شش سال قبل از اینکه پیادهروی اربعین را تجربه کنم، برای اولین بار به کربلا راهم دادند. نزدیکیهای حرم، مداح کاروان خبری داد که هنوز هم نمیدانم جای شکر داشت یا نه؛ ولی من با شنیدنش خوشحال شدم یا حداقل خیالم راحت شد:
ـ نمیشه رفت زیارت قتلگاه؛ دارن بازسازیش میکنن.
قبل از این خبر، از یک طرف اشکال میکردم: کدام مصیبت بوده که توی هیأتها حقش را ادا کرده باشم که حالا جرأت کنم و سراغ جایی بروم که روضهی اصلی در همان جا بوده؟! همچین جایی خیلی سنگینتر از سبکیِ من است و آدم باید خودش حدّ خودش را بفهمد. نمیشود که هر «مکان»ی را با هر «مکین»ی پُر کرد. اما از طرف دیگر جواب میدادم: بیخود فلسفه نباف و با عقلت مناسک درست نکن. کل ضریح و حرم و اطرافش هم جای همین مصیبتها بوده. مگر صاحبان حرم نهی کردهاند؟ مگر بقیه جاهایی که رفتی، لیاقتش را داشتهای و حقش را ادا کردهای؟ اصلا از کجا معلوم؟ شاید نرفتن به قتلگاه بیادبی باشد. شاید اصلا همان جا، جای بدبختها باشد؛ جایی که بزرگترین عبادت بشر را با دانه دانهی ریگهایش لمس کرده... .
این اشکال و جوابها نتیجهای نداشت و فقط وقتی از دستشان راحت شدم که معلوم شد فعلا نمیشود قتلگاه را زیارت کرد. اما شلوغی حرم در ایام اربعین، منتظر اشکالها و جوابهایشان نمیماند و خیلیها را با خودش به خیلی جاها میبرد. مثل من که میخواستم وارد رواق اصلی بشوم اما خودم را نزدیک چند تا شبکهی آهنی دیدم که توی دیوار بیرونیِ رواق کار شده بود. تعجب کردم و وقتی خیره شدم، خط سرخی را دیدم که بالای آن ضریح کوچک نوشته شده بود: «قتلگاه مقدس»... آمد به سرم هر آنچه میترسیدم. ضربان قلبم بالا رفت و اشک از چشمهایم پایین افتاد. اما ضربهی اصلی وقتی وارد شد که چشمم به عبارت عربیِ بالای آن شبکهها افتاد: «المذبح المقدس»... بالاخره خیلی فرق هست بین «ذبح» و «قتل» اما حکّاک به این فرق بزرگ دقت نکرده بود. حالا چه میشد که بنویسی «المقتل المقدس» تا مصیبتها سربسته باشد؟ باز خدا را شکر که ما در فارسی از تعبیر «قتلگاه» استفاده میکنیم؛ واژهای که کلی از روضهها و رزیّهها را در لابهلای حروفش پنهان میکند و اهل آبروداری است...
این فکرها از سرم میگذشت و بدون آن که بدانم کار درستی میکنم یا نه، جمعیت را شکافتم و از قتلگاه فاصله گرفتم یا فرار کردم یا هر چیز دیگر. بعد که نفسم بالا آمد، یاد شعری افتادم که در هیأتمان میخواندیم و هیچ وقت حقش ادا نشد:
با خودم گفتم هزاران بار، *کاش*
*ماجرای قتلگه از تپّهای پیدا نبود*
#زینب_بنت_الحیدر
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
@msnote
قرار بود هم رفتنمان به نجف و هم برگشتمان از راه زمینی باشد اما دو سه روز مانده به حرکت، یکی از رفقا زنگ زد که: «پرواز ارزون پیدا کردم؛ هوایی میریم.» گفتم: «پول ندارم، شما خودتون برید؛ من زمینی میام.» مرام و معرفتش عود کرد و گفت: «قرض میدم بهت.» خب معلوم بود که قبول میکنم مخصوصاً این که بخاطر خستگی بعد از پیادهروی، هر کسی موقع برگشت آرزو میکرد حالا که از حرم دور شده، حداقل زودتر به خانه برسد و معطل مرز و تشریفاتش نشود.
وقتی از هرج و مرج فرودگاه نجف به سلامت عبور کردیم و وارد هواپیما شدیم، لباسها سیاه بود و سر و وضعها خاکی و قیافهها خسته و چهرهها هنوز نور زیارت را توی خودشان داشتند. انگار که بعد از یک سینهزنی مفصل توی یکی از مجالس عزاداری ِ قم یا تهران، چراغها را روشن کرده بودند تا به سینهزنها چایی بدهند. میشد گفت که وارد یک «هیأت هوایی» شده بودیم. فضا اینقدر از سوسولبازی و اتوکشیدگی ِ غالب بر هواپیماها دور شده بود که حتی جرأت کنم و جورابم ـ این بلای جان و این عذاب الیم همیشگی را که پوشیدنش حس خفگی بهم میدهد ـ را دربیاورم!
