eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
730 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️نمونه‌ی اولیه‌ای از «و ما أوفی عهدکم»✳️ ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• همسایه‌ای داشت که طرفدار خلیفه بود و با اموالی که از خزانه دربار به جیبش ریخته بودند، مجلس رقص و آوازی به راه انداخته بود که گوش فلک را کر می‌کرد. ابابصیر خیلی شکایت کرده بود، اما گوش همسایه بدهکار نبود تا اینکه یک روز و بعد از شنیدن شکایت‌های همیشگی گفت: «من مبتلا به گناهم اما تو _ ای ابابصیر _ از گناه برکناری. حال مرا به جعفربن‌محمد گزارش بده تا شاید خدا مرا هم بوسيله تو نجات بخشد» حرف همسایه به دل ابابصیر نشست و وقتی به مدینه رفت و قضیه را برای اباعبدالله تعریف کرد، سعی کرد دقیقا این جملات حضرت را حفظ کند: «چون به كوفه باز گردى، نزد تو آيد. به او بگو جعفر بن محمد مي‌گويد: تو آنچه را بدان مشغولی واگذار، من از طرف خدا بهشت را براى تو ضمانت ميكنم.» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• هنوز ابوبصیر خستگی راه مدینه تا کوفه را از تنش نتکانده بود که جمعیت زیادی به خانه اش آمدند. آن همسایه را هم بین جمعیت دید که حتماً به امیدی آمده بود. او را نگه داشت تا بقیه بروند. خانه که خلوت شد و ابوبصیر پیغام را به مرد رساند، صدای گریه ی مرد، خلوتیِ خانه را شکست که: _ واقعاً ابوعبدالله همین جملات را فرمود؟! بعد از چند روز، کسی ابوبصیر را صدا زد که: «همسایه ات تو را می خواند.» وارد خانه اش شد. مرد را دید که پشت در، لخت و عریان نشسته است و می گوید: «هر چه در منزل داشتم بيرون كردم و اكنون چنانم كه ميبينى!» دقایقی بعد ابوبصیر با چند تکه لباسی که از برادران شیعه اش گرفته بود، درگاه خانه ی همسایه اش را پُر کرده بود. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• چند روز بعد، پیک بعدی از قول همسایه نقل می‌کرد که: «بیمار شدم ابابصیر! به خانه ام قدم رنجه نمی کنی؟» تلاشش را برای معالجه ی مرد کرد اما وقتش رسیده بود. لحظات آخر به هوش آمد و بریده بریده گفت: «ابابصیر! آ...قا..یت..به..قول..ش.و..فا...کر..د» و جان داد. موسم حج رسید و ابوبصیر دوباره راهی حجاز شد و مثل همیشه خود را در خانه ی ابوعبدالله پیدا کرد. هنوز یک پایش در صحن خانه و یک پایش در راهرو بود که از داخل اتاق، صدای جعفر بن محمد را شنید: «ای ابا بصیر! به قولی که به همسایه ات داده بودیم، وفا کردیم...» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• _ آقا جان! با این‌که همسایه‌ی ابوبصیر هم فاسق و هم منافق بود، این‌طور برایش آقایی کردید اما این تازه فقط نمونه‌ی اولیه‌ای از خوش‌عهدی و وفای شماست. ببینید که نه یک نفر منافق که یک امت مومن و دوستدار شما امشب منتظرند که اراده‌های‌شان را طوری با هم ترکیب کنید که از ضعف‌ها و عیب‌های‌شان کَنده شوند و جلوی دشمنان شما مردانه بایستند تا ضمانت بهشتی‌شدن‌شان را از شما بگیرند. مگر آن مرد چیزی بیشتر از این گفت که: «حال مرا به جعفربن‌محمد گزارش بده»؟ و شما آن طور دستش را گرفتید... امشب آمده‌ایم که حال و احوال‌ خراب‌مان را به شما گزارش بدهیم... کاش حداقل این یک قلم کار را خوب بلد باشیم... قربان وفات یااباعبدالله... یا ایها الصادق یابن‌رسول‌الله... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️ «یعنی برن اون پشت؟!!»✳️ ✅ با این‌که دهانش را از میکروفون دور کرده بود اما باز این جمله‌اش پیچید وسطِ «اجلاسیه‌ی منطقه‌ایِ جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» که گوش‌تا‌گوش ِ سالن را پُر از اساتید و فضلا کرده بود. و این، از آن مُجریِ حرفه‌ای که ما تا اینجای جلسه کارش را دیده بودیم،‌ بعید بود. چند ثانیه قبل، صحبت‌های پرطنین و خوش‌لفظش را قطع کرده بود تا اشاراتی را که از آن پشت به سمتش روانه می‌شد، بفهمد اما وقتی تغییر برنامه را فهمید، طوری عصبانی شد که تعجب و اعتراضش به عوامل پشت صحنه را روی صحنه آورد. ••─━⊱✦🔸✦⊰━─•• ✅زود به خودش مسلط شد و با لبخند، ورقه‌ی روبرویش را _ که لابد رویش اسم آیت‌الله‌هایی که باید به آمدن روی سِن دعوت‌شان میکرد، نوشته شده بود _ کنار گذاشت و با چند جمله پر اصطلاح، حواس‌ها را پرت کرد و بعد از همه خواست کلیپ کوتاهی مربوط به موضوع اجلاس را که با ویدئو پروژکتور روی صفحه نمایش پخش می‌شود، تماشا کنند. ••─━⊱✦🔸✦⊰━─•• ✅کلیپ که تمام شد، چراغها را روشن کردند و همین‌طور که صفحه نمایش آرام‌آرام جمع می‌شد و بالا می‌آمد، ناگهان چند تا از آیات و علمای اعلام را دیدیم که سرشان را پایین انداخته‌اند تا صفحه نمایش بالا برود و جلوی چشم جمعیت قرار بگیرند. خداوکیلی خیلی ضایع بود. گویا قدیمی‌بودن سالن اجلاس آن شهرستان و جای نامناسبی که برای پرده نمایش ِ ویدئو پروژکتور در نظر گرفته شده بود و کلیپی که حتما باید پخش می‌شد، مسئولان سِن را مجبور کرده بود آقایان را پشت پرده بنشانند و بنده‌های خدا هم چند دقیقه در تاریکی، از پشت به پرده‌ای زل زده بودند که هیچ تصویری نشان نمی‌داد و بعد هم با بالارفتنش، آنها را در موقعیتی شبیه به بازیگران تئاتر قرار داده بود. تازه فهمیدیم عصبانیت و تعجب و اعتراض مجریِ حرفه‌ای از کجا آب می‌خورده... با خودم گفتم: «چه ضایع...» ••─━⊱✦🔸✦⊰━─•• ✅….با خودم گفتم: «چه ضایع... چه دنیای ضایعی... واقعا که پرده‌نشینی با شأن شما جور در نمی‌آید و پر از هتک و بی‌ادبی است... پس کی می‌خواهیم سالن اجلاس ِ این دنیا را به هم بریزیم و مهندسی‌اش را عوض کنیم... چرا صدای ما در نمی‌آید و عصبانی نمی‌شویم در همه این صدها سالی که شما را پشت پرده نشانده‌اند...» و بعد برای این‌که بغلدستی‌هایم به‌هم‌ریختنِ ناگهانیِ قیافه‌ام را نبینند و به عقلم شک نکنند، دستم را گذاشتم روی صورتم و به اشکهای دم مشکم نگاه کردم که داشتند می‌ریختند کف سالن و چون قلب و فکرم را برای مهندسی جدید راه نمی‌انداختند، دوزار هم نمی‌ارزیدند... ••─━⊱✦🔸✦⊰━─•• 🖊: @msnote
هدایت شده از رسید کمک به ایتام
