#ساختارهای_اجتماعی_قاتل_امام ؛ ساختارهای اجتماعیِ برانداز نظام/ #مبحث_پنجم
ساختارهای سیاسی غاصب خلافت؛ بازگرداندنِ «فرهنگ قومیت» به امت اسلامی تحت پوشش «شورای مسلمین» / ساختارهای سیاسی برانداز نظام؛ «فرهنگ تحزّب» و تحمیل منافع قشر خاص تحت پوشش «ساماندهی مشارکت عمومی»
http://www.rajanews.com/news/326671/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%D8%B5%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%9B-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%90-%C2%AB%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%C2%BB-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4-%C2%AB%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C
@msnote
#ساختارهای_اجتماعی_قاتل_امام ؛ ساختارهای اجتماعیِ برانداز نظام/مبحث ششم
تبدیل «شورا مسلمین» به «پادشاهی و سلطنت» از طریق واردکردن روابط سیاسیِ امپراطوری ایران و روم در جامعه اسلامی / چگونگی اسارت رسانههای مُدرن به دست نظام سرمایهداری
http://www.rajanews.com/news/326684/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%C2%AB%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%86%C2%BB-%D8%A8%D9%87-%C2%AB%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA%C2%BB-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88
@msnote
شکایت از شکور
همان اوائل سورهی اسراء است که خدا تصمیم گرفته حسابی بندهاش را نوازش کند و طنین نام «نوح» را در فضای تاریخ بپراکند. همهی انسانها را صدا میزند که: آهای نسل و ذریهی کسانی که با نوح سوار کشتی شدند! نوح بندهی شکرگزاری بود. «ذریه من حملنا مع نوح انه کان عبدا شکورا».
بعد حضرت باقر برایمان توضیح داده که خدا چرا همچین مهربانی ویژهای را برای اولین پیامبر اولواالعزم تدارک دیده: نوح بخاطر این «عبد شکور» نامیده شد که هر صبح و هر شب، سه بار اینطور خدا را شکر میگفته: اللهم إني أشهدك أنه ما أمسى و أصبح بي من نعمة أو عافية في دين أو دنيا فمنك، وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها عليّ حتى ترضى و بعد الرضا.
اگر به من ِ فرومایهی عافیتطلب ِ فراری از مبارزه باشد، اولین تصوری که در ذهنم میآید این است: نوح عبا بر صورت میانداخته و گوشه میگرفته و تند تند این ذکر را تکرار میکرده و شکر خدا را میگفته. اما آدم که نباید به نفهمی خودش اکتفا کند و یادش برود که هر روز، قبل و بعد از این ذکر چه بر سر نوح میآوردهاند.
حتی تصورش را هم نمیشود کرد که نوح چه جرأت و یقینی داشته که وسط صحرا و در مقابل قوم کافرش، داشته کشتی میساخته؛ چه برسد به اینکه بداند هر وقت بزرگان قوم از کنارش رد میشدند، مسخرهاش میکردند «و یصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه» و کسی را که بزرگان مسخرهاش کنند، حقیرترین افراد جامعه هم به خودشان جرات میدهند که تحقیرش کنند. بعد نوح ِ خدا را به فحش میکشیدهاند و میگفتند دیوانه است و به شدت زجرش میدادهاند: «و قالوا مجنون و ازدجر»؛ طوری که وقتی نصرت الهی میرسد، خود خدا با همهی عظمتش میگوید نوح را از کرب عظیم نجات دادیم «فنجیناه و اهله من الکرب العظیم».
اما قضیه به همین جا ختم نمیشود؛ مخصوصا وقتی زحمات شیخ صدوق در «کمالالدین» را بخوانیم که حال نوح را از زبان حضرت صادق نقل کرده: «در سیصدمین سال نبوّت نوح، کار به جایی رسید که نوح را کتک میزدند و خون از گوش مبارکش جاری میشد و از شدت ضرب و جرح، تا سه روز بیهوش بود. بعد از سیصد سال تحمل، وقتی خواست دعا کند تا عذاب نازل شود، سه فرشته از آسمان هفتم نازل شدند و گفتند: خواستهای داریم یا نبیالله! این اولین خشم خدا بر اهل زمین است؛ پس دعایت را به تاخیر بینداز. نوح دست از دعا برداشت و و قوم نوح سیصد سال دیگر همان کارها را ادامه دادند...»