بخاطر تاخیر پرواز داشتم توی دلم نق میزدم که خلبان میکروفونش را روشن کرد و بعد از معرفی خودش، با چند تا جملهی قشنگ ـ که به یاد نمیآورمشان ـ گفت افتخار میکند در خدمت زائران اربعین اباعبدالله است و بخاطر این حرکت نکردهایم که یکی دو نفر از همین زائرها هنوز نرسیدهاند. صدایش آرامش خاصی داشت و به دلم نشست. وقتی جاماندهها رسیدند و هواپیما تیکآف کرد و ملّت بدون توجه به ادا و اصول متداول در پروازها بلند صلوات فرستادند، به رفقا نگاه کردم و لبخند رضایت را روی لبهایشان دیدم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خلبان دوباره پیچید توی سالن: «عزیزانی که سمت چپ هواپیما نشستهان، اگر به پنجرههای کنار دستشون نگاه کنن، شهر مقدس کاظمین رو میبینن. و اون نورهایی که در قسمت بالاتری از کاظمین سوسو میزنن، شهر مقدّس سامراست.» بغض کردم. این همه راه آمده بودیم اما نشد که به کاظمین و سامرا برویم. هر کاری کردیم، نشد که نشد که نشد. حتی اینجا هم سمت راست هواپیما نشسته بودم و وقتی همهی دست چپیها ریخته بودند طرف پنجرهها تا سلام بدهند، طبعاً من نمیتوانستم چیزی ببینم. بعد انگار خلبان بود که نائبالزیارهی ما دست راستیها شد و با همان صدای دلنشین، خیلی روان و حرفهای و بدون هیچ اشتباه لفظی ـ انگار که هر چهارشنبه این سلامها را تکرار میکند ـ شروع کرد به سلام دادن:
السلام علیک یا مولای یا موسی بن جعفر ٍ الکاظم
السلام علیک یا سیدی یا اباجعفر محمد بن علی ٍ الجواد
السلام علیک یا مولای یا اباالحسن علی بن محمد ٍ الهادی النقی
السلام علیک یا سیدی یا ابا محمد حسن بن علی ٍ الزکی العسکری
هیجان و اشک با هم قاطی شد و بلند گفتم: سلامتی خلبان عزیز و کادر پروازی بلند صلوات بفرست ...
... وقتی هواپیما نشست و خواستیم پیاده شویم، خلبان دم در کابین ایستاده بود و با لبخند مهربانی که روی یک صورت سبزه نشسته بود، با همه خداحافظی میکرد. میخواستم رویش را ببوسم اما رویم نشد... شنیده بودم که بعضی از خلبانهای هواپیماهای مسافربری، همان خلبانهای بازنشستهی جنگ هستند و حس کردم این آدم باید از همانها باشد. چند ماه بعد وقتی داستان هواپیمای ایرانی غیر نظامی را شنیدم که جنگندههای مسلّح سعودی را در آسمان صنعاء ذلیل کرده بود، با خودم گفتم کسی چه میداند؟ این خلبان جسور شاید همان مردی باشد که همچین حال و معرفتی داشت...
#اربعینیات
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
@msnote
روضهای مکشوف برای مصیبتی مکتوم
یا
بیایید برای #پیامبر زار بزنیم
یادم نمیآید که اینجا حدیثی را سرراست و مستقیم و بدون توضیح گذاشته باشم. اما بعضی احادیث را باید بدون توضیح نقل کرد؛ نه بخاطر اینکه ما بینیاز از توضیح باشیم بلکه به این دلیل که این دسته از روایات، دیده و شنیده نشدهاند و به صرف ِمواجهه با آنها هم، خیلی چیزها دستگیر آدم میشود. این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب الجنائز باب النوادر نقل کرده و سندش کاملاً معتبر است و من خلاصهاش کردهام:
عیسی بن عبدالله از امام صادق پرسید: آیا جائز است که زنان در تشییع جنازه شرکت کنند؟
حضرت با اینکه تکیه داده بود ناگهان حالت خود را تغییر داد و نشست و فرمود: با آنکه پیامبر خدا «مغیره بن ابیالعاص» را مهدورالدّم اعلام کرده بود، اما عثمان او را پناه داد و به همسر خود ـ که دختر رسول خدا بود ـ گفت: «به پدر خود، مکان ابن ابیالعاص را خبر مده.» اما دختر پیامبر [که ظاهرا نام مبارکش «رقیه» بود] فرمود: «من دشمن پیامبر را از پیامبر پنهان نمیکنم.» عثمان، آن مهدورالدم را در جالباسی خانهی خود پنهان کرد و پارچهای بر او پیچید. [در نقلی خواندم که مغیره از سپاه کفار در هنگام فرارشان از جنگ خندق جامانده بود و به همین دلیل در مدینه گرفتار شده بود و از کسانی بوده که در جنگ احد به پیامبر سنگ زده است.]
فرشتهی وحی، پیامبر را از مکان مغیره آگاه کرد و آن حضرت، علی را به سوی او فرستاد و گفت: «با شمشیر خود به خانهی دخترم برو و اگر مغیره را یافتی، او را بکش.» علی به خانهی عثمان رفت و مغیره را نیافت و به سوی پیامبر بازگشت. پیامبر فرمود: فرشتهی وحی به من گفته که او در جالباسی پنهان شده است. اما قبل از آنکه علی دوباره به خانهی عثمان برود، عثمان دست مغیره را گرفت و از خانه خارج شد و او را به خدمت پیامبر آورد [!!] اما پیامبر که با حیا و کریم بود، رویش را برگرداند اما عثمان سه بار از چپ و راست در برابر پیامبر قرار گرفت و طلب امان کرد. سرانجام پیامبر فرمود: سه روز به او مهلت دادم و اگر بعد از سه روز او را در مدینه دیدم، میکشم. سپس فرمود: «خدایا هر کس به او پناه و غذا و آب و مرکب بدهد، لعنت کن.» عثمان تمام آن کارها را در حق مغیره انجام داد و در روز چهارم از مدینه خارجش کرد. اما پیامبر از طریق وحی از مکان او آگاه شد و علی را به آنجا فرستاد و او را به درک واصل کرد.
*پس از قتل مغیره، عثمان به دختر رسول خدا گفت: «تو مکان مغیره را به پدرت خبر دادی» و دختر رسول خدا را کتک زد. آن مخدّره چند بار به پیامبر پیام فرستاد و از وضع خود شکایت کرد ... تا در بار چهارم پیامبر، علی را خواست و فرمود: «با شمشیر خود به خانهی دختر ِ پسرعمویت برو و دستش را بگیر و هر کس بین تو و او حائل شد با شمشیرت خُرد کن.» و خود پیامبر نیز واله و آشفته از خانهی خود به سوی خانهی عثمان به راه افتاد که علی، دختر آن حضرت را از خانه بیرون آورد. پس چون نگاه آن مخدّره به پیامبر افتاد با صدای بلند گریه کرد و اشک پیامبر نیز جاری شد. سپس دختر خود را به خانه برد و چون بدن آن مخدّره را دید، سه بار فرمود: تو را کشت؛ خدا او را بکشد ... آن روز، یکشنبه بود و عثمان با کنیزکان خود ماند و حضرت رقیه در روز چهارشنبه به شهادت رسید*
پس وقتی هنگام تشییع جناره فرا رسید، پیامبر دستور داد که فاطمه سلامالله علیها خارج شود و زنان مومنین نیز با او بودند. عثمان هم برای تشییع جنازه آمد! چون نگاه پیامبر به او افتاد، فرمود: «هر کس دیشب با زنانش بوده، به دنبال جنازه نیاید.» سه بار این را تکرار کرد اما عثمان بازنگشت. پس فرمود: «یا برگردد یا اسمش را میآورم.» عثمان به بردهاش تکیه داد و دستش را بر شکمش گرفت و گفت: «یا رسولالله! دلم درد میکند. اگر اجازه دهی برگردم.» و پیامبر فرمود: برگرد ...
ـ با دیدن این روایت و امثال آن، با خودم میگویم این گزاره که «ریشهی جنایات کربلا به سقیفه و ایام فاطمیه بر میگردد» چقدر ناقص است. آنها کارشان را از زمان حیات پیامبر و جلوی چشمان حضرت رسول شروع کرده بودند... چقدر باید دربارهی این روایت حرف زد اما در مقابل این مصیبتهای ناموسی، کلمات دیگر نا ندارند ...
*آه...
یعنی ناموس پیامبر خدا را بخاطر یک کافر حربی ِ نجس العین کشتند
کسی که مرکز تمامی غیرتهاست، چطور همچین مصیبت ناموسی را تاب آورده؟
اصلا مقام پیامبری و رسالت را کنار بگذاریم. کدام رئیس حکومت در برابر جسارت به فرزندانش اینطور صبر میکند؟
آن جملهی حضرت صادق در وسط روایت عجب جملهای است: و کان رسول الله حییّاً کریماً ... پیامبر با حیا و بزرگوار بود ...
یاد صلواتی افتادم که برای روزهای ماه مبارک وارد شده: اللهم صل علی رقیه بنت نبیک و العن من آذی نبیک فیها
آنجای دعای ندبه که میگوید: «فلیصرخ الصارخون و یضج الضاجون و یعج العاجون» یادتان هست؟ پس چرا ما نعره نمیزنیم و ضجه نمیکنیم؟
برای #ابامحمد
این قدر دلهای مردم پشت سرت نباشد و
این قدر دلشان غنج برود برای یک زندگی از جنس کاخ سبز
و این قدر بی یاور شوی که حتی کینه قومیتی ِ عراقیها از شامیها هم، کمکی نشود برایت و از روی ناچاری
حکومت را در مقابل چشم همه، بدهی دست دشمن خونی ات و
میراثی که جدت تمام وجودش را برایش گذاشت، تحویل بدهی به عنودترین حیله گرها
بعد او بیاید در مرکز حکومتت و بالا برود از منبر و یک پله تو را پایین تر قرار دهد و بگوید:
آی مردم! این پسر علی است که ما را برای خلافت، شایسته دیده و خودش را نه!
و تو در همچین وضعیتی و در اوج ضعف ظاهری بلند شوی و در خطبه ات
تمام آیات قران را به پدر و مادرت تطبیق بدهی و از سقیفه آغاز کنی و چنان همهی دم و دستگاه معاویه و سابقینش را به در مقابل تاریخ به افتضاح بکشانی که معاویه بگوید:
وَ اللَّهِ مَا نَزَلَ الْحَسَنُ حَتَّى أَظْلَمَتْ عَلَيَّ الْأَرْضُ، وَ هَمَمْتُ أَنْ أَبْطِشَ بِهِ، ثُمَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْإِغْضَاءَ أَقْرَبُ إِلَى الْعَافِيَةِ.
بخدا قسم #حسن از منبر پایین نیامد مگر اینکه دنیا برایم تاریک شد و تصمیم به قتلش گرفتم اما دیدم که «چشم پوشی»، به «دوری از خطر» نزدیکتر است!
تو چنین مقتدر ِ مظلومی بودی، مولای من!
پینوشت: خدا توفیق بدهد که بخوانیم این خطبه عجیب را در کنار خطبه غدیر و خطبه فدک ...!
@msnote
هدایت شده از جرایم سایبری
🔰 #تجربه_قضایی؛ چند ساعت با #قاضی_کشیک جنایی!
چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه #کشیک_جنایی به صدا درآمد. آن شب تا ساعت یازده و نیم شب در منزل #پرونده نوشته بودم و خستگی جسمی و روحی شدیدی وجودم را آزار داده بود. از شدت خستگی در خواب عمیقی بودم. صدای وحشتناک زنگ تلفن همراه چون صاعقه ای بر مغزم میکوبید در عالم #خواب و #بیداری هاج و واج جواب دادم. ماموری پشت خط اعلام کرد جناب #بازپرس شرمنده از #مزاحمت نصف شب، یک فقره #حلق_آویزی مشکوک به #قتل_عمد در یکی از قسمتهای حاشیه و مخروبه شهر #گزارش شده است تشریف بیاورید.
تنم از دلهره ی صدای زنگ و پریدن از خواب، مثل برگ به لرزه افتاده بود. جسم خسته و فرتوتم تحمل بلند شدن نداشت ولی #کار بود و #اجبار.
وفق معمول شخصا با #راننده کشیک #جنایی تماس گرفتم. آن بنده خدا هم پشت خط #استرس پریدن از خواب و لرزش صدایش کاملا هویدا بود.
به صحنه رسیدیم قبل از #پزشکی_قانونی حاضر شده بودم. چند #مامور بود و من و راننده.
سوز سرما استخوان آدم را نیش میزد.
#جسد مردی از ارتفاع آویزان بود شیرآبه ای از دهانش آمده و چشمان خشکیده اش به آسمان دوخته بود و بادی که می آمد بدنش را در هوا تکان میداد. صحنه ی #فجیع و دلخراشی بود.
بررسی های اولیه صحنه را انجام دادیم جسد پایین آمد و مورد #معاینه پزشکی قرار گرفت اقدامات تنظیم #صورتجلسه و #دستورات انتقال جسد و #کالبد_شکافی و ... را #صادر کردم.
🔶 پس از اتمام کار نزدیک چهار ونیم صبح به خانه رسیدم. #فرزند یازده ماهه ام که از صدای #آسانسور و زوزه ی درب از خواب پریده بود و گریه میکرد و نگاههای گلایه وار و خشم آلود و خسته ی #همسر از وضعیتی که در #زندگی ما مدام هر از گاهی وقت و بی وقت در اوقات #اداری و غیر اداری #تعطیل و غیر تعطیل و روزانه و شبانه و در کل ۲۴ ساعته اتفاق میافتاد کاملا هویدا بود. سر درد خودم هم امانم بریده بود. در شرمندگی #وضعیت موجود عبور از این صحنه ها و بستن درِ اتاق تنها راه کار بود. ولی خوابی که قرار بود پس از یادآوری صحنه های فجیع به چشمانم نیاید.
♦️ ساعت هفت و نیم به سمت #اداره راه افتادم.باز #پرونده بود و سیلی از #مردم و شلوغی شدیدِ #دادسرا و #مراجعات مکرر مردم داخل #شعبه و #مطالبات و #دعاوی و #شکوائیه ها و انتظارات بی پایان. گویی نمی دانستند در سیاهی شبها در #خلوت و بدون اطلاع ایشان چه ها در #شهر می گذرد.
تا ساعت دو ظهر بیش از ده پرونده #رسیدگی و شاید با بیش از پنجاه شصت نفر #ارباب_رجوع #بازجویی و چانه زده بودم. مثل هر روز با کوله باری از #رنج و #گلایه های مردم و #درد تن و روح به منزل باز می گشتم و داخل کیفم هم چندین پرونده به خانه می بردم برای کار بعد از ظهر در منزل. و لیستی که اهل منزل برای #خرید نان و سبزی و... داده بودند ولی نای سر زدن به #بازار سر راه هم نداشتم.
به جلوی #آپارتمان رسیدم، یک سال پیش #استیجاری گرفته بودیم به صورت اتفاقی جلوی درب ورودی ساختمان همسایه ی طبقه پایین با من مواجه شد حالت ترش رویی داشت و در این مدت اصلا نمی دانست من #قاضی هستم. به تندی گفت جناب سروان رفت و آمدهای شبانه شما و صدای بستن در و تکانهای آسانسور خانواده ما را ناراحت کرده است. خواهش میکنم کمی رعایت کنید تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟؟!!!
حرفی برای گفتن نداشتم.
🔵 به خانه رسیدم کودکی که به سمتم می آمد و من توان به آغوش کشیدنش را هم نداشتم. برای دقایقی خواستم روی تخت دراز بکشم و بر حسب #عادت روزانه #تلگرام را روشن کردم و جویای اخبار و وقایع، که متن خبری سراسر حیرت انگیز تار و پود وجودم را از هم گسست: #مصوبه ای از #کمسیون_تلفیق #مجلس با این عنوان: افرادی که بالای پنج میلیون تومان دریافتی ماهانه دارند از جمله #قضات، #مشمول افزایش #حقوق در سال ۹۷ نخواهند شد.
من مانده بودم، افکار مشوش، خستگی روح، ملالت جسم، #اقساط عقب افتاده و امید چندر غاز افزایش سال بعد که آن هم بر باد فنا بود.
در یافتی ماهانه من۵/۲۰۰/۰۰۰ تومان بود، بدون هیچ مزایای دیگری.
چیزی در حد حقوق #کارمندان بانک و #بیمه و شرکتهای آب و برق و گاز و شاید کمتر از ایشان.
🔴 این است روزگار زندگی قضات سراسر کشور. ولی همه به این فکر میکنند، قضات #چک_سفید می گیرند و در تختخواب هایی از پر قو می خوابند و در بلندای #ریاست پشت میزشان سروَری میکنند...
در حالی که واقعیت زندگی این قشر بی #مدعا و #مظلوم و قانع و زحمت کش این نیست. اینان فدائیان #رفاه و #آسایش و آرامش و #امنیتِ هموطنان خود و پاسبانان #حق و #عدالت هستند.
زحماتی که هیچ وقت در صدر هیچ اخباری نمایان نمی شوند...
@cyber_crimes_channel
محمدصادق
🔰 #تجربه_قضایی؛ چند ساعت با #قاضی_کشیک جنایی! چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه #کشیک_جنایی به صدا در
سلام عرض می کنم خدمت اعضای محترم کانال، لطفا این پست رو که درد دل یکی از قضات خدوم و سالم جامعه هست، بازنشر کنید. ممنون
تلاشی ناکام برای تشخیص یک تشابه
ده دوازده ماه پیش، روایتی کمنظیر را در کافی دیدم که در آن، سه نفر از ائمّه با هم مقایسه شده بودند و به شباهتهایشان با یکدیگر اشاره شده بود. به گمانم از آن روایاتی است که اگر بزرگان فقه بخاطرش دور هم بنشینند و فکرهایشان را رویهم بریزند، باز هم در میمانند و در آخر کار خواهند گفت: «یُردّ علمه الی الله و الی الرسول». روایت، سرّ مگوی موسیبنجعفر با یکی از اصحاب است که دارد از «علی»ش تعریف میکند و میگوید: «امامت پس از من با پسرم علی الرضا است که هماسمِ دو علی است. یکی علیبنابیطالب و دیگری علیبنالحسین. فهم و حلم و محبّت ِ اولین علی به او نیز داده شده و محنت و مصیبت و صبرِ دومی هم برای او مقدّر شده.»
خیلی دوست داشتم چیزی از این شباهت بفهمم و از این مقایسه درکی پیدا کنم تا یک روز که داشتم «عیون اخبار الرضا» ی شیخ صدوق را ورق میزدم، راوی این حدیث شروع کرد برایم روضه خواندن:
[در زمان حضرت #رضا شورشهای علویان همه جا را فرا گرفته بود و حتی زید بن موسی الکاظم خانههای بنی عباس در بصره را به آتش کشیده بود و محمدبن جعفرالصادق هم در مدینه، علَم قیام برافراشته بود. علی بن موسی الرضا با هر دو مخالف بود اما وقتی سپاهیان بنیالعباس بر این قیامها غلبه کردند،] دستور گرفتند تا به مدینه بروند و به خانههاى آل ابى طالب حمله کنند و زنان آنان را غارت نمایند و حتّى براى هر زن بيش از يك پوشش باقى نگذارند. پس سواران عباسی به خانهی حضرت رضا حمله بردند. ابالحسن تمامی زنان را به يكى از اتاقهاى خانه برد و خود جلوی در ايستاد. فرماندهی عباسی گفت: «راهی نیست. باید وارد خانه شوم و اموال زنان را غارت کنم.» حضرت فرمود: «من خود، اموال آنان را میگیرم و قسم میخورم که هیچ مالی نباشد مگر آن که از آنان بستانم.» علی بن موسی پیوسته قسم یاد میکرد تا فرماندهی عباسی پذیرفت. آنگاه ابالحسن وارد اتاق شد و تمامی گوشوارهها و خلخالها و لباسهای آنان را گرفت...
البته روایت خیلی خلاصه است. مثلا نگفته وقتی حضرت رضا خم شده بوده و داشته خلخالها را از پاها جدا میکرده، مخدّرات چه حالی داشتند؟ مثلا اشک میریختند و لب میگزیدند و سعی میکردند #اباالحسن را از روی زمین بلند کنند و خودشان خلخالها را دربیاورند؟ یا بعضیهایشان معجر را کنار میزدند تا خودِ حضرت گوشوارههایشان را در بیاورد و دست امام به صورتشان بخورد و در آن معرکه، با گرمای دست علی بن موسی کمی آرام بگیرند؟ فاطمهی معصومه وقتی در آن اتاق دربسته ایستاده بوده و صدای قسمهای حضرت را از پشت در میشنیده، چه وضعی داشته؟ ذکر مصیبت عمهاش زینب را زمزمه میکرده تا به یاد صبر امّالمصائب آرام بگیرد؟ یا با خودش میگفته: «باز خوب است که ما داخل یک خانه هستیم؛ در و دیوار دور و برِ مان را گرفته. خیمههای جدّم حسین که در و پیکر نداشته! علیبنالحسین که با آن حالش نمیتوانسته با سپاه عمر سعد صحبت کند و آنها را قسم دهد! اگر هم میخواسته حرف بزند که کسی گوشش بدهکار نبوده! این سردار عباسی که به اندازهی یاران شمر، شقی و خبیث نیست ...»
حالا درست است که این روایت، مجمل و خلاصه و سربسته است؛ ولی انگار تشابه بین علیبنموسی با علیبنالحسین را خیلی خوب توضیح میدهد و نشان میدهد که چقدر محنتها و مصیبتهای این دو امام، شبیه هم است.
ـ حتی اگر از آن سپاه سیهزارنفری، فقط ده درصد به سوی خیمهها حرکت کرده باشند، یعنی چند زن و بچّه در برابر سه هزار حرامی قرار گرفتهاند. همانوقت بوده که زینب به تنها پناهگاهش پناه برده و به سید الساجدین گفته: «چه کنیم پسر برادرم؟» و علیبنالحسین که سیطره بر تمام کائنات را از پدرش به ارث برده، بعد از اینکه به دور و برش نگاه کرده و هیچ سرپناه و هیچ سردار طرفداری پیدا نکرده، ناچار شده تا مهاری بر آتشفشان غیرتش بزند و بگوید: «فرار کنید ...»
انصافاً تفاوت این دو وضعیت با یکدیگر، خیلی زیادتر از شباهتشان است ... نه ... نشد ... انگار تشابه بین علیبنالحسین و #علیبنموسی را خوب نفهمیدم ...
@msnote
روضهی آبرو
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت. مخصوصاً اگر آبرویی را که میخواهند بریزند زیر پای مردم تا توسط یک امّت لگدکوب شود، جدّ اندر جدّ حفظ شده باشد و اصلاً اعتبار خاندانت برای هر فهیم و هر نفهمی به همان تعریف شود.
یعنی جانشینی پیامبر انقدر رنگ دنیا گرفته بود و روح کسرای ایران و قیصر روم چنان در جسد بی رمق ِ حکومتش نشسته بود که دوری از دستگاه، تقدّس و روحانیت و وجاهتی معنوی درست میکرد برای هر کسی که از دعوای قدرت کناره میگرفت. بعد همه میگفتند این فرزندان علی عجب زهدی دارند که دنبال این مقامات نمیدوند و هر وقت نشانهای از قدرت سلطنتی و سیاست پادشاهی میبینند راهشان را به طرف دیگری کج میکنند و حتی دور و بَر دربار پیدایشان نمیشود. طوری که همین دوری، در نظر مردم نشانهی حقانیت شده بود و هر کسی ساز قیام کوک میکرد، به اسم اهل بیت پناه میبرد تا خودش را مطهّر از دنیاطلبی نشان دهد و وجدانهای خسته از حکومت مادّی را دور خودش جمع کند.
حالا فکر کن قداست و تنزّه تو این همه بازار داشته باشد و تو در اوج این منزلت، بالاجبار وارد دستگاهی شوی که مرکز عشق بازی با دنیا و تمایلات مادی است و ولیّعهد شوی؛ آن هم در سلسله مراتبی که منشأِ تک تک مناصبش، دنیاپرستی و آلاف و الوف و خوردن و چریدن و قی کردن است و دست و پا زدن در منجلابی از تعفّن ِ نفسانیات. و همه سری تکان بدهند و بگویند: تف بر مزهی شیرین دنیا که ذریهی رسول را هم گرفتار کرده!
و فقط چند ماه فرصت داشته باشی تا با رفتارت به همه بفهمانی و از تاریخ این اقرار را بگیری که: فاصلهی حکومت خدایی از سلطنت دنیایی بیشتر از مسافت بین مشرق و مغرب است. و کاری کنی که برای همه معلوم شود خون علی وقتی در رگی بجوشد، دنیا را با همهی وجوهش و با تمام چرب و شیرینش به بند تحقیر و خفّت میکشد. اصلاً چه کسی جز یک علیِ دیگر میتواند در پایتخت ِ دنیاپرستی، کلام علی را در خطبه شقشقیه به تصویر بکشد؟ لالفیتم دنیاکم ازهد عندی من عفطه عنز «دنیای شما برای من کمتر از عطسهی یک بز ماده است ...»
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت ...
@msnote
در ایامی که #علیبنموسی الرضا به مرو آمده بود، دعبل خزاعی بر حضرت #اباالحسن وارد شد و گفت:
«یابنرسولالله! قصیدهای سرودهام و سوگند خوردهام که قبل از شما آن را برای هیچکس نخوانم.»
حضرت فرمود: «آن را بخوان»
.... و زمانی که #دعبل به این بیت رسید: «و اذا وتروا مدّوا الی واتریهم/ اکفاً عن الاوتار منقبضات» [و هنگامی که اهلبیت مورد ظلم و ستم و کشتار واقع شوند، دستانی را به سوی دشمنان میگشایند که بسته است؛ دستانِ بسته از انتقام] علیبن موسی دستهای خود را به هم میزد و میگفت: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
ـ ببخشید اگر عزاداریهایمان تمام شد و دستان بستهی شما باز نشد؛ ببخشید اگر لایق انتقام نشدیم و فرزندتان هنوز دارد دستهای خودش را به هم میزند و میگوید: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
@msnote
ادرک دین جدک یا ابامحمد!
فرقی نمیکند که «بیست و چند سال» بعد از هجرت پیامبر و در «مدینه» باشد یا سال «دویست و پنجاه و چند قمری» و در «سامرّاء». فرقی نمیکند که آن صدای خشن، نرم شود و هی بگوید «لولا علیٌ لهلک ...» یا آن گردنِ کلفت، کج شود و ناله کند: «أدرک دین جدّک ...». فرقی نمیکند چون نطفهی نفاق را با افتضاح و رسوایی بستهاند: وقتی امّت به نزدیکی پرتگاه برسد و حاکمیت در چند قدمی سقوط قرار بگیرد، فقط امام و مؤمنین به او هستند که میدانند چطور باید از این مهلکهها عبور کنند. در همچین وضعیتی حتی ائمّهی نفاق هم ناچار میشوند تمام فریبهای خود را کنار بگذارند و از بزرگترین دشمن خود کمک بخواهند و با نمایش استیصال و انفعال خودشان، پرده را از روی خورشیدی کنار بزنند که همیشه میخواستند پشت ابرِ انکار و عناد بماند.
خلیفهی عباسی هم چارهای جز این نداشت. وسط آن خشکسالی وحشتناک که حتی گردش اموال دربار و سودهای کلان خزانه را تهدید میکرد، تمامیت قدرت و هویت حکومتش هم به رعشه افتاده بود. مساله این نبود که مسلمین سه روز برای نماز باران به بیرون شهر رفته بودند و دریغ از یک چکّه از آسمان که به زمین آبرو بدهد. اوضاع وقتی به هم ریخت که در روز چهارم، اسقف نصاری پیروانش را جمع کرد و به بیرون شهر رفت و دعای باران خواند و هنوز از جایش تکان نخورده بود که سامرّا خیس خیس شد. باورها به شدت و سرعت همان باران وا رفت و ریسمانهای ایمان طوری ول شد که ولوله به پایتخت امپراطوری مسلمین افتاد. بدتر اینکه روز پنجم مسلمانها دوباره از شهر خارج شدند و نماز استسقاء خواندند و امید داشتند که «خدا امّت محمّد را در برابر منکرین پیامبرش بیآبرو نمیکند» اما باز هم بیآبرو شدند. بعد هم خبر رسید که روز ششم نصاری دوباره خواهند آمد تا کار را تمام کنند.
همان جا بود که خلیفهی عباسی دستور داد زندانی بزرگ سامرّاء از زندان بیرون آورده شود. گزارشی از حال خلیفه در وقت دیدار با حضرت #عسکری نرسیده؛ اما وقتی پایههای قدرت یک دنیاپرست ـ که از قضا بر نبوّت محمّد تکیه کرده و مردم را با ادعای خلافت او فریب داده ـ به لزره بیفتد، حتماً بدنش هم به رعشه افتاده و زبانش لکنت گرفته و گردن کج کرده تا تنها نوادهی محمدّ، یوسفوار به میدان بیاید و امپراطوری فرعونیش را از خشکسالیِ تردید و شکّ و کفر نجات دهد. حالت خلیفه شاید حدسی و تخمینی باشد اما جملهای را که برای این التماس انتخاب کرده، به دقّت برایمان ثبت کردهاند: *أدرک دین جدّک یا ابامحمّد*
روز ششم وقتی نصاری پشت سر کشیششان آمدند تا کار امّت پیامبر را تمام کنند، همان موقعی که اسقف دستش را به سمت آسمان بلند کرد تا دعا بخواند و با آمدن باران، ایمان مردم را بشورد و ببرد، #ابامحمّد بود که به یکی از غلامانش گفت: «برو و آنچه در دست راست اوست، از او بگیر.» هنوز آن استخوان سیاهرنگ در دست غلام آرام نگرفته بود که ابامحمد رو به اسقف کرد: «حالا باران بخواه» اما هرچقدر اسقف دعاهایش را تکرار کرد، ابرها بیشتر پراکنده شدند. مردم صدای گرم حضرت عسکری را شنیدند که: «باید استخوان پیامبری باشد. خاک از روی استخوان هیچ پیامبری کنار نمیرود مگر اینکه باران ببارد.»
