هدایت شده از جرایم سایبری
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻این ویدئو رو حتما ببینید و برای بقیه هم ارسال کنید
🔹این یکی از شیوه کلاهبرداری با استفاده از آگهی های سایت های واسطه مثل دیوار و شیپوره.
🔸همینجوری رو هوا برای کسی پول نریزید از این به بعد!
🆔 @cyber_crimes_channel
من آدم پرتوقعی نیستم
من آدم پرتوقعی نیستم؛ اما چون خودشان گفته بودند، منتظر میشدم تا خورشید طلوع کند یا از پشت ابرها در بیاید. بعد به سایهام نگاه میکردم که روی چه چیزهایی افتاده. سایهام اغلب روی آسفالت جادّهی نجف ـ کربلا میافتاد و بعضی وقتها هم روی شانهی خاکی جادّه. آنوقت یک نگاه ملتمسانه به آن آسفالت و خاکها و گِلها و کلوخها میانداختم و گفتم: دعا کنید که به درد صاحب حرم بخورم...
من آدم پرتوقعی نیستم اما خودشان گفته بودند: «زائر کربلا سایهاش روی چیزی نمیافتد مگر آنکه آن چیز برای او دعا میکند.» تمام مسیر، هوای سایهام را داشتم و به خدا میگفتم: چقدر خوبی تو! چقدر با دوستداران حسینت خوب تا میکنی! دم و دستگاهت را عشق است ...
پینوشت:
همراه با تشکری خاضعانه از صاحب «کامل الزیارات» که این حدیث را در باب نود و هشتم کتابش برای ما به یادگار گذاشت و بزرگوارانی مثل احمد بن ادریس و حمیری و محمد بن یحیی و صفوان جمّال که سلسله سند این روایت را نورانی کردهاند و در پایان سند، همگی در برابر واژههای ویژهی حضرت صادق زانو زادهاند.
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
#کربلا
@msnote
همین اربعین بود که رفتم نجف. حرم پُر بود از زائرینی که آمده بودند تا پیادهروی را از کنار حرم امیرالمومنین شروع کنند. صحن که هیچ؛ فضاهای اطراف حرم هم طوری شلوغ بود که برای برخورد نکردن با نامحرم باید خیلی دقت میکردی. وسط همین اوضاع چند تا خانم را دیدم که خیلی راحت دارند به طرفم نزدیک میشوند؛ انگار نه انگار که وسط همین ازدحام هستند. طوری سنگین راه میرفتند که پوشیههاشان فقط نمادی از وقارشان بود و نه همهاش. جلوتر که آمدند، اصل قضیه معلوم شد. چند تا مرد دستهایشان را در هم قفل کرده بودند و دور ِ مادر - خواهر – همسرهایشان را دوره کرده بودند که آن وقار و سربهزیری با همچین حریم ِ مردانهای تکمیل شود. کِیف کردم. بی خیال ِ مسیر خودم شدم و برخلاف عادت همیشگیام ـ که به چیزهایی که توجه همه را جلب می کند، نگاه نمیکنم ـ همینطور زل زدم به این ترکیب قشنگ از غیرت و وقار.
ولی این فکر چموش که آدم را راحت نمی گذارد. دوباره تصمیم گرفت عیشم را منغّص کند. کاری کرد که خواستم بروم نزدیکِ یکی از همان مردهای خوش سیما و درِ گوشش بگویم:
ـ «خدا حفظت کنه اخوی! ولی شاید بعضی موقعها لازم نباشه که آدم این قدر مواظب ناموسش باشه. مثل همین الان. الان تو حرم کسی هستی که دخترش رو بدون محارمش به اسیری بردن»
ولی نرفتم طرفش. همان جا وسط همان شلوغی، نشستم و گریه کردم.