نوح کتک میخورده و فحش میشنیده و تحقیر میشده و سیصدسال سیصدسال به کفار مهلت میداده و باز، صبحها سه بار و شبها سه بار میگفته: اللهم إني أشهدك أنه ما أمسى و أصبح بي من نعمة أو عافية في دين أو دنيا فمنك، وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها عليّ حتى ترضى و بعد الرضا.
ـ این شبها فکر میکنم به مصیبتی که اعظم از مصائب تمام انبیاست و به #زینب ؛ وقتی که سر بلند کرد و به کوفیها نگاهی حیدری انداخت و در اول خطبهاش گفت: الحمدلله... و وقتی از سجدهی رکعت دومش برمیخاست و سرش را پایین میانداخت و با صدایی گرفته، ذکر تشهد میگفت: الحمدلله ... و شکایت میکنم از ناتوانی و بیچارگی ِ کلمهای مثل «شکور» که به شکل حقارتآمیزی میخواهد حال زینب را در برابر خدایش، برایمان حکایت کند ...
پینوشت:
امثال من که هیچ؛ گمان میکنم فقهای عظام شیعه ـ که پرچم توحید را از لا به لای انبوهی از خون و زخم به ما رسانده اند ـ نیز، به گرد پای یک «الحمدلله ِ» زینب هم نمیرسند ...
@msnote
زلزله در کاخ امپراتور
عبدالملک مروان داشت از خوشحالی بال در میآورد و با خودش میگفت: عجب خبطی کرده پسر حسین! شکستن ابهتش در میان مردم را آسان کرده؛ وقت عرض اندام من را جلو انداخته با این کارش. یادم باشد برای این جاسوس مان در مدینه، خلعتی گرانبها بفرستم. بعد کاتب دربار را صدا کرد و با صدایی ذوق زده انشاء کرد:
شنیدهام که شوی کنیزکان شده ای! کنیزت را آزاد کردهای و سپس او را به همسری گرفتهای؛ با اینکه کفو تو در قریش فراوان است و با دامادی شان و فرزندآوری از آنها مجدت افزون گردد. پس نه جایگاه خودت را در نظر گرفتهای و نه آبرویی برای فرزندانت گذاشتهای. والسلام
نامه را پرت کرد به سمت پسرش و با غیظ، چشمان قرمز شدهاش را تنگ کرد و گفت: بخوان. سلیمان بن عبدالملک زمزمه کرد: نامه ات در سرزنش من به دستم رسید و گمان کردهای که در زنان قریش کسی هست که من به دامادیاش افتخارش کنم. بدان که کسی در مجد و کرم از رسول خدا بالاتر نیست و او با کنیزش ازدواج نمود. من کنیزم را به اراده الهی آزاد کردم و سپس بر اساس سنت او را به همسری گرفتم. کسی که در دین خدا پاک باشد، هیچ چیز بر او خلل وارد نمیکند خصوصا که خداوند پستی و نقص را با اسلام از بین برد و بر هیچ انسان مسلمانی اعم از آزاد و برده، پستی و سرزنشی نیست و پستی و سرزنش، تنها مربوط به دوران جاهلیت است و ناشی از آن. والسلام؛ علی بن الحسین.
نگاهی بهت زده انداخت به پدر و گفت: عجب فخری کرده بر توای پدر!
عبدالملک آه عمیقی کشید و گفت: این طور نگو! او سخنورترین بنی هاشم است که صخرهها را میشکافد و دریا را با یک مشت در بر میکشد.
امپراطور ورشکسته،خوب که ریش هایش را جوید و چندتا از آنها را که با دندان کند، صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت: خبر دهید به من! چه کسی است که وقتی کارهای موجب تحقیر در میان مردم را انجام میدهد، جز شرافت چیزی به او افزوده نمیشود؟ درباریان یکصدا گفتند: کسی را نمیشناسیم که اینگونه باشد جز امیرالمومنین عبدالملک مروان!
گفت: نه به خدا قسم! من چنین کسی نیستم؛ او علی بن الحسین است؛ دقیقا از همان جایی شرافتش افزون میشود که مردم از همان موضع تحقیر میشوند...
پینوشت: به فدای امامی که با کوچکترین افعالش در مدینه، پایههای یک امپراطوری در شام را میلرزاند...