حالا دیگر آسمان صاف شده بود.
ـــــــــــــ
کفّار به سطحی از کارآمدیِ عینی رسیدهاند که انبوه مسلمین از تردید گذشتهاند و یقین کردهاند که زندگی همانی است که اغیار برایشان تعریف کردهاند و تدارک دیدهاند. میخواستم نه از زبان خلیفهی عباسی، که با لحن صادقانهی دوستدارانتان بگویم «دین جدّت را دریاب یا ابامحمد» اما راستش را بخواهید شما و پدرانتان و پسرتان خیلی خوب هوای ما را داشتهاید و اگر چیزی از دین ما باقی مانده، صدقهسر مهربانی و رأفت و رسیدگی شماست. اگر دیروز خمینی گُردهی کفّار را در همان «جزیرهی ثبات»ی که برای خودشان ساخته بودند، شکست و اگر امروز خامنهای میدان مبارزه را از فکّه و شلمچه و شرهانی، به نوار غزّه و کرانهی باختری و مزارع شبعا و بلندیهای جولان و دشتهای آمرلی و تکریت و خیابانهای صنعاء و صعده و کوچههای منامه و ستره و پسکوچههای قطیف و عوامیه و حسینیههای زاریا و نارداران و کراچی کشانده، بخاطر همان اسمی است که وسط سختیها و میانهی تنهاییها بعد از حرف نداءِ *یا* به زبان و قلبشان جاری کردهاند: *ابامحمّد* ... شما هم معروفید دیگر؛ دست ردّ به سینهی نوکرها نمی زنید...
@msnote
محمد بن على بن ابراهيم (که از فرقه واقفیه بود) میگوید: «در تنگنا و مضیقه افتاده بودیم. پدرم به من گفت: با من بيا تا نزد اين مرد برويم ـ و منظورش #ابامحمّد بود ـ چون به جوانمردى و جود و بخشش معروف است. گفتم: او را ميشناسى؟ گفت: نميشناسم [!] و هرگز او را نديدهام. *پس قصد او كرديم و پدرم در بين راه به من ميگفت چقدر احتياج داریم که* دستور بدهد تا به ما 500 درهم بدهند که در این صورت، 200 درهمش را براى پوشاك و 200 درهمش را براى بدهى و 100 درهمش را براى خرجی صرف ميكنيم. من هم با خود گفتم: كاش بمن هم 300 درهم بدهد كه با 100 درهمش الاغى بخرم و 100 درهمش براى خرجى و 100 درهم ديگرش براى پوشاك باشد تا [برای تجارت) به همدان و اطرافش بروم.
چون به در خانه رسيديم، غلامِ ابامحمد آمد و گفت: على بن ابراهيم با پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شديم و سلام كرديم، حسنبنعلی به پدرم فرمود: اى على! چه چیزی باعث شد که آمدن تو به نزد ما تا امروز عقب بیفتد؟ پدرم گفت: آقاى من! خجالت ميكشيدم با اين وضع به ملاقات شما بیايم. وقتی بیرون آمدیم، غلامش آمد و به پدرم كيسه پولى داد و گفت: اين 500 درهم است كه 200 درهم آن براى پوشاك و 200 درهم آن براى بدهى و 100 درهم آن براى خرجيت باشد. و كيسهاى به من داد و گفت: اين 300 درهم است، 100 درهمش براى خريد الاغ و 100 درهمش براى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد و به همدان نرو، بلكه به سوراء برو. راوی میگوید: او به سوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دينار عايدى املاك دارد و با این وجود، واقفىمذهب است. به او گفتم: واى بر تو! مگر دليلى روشنتر از اين ميخواهى؟!! او گفت: راست میگویی؛ اما این اعتقادی است که بنا بر آن گذاشتهایم.
ـ میدانیم که خیلی بیشتر از واقفه، منتظر محبین خودتان هستید و دارید میگویید: «چه چیزی آمدن تو نزد ما را تا امروز به عقب انداخت؟» اگر سامرا دور است اما مسجدی که شما دستور دادهاید بسازند، همین نزدیکیهای ماست؛ در قلب قم. امشب قصد شما را کردهایم و در بین راه داریم حاجتهایمان را مرور میکنیم و میگوییم چقدر احتیاج داریم به...
#ابامحمّد
@msnote