eitaa logo
امتداد
989 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 بخش اول بعد از کاروان خودرویی و ریختن تمام عکس و فیلم‌ها توی لپتاپ و انتشارشان و بعد هم خانوم خانه شدن و آماده سازی افطار دیگر پاهایم توان راه رفتن نداشت. عکس و فیلم گرفتن و روایت حماسه نوشتن زیر باران هم کار را سخت تر می‌کرد. اما احساس تکلیف مثل خوره به جانم افتاده این روزها. مدام صدای آقا را توی گوشم می‌شنوم که به خانوم‌ها تأکید می‌کرد حضور اجتماعی داشته باشند. هم همسرداری و فرزندداری کنند هم به استعداد و علاقه‌شان برسند که جامعه به خانوم‌های انقلابی نیاز دارد. حالا که عذاب وجدان نداشتن اثر اجتماعی دارد دیوانه‌ام می‌کند، تند تند گوشی‌ام را شارژ می‌کنم تا از جماعتِ خونخواه امام شهیدم جا نمانم. میان آماده شدن و سیاه بر تن کردن و چادر گذاشتن، پنجره رو به خیابان را کمی باز می‌کنم: «بارون بند اومده خداروشکر امشب تصویرهای بهتری می‌گیرم.» نرسیده به سبزه میدان ماشین را پارک می‌کنم تا در ترافیک از این هم دیرتر نرسم. صدای الله اکبر جمعیتی که از نزدیکی مسجد الجواد خودجوش با شعار سردادن به سمت میدان اصلی می‌روند خیالم را راحت می‌کند که نفر آخر نیستم. با آنها همراه می‌شوم. مردمی که قبلا باید به زحمت ازشان عکس می‌گرفتم خودشان، پلاکاردها و عکس رهبر شهید را به سمتم نشانه می‌روند که یعنی: «از من عکس بگیر» بعد صدای الله اکبرشان بلندتر می‌شود که صدای خونخواهی است. «خداروشکر» توی دلم از معاصر بودن از این همه غیرتیِ بامرامِ وطن پرستِ دین‌دار سجده‌ای با پلک‌هایم می‌کنم و نگاهم به آسمانی است که حالا دلِ پُرش را بیشتر خالی می‌کند: «دوواره آسمانِ دیل پورا بو ...» پیرمردی این را زیر لب می‌گوید و خودش هم دلش مثل آسمان پُر می‌شود و با قطرات اشک آسمان خالی‌اش می‌کند. نه اینطور نمی‌شد. باید فقط فیلم بگیرم. دشمن دائما توی شبکه‌های وامانده‌اش می‌گوید این راهپیمایی‌ها فتوشاپ است! دوربینم را برمی‌دارم تا چندثانیه فیلم بگیرم از صدای شعارها و خیل عظیم مردم. چندثانیه می‌شود چند دقیقه! گوشی‌ام زیاد حافظه ندارد. اگر این صف تمام نشود فکر کنم هشدار حذف برایم بیاید! یاابلفضل! چه جمعیتی ... توی دلم قربان صدقه قدم‌هایشان می‌روم و گوشی را غلاف می‌کنم تا میدان شهرداری. می‌خواهم در روز قیامت اسم من هم در شمار این شعاردهندگان باشد: «ما پشت این نظامیم / در صف انتقامیم» ما از خون رهبر و مقتدای خودمان نمی‌گذریم و اجازه تعدی دشمن را نمی‌دهیم. می‌خواهم من هم معاصر این انتقام جویان باشم. هرچه نزدیک‌تر به میدان اصلی شهر می‌شویم صدای شعاها با هم قاتی می‌شود. یکی از رفقایم را زیر مجسمه شهدا می‌بینم. آخر اینجا قدمگاه شهدای دفاع مقدس است. شهدایی مه افتخار این خطه هستند. به همین دلیل نام این میدان «شهدای ذهاب» هم هست. از او می‌پرسم: «چقدر جمعیت اومده. بقیه از کدوم مسیر اومدن که زودتر رسیدن؟» تازه می‌فهمم که عده زیادی از مردم بعد از نماز و افطار از بقعه متبرکه خواهر امام به راه افتادند و به میدان اصلی رسیدند. ماشالله ... حالا دیگر جای سوزن انداختن نبود. باران هر لحظه بیشتر روی سرم می‌ریخت و چادرم می‌چسبید به روسری و روسری هم توی مغزم نفوذ کرده بود! اما وقتی به نیرو و روحیه مردم نگاه می‌کردم خجالت می‌کشیدم که نگران خیس شدن باشم. هرطور بود خودم را از بین