@msnote
هدایت شده از جرایم سایبری
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻این ویدئو رو حتما ببینید و برای بقیه هم ارسال کنید
🔹این یکی از شیوه کلاهبرداری با استفاده از آگهی های سایت های واسطه مثل دیوار و شیپوره.
🔸همینجوری رو هوا برای کسی پول نریزید از این به بعد!
🆔 @cyber_crimes_channel
من آدم پرتوقعی نیستم
من آدم پرتوقعی نیستم؛ اما چون خودشان گفته بودند، منتظر میشدم تا خورشید طلوع کند یا از پشت ابرها در بیاید. بعد به سایهام نگاه میکردم که روی چه چیزهایی افتاده. سایهام اغلب روی آسفالت جادّهی نجف ـ کربلا میافتاد و بعضی وقتها هم روی شانهی خاکی جادّه. آنوقت یک نگاه ملتمسانه به آن آسفالت و خاکها و گِلها و کلوخها میانداختم و گفتم: دعا کنید که به درد صاحب حرم بخورم...
من آدم پرتوقعی نیستم اما خودشان گفته بودند: «زائر کربلا سایهاش روی چیزی نمیافتد مگر آنکه آن چیز برای او دعا میکند.» تمام مسیر، هوای سایهام را داشتم و به خدا میگفتم: چقدر خوبی تو! چقدر با دوستداران حسینت خوب تا میکنی! دم و دستگاهت را عشق است ...
پینوشت:
همراه با تشکری خاضعانه از صاحب «کامل الزیارات» که این حدیث را در باب نود و هشتم کتابش برای ما به یادگار گذاشت و بزرگوارانی مثل احمد بن ادریس و حمیری و محمد بن یحیی و صفوان جمّال که سلسله سند این روایت را نورانی کردهاند و در پایان سند، همگی در برابر واژههای ویژهی حضرت صادق زانو زادهاند.
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
#کربلا
@msnote
همین اربعین بود که رفتم نجف. حرم پُر بود از زائرینی که آمده بودند تا پیادهروی را از کنار حرم امیرالمومنین شروع کنند. صحن که هیچ؛ فضاهای اطراف حرم هم طوری شلوغ بود که برای برخورد نکردن با نامحرم باید خیلی دقت میکردی. وسط همین اوضاع چند تا خانم را دیدم که خیلی راحت دارند به طرفم نزدیک میشوند؛ انگار نه انگار که وسط همین ازدحام هستند. طوری سنگین راه میرفتند که پوشیههاشان فقط نمادی از وقارشان بود و نه همهاش. جلوتر که آمدند، اصل قضیه معلوم شد. چند تا مرد دستهایشان را در هم قفل کرده بودند و دور ِ مادر - خواهر – همسرهایشان را دوره کرده بودند که آن وقار و سربهزیری با همچین حریم ِ مردانهای تکمیل شود. کِیف کردم. بی خیال ِ مسیر خودم شدم و برخلاف عادت همیشگیام ـ که به چیزهایی که توجه همه را جلب می کند، نگاه نمیکنم ـ همینطور زل زدم به این ترکیب قشنگ از غیرت و وقار.
ولی این فکر چموش که آدم را راحت نمی گذارد. دوباره تصمیم گرفت عیشم را منغّص کند. کاری کرد که خواستم بروم نزدیکِ یکی از همان مردهای خوش سیما و درِ گوشش بگویم:
ـ «خدا حفظت کنه اخوی! ولی شاید بعضی موقعها لازم نباشه که آدم این قدر مواظب ناموسش باشه. مثل همین الان. الان تو حرم کسی هستی که دخترش رو بدون محارمش به اسیری بردن»
ولی نرفتم طرفش. همان جا وسط همان شلوغی، نشستم و گریه کردم.
