و همین‌طور که دارد جان می‌دهد، جواب ناله‌های بشر و عنادها و انکارها یا سستی‌ها و مستی‌هایش را می‌دهد: لله امرٌ هو بالغه... پی‌نوشت: ببخشید که روز عیدی این چیزها را نوشتم اما چه می‌شود کرد؟ اصلن اگر پرسیدند «دوران غیبت یعنی چه؟» یکی از جواب‌های پیشنهادی می‌تواند این باشد: «دورانی که حتی در روز تولد امامِ آن دوران هم باید روضه خواند» @msnote
شیخ کلینی بعضی کارها هست که اگر خودشان قلبی را برای انجام دادنش بسیج نکنند، حتماً زمین می‌ماند. اینجاست که «و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون» جریان پیدا می‌کند و خوشبخت کسی است که قلبش را در معرض ِ انتخاب آنها قرار دهد. حالا وقتی آدم، کتاب ِ شریف «کافی» را می‌بیند و حفظ ِ عظیم‌ترین حقایق را با این شمولیّت و فراگیری و نظم و تبویب نظاره می‌کند؛ با خودش می‌گوید قضیه‌ی «شیخ کلینی» و «حضرت ولیّعصر» از همین قضایا بوده است. شهر به شهربگردی و این حجم از روایات را در آن زمان سخت از راویان معتبر اخذ کنی و آن قدر یقینت محکم باشد که ترس از ایرادهای دشمنان یا قصور عقل خودی‌ها از درک ِ روایات پیچیده، باعث حذف ِ هیچ کدامشان نشود و بعد از همه‌ی اینها تازه به این شکل بی نظیر بهشان ترتیب بدهی. یک غیر معصوم نمی‌تواند به تنهایی این کارها را به سرانجام ِ درستی برساند مگر اینکه نگاه ویژه‌ای از بیرون دائماً مواظبش باشد و هدایتش کند. ما که هر وقت روایتی از کتاب شما نقل کردیم و با خواندنش در اینجا بغض کردیم یا لذت بردیم، یاد ِ شما بوده‌ایم و شک نداشته‌ایم که تا روز قیامت و حتی در خود ِ بهشت مدیون‌تان هستیم. پس روی حرفم با کسانی است که با دو رکعت نماز و چهار روز روزه و چند تا حال خوب ِ معنوی فکر می‌کنند به جایی رسیده‌اند. می‌خواهم به اینها بگویم که دینداری ِ کذایی‌تان به خیلی جاها وابسته است که اگر نبودند و نباشند، روح و فکر و جسم‌تان را کفر و نفاق می‌درید. آهای خوش‌خیال‌ها! فقط یک قلم از جاهایی که مدیونش هستید، مفاصل و بند ِ انگشتان محمّد بن یعقوب است که این همه حدیث را از زبان‌ها به روی کاغذ آورده است. پی‌نوشت: می‌دانید که چقدر دوست‌تان دارم یا شیخ! پس اگر کمی از آبرویی را که پیش ِ حضرت ولیعصر دارید در این حوالی خرج کنید، جای دوری نمی‌رود‌ها .... پی‌نوشت: به بهانه‌ی نوزده اردیبهشت، روز بزرگداشت شیخ ؛ همراه با آرزوی زیارت مرقد مطهّرش @msnote می توانیم با معرفی کانال به دیگران, در ثواب نشر معارف دین شریک شویم.