به نام خدا سلام اخر ماه شد و دوباره منتظر الطاف شما هستم. الوعده وفا لطفا هر مبلغی که دوست دارین و در توانتون هست رو به کارت شماره 6037998903972551 نزد بانک ملی به نام "طرح اکرام دو فرزند" واریز کنید. با هر واریز صدقه، یه پیامک برای بنده میاد که اسکرین شات از پیامک ها رو توی یک کانال جداگانه میزارم. ادرس کانال مستندات در ایتا https://eitaa.com/joinchat/1497301039C5ba6e26186 و ادرس در سروش و بله و تلگرام: @residaytam ضمنا با انتشار این پیام در گروه ها و کانال هایی که عضو هستید می تونید در اجر این صدقات شریک باشید و اخرین نکته: برای رفع برخی ابهامات پیش اومده، خدمتتون عرض کنم که جمع اوری این صدقات برای ایتام، ارتباطی با حسینیه اندیشه نداره و مسئولیت اون با ادمین کانال هست و وجوه هم مستقیما به حساب کمیته امداد میره. یا علی با تشکر، محمد بلوچی، ادمین کانال @msnote
6037998903972551
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️ آیه‌ای در میانه‌ی «انقلابی‌گریِ غیرقاعدهمندِ برادران» و «سکوت منفعلانه‌ی مقدس مئابان»✳️ ✅حوالی سال صدونودوهشت و صدونودونُه قَمری، با این‌که مأمون تازه توانسته بود برادرش را از میان بردارد و سوار بر مرکب خلافت شود، باز هم آب خوش از گلویش پایین نرفته بود و قیام‌های علویان و سادات، نفَس حکومتش را به شماره انداخته بود و روز و شبِ بلاد مسلمین، مزّه‌ی التهاب و انقلاب می‌داد. هر شهر مهمّی که نگاه می‌کردی، یا یک علوی قیام کرده بود یا مردم انتظار قیامش را می‌کشیدند. انگار یک پای ثابت طرفداران آنها هم شیعیانی بودند که حالا تعدادشان زیاد شده بود و هویّت و جمعیت‌شان به جایی رسیده بود که گزارش‌های تاریخی می‌گویند: «پانزده سال قبل از خلافت مأمون و هنگام شهادت حضرت موسی‌بن جعفر، *هفتاد هزار دینار طلا* از وجوهات، فقط در دست یکی از وکلای حضرت کاظم باقی مانده بود.» این وسط، «برادران حضرت رضا» بخش مهمی از بار قیام را به دوش می‌کشیدند و وقتی «ابوالسرایا» در سال 199 در کوفه قیام کرد، فرماندارانش را به شهرهای مختلف فرستاد: «ابراهیم بن موسی بن جعفر» به یمن، «اسماعیل بن موسی بن جعفر» به فارس و «زید بن موسی بن جعفر» به اهواز رفتند و حتی «محمد بن جعفر» پسر بلافصل حضرت صادق و عموی امام رضا در مدینه قیام کرد. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✅ اما ابالحسن با هیچ‌یک از قیام‌ها همراه نبود و حتی صریحاً با حرکت محمدبن جعفر و زید بن موسی مخالفت کرد. انگار می‌دانست که دربار اموی و خلافت عباسی سال‌هاست نحوه‌ی زندگی متداول در «تمدّن ایران و روم» را با روکشی منافقانه از دینداری، وارد دنیای اسلام کرده‌اند و ذائقه‌ی مردم را با شهوات قیصری و کسرایی، طوری خو داده‌اند که رعیّت حتی اگر از ظلم خلفاء خسته شوند و مدّتی زیر علَم قیام سینه بزنند، باز هم برای تأمین رفاه‌شان «ظلّ‌السلطان» را انتخاب می‌کنند و به دامن متخصصینِ دنیاپرستی برمی‌گردند. یعنی سادات علوی و حسنی هر چقدر هم به راه‌های متداولِ کسب قدرت و رهبری قیام وارد بودند، وقتی به حکومت می‌رسیدند نمی‌توانستند مثل هارون‌ها و امین‌ها و مأمون‌ها، چرخ دنیای مردم را بچرخانند. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✅ وقتی مأمون برای فرونشاندن آتش قیام‌ها، بزرگِ خاندان ابوطالب را در سال 200، مجبور به هجرت کرد و حضرت رضا را به مرو آورد تا مُهر سازش با دستگاه را به ردای منزّه امامت بزند و از این راه، پرچم مبارزه را از دست سایر علویون بگیرد، توانست محصول تدبیرش را زود بچیند و قیام‌ها را سرکوب کند اما نمی‌دانست که معدن نور و هدایت را به مرکز دنیاپرستی و نفاق آورده و بیشترین نقش را در رسوایی و مفتضح‌کردن خودش ایفا کرده. حضرت رضا، میدان جهاد را جای دیگری غیر از خیابان‌های جنگ‌زده‌ی کوفه و یمن و فارس می‌دانست؛ دربار عباسی را به معرکه‌ی اصلی مبارزه تبدیل کرده بود و به پایه‌های سلطنت و دنیاپرستی و کاخ‌نشینی او ـ که نقابی از تدیّن و تقدّس بر چهره داشت ـ حمله می‌کرد تا مردم کم‌کم از تعلّق به زندگی مادّی کنده شوند و حقیقت سیاست الهی و قدرت نبوی را به چشم ببینند. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✅ اما شیعه انگار نمی‌توانست پابه‌پای حضرت بیاید و تحلیل‌های دیگری ذهنش را قلقلک می‌داد و حکمت رفتار امام را نمی‌فهمید. وقتی نزدیکان حضرت، عدم ورود ابالحسن به مبارزه‌ی نظامی را به چالش می‌کشیدند و با مشارکت‌شان در قیام‌ها این خیال را ترویج می‌کردند که: «حالا که عدالت نیست و مردم همراه‌مان هستند، چرا بر ضد ظلم قیام نکنیم؟» دیگر چه انتظاری از عوامّ بود که میدان اصلی مقابله را تشخیص دهند و به مرو بروند و دور و بر امام را بگیرند و فضا را به نفع حضرت تغییر دهند؟! در آن آشفته بازار، عدّه‌ی دیگری هم بودند که به علی‌بن‌موسی که زهد و قداستش، همه را یاد علی‌بن‌ابیطالب می‌انداخت، تهمت می‌زدند که «درباری شده و شیرینی دنیا کام فرزند پیامبر را هم پُر کرده». ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✅ اهالی انقلابی‌گریِ غیرقاعده‌مند و خرمقدّس‌های نادان نسبت به شرایط و محیط و خلاصه معادلات موجود سیاست‌ورزی، ذهن شیعه را طوری منقبض کرده بود که پا نداشت تا به دنبال امام بدوَد و در مجاهده‌ی اصلی شرکت کند. نشان به آن نشان که وقتی مأمون، وزیرش فضل‌بن‌سهل را در هنگام خروج از مرو ترور کرد، یاران فضل آن‌قدر قوی بودند که به خیمه‌ی خلیفه حمله کنند تا جانش را بگیرند و مأمون مجبور شود به حضرت رضا متوسل شود تا پراکنده‌شان کند؛ اما وقتی ابالحسن در آن حجره‌ی حزین به شهادت رسید، صدای کسی در نیامد. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ادامه👇👇👇 @msnote
ادامه پست قبلی: در چنین شرایطی که اکثر مردها به خاک تردید افتاده بودند و زمین‌گیر تحلیل‌های تاریک شده بودند تا امام مشعل هدایت را تنهای تنها روشن نگه دارد، فقط یک بود که قیام کرد تا به همه‌ی مردنماها ثابت کند راه، همانی است که امام می‌رود و نبض توحید و خداپرستی همان‌جایی می‌زند که قدم می‌گذارد. رفت تا ثابت کند اقامه‌ی کلمه‌ی حق فقط با دستان فرزند محمّد و علی ممکن است و مجاهده از همان شمشیری می‌چکد که در دستان اهالی ذوالفقار باشد. تحمل راه مدینه تا قم برای مخدّرات نجیبی که خانه‌ی پیامبر از آنها روشنایی می‌گرفت، کار راحتی نبود اما وقتی مسأله، نصرت امام معصوم باشد، معصومه‌ی موسی بن‌جعفر همان کاری را می‌کند که فاطمه‌ی حیدر انجام داد. حالا