#زینب_بنت_الحیدر
#اربعینیات
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعین
@msnote
ویبرهی یازده دو صفر اینقدر قوی هست که تقریباً در هر وضعیتی بشود حسّش کرد؛ حتی وسط پیادهروی و آن همه نوحهی عربی که با صدای بلند از موکبها پخش میشود. قفل گوشی را که باز کردم، پیامک عجیب مادرم را دیدم. عجیب از این جهت که خیلی کم میشود که چیزی از من بخواهد و اگر هم درخواستی کند، با قیدهایی مثل «ببخشید که زحمتت میدم» یا «میتونی یه کاری برام بکنی؟» یا «شرمنده که وقتتو میگیرم» قضیه به حدّی تلطیف میشود که طرف فکر میکند این مادر است که به بچه بدهکار است و نه برعکس! اما این دفعه فرق داشت چون مادر نوشته بود: «حالا که آقا به حال شما غبطه خوردن، به نیابت از ایشون هم زیارت کن» همینقدر دستوری و بدون قید و شرط. هم خوشحال شدم که آن قیدهایی که آدم را خجالت میدهد کنار گذاشته و هم ناراحت شدم که حتما چیزی شنیده که خیلی دلش سوخته و همه آن جملات خواهشیِ همیشگی را حذف کرده ...
یاد فکر و خیالهای خودم در همان اول راه افتادم: «حالا قبل انقلاب رو نمیدونم ولی بعد انقلاب که قطعاً نتونسته ... یعنی سیوهفت هشت سال میشه که ...» بعد سرعتم را زیاد کردم تا برسم به بچههایی که کمی جلوتر بودند و نت داشتند و بپرسم:
ـ آقای خامنهای امروز دربارهی راهپیمایی اربعین چیزی گفته؟
که یکی از بچهها سرش را تکان بدهد و چند بار صفحهی گوشیاش را لمس کند و همینطور که پاهای خستهاش را روی زمین میکشد و دمپاییاش لخلخ میکند، شروع کند به روخوانی: «حضرت آیتالله #خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در جلسهی درس خارج فقه، پدیدهی بینظیر و حرکت عظیم و پرمعنای راهپیمایی اربعین حسینی علیهالسلام را حسنهای ماندگار خواندند و گفتند: ترکیب «عشق و ایمان» و «عقل و عاطفه» از ویژگیهای منحصر بهفرد مکتب اهلبیت علیهمالسلام است و ... افزودند: *ما نیز از دور به حال زائران اربعین غبطه میخوریم و آرزو میکنیم ای کاش همراه شما بودیم ...*
صبر نکردم خبر را تا آخر بخواند. گزینهی پاسخ را انتخاب کردم و نوشتم: «چشم. اصلاً من از همون اول راه، به نیابت از ایشون قدم برداشتم.» بیستوچهار ساعت بعد وقتی از آخرین تفتیش رد شدم، دور از چشم خدّام گوشهای را کنار بابالقبله پیدا کردم و همان جا ایستادم و تا چند اسم را به زبان نیاوردم، داخل صحن نشدم. یعنی فقط وقتی راضی شدم چشمم به ضریح بیفتد که قبلش بگویم: زیارت میکنم به نیابت از ...
ـ هدیهای کوچک از یک قدم و قلم ِ ناقابل؛ تقدیم به دستی که خیلی وقت است به ششگوشه نرسیده اما مطمئنم که هر چند وقت یکبار با قلبش میرود نزدیکیهای پایین پای حضرت و مضطرّ از هجمههای همهجانبهی کفر و نفاق، ادب پانزدهم از آداب حرم امام حسین را که شیخ عباس در مفاتیحش نقل کرده، زمزمه میکند:
*اللهم إنّی أعتزّ بدینک و أکرم بهدایتک و فلانٌ یذلّنی بشرّه و یهیننی بأذیته و یعیبنی بولاء اولیائک ... مولای إمامی ... النصر النصر النصر ...*
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعینیات
#خامنه_ای
@msnote
وقتی قرار است هفتاد و پنج کیلومتر را با پای پیاده گز بکنی، یکی از کارهایی که به ذهنت میرسد این است که انواع مختلف راهرفتن را امتحان کنی. البته امتحان بعضی از انواع پیادهروی در چنین وضعیتی، خارج از اختیار است مثل وقتی که دوی نصف شب به ستون هزار و صد و خُردهای میرسی اما هر هفت هشت قدم یک بار، زانویت خالی میکند و پایت لق میزند. بعد مینشینی و میگویی: «گیم آور! شما برید. من توی یکی از این موکبها میخوابم. ایشالا کربلا همدیگه رو میبینیم!» اما بچهها با معرفتاند و به زور میکشندت و میبرندت. چند قدم بعد، یک نفر را مأمور میکنند که با تو راه بیاید [تازه میفهمی که «با فلانی راه بیا» چه طور معنای مدارا و رعایت و ملاحظه میدهد] و با گوشیاش برایت محمود کریمی بگذارد که حال و هوایت عوض شود و خالی کردن زانو یادت برود و بِدوی حتی!