این همه جمعیتی که فکر نمی‌کنم تا به حال میدان شهدای ذهاب به خودش دیده باشد به ابتدای جمعیت و پایین سن رساندم تا بتوانم این خیل عظیمِ غیرتمند و خونخواه را بهتر توی تصویر بیاورم. زنی کنارم ایستاده بود که با تمام وجود حیدر حیدر می‌گفت. مردی با همه وجود حسین(ع) را صدا می‌زد و زن‌ها گاهی زیر پَرِ شال یا گوشه چادرشان قایم می‌شدند و اشک می‌ریختند اما همین که صدای الله اکبر بلند می‌شد با همه وجود فریاد می‌زدند و خواستار انتقام بودند. ادامه دارد ... ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان_رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔹 بخش دوم گوشه‌ای از میدان موکبی برپا بود. عکس آقا را گذاشته بودند و به یاد امام شهید به عزادارنش چای تعارف می‌کردند. آقا عاشق چای بود. هر وقت دیوارهایش را تماشا می‌کردم می‌فرمود: "حالا وقت چای است" همیشه عکس با فنجان در دستش را دوست داشتم و حالا باید در موکب چای می‌گرفتم که به یاد امام شهیدم برپا بود. دلم نیامد. راهم را کج کردم تا بین مردم قدم بزنم و سوژه‌ای پیدا کنم. چترهای صورتی و دختر بچه‌های قد و نیم قد دلم را به میناب برد. به جایی که قریب به ۱۶۵ دختر خردسال دبستانی شهید شده بودند. اسامی‌شان را هنوز نمی‌دانم اما هستند بی‌بینشان فاطمه و زهرا‌ها و زینب‌هایی که عزیز دل خانواده‌هاشان بود. دخترانی که صبح یا به زور مادرشان دل از رخت‌خواب کندند و راهی مدرسه شدند. یا با ذوق زنگ ورزش و نقاشی از جا پریدند و پشت نیمکت‌ها نشستند. و حالا به جای خانم اجازه آن‌ها، ما باید ازشان اجازه بگیریم تا در روز حشر شفاعتمان کنند. پرنده خیال را از میناب دوباره آوردم به میدان ذهاب. نگاهم قِل می‌خورد به فاطمه و زهرا و زینب‌هایی که به یاد رفقای کوله‌صورتی شهیدشان با چترهای صورتی آمده بودند برای خونخواهی. برخی اشک می‌ریختن ولی برخی‌شان هنوز درکی از شهادت ندارند و دست مادرشان با ول نمی‌کنند که مبادا توی این جمعیت گم شوند. راستی دخترهای میناب هم گم شدند؟ یعنی روزی پیدا می‌شوند؟ شاید شهادتشان خیال باشد. مگر می‌شود دشمن به این پستی؟! حالا من هم خشمگین شدم. مثل مردمی که از لحظه اولی که خبر شهادت را شنیدند تا به امروز به جای غمگین‌تر شدن، خشمگین شده‌اند. می‌خواهند خون رهبرشان بی‌فایده نباشد. می‌خواهند این مسیر را ادامه دهند. هر دفعه که بغض میکنند یاد حرف آقای شهیدشان می‌افتند: «اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید.» می‌خواهند به فرموده ایشان به زودی زود کار این رژیم منحوس را یک سره کنند و به وصیت ایشان که: «مثل منی با مثل یزید بیعت نمی‌کند» به دنیا نشان دهند که آمریکا و رژیم صهیونی از صدها یزید هم بدترند و امروز صحنه مبارزه در میدان است و گیلانی جماعت، فرزند میرزا جماعت با اجنبی دست نمی‌دهد و انتقام خواهد گرفت. حالا با خیال راحت از اینکه به موقع رسیدم و توانستم این قیام با صلابت را ثبت کنم سر به آسمان می‌گیرم و می‌نویسم که رشتی‌ها امشب برای دومین شب در زیر باران شدید نشان دادند که "گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز" و سربازان سیدعلیِ شهیدمان پای ولایتش خواهند ایستاد. پایان ✍ فاطمه احمدی 📍گیلان- رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸غسل شهادت دلم می‌خواست در آغوش کسی از این غم گریه کنم. مسجد محله‌مان