می‌شود حدس زد که چرا در خاندانی که دخترها در نوجوانی ازدواج می‌کردند، کریمه‌ی اهل‌بیت با وجود هفده هجده باری که به بهار آبرو داده بود، به خانه‌ی بخت نرفت. عابد و عالم و زاهد زیاد بودند ولی مگر مردی پیدا می‌شد که در عرصه‌ی مجاهده و نصرت و قیام، کفوی برای فاطمه‌ی معصومه شود؟! حالا می‌توان تخمین زد که چرا از بین این‌همه امامزاده ـ که همه‌شان واجب التعظیم هستند ـ فقط برای زیارت ملیکه‌ی قم است که روایت خاصّ نقل شده و این بانو را هم‌سنگ عباس‌بن‌علی و علی‌اکبری قرار داده که در اوج غربت، امام را رها نکردند. همان سلسله سند نورانی و درجه یک را می‌گویم که این کلام برادرش را از پیچ‌های تاریخ عبور داده‌اند و به ما رسانده‌اند: «سعد بن سعد اشعری قمی می‌گوید از حضرت رضا درباره‌ی خواهرش سوال کردم. فرمود: «هر کس او را زیارت کند، بهشت خدا مال او خواهد شد.» ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✅ این غزل‌گریه‌ها که می‌بینی، آنِ شعر است شعر آیینی زنده‌ام با همین جهان‌بینی، ای جهان من! ای «جهان‌بانو» ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ✳️ پی نوشت: تحلیل علیلی بود از قیام حضرت کریمه که تقدیمش می‌کنم به عتبه‌های آهنی و سبزرنگ رواقش که حالا دیگر عوض‌شان کرده‌اند؛ مخدّره‌ای که گمان می‌کنم اگر تمامی فقهای شیعه در بهشت هم دور هم جمع شوند و عقل‌های نورانی‌شده‌‌ به نور اهل بیت را روی هم بریزند، باز هم به فهم درجاتش نمی‌رسند. البته مهمتر از تحلیل، تطبیق آن به شرایط روز و امتحانات فعلی جامعه ی شیعه است که امروز، جنسی اقتصادی پیدا کرده. در فایل صوتی ای که کانال حسینیه اندیشه به تاریخ شانزده آذر نود و هشت بارگذاری کرده، این تطبیق هم تا حدودی انجام شده. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• 🖊: @msnote
پنج شنبه است و موقع ياد درگذشتگان😔 🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🙏 التماس دعا 🙏 🍃دلخوشند به این پنجشنبه ها به یک فاتحه به یک صلوات ، یک خدا بیامرزدش🌹 🌺همین ها برایشان یک دنیاست در آن دنیا ✨ 🍁به یاد همه عزیزان آسمانی رَحِمَ اللّه مَنْ یَقْرَا الفاتحه مَعَ الصَّلوات @msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️لنگه‌ی سمت چپی ِ آن در✳️  وقتی اوضاع ِ همیشه خرابت به جاهای ناجور می‌رسد، خودت را می‌بینی که از «کوچه‌ی ارک» و «خیابان ارم» سر درآورده‌ای یا داری «پل آهنچی» را سلانه سلانه طی می‌کنی. فرقی نمی‌کند که از «صحن صاحب‌الزمان» وارد شوی یا اذن دخول را در کنار «مسجد اعظم» بخوانی یا حتی مسیر «صحن عتیق» را انتخاب کنی؛ مهم این است که همه‌ی این راه‌ها به ضریح ختم می‌شود. همان‌جایی که  عقل ناقصم می‌گوید مَحرمی برای محرومیت‌هاست. آدم اگر کمبودهایش را به کسی بگوید، یا بی‌آبرو می‌شود یا خجالت می‌کشد یا نگران است که شاید یک روزی سرّش فاش شود و تازه آخرش هم فقط درددل کرده و معلوم نیست چیزی نصیبش شده باشد. اما تو می‌روی و به آن شبکه‌های مهربان می‌چسبی و همه‌ی نداشته‌هایت را فریاد می‌زنی و برای هزارمین بار می‌گویی که من تمام شده‌ام... ••─━⊱✦🔹✦⊰━─••  