اما بعضی انواع پیادهروی را خودت انتخاب میکنی. مثلاً چشمهایت را میبندی و راه میروی. مخصوصاً در دل شب که حتی از همان یکذره نوری که روزها از نازکیِ پلک رد میشود و در چشم حسّ میشود، خبری نیست. با حجم انبوهی از تاریکی مطلق روبرو هستی اما وحشتات فقط از تاریکی نیست؛ از این است که پایت به جایی گیر کند و زمین بخوری و پوست دستت ور بیاید. یا ناخواسته تنهی کوچکی به یک پیرزن بزنی و او با صورت به زمین بخورد. چشمبسته که باشی، هر لحظه منتظر خطری هستی که یقهات را بگیرد و در حالی که حتی ذرّهای آمادگی نداری، تو را به درون خودش بکشد و آنوقت، دست و پا زدنت هیچ ارزشی ندارد. چشم بسته بودن، وحشت عمیقی دارد. راه نجف – کربلا لازم نیست؛ میتوانید حتی در کوچههای خلوتی که ماشینی از آنها رد نمیشود و آدمی مقابلتان نیست و چالههایش را با نگاه قبلی چک کردهاید، چند ثانیه «چشمبسته راه رفتن» را امتحان کنید و باز هم عمیقاً بترسید. امتحانش مجّانی است و وقت هم زیاد است ...
و من چشم بسته راه میرفتم و میترسیدم و میگفتم: «ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون» حقیقت زندگی ِ هر امّتی است که روی وجود «امام» خط زده است. ظلماتش هم عادی نیست؛ لایه لایه است: «کظلمات فی بحر لجّی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب» چرا؟ معلوم است دیگر: «و من لم یجعل الله له نوراً ـ اماماً من ولد فاطمه ـ فما له من نور». کافر همین است؛ میپوشاند ترسها و کوریها و تاریکیهایش را و با چشم ِ بسته میدود به سمت لذتهایش ...
این چه جنونی است که با وجود این همه کوری و تاریکی و ترس، نه با قدم زدن که با سرعت نور، نه یک نفر که ملتها و امتها را، دارد میچراند به سمتی که «هوای نفس ِ جمعی» آن را پسندیدهاست. توصیف وضعیتی که دنیا در آن غوطهور شده همین است: چشمبسته دویدن در سطح جهانی، دیوانگی در مقیاس یک تمدّن و کوری در پیچیدهترین ابعاد اجتماعی! مومنین هم این وسط هر چقدر که در ایمانشان محکم نبودهاند، گرفتار شدهاند...
آی که میتابی و همه جا را روشن میکنی و کورها، بینا میشوند و چشمبستهها را کمک میکنی تا چشم باز کنند ...
یا بن البدور المنیره
ای فرزند ماههای نورافشان
#جمعه_ناک
#اربعینیات
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعین
@msnote
خستگیِ پیادهروی برای من یکی که همچین حکمی داشت: انگار خودم را به سختی انداخته بودم تا عذاب وجدان آن همه کارهای نکرده را از یاد ببرم. مثل کارمندی که تمام سال را به بیکاری و بیعاری گذرانده و وقتی به آخر سال رسیده، مجبور شده بار سنگین کارهای عقبمانده را به دوش بکشد و آنوقت به جای اعتراف به تنبلی و تنپروری، هی از تلاش و زحمت و خستگیاش دم بزند. درست است که ثواب زیادی برای پیادهها وارد شده اما بخاطر همین چیزها، شک داشتم که قدمهای آدمی مثل من، قدر و قیمتی داشته باشند.