جای خوبی بود. درد همه‌مان مشترک بود. افطاری مختصری داشتیم؛ آبجوش و خرما. موقع پذیرایی صدای همسر خادم که کنارم بود اشک به چشمانم آورد: «بوعم رت، دَ بوعه نارم» در قنوت با جای خالی دعای «اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه‌ای» بغض کردیم و بعد از تکبیر با «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار» بی‌وقفه باریدیم. حاج‌آقا گفت: «قلم تاریخ بشکند اگر شهادت ندهد که امام شهید ما، شهیدِ رمضان، شخصیتی بود که بهترین‌ها رو برای ملتش می‌خواست. به میدان بیایید که ارازل و اوباش و زن باره‌ها فکر نکنن بیشه‌ی انقلاب خالی از شیره. مسیرمون مشخصه، جبهه‌ی حق و باطل مشخصه، حد وسط نداریم. صحنه‌ رو خالی نکنید، غسل شهادت کنید. شهادت میدم به پیروی از امام شهیدم غسل شهادت کردم. این لحظه از تاریخ، ابدیت ما رو رقم می‌زنه. کاری نکنیم که نسل اندر نسل ما بگن مقاومت نکردن و خدایی نکرده کشور تجزیه شد و زن‌ باره‌ها، قماربازها و حرامزاده‌ها بر اون مسلط شدن. ما در گرو یک کیسه آرد نیستیم، ما در گرو ابدیت و عاقبت بخیریمون هستیم.» ✍ فاطمه امیری 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پویش روایت گری قائد امت 🔰به‌مناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای 🔹 محورهای روایت شامل: ۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان ۲. مردم و تشیع شهدا ۳.شهادت قائد امت ۴.بمباران شهرها ۵.تجمعات خودجوش مردمی ✅ روایت های خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇 @mtedad_admin 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آمریکا و اسرائیل و هر کشوری که به او وفادار است باید بداند که تا قبل نهم اسفند ماه فقط یک «سیدعلی خامنه‌ای »را دشمن خود می‌دیدند اما از اکنون خامنه‌ای های بسیاااااااااری دشمن آنها هستند چون قدرت شهید خامنه‌ای از رهبر انقلاب اسلامی ایران بیشتر است . آهای آمریکا بدان هرکس را بزنی ، دیگری جای او را میگیرد چراکه تو با یک شخص ، یک کشور ، یک نظام طرف نیستی بلکه با مردم جهان اسلام و ایران طرفی . تاکنون به مدارا و مذاکره گذشت که کار به اینجا نرسد اما حالا که در این نقطه از تاریخ ایستاده ایم تا آخر هستیم چون بازی که تو شروع کردی را ما تماااام می کنیم. ما همه به دنبال شهادتیم پس مارا به مرگ و ترور و نابودی تهدید نکن ! ای وفاداران به آمریکا کاش تا دیرتر از این نشده خرج‌تان را از آمریکا و اسرائیل جدا کنید وگرنه از شما هم چیزی باقی نخواهد ماند ، ترامپ احمق به فکر خودش و آمریکایی ها نیست شما به فکر بقا باشید و طرف درست تاریخ را انتخاب کنید. رهبرمان را شهید کردید اما ایرانی هنوز پابرجاست چون او ما را اینجوری تربیت کرده ، خط قرمز ما را رد کردید بدانید که نابودی شما حتمی‌ست 🇮🇷 الله اکـــــــــبر 🇮🇷 ✍ معصومه غلامی 📍 چهارمحال و بختیاری ـ شهرکرد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پیام می دهد که قبول باشد جواب میدهم همچنین ـ خوشحالم که اتفاقی برات نیوفتاده ایموجی خنده ی کنارش را نمیفهمم از تمسخر است یا شوخی... + چه اتفاقی؟ - می‌ترسیدم بهت موشک بزنن این بار من میخندم.. می گویم چرا من؟ می گوید کلا مناطق مسکونی را کم نزده اند جوابم را از ته اعماق قبول دارم +اینجارو تاحالا نزدن ولی بزنن .