ما أضیق الطرق وقتی تنگناها روح را می‌خورند و تردیدها، عقل را عاجز می‌کنند و چشم‌ها جلوی دو راهی‌ها دو دو می‌زنند، فقط کمی خوش‌سلیقگی لازم است تا آدم پناه ببرد به همان جمله‌ی اولِ حضرت سجاد در مناجات المریدین که: «سبحانک ما *أضیق* الطرق عند من لم تکن دلیله چقدر راه‌ها تنگ است برای کسی که تو راهنمایی‌ش نکرده‌ای.» «و ما أوضح الحق عند من هدیتَه سبیله و حق چقدر شفاف و واضح است پیش کسی که به راهش هدایت کرده‌ای.» این‌که تنگناها و تردیدها در چه معادله‌ای به راه راست و حقِ واضح تبدیل می‌شوند، یک ثروت بزرگ است و فقط می‌شود آن را از کسانی قرض کرد که تمامی مسیرهای زمین و آسمان را در مشت خود دارند. اما خب؛ در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که خواندن همین مناجات هم با حسرت و افسوس همراه شده. با این‌که دستگاه خدا دستش را برای هدایت به سمت ما دراز کرده ولی ما به قدری از مرکز هدایت و ریشه‌ی راه‌نمایی دور شده‌ایم که هنوز خیلی از حقیقت‌ها و «حق»ها واضح نیستند و بسیاری از تنگناها و «ضیق»ها فراخ نمی‌شوند. یعنی حتی اگر خوش باشیم و خودمان هم نفهمیم، حال و روزمان در دوران غیبت، همان  است که دعای بعد از نماز امام ، به یادمان الواضحه: «و *ضاقت* الارض و مُنعت السماء». البته قبل از این هم، زمین و راه‌هایش تنگ شده بود و خدا هم در کتابش دو بار، وضعیتی شبیه به این را حکایت کرده تا تکلیف آیندگان هم معلوم شود. یکی در روز حُنین که فراریان از جنگ مفتضح شدند: « *ضاقت علیکم الارض* بما رحبت ثم ولّیتم مدبرین» و یکی هم در غزوه‌ی تبوک که آن سه نفر جهاد را رها کردند و دنیا برای‌شان تنگ و تیره و تار شد: «و علی الثلاثه الذین خلّفوا حتی اذا *ضاقت علیهم الارض* بما رحبت». احتمالاً امروز هم به همان نکبت‌هایی دچاریم که دیروز آن مضیقه‌ها را به وجود آورد: بالاخره زندگی با امام هزینه دارد و اگر تمامی کفر و نفاق حمله‌ور می‌شوند تا نور خدا را خاموش کنند، باید کسانی پیدا شوند که اهل جنگ و جهاد باشند و در برابر مکرهای متنوّع ابلیس، سنگری همه‌جانبه بسازند تا آخرین وصیّ باقی بماند و مثل یازده امامِ قبلی، به دشمن تحویل داده نشود. پس تا وقتی مومنین مَرد مبارزه نشوند، مُردن در تنگنای غیبت و راه‌های مُضیَّق، حق همه‌ی بزدل‌هایی است که از معرکه فرار کرده‌اند و تن دادن به طوفان مشکلات را به زمانِ آمدن امام مشروط می‌کنند و با زبانِ بی‌زبانی به او می‌گویند: «فاذهب انت و ربک فقاتلا إنا هاهنا قاعدون» ... ـ شاید بشود هم‌آهنگیِ زیبایی بین مناجات «المُریدین» و دعای «ندبه» پیدا کرد که نشان می‌دهد مُرید نبوده‌ایم و شما را اراده نکرده‌ایم و با این نخواستن‌ها، روی حق و حقیقت را غبارهایی قطور پوشانده‌ است: و ما *اوضح* الحق عند من هدیته *سبیله*  حق چقدر *واضح* است پیش کسی که به *راه* هدایتش کرده‌ای. یا بن *السُّبُل الواضحه* ‌ای فرزند *راه‌های واضح* و روشن @msnote 🌹لطفا پس از خواندن این مطلب, ان را برای دوستانتان بفرستید🌹
مکان، زمان؛ شعبان یکی از کارهای دیگری هم که می‌شود در ماه شعبان انجام داد، این است که آدم بین مجلس بزرگان به زور یک جایی برای خودش پیدا کند. مثلا آن جا که هم «مناجات شعبانیه» هست و هم «زیارت حضرت رسول از بعید». می‌تواند اول گوشش را بسپارد به اولی که دارد می‌گوید: «إن اخذتنی بذنوبی اخذتک بـ ِ مغفرتک ... اگر به گناهانم بگیری، تو را به مغفرتت می‌گیرم» و بعد قبل از این که بپرسد «یعنی چه که تو را به مغفرتت می‌گیرم؟» نگاهی بیندازد به دومی؛ آنجا که دارد پیامبر را توصیف می‌کند: «نبی الرحمه و خازن المغفره » و به سراغ «خزانه‌دار مغفرت خدا» برود و دامن او را بگیرد تا برسد به یکی از جاهایی که زیارت‌نامه دارد آیه شصت و چهارم از سوره چهارم را زنده می‌کند و از آن خزانه به بشریت می‌بخشد: «و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما» و بعد عاجزانه و تهی‌دستانه بگوید: «و لم احضر... من پیش پیامبر نبودم تا او برایم استغفار کند و بخشیده شوم اما با این کلمات او را زیارت کردم پس تو هم همان چیزهایی را به من بده که اگر پیامبرت زنده بود و کسی به نزدش می‌آمد، به او عطا می‌کردی.» خداست دیگر. مکان را زیرپای بنده‌های گناهکارش در می‌نوردد تا با این‌که جایی مثل آغوش پیامبر را درک نکرده‌اند، به آنها چند تا کلمه بدهد که بخوانند و به خزانه بخشش خدا برسند و توی آن غرق شوند. ولی خب؛ این را هم می‌داند که عشق به دنیا خیلی از ما ها را خسته‌ی آخرت کرده و حوصله خواندن این چیزها را نداریم و حتی حال نداریم با چند کلمه، بهترین «مکان» را به تسخیر خودمان در بیاوریم. چه راهی می‌ماند برای ارحم الراحمین؟ این‌که بشریت را دچار جبرِ «زمان» کند. آدم در هر مکانی که باشد، بالاخره گرفتار ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزها و هفته‌هاست و اگر اینها رنگِ رسول و بوی مغفرت به خود بگیرند و یک ماه مثل شعبان را تشکیل دهند، دیگر چه کسی می‌ماند که بتواند از زمان فرار کند و چه کسی می‌تواند بخشش خدا را از دست داده باشد؟ ماه شعبان، خدا «زمان» را هماهنگ کرده که دست بشریت را بگیرد و به درِ خانه نبی‌اکرم ببرد و دست‌شان را بگذارد توی دست‌های حضرت تا همه وارد خانه رسول‌الله شوند و حضرت از خزانه مغفرت به همه صله بدهد و با نوازشش جهان عطر استغفار بگیرد.... مومنین که به کنار؛ اما واقعا چه لطفی مانده که خدا به کفار و منافقین نکرده باشد؟ چه انسانی هست که چیزی از انسانیت برایش باقی مانده باشد و بعد دلش بیاید که پشت کند به روی ماه نبیّ‌اکرم؟ و هذا شهر نبیک سید رسلک؛ شعبان... @msnote 🌹لطفا پس از خواندن این مطلب, ان را برای دوستانتان بفرستید🌹
شب اول ماه مبارک    بنده‌ی بی سر و پا دوباره برگشته. به کارهای سال گذشته نگاه می‌کند و از برگشتنش خجالت می‌کشد اما راه دیگری هم ندارد. بعد یاد یک نقطه‌ی امید می‌افتد و به اذن دخول از اهالی احسان و عطاء پناه می‌برد: *أ أدخل یا رسول الله؟* *أ أدخل یا حجه الله؟* درهای رحمت باز می‌شود و نور بخشش، دلش را گرم می‌کند. در نزدیکی‌های رواق زانو می‌زند و عتبه‌ی ماه مبارک را می‌بوسد. خاطرش را دعای سید الساجدین پُر می‌کند و لبش تکان می‌خورَد: ـ *السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه* چند دقیقه بعد، از پله‌های شعبان پایین می‌آید و با گامهایی خاضعانه به سمت ضریح خدا می‌رود ... @msnote 🌹لطفا پس از خواندن این مطلب, خواندن ان را به دوستانتان هدیه کنید🌹