بعد بدون آن که تحقیرت کنند یا بخاطر فرصت‌های از دست‌رفته سرزنش شوی یا بی‌وفایی‌ها و دروغ‌‌هایت را به رویت بیاورند، باز هم دست‌های خالی‌ات را پُر می‌کنند و روی همه‌ی زخم‌هایی که به قلب و روح و فکرت زدی، مرهم می‌گذارند. مخصوصاً اگر زیارت پدر را پیش دختر بخوانی  ـ مگر چه فرقی هست بین مزار پدر و مضجع دختر؟! ـ و در حین صحبت کردن با موسی‌بن‌جعفر، به ضریح فاطمه‌اش اشاره کنی: عائذاً بقبرک لائذاً بضریحک ... ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ... این‌قدر حالت خوب می‌شود که دیگر بلند می‌شوی و همین‌طور که داری اشک‌هایت را پاک می‌کنی، لبخند می‌زنی و کیف می‌کنی از زندگی در شهری که حرم دارد. وای که اگر بدانی این چهار کلمه یعنی چه: «شهری که حرم دارد» سرخوش و سرحال به کفشدار سلام می‌کنی و داری کفشت را تحویل می‌گیری که یادت می‌افتد یکی از سخت‌ترین کارها و پیچیده‌ترین ظرایف ِ دین‌داری، حفظ «حالت تقصیر» است و این‌که همیشه به دستگاه خدا بدهکاری و چقدر کم گذاشته‌ای. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─••  انگار طراح ِ در خروجی هم همین را بلد بوده. کدام در را می‌گویم؟ همان در بزرگ چوبی و دو لنگه‌ای که به طرف پارکینگ شرقی باز می‌شود و شبستان امام را به خیابان ارم متصل می‌کند. همین که می‌آیی در را ببوسی و از حرم خارج شوی، نوشته‌ای را که روی لنگه‌ی سمت چپی ِ آن در حک شده، می‌خوانی:  *عجب راهی است راه عشق کآنجا / کسی سر بَر کند، کش سر نباشد*  بعد دستی به گردنت می‌کشی که هر روز کلفت‌تر شده بدون آن که به تیزی ِ تیغ عادت کرده باشد و سری که دیگر روی گردنت سنگینی نمی‌کند... و به کریمه می‌گویی: تا کی می‌خواهید این‌قدر به ما لطف کنید و به فکرمان باشید؛ بدون این‌که ما ـ حداقل ـ به اندازه‌ی راه ِ مدینه تا قم، برای‌تان زجر کشیده باشیم؟  ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• از خط خطی‌های همسایه‌ی پانزده ساله‌تان که *هیچ وقت* از حرم شما دست خالی برنگشته است ... ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️تفسیری دل‌بخواهی از «از دامن زن است که مرد به معراج می‌رود»✳️ ✅ من که خودم را پیش شما بی‌آبرو کرده‌ام؛ کاش می‌شد این کلمه‌ها را جلو فرستاد. از کنار مسجد اعظم رد بشوند و برسند به مسجد بالاسر و بیفتند روی آن عتبه‌های آهنیِ قدیمی که هر چقدر رنگ سبز بخورند، باز هم رنگ‌ها را کنار می‌زنند و قدمتِ خودشان را نشان می‌دهند. بعد... ادامه👇👇👇 @msnote
... بعد از همان یکی دو تا پلّه‌ی رواق اصلی پایین بیایند و نگاهی به ضریح بیندازند و بگویند: ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• صاحبانِ ما واژه‌های روی کاغذ نوشته شده یا روی زبان آمده یا توی گلو رسوب‌کرده، به امیدی آمده‌اند پیش شما. به خانه و خانواده و شهر و شغل خودشان دل‌بسته بودند اما از همه‌ی دلبستگی‌ها کَندند چون ندای شما را شنیدند که: «و أتونی بأهلکم أجمعین... با همه‌ی کسان خود، پیش من بیایید» این دعوت کریمانه را شنیدند و پیش شما آمدند که خودتان بزرگ‌شان کنید و با تربیت شما، نمونه‌ی همان تمثیلی بشوند که حضرت باقر فرمود مقصود خدا از آن، شیعیان اند: «کزرع اخرج شطئه ... یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار... مانند نهالی که جوانه‌ی خود برآورد تا ستبر شود و بر ساقه‌های خود بایستد و دهقانان را [از رشد خود] به شگفت آورد [خداوند مؤمنان را به این صورت تقویت می کند] تا به وسیله‌ی آنان، کافران را به خشم اندازد». می‌خواستند به مدد شما به‌دردبخور بشوند و کافران را پُر از خشم کنند و این‌طوری از شما نشان شیعه‌شدن بگیرند... ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ـ اگر دیروز و امروز، مردانی پیدا شدند که سینه ستبر کردند و روی پای خودشان ایستادند و دنیا را به شگفت آوردند و دستگاه کفر را از خشم و غیظ به لرزه انداختند، به برکت تربیت مادرانه‌ی شما بوده که در عصر غیبت، پشت و پناهِ نوّاب عامّ حضرت ولی‌عصر بوده‌اید و زیر بغل حوزه‌ی قم را گرفته‌اید تا کم‌کم بزرگ شود. گریه‌های هر شبِ کنار ضریح جدّتان در نجف که به کنار؛ شما هم «بنت امیرالمؤمنین» هستید و بین پیرغلام‌ها ایمان و یقین پخش می‌کنید. بخاطر همین من می‌گویم پیرمرد آن جمله‌ی معروفش را درباره‌ی هر «زن» و هر «مرد»ی نگفته؛ یعنی اول ضریح شما را در ذهنش مجسم کرده و بعد همان تصویر را در قالب کلمات ریخته: «از دامن زن است که مرد به معراج می‌‌رود...» ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• 🖊: @msnote
هفتم تیر، یادآور شهادت مظلومانه دکتر بهشتی، عالم برومند اسلام و هفتاد و دو تن از پاک ترین و خالص ترین یاران امام و انقلاب اسلامی است. شهادت بزرگ مردانی که همت خود را برای اعتلای نام ایران اسلامی جزم کرده بودند و اندیشه نورانی خمینی کبیر را که همانا دفاع از اسلام و آرمان های اصیل آن است؛ فریاد می زدند، اما کینه توزان منافق که نابودی نهضت عاشورایی خمینی کبیر را در سر می پروراندند، در اقدامی تروریستی، ملت شریف ایران اسلامی را از فیض وجود بهشتی مظلوم و یاران امام محروم ساختند و در هفتم تیر سال 1360 غمی جانکاه را بر جان عاشقان انقلاب نشاندند. زهی خیال باطل که نه آن روز و نه امروز، هیچ قدرتی توان نابودی و یا حتی تضعیف این نهضت پرشور را نداشته و ندارد. اکنون عاشقان ولایت مدار ایران اسلامی سرخوش از می ناب ولایت، در مسیر احقاق حق مستضعفان گیتی ره می سپارند و اعتقاد راسخ دارند که: ان الباطل کان زهوقا " و " ان الارض یرثها عبادی الصالحون". درود خدا بر ارواح مطهر و ملکوتی بهشتی مظلوم و یاران با وفای امام و انقلاب 🔹هفته قوه قضائیه گرامی باد. 🔹 @msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─••• ✳️همین ضمیرهای مؤنّث مأنوس ...✳️ ✅ حال نداشتم تا خیابان اصلی بروم و سراغ یک گل‌فروشی خوب را بگیرم اما هدیه دادن به کسی که تازه «خادم حرم» شده بود، آداب خودش را داشت. بخاطر همین تنبلی را کنار گذاشتم و راهم را کج کردم. داشتم سعی می‌کردم که یادم بیاید کیفیت کار کدام مغازه بهتر بود ولی گل‌فروشیِ تازه‌تأسیس توی خیابان فرعی، چشمم را روشن کرد و راهم را کوتاه. سریع چپیدم تو. غیر از عطر گل، صمیمیت و خوش‌صحبتی و ادبِ فروشنده هم مغازه را برداشته بود. همین‌طور که گل‌ها را تزیین می‌کرد، خاطره می‌گفت و لبخند می‌زد و از مشتری‌ها به هر بهانه‌ای صلوات دشت می‌کرد. نوبت من که رسید، دو تا رُز قرمزی را که با کلّی تردید انتخاب کرده بودم، روی میزش گذاشتم. وقتی داستان‌ها و شوخی‌هایش همزمان با تزیین گل تمام شد، به طرف کارت‌ها اشاره کرد و گفت: ـ به سلامتی مناسبتش چیه؟ کدوم کارت رو انتخاب می‌کنید که بذارم رو دسته‌گل‌تون؟ + والا نمی‌دونم کدوم کارت خوبه؛ چون مناسبتش اینه که یکی از بستگان، خادم افتخاریِ حرم شدن. به وضوح هیجان‌زده شد. با لبخندی گرم‌تر از ثانیه‌های قبلی، نگاه محبّت‌آمیزی انداخت و غافلگیرم کرد: «به به! پس منم دو تا شاخه‌ی *نرگس* بهتون هدیه می‌دم و میذارم رو دسته‌گل‌تون تا هر وقت خدمت حضرت *معصومه* رفتن، من رو هم یاد کنن.» بعد نرگس‌ها را خیلی عمیق بو کرد و گفت: «خودتون بهتر می‌دونید که؟ آدم که نرگس بو کنه، صلواتْ‌واجب میشه» و دوباره از من و بقیه‌ی مشتری‌ها صلوات گرفت.  ولی من صلوات را طوری فرستادم که فقط بتوانم بغضم را ردّ کنم. می‌خواستم به مرد بگویم: عجب کاری کردی مرد! حسابی حرف دلم را زدی. من همیشه فکر می‌کردم قم یک ربط ویژه‌ای به سامرا دارد و از حضرات عسکریین تا والده‌ی حضرت حجّت و خواهر حضرت هادی ـ که همگی در کنار هم آرمیده‌اند ـ یک تعلّق خاطر خاصّی دارند به کریمه‌ی اهل‌بیت. مگر نه این‌که حضرت عسکری از سامرّا دستور داد تا در قم مسجدی بسازند که امروز به نامِ نامیِ خودش نام گرفته؟ و مگر نه این‌که که آن نامه‌ی بی‌نظیر را برای قمی‌ها نوشت و مگر برای‌شان دعای قنوت نفرستاد؟ مگر نه این‌که وقتی وارد حرم شدم و زیارتنامه‌ی نرجس خاتون را خواندم، آن «ضمیرهای مفرد مونث مخاطب» دائما من را به یاد علیامخدّره و زیارت‌هایی می‌انداخت که در قم نصیبم شده بود؟ هر کدام از آن «السلام علیک»‌های سامرّایی وقتی در آخرش کسره می‌آمد، خاطره‌ی انکسارهایی را زنده می‌کرد که در حرم دختر موسی‌بن‌جعفر رو می‌شد و بعد به لطفِ علیامخدّره جوش می‌خورد؛ همان کسره‌هایی که مزّه‌ی «کسري لایجبره الا لطفک» می‌داد. اصلا درستش هم همین است که به خادم حضرت *معصومه* ، گل *نرگس* هدیه بدهند...  ولی هیچ‌کدام از این‌ها را به آن گل‌فروش خوش‌سلیقه نگفتم. فقط خندیدم که: «ممنون بخاطر هدیه‌ی خوبت. دمت گرم که حال‌مون رو عوض کردی و این‌همه صلوات رو لب‌هامون آوردی.» از گل‌فروشی که بیرون آمدم، به جای همه‌ی آن حرف‌ها، به طرف سامرا ایستادم و گفتم: *السَّلام عليكِ يا شبيهةَ‌ام موسى‏ و ابْنةَ حَواریّ عيسی* بعد بغضم را رها کردم تا اشک‌هایم روی شاخه‌های نرگس بیفتند. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• خیلی سال پیش بود که ضمائر عربی را یاد گرفتم و آن موقع فکر نمی‌کردم روزی برسد که این‌همه معنا دور و بر شان را بگیرد. ولی دوران غیبت است دیگر! وقتی زیر بار این‌همه نداشته‌های بزرگ رفته‌ایم، تنها دل‌خوشی‌مان ضرباهنگ زیارت‌نامه‌ها و همین ضمیرهای مونّثِ مأنوسی است که بوی شما را می‌دهند ... ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• 🖊: @msnote