ما نمی ترسیم تهش شهید میشیم ؛ لیاقتش که نیست ولی به گروه دوستان می گویم که حلالم کنند. خدا را چه دیدی؟ شاید برای ما هم پایان نوشته باشند و روی قبرمان بنویسند به دست منحوس ترین رژیم صهیونیستی ، به فیض شهادت نائل گردید. ✍زهرا خراسانی 📍سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پدرمهربانم فرصتی شد که یه سفر خانوادگی بری درهای بهشت به رویت باز هست این بار خدا میخاهد خودت انتخاب کنی چه شد که ۳۷ سال نشستید بخاطر مردم آقا حق نبود ما آرزو به دل بمانیم ما که جان فدا بودیم اجازه می‌دادید تا با خون‌مان فرش قرمز می انداختیم به راهت پدرم میدانم خیلی خوب میدانم که بهشت برایت دلتنگ بود میدانم گمان میکنم خدا هم دلتنگتر ،،شکوفه های زیبای میناب چه کردن آقا جان میدانم زیبایی ورود شما را چه زیبا مزین کردن آقا جان انگشتر زیبایت که یادگار یارت بود همراهت بود؟؟؟ حاج خانم که دلش تاب دوری نداشت پرواز کردکه کنارتون باشد همانطور که این چندین سال با صبر کنارتان بود کنار پدری که تمام زندگیش تمام ثانیه های زندگیش برای مردمش بود آقا جان راستی تو این ۳۷ سال شما وقت کردید برای خانواده خودتون هم وقت بذارید؟؟؟ آقا جان برای خودتون شده کمی استراحت کنار بذارید؟؟؟ شده شبی آروم بی فکر به مردمت پلک روی هم بگذاری ؟؟ شده اصلا سفره ای شاهانه برای خودت تدارک ببینی؟؟ آقا شده هرماه لباس نو بخری ؟؟ آقا میگم چرا آقا زاده ها را کیف هاشونو پر دلار نکردیدونفرستادید کشورهای دیگه ؟؟ آقا جان اینان میگفتن رفتید روسیه پناه گرفتید! پس در محل کار چه میکردید؟؟؟ آقا چه خوب خبر داشتید از نقشه شوم کودک کشان کی شدنقشه راه را دردستمان گذاشتید؟ آقا چه خوب یک تنه روسیاهشون کردید چه خوب تیر خلاص زدید به شقیقه عشقیا آقاجان میگفتن شهدارا از صف آخر چیدن امااینبار دقیق از نفر اول مدعیان انتخاب شدن🥺 آقا جان چه کردی با دلمون 🥺 دل دیوانه شده منتظره یکی چیزی بگه منفجر بشه🥺 میدونید آقاجان قراره بعد از شمامردم چندیدن باربمیرن قراره جای خالیتون پیرمون کنه قراره درنبودت خوب بسوزیم ✍ خانم منصوری 📍فلارد - چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
طوفانی‌ام، آرامشم تویی... مطهره مظهری: خبر سحر یکشنبه دهم اسفند، آن‌قدر سهمگین بود که در خانه ماندن را غیرممکن می‌کرد. نمی‌دانستم‌ کجا، فقط می‌دانستم‌ که باید بروم. هر چه به مرکز شهر نزدیک‌تر می‌شدم تعداد آدم‌ها و ماشین‌ها بیشتر می‌شد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که به میدان ابوذر رسیدم. آدم‌هایی که در و دیوار خانه برایشان تنگ آمده بود آن‌جا دور هم جمع شده بودند. یک نفر عکس آقا را در دست گرفته و روی سکوی کنار میدان ایستاده بود. از همان‌جا شعار می‌داد و‌ مردم هم‌ همراهی‌اش می‌کردند. زنی کنار خیابان دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد و بر سر مخاطبی خیالی فریاد می‌زد. آن‌طرف‌تر مردی با چشم‌های متورم و قرمز سعی داشت موهای بلندش را با کش ببندد. جوانی که لباس پاک‌بان‌ها را به تن داشت با یک بسته کیسه زباله بزرگ مشکی، با دقت و وسواس مجسمه‌های کوچک و خندان اطراف میدان را سیاه‌پوش می‌کرد. هر بار که یک کیسه مشکی را روی سر یکی از مجسمه‌ها می‌کشید، می‌ایستاد، سرش را پایین می‌انداخت و شانه‌هایش می‌لرزید. بعد با آستینش چشم‌هایش را پاک می‌کرد و می‌رفت سراغ مجسمه رنگی بعد. صدای گریه و