#زینب_بنت_الحیدر
#اربعینیات
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعین
@msnote
ویبرهی یازده دو صفر اینقدر قوی هست که تقریباً در هر وضعیتی بشود حسّش کرد؛ حتی وسط پیادهروی و آن همه نوحهی عربی که با صدای بلند از موکبها پخش میشود. قفل گوشی را که باز کردم، پیامک عجیب مادرم را دیدم. عجیب از این جهت که خیلی کم میشود که چیزی از من بخواهد و اگر هم درخواستی کند، با قیدهایی مثل «ببخشید که زحمتت میدم» یا «میتونی یه کاری برام بکنی؟» یا «شرمنده که وقتتو میگیرم» قضیه به حدّی تلطیف میشود که طرف فکر میکند این مادر است که به بچه بدهکار است و نه برعکس! اما این دفعه فرق داشت چون مادر نوشته بود: «حالا که آقا به حال شما غبطه خوردن، به نیابت از ایشون هم زیارت کن» همینقدر دستوری و بدون قید و شرط. هم خوشحال شدم که آن قیدهایی که آدم را خجالت میدهد کنار گذاشته و هم ناراحت شدم که حتما چیزی شنیده که خیلی دلش سوخته و همه آن جملات خواهشیِ همیشگی را حذف کرده ...
یاد فکر و خیالهای خودم در همان اول راه افتادم: «حالا قبل انقلاب رو نمیدونم ولی بعد انقلاب که قطعاً نتونسته ... یعنی سیوهفت هشت سال میشه که ...» بعد سرعتم را زیاد کردم تا برسم به بچههایی که کمی جلوتر بودند و نت داشتند و بپرسم:
ـ آقای خامنهای امروز دربارهی راهپیمایی اربعین چیزی گفته؟
که یکی از بچهها سرش را تکان بدهد و چند بار صفحهی گوشیاش را لمس کند و همینطور که پاهای خستهاش را روی زمین میکشد و دمپاییاش لخلخ میکند، شروع کند به روخوانی: «حضرت آیتالله #خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در جلسهی درس خارج فقه، پدیدهی بینظیر و حرکت عظیم و پرمعنای راهپیمایی اربعین حسینی علیهالسلام را حسنهای ماندگار خواندند و گفتند: ترکیب «عشق و ایمان» و «عقل و عاطفه» از ویژگیهای منحصر بهفرد مکتب اهلبیت علیهمالسلام است و ... افزودند: *ما نیز از دور به حال زائران اربعین غبطه میخوریم و آرزو میکنیم ای کاش همراه شما بودیم ...*
صبر نکردم خبر را تا آخر بخواند. گزینهی پاسخ را انتخاب کردم و نوشتم: «چشم. اصلاً من از همون اول راه، به نیابت از ایشون قدم برداشتم.» بیستوچهار ساعت بعد وقتی از آخرین تفتیش رد شدم، دور از چشم خدّام گوشهای را کنار بابالقبله پیدا کردم و همان جا ایستادم و تا چند اسم را به زبان نیاوردم، داخل صحن نشدم. یعنی فقط وقتی راضی شدم چشمم به ضریح بیفتد که قبلش بگویم: زیارت میکنم به نیابت از ...
ـ هدیهای کوچک از یک قدم و قلم ِ ناقابل؛ تقدیم به دستی که خیلی وقت است به ششگوشه نرسیده اما مطمئنم که هر چند وقت یکبار با قلبش میرود نزدیکیهای پایین پای حضرت و مضطرّ از هجمههای همهجانبهی کفر و نفاق، ادب پانزدهم از آداب حرم امام حسین را که شیخ عباس در مفاتیحش نقل کرده، زمزمه میکند:
*اللهم إنّی أعتزّ بدینک و أکرم بهدایتک و فلانٌ یذلّنی بشرّه و یهیننی بأذیته و یعیبنی بولاء اولیائک ... مولای إمامی ... النصر النصر النصر ...*
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعینیات
#خامنه_ای
@msnote
وقتی قرار است هفتاد و پنج کیلومتر را با پای پیاده گز بکنی، یکی از کارهایی که به ذهنت میرسد این است که انواع مختلف راهرفتن را امتحان کنی. البته امتحان بعضی از انواع پیادهروی در چنین وضعیتی، خارج از اختیار است مثل وقتی که دوی نصف شب به ستون هزار و صد و خُردهای میرسی اما هر هفت هشت قدم یک بار، زانویت خالی میکند و پایت لق میزند. بعد مینشینی و میگویی: «گیم آور! شما برید. من توی یکی از این موکبها میخوابم. ایشالا کربلا همدیگه رو میبینیم!» اما بچهها با معرفتاند و به زور میکشندت و میبرندت. چند قدم بعد، یک نفر را مأمور میکنند که با تو راه بیاید [تازه میفهمی که «با فلانی راه بیا» چه طور معنای مدارا و رعایت و ملاحظه میدهد] و با گوشیاش برایت محمود کریمی بگذارد که حال و هوایت عوض شود و خالی کردن زانو یادت برود و بِدوی حتی!
اما بعضی انواع پیادهروی را خودت انتخاب میکنی. مثلاً چشمهایت را میبندی و راه میروی. مخصوصاً در دل شب که حتی از همان یکذره نوری که روزها از نازکیِ پلک رد میشود و در چشم حسّ میشود، خبری نیست. با حجم انبوهی از تاریکی مطلق روبرو هستی اما وحشتات فقط از تاریکی نیست؛ از این است که پایت به جایی گیر کند و زمین بخوری و پوست دستت ور بیاید. یا ناخواسته تنهی کوچکی به یک پیرزن بزنی و او با صورت به زمین بخورد. چشمبسته که باشی، هر لحظه منتظر خطری هستی که یقهات را بگیرد و در حالی که حتی ذرّهای آمادگی نداری، تو را به درون خودش بکشد و آنوقت، دست و پا زدنت هیچ ارزشی ندارد. چشم بسته بودن، وحشت عمیقی دارد. راه نجف – کربلا لازم نیست؛ میتوانید حتی در کوچههای خلوتی که ماشینی از آنها رد نمیشود و آدمی مقابلتان نیست و چالههایش را با نگاه قبلی چک کردهاید، چند ثانیه «چشمبسته راه رفتن» را امتحان کنید و باز هم عمیقاً بترسید. امتحانش مجّانی است و وقت هم زیاد است ...
و من چشم بسته راه میرفتم و میترسیدم و میگفتم: «ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون» حقیقت زندگی ِ هر امّتی است که روی وجود «امام» خط زده است. ظلماتش هم عادی نیست؛ لایه لایه است: «کظلمات فی بحر لجّی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب» چرا؟ معلوم است دیگر: «و من لم یجعل الله له نوراً ـ اماماً من ولد فاطمه ـ فما له من نور». کافر همین است؛ میپوشاند ترسها و کوریها و تاریکیهایش را و با چشم ِ بسته میدود به سمت لذتهایش ...
این چه جنونی است که با وجود این همه کوری و تاریکی و ترس، نه با قدم زدن که با سرعت نور، نه یک نفر که ملتها و امتها را، دارد میچراند به سمتی که «هوای نفس ِ جمعی» آن را پسندیدهاست. توصیف وضعیتی که دنیا در آن غوطهور شده همین است: چشمبسته دویدن در سطح جهانی، دیوانگی در مقیاس یک تمدّن و کوری در پیچیدهترین ابعاد اجتماعی! مومنین هم این وسط هر چقدر که در ایمانشان محکم نبودهاند، گرفتار شدهاند...
آی که میتابی و همه جا را روشن میکنی و کورها، بینا میشوند و چشمبستهها را کمک میکنی تا چشم باز کنند ...
یا بن البدور المنیره
ای فرزند ماههای نورافشان
#جمعه_ناک
#اربعینیات
#حب_الحسین_یجمعنا
#اربعین
@msnote
خستگیِ پیادهروی برای من یکی که همچین حکمی داشت: انگار خودم را به سختی انداخته بودم تا عذاب وجدان آن همه کارهای نکرده را از یاد ببرم. مثل کارمندی که تمام سال را به بیکاری و بیعاری گذرانده و وقتی به آخر سال رسیده، مجبور شده بار سنگین کارهای عقبمانده را به دوش بکشد و آنوقت به جای اعتراف به تنبلی و تنپروری، هی از تلاش و زحمت و خستگیاش دم بزند. درست است که ثواب زیادی برای پیادهها وارد شده اما بخاطر همین چیزها، شک داشتم که قدمهای آدمی مثل من، قدر و قیمتی داشته باشند.
گفتم اگر یکسری آدم آبرودار را در راه رفتنم شریک کنم، شاید اوضاع کمی بهتر شود. کمی فکر کردم تا یکیشان یادم آمد. همان کسی که شب عاشورا جملهای گفت که عشق از آن شعله میکشد و ترجمهکردنش از آن اشتباهات بزرگ است. یعنی همیشه مبهوت ترکیب واژهها و موسیقی کلماتی بودم که «بشیر حضرمی» در آن شب به زبان آورده بود و حالا در راهپیمایی اربعین، وقتش رسیده بود که جبران کنم. اباعبدالله خبر اسارت پسر بشیر در مرزهای شمالی را شنیده بود و اجازه داده بود تا برود اما مرد حضرمی، انگار منتظر فرصت بود تا با آن ذوق سرشارش، قربان صدقهی پسر فاطمه برود:
*أکلتنی السباع حیاً إن فارقتک؛ و أسأل عنک الرکبان و اخذلک مع قله الاعوان؟!؟ لا یکون هذا ابداً*
گرگها مرا زنده زنده بدَرند اگر از تو جدا شوم! جدا شوم و سرنوشت تو را از کاروانها بپرسم و با این بییاوری تنهایت بگذارم؟!؟ هرگز چنین نخواهد شد ...
*
آدمها توی زندگیشان کلّی «اگر» میگویند که بعدش به «حتماً» تبدیل میشود. خوش به حال بشیر حضرمی که «اگر»ش، اگر ماند و مثل من «حتماً» نشد. من «حتماً» از شما جدا شدهام و بخاطر همین یکی از همانهایی هستم که دریده شدهاند. و البته که «دریده» دو تا معنا دارد؛ یکی کسی است که بیحیا و بیخیال و لاابالی شده و یکی هم آن کسی که گرگها روی سرش ریختهاند...
خلاصهاش کنم. در این دنیای بیشما که الحاد و التقاط دارند جولان میدهند و عربده میکشند، فقط خدا میداند که چقدر از هویت ایمانیمان تکّهتکّه شده و در کجاها بوده که خرج دستگاه کفر و نفاق شدهایم ...
#جمعه_ناک
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
شاید سلیقهها عوض شده باشد و این تمثیلها را کسی نپسندد اما مگر حقیقت را در جایی جز تمثیلهای امام میتوان پیدا کرد؟ همان تصویری را میگویم که حضرت باقر از بیچارههای دوران غیبت ترسیم کرده: «همانند گلّهی بزی که برایشان فرقی ندارد چنگال تیز درندگان بر کجای بدنشان مینشیند»
کافی جلد 8 حدیث 380
@msnote
به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بینالحرمین باعث میشد تا قبل از اینکه به حرم عباسبنعلی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گرهای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازهگیری از بیخیالی و بیوفایی و بیغیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجهی مشخصی برسم. نمیدانستم با این سابقهی خراب، چه کلماتی را میتوان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم».
با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر امالبنین. نه اینکه فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور میکرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسمالخطِ مفاتیح خانهی پدری، جلوی چشمانم رژه میرفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج حوائج امام معصوم، جرأت نمیکرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل علمداری که به شهادت زیارتنامهی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ...
وسط ِ همین رفت و برگشتها و ردّ و اثباتها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با اینکه ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لاتها مو نمیزد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود:
ـ ممنونتیم آقا!
مرد انگار تکتک خرابکاریهایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از اینکه با وجود همهی اینها باز هم راهش دادهاند، میخواست به سجدهی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطرهی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم:
ـ ممنونتیم آقا!
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
میگفت: مقام «نصرت»، بالاترین درجه برای غیر معصوم در نظام درجات ایمانی است که تنها از طریق تمسک به سلوک حضرت اباالفضل(علیهالسلام) و توسل به ساحت آن حضرت، قابل تحقق است : «فنعم الأخ الصابر المجاهد المحامی *الناصر* ...»
@msnote
کربلا، شارع «قبله الحسین» موکبی را دیدم که کاملاً سوت و کور بود. در واقع چیزی نبود جز چند داربست و یک سقف و یک بنر. بنری با ابعاد یکونیم در دو و نیم. نشد متن عربی ِ روی بنر را حفظ کنم. اما ترجمهی خودمانیاش این بود:
«زائرین عزیز! ببخشید که نمیتونیم در خدمتتون باشیم. ما عضو حشدالشعبی هستیم و مأموریت بهمون خورده. رفتیم سامرّاء بجنگیم.»
ـ بین همهی موکبها، این موکب را طور دیگری دوست داشتم.
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
پینوشت:
امید مهدینژاد یک موقعی گفته بود:
کار از قلم نمیرود آری نمیرود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من؛ تفنگ!
@msnote
شش سال قبل از اینکه پیادهروی اربعین را تجربه کنم، برای اولین بار به کربلا راهم دادند. نزدیکیهای حرم، مداح کاروان خبری داد که هنوز هم نمیدانم جای شکر داشت یا نه؛ ولی من با شنیدنش خوشحال شدم یا حداقل خیالم راحت شد:
ـ نمیشه رفت زیارت قتلگاه؛ دارن بازسازیش میکنن.
قبل از این خبر، از یک طرف اشکال میکردم: کدام مصیبت بوده که توی هیأتها حقش را ادا کرده باشم که حالا جرأت کنم و سراغ جایی بروم که روضهی اصلی در همان جا بوده؟! همچین جایی خیلی سنگینتر از سبکیِ من است و آدم باید خودش حدّ خودش را بفهمد. نمیشود که هر «مکان»ی را با هر «مکین»ی پُر کرد. اما از طرف دیگر جواب میدادم: بیخود فلسفه نباف و با عقلت مناسک درست نکن. کل ضریح و حرم و اطرافش هم جای همین مصیبتها بوده. مگر صاحبان حرم نهی کردهاند؟ مگر بقیه جاهایی که رفتی، لیاقتش را داشتهای و حقش را ادا کردهای؟ اصلا از کجا معلوم؟ شاید نرفتن به قتلگاه بیادبی باشد. شاید اصلا همان جا، جای بدبختها باشد؛ جایی که بزرگترین عبادت بشر را با دانه دانهی ریگهایش لمس کرده... .
این اشکال و جوابها نتیجهای نداشت و فقط وقتی از دستشان راحت شدم که معلوم شد فعلا نمیشود قتلگاه را زیارت کرد. اما شلوغی حرم در ایام اربعین، منتظر اشکالها و جوابهایشان نمیماند و خیلیها را با خودش به خیلی جاها میبرد. مثل من که میخواستم وارد رواق اصلی بشوم اما خودم را نزدیک چند تا شبکهی آهنی دیدم که توی دیوار بیرونیِ رواق کار شده بود. تعجب کردم و وقتی خیره شدم، خط سرخی را دیدم که بالای آن ضریح کوچک نوشته شده بود: «قتلگاه مقدس»... آمد به سرم هر آنچه میترسیدم. ضربان قلبم بالا رفت و اشک از چشمهایم پایین افتاد. اما ضربهی اصلی وقتی وارد شد که چشمم به عبارت عربیِ بالای آن شبکهها افتاد: «المذبح المقدس»... بالاخره خیلی فرق هست بین «ذبح» و «قتل» اما حکّاک به این فرق بزرگ دقت نکرده بود. حالا چه میشد که بنویسی «المقتل المقدس» تا مصیبتها سربسته باشد؟ باز خدا را شکر که ما در فارسی از تعبیر «قتلگاه» استفاده میکنیم؛ واژهای که کلی از روضهها و رزیّهها را در لابهلای حروفش پنهان میکند و اهل آبروداری است...
این فکرها از سرم میگذشت و بدون آن که بدانم کار درستی میکنم یا نه، جمعیت را شکافتم و از قتلگاه فاصله گرفتم یا فرار کردم یا هر چیز دیگر. بعد که نفسم بالا آمد، یاد شعری افتادم که در هیأتمان میخواندیم و هیچ وقت حقش ادا نشد:
با خودم گفتم هزاران بار، *کاش*
*ماجرای قتلگه از تپّهای پیدا نبود*
#زینب_بنت_الحیدر
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
@msnote
قرار بود هم رفتنمان به نجف و هم برگشتمان از راه زمینی باشد اما دو سه روز مانده به حرکت، یکی از رفقا زنگ زد که: «پرواز ارزون پیدا کردم؛ هوایی میریم.» گفتم: «پول ندارم، شما خودتون برید؛ من زمینی میام.» مرام و معرفتش عود کرد و گفت: «قرض میدم بهت.» خب معلوم بود که قبول میکنم مخصوصاً این که بخاطر خستگی بعد از پیادهروی، هر کسی موقع برگشت آرزو میکرد حالا که از حرم دور شده، حداقل زودتر به خانه برسد و معطل مرز و تشریفاتش نشود.
وقتی از هرج و مرج فرودگاه نجف به سلامت عبور کردیم و وارد هواپیما شدیم، لباسها سیاه بود و سر و وضعها خاکی و قیافهها خسته و چهرهها هنوز نور زیارت را توی خودشان داشتند. انگار که بعد از یک سینهزنی مفصل توی یکی از مجالس عزاداری ِ قم یا تهران، چراغها را روشن کرده بودند تا به سینهزنها چایی بدهند. میشد گفت که وارد یک «هیأت هوایی» شده بودیم. فضا اینقدر از سوسولبازی و اتوکشیدگی ِ غالب بر هواپیماها دور شده بود که حتی جرأت کنم و جورابم ـ این بلای جان و این عذاب الیم همیشگی را که پوشیدنش حس خفگی بهم میدهد ـ را دربیاورم!
بخاطر تاخیر پرواز داشتم توی دلم نق میزدم که خلبان میکروفونش را روشن کرد و بعد از معرفی خودش، با چند تا جملهی قشنگ ـ که به یاد نمیآورمشان ـ گفت افتخار میکند در خدمت زائران اربعین اباعبدالله است و بخاطر این حرکت نکردهایم که یکی دو نفر از همین زائرها هنوز نرسیدهاند. صدایش آرامش خاصی داشت و به دلم نشست. وقتی جاماندهها رسیدند و هواپیما تیکآف کرد و ملّت بدون توجه به ادا و اصول متداول در پروازها بلند صلوات فرستادند، به رفقا نگاه کردم و لبخند رضایت را روی لبهایشان دیدم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خلبان دوباره پیچید توی سالن: «عزیزانی که سمت چپ هواپیما نشستهان، اگر به پنجرههای کنار دستشون نگاه کنن، شهر مقدس کاظمین رو میبینن. و اون نورهایی که در قسمت بالاتری از کاظمین سوسو میزنن، شهر مقدّس سامراست.» بغض کردم. این همه راه آمده بودیم اما نشد که به کاظمین و سامرا برویم. هر کاری کردیم، نشد که نشد که نشد. حتی اینجا هم سمت راست هواپیما نشسته بودم و وقتی همهی دست چپیها ریخته بودند طرف پنجرهها تا سلام بدهند، طبعاً من نمیتوانستم چیزی ببینم. بعد انگار خلبان بود که نائبالزیارهی ما دست راستیها شد و با همان صدای دلنشین، خیلی روان و حرفهای و بدون هیچ اشتباه لفظی ـ انگار که هر چهارشنبه این سلامها را تکرار میکند ـ شروع کرد به سلام دادن:
السلام علیک یا مولای یا موسی بن جعفر ٍ الکاظم
السلام علیک یا سیدی یا اباجعفر محمد بن علی ٍ الجواد
السلام علیک یا مولای یا اباالحسن علی بن محمد ٍ الهادی النقی
السلام علیک یا سیدی یا ابا محمد حسن بن علی ٍ الزکی العسکری
هیجان و اشک با هم قاطی شد و بلند گفتم: سلامتی خلبان عزیز و کادر پروازی بلند صلوات بفرست ...
... وقتی هواپیما نشست و خواستیم پیاده شویم، خلبان دم در کابین ایستاده بود و با لبخند مهربانی که روی یک صورت سبزه نشسته بود، با همه خداحافظی میکرد. میخواستم رویش را ببوسم اما رویم نشد... شنیده بودم که بعضی از خلبانهای هواپیماهای مسافربری، همان خلبانهای بازنشستهی جنگ هستند و حس کردم این آدم باید از همانها باشد. چند ماه بعد وقتی داستان هواپیمای ایرانی غیر نظامی را شنیدم که جنگندههای مسلّح سعودی را در آسمان صنعاء ذلیل کرده بود، با خودم گفتم کسی چه میداند؟ این خلبان جسور شاید همان مردی باشد که همچین حال و معرفتی داشت...
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
@msnote
روضهای مکشوف برای مصیبتی مکتوم
یا
بیایید برای #پیامبر زار بزنیم
یادم نمیآید که اینجا حدیثی را سرراست و مستقیم و بدون توضیح گذاشته باشم. اما بعضی احادیث را باید بدون توضیح نقل کرد؛ نه بخاطر اینکه ما بینیاز از توضیح باشیم بلکه به این دلیل که این دسته از روایات، دیده و شنیده نشدهاند و به صرف ِمواجهه با آنها هم، خیلی چیزها دستگیر آدم میشود. این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب الجنائز باب النوادر نقل کرده و سندش کاملاً معتبر است و من خلاصهاش کردهام:
عیسی بن عبدالله از امام صادق پرسید: آیا جائز است که زنان در تشییع جنازه شرکت کنند؟
حضرت با اینکه تکیه داده بود ناگهان حالت خود را تغییر داد و نشست و فرمود: با آنکه پیامبر خدا «مغیره بن ابیالعاص» را مهدورالدّم اعلام کرده بود، اما عثمان او را پناه داد و به همسر خود ـ که دختر رسول خدا بود ـ گفت: «به پدر خود، مکان ابن ابیالعاص را خبر مده.» اما دختر پیامبر [که ظاهرا نام مبارکش «رقیه» بود] فرمود: «من دشمن پیامبر را از پیامبر پنهان نمیکنم.» عثمان، آن مهدورالدم را در جالباسی خانهی خود پنهان کرد و پارچهای بر او پیچید. [در نقلی خواندم که مغیره از سپاه کفار در هنگام فرارشان از جنگ خندق جامانده بود و به همین دلیل در مدینه گرفتار شده بود و از کسانی بوده که در جنگ احد به پیامبر سنگ زده است.]
فرشتهی وحی، پیامبر را از مکان مغیره آگاه کرد و آن حضرت، علی را به سوی او فرستاد و گفت: «با شمشیر خود به خانهی دخترم برو و اگر مغیره را یافتی، او را بکش.» علی به خانهی عثمان رفت و مغیره را نیافت و به سوی پیامبر بازگشت. پیامبر فرمود: فرشتهی وحی به من گفته که او در جالباسی پنهان شده است. اما قبل از آنکه علی دوباره به خانهی عثمان برود، عثمان دست مغیره را گرفت و از خانه خارج شد و او را به خدمت پیامبر آورد [!!] اما پیامبر که با حیا و کریم بود، رویش را برگرداند اما عثمان سه بار از چپ و راست در برابر پیامبر قرار گرفت و طلب امان کرد. سرانجام پیامبر فرمود: سه روز به او مهلت دادم و اگر بعد از سه روز او را در مدینه دیدم، میکشم. سپس فرمود: «خدایا هر کس به او پناه و غذا و آب و مرکب بدهد، لعنت کن.» عثمان تمام آن کارها را در حق مغیره انجام داد و در روز چهارم از مدینه خارجش کرد. اما پیامبر از طریق وحی از مکان او آگاه شد و علی را به آنجا فرستاد و او را به درک واصل کرد.
*پس از قتل مغیره، عثمان به دختر رسول خدا گفت: «تو مکان مغیره را به پدرت خبر دادی» و دختر رسول خدا را کتک زد. آن مخدّره چند بار به پیامبر پیام فرستاد و از وضع خود شکایت کرد ... تا در بار چهارم پیامبر، علی را خواست و فرمود: «با شمشیر خود به خانهی دختر ِ پسرعمویت برو و دستش را بگیر و هر کس بین تو و او حائل شد با شمشیرت خُرد کن.» و خود پیامبر نیز واله و آشفته از خانهی خود به سوی خانهی عثمان به راه افتاد که علی، دختر آن حضرت را از خانه بیرون آورد. پس چون نگاه آن مخدّره به پیامبر افتاد با صدای بلند گریه کرد و اشک پیامبر نیز جاری شد. سپس دختر خود را به خانه برد و چون بدن آن مخدّره را دید، سه بار فرمود: تو را کشت؛ خدا او را بکشد ... آن روز، یکشنبه بود و عثمان با کنیزکان خود ماند و حضرت رقیه در روز چهارشنبه به شهادت رسید*
پس وقتی هنگام تشییع جناره فرا رسید، پیامبر دستور داد که فاطمه سلامالله علیها خارج شود و زنان مومنین نیز با او بودند. عثمان هم برای تشییع جنازه آمد! چون نگاه پیامبر به او افتاد، فرمود: «هر کس دیشب با زنانش بوده، به دنبال جنازه نیاید.» سه بار این را تکرار کرد اما عثمان بازنگشت. پس فرمود: «یا برگردد یا اسمش را میآورم.» عثمان به بردهاش تکیه داد و دستش را بر شکمش گرفت و گفت: «یا رسولالله! دلم درد میکند. اگر اجازه دهی برگردم.» و پیامبر فرمود: برگرد ...
ـ با دیدن این روایت و امثال آن، با خودم میگویم این گزاره که «ریشهی جنایات کربلا به سقیفه و ایام فاطمیه بر میگردد» چقدر ناقص است. آنها کارشان را از زمان حیات پیامبر و جلوی چشمان حضرت رسول شروع کرده بودند... چقدر باید دربارهی این روایت حرف زد اما در مقابل این مصیبتهای ناموسی، کلمات دیگر نا ندارند ...
*آه...
یعنی ناموس پیامبر خدا را بخاطر یک کافر حربی ِ نجس العین کشتند
کسی که مرکز تمامی غیرتهاست، چطور همچین مصیبت ناموسی را تاب آورده؟
اصلا مقام پیامبری و رسالت را کنار بگذاریم. کدام رئیس حکومت در برابر جسارت به فرزندانش اینطور صبر میکند؟
آن جملهی حضرت صادق در وسط روایت عجب جملهای است: و کان رسول الله حییّاً کریماً ... پیامبر با حیا و بزرگوار بود ...
یاد صلواتی افتادم که برای روزهای ماه مبارک وارد شده: اللهم صل علی رقیه بنت نبیک و العن من آذی نبیک فیها
آنجای دعای ندبه که میگوید: «فلیصرخ الصارخون و یضج الضاجون و یعج العاجون» یادتان هست؟ پس چرا ما نعره نمیزنیم و ضجه نمیکنیم؟