گفتم اگر یکسری آدم آبرودار را در راه رفتنم شریک کنم، شاید اوضاع کمی بهتر شود. کمی فکر کردم تا یکیشان یادم آمد. همان کسی که شب عاشورا جملهای گفت که عشق از آن شعله میکشد و ترجمهکردنش از آن اشتباهات بزرگ است. یعنی همیشه مبهوت ترکیب واژهها و موسیقی کلماتی بودم که «بشیر حضرمی» در آن شب به زبان آورده بود و حالا در راهپیمایی اربعین، وقتش رسیده بود که جبران کنم. اباعبدالله خبر اسارت پسر بشیر در مرزهای شمالی را شنیده بود و اجازه داده بود تا برود اما مرد حضرمی، انگار منتظر فرصت بود تا با آن ذوق سرشارش، قربان صدقهی پسر فاطمه برود:
*أکلتنی السباع حیاً إن فارقتک؛ و أسأل عنک الرکبان و اخذلک مع قله الاعوان؟!؟ لا یکون هذا ابداً*
گرگها مرا زنده زنده بدَرند اگر از تو جدا شوم! جدا شوم و سرنوشت تو را از کاروانها بپرسم و با این بییاوری تنهایت بگذارم؟!؟ هرگز چنین نخواهد شد ...
*
آدمها توی زندگیشان کلّی «اگر» میگویند که بعدش به «حتماً» تبدیل میشود. خوش به حال بشیر حضرمی که «اگر»ش، اگر ماند و مثل من «حتماً» نشد. من «حتماً» از شما جدا شدهام و بخاطر همین یکی از همانهایی هستم که دریده شدهاند. و البته که «دریده» دو تا معنا دارد؛ یکی کسی است که بیحیا و بیخیال و لاابالی شده و یکی هم آن کسی که گرگها روی سرش ریختهاند...
خلاصهاش کنم. در این دنیای بیشما که الحاد و التقاط دارند جولان میدهند و عربده میکشند، فقط خدا میداند که چقدر از هویت ایمانیمان تکّهتکّه شده و در کجاها بوده که خرج دستگاه کفر و نفاق شدهایم ...
#جمعه_ناک
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
شاید سلیقهها عوض شده باشد و این تمثیلها را کسی نپسندد اما مگر حقیقت را در جایی جز تمثیلهای امام میتوان پیدا کرد؟ همان تصویری را میگویم که حضرت باقر از بیچارههای دوران غیبت ترسیم کرده: «همانند گلّهی بزی که برایشان فرقی ندارد چنگال تیز درندگان بر کجای بدنشان مینشیند»
کافی جلد 8 حدیث 380
@msnote
به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بینالحرمین باعث میشد تا قبل از اینکه به حرم عباسبنعلی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گرهای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازهگیری از بیخیالی و بیوفایی و بیغیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجهی مشخصی برسم. نمیدانستم با این سابقهی خراب، چه کلماتی را میتوان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم».
با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر امالبنین. نه اینکه فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور میکرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسمالخطِ مفاتیح خانهی پدری، جلوی چشمانم رژه میرفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج حوائج امام معصوم، جرأت نمیکرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل علمداری که به شهادت زیارتنامهی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ...
وسط ِ همین رفت و برگشتها و ردّ و اثباتها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با اینکه ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لاتها مو نمیزد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود:
ـ ممنونتیم آقا!
مرد انگار تکتک خرابکاریهایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از اینکه با وجود همهی اینها باز هم راهش دادهاند، میخواست به سجدهی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطرهی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم:
ـ ممنونتیم آقا!
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
میگفت: مقام «نصرت»، بالاترین درجه برای غیر معصوم در نظام درجات ایمانی است که تنها از طریق تمسک به سلوک حضرت اباالفضل(علیهالسلام) و توسل به ساحت آن حضرت، قابل تحقق است : «فنعم الأخ الصابر المجاهد المحامی *الناصر* ...»
@msnote
کربلا، شارع «قبله الحسین» موکبی را دیدم که کاملاً سوت و کور بود. در واقع چیزی نبود جز چند داربست و یک سقف و یک بنر. بنری با ابعاد یکونیم در دو و نیم. نشد متن عربی ِ روی بنر را حفظ کنم. اما ترجمهی خودمانیاش این بود:
«زائرین عزیز! ببخشید که نمیتونیم در خدمتتون باشیم. ما عضو حشدالشعبی هستیم و مأموریت بهمون خورده. رفتیم سامرّاء بجنگیم.»
ـ بین همهی موکبها، این موکب را طور دیگری دوست داشتم.
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
امید مهدینژاد یک موقعی گفته بود:
کار از قلم نمیرود آری نمیرود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من؛ تفنگ!
@msnote