فریادهای الله‌اکبر در هم‌آمیخته بود. چیزی نگذشت که تمام میدان لبریز از جمعیت شد. جمعیتی که شعار می‌داد و اشک می‌ریخت، سرود می‌خواند و اشک می‌ریخت، دعا می‌کرد و اشک می‌ریخت... صدای زنی را درست پشت سرم شنیدم‌ که از شدت گریه نفسش بریده‌بریده بالا می‌آمد. برگشتم و بغلش کردم تا شاید سرش را روی شانه‌ام بگذارد و آرام‌تر شود اما نشد. به عکس آقا که در دستم بود اشاره کرد. عکس را که به او دادم، اول بغلش کرد و بعد صورت خیس از اشکش را با آن پوشاند. چند ثانیه بعد وقتی عکس را به من برگرداند، انگار راحت‌تر نفس می‌کشید. تصویر آقا کار خودش را کرد؛ درست مانند حرف‌هایش... ✍ مطهره مظهری 📍بیرجند - خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چند روز پیش داشتم فیلم های جنگی هالیوودی که اخیراً ساخته و پخش شده رو بررسی میکردم به یه نکته جالب رسیدم... اونم اینکه به نظر میرسه با ساخت این فیلم های جعلی و تخیلی و همین‌طور تجاوز آمریکا به کشورهای آسیایی و اتفاقاتی که در اوکراین و ونزوئلا رخ داد باعث اشتباه بزرگ محاسباتی آمریکا شده و اونا باورشون شده خیلی هالیوودی و شیک میتونن اصل نظام و تمامیت ارضی ایران قدرتمند رو مختل کنند... وقتی یک قماربازِ پدوفیلی رییس جمهور یه کشور میشه همچنین حرکات هیجانی و غیر حرفه‌ای و غیر انسانی ازش بعید نیست... ✍ خانم غفاری 📍 چهار محال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آه ای عزیز من ؛ ای کاش در زمان دیگری می‌زیستیم ؛ ای کاش بودی و می‌دیدی که دشمنان ، چگونه بر کشور تجاوز می‌کنند . ای کاش و ای کاش ... در محل اصابت موشک ها ؛ محل هایی که تنها خانواده ها زندگی می‌کردند . خانه‌هایی که نوزاد ، کودک ، پیر و جوان در آنها زندگی می‌کردند .. همهٔ آنها مردم عادی بودند ! نه نظامی در آنجا زندگی می‌کرد و نه شخص خاصی .. اما سوال اینجاست .. که چگونه آن شخص اهریمن خو می‌گفت : ما با مردم عادی کاری نداریم !! می‌گفت : ما فقط نظامی می‌زنیم ! اما آقای پُر ادعا ؛ کودکان مینابی نظامی بودند ؟؟ یا بر گمانم داشتند اورانیوم غنی می‌کردند !! و این‌گونه سوالهای متعدد .. اما عجیب آن بود که شمران زمانه خوشحال بودند ! خاصه کسانی که در کودتای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ادعای وطن‌دوستی می‌کردند ! خوشحال بودند از شهادت رهبرشان . خوشحال بودند از شهادت دانش‌آموزان ، و همچنان منتظر حملات جدید از سوی رژیم صهیونسیتی هستند ! آری منتظر حملات هستند اما در دهات های ناشناختهٔ فلان استان .. همهٔ‌شان فرار کردند .. در تاریخچهٔ پهناور ایران به آنان لقب حیوان داده اند . درست همانجا که نادر افشار گفت : وقتی جنگل آتش میگیرد ، درختان فرار نمیکنند ! حیوانات فرار میکنند ؛ ما اینجا ریشه در خاکیم... بس است دیگر ، بسیار و بسیار گفتم از مزدوران این خاک .. اما اینک زمان سخن گفتن دربارهٔ غیرتمندان این کشور است .. کسانی که پیمان بستند با ایرانِ اسلامی ؛ هستند ، ماندند و خواهند بود . تا پای جان .. ✍ حدیثه عابدی 📍تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
حیاط را آب و جارو می کردیم و سکوت حاکم بود... چشمم افتاد به درخت گیلاسِ باغچه که برهنه و غمزده در انتظار بهار بود... زیرلب روزها را شمردم و تقویم را ورق زدم...پانزدهم اسفند، روز درختکاری است... صحنه ی درخت کاشتنش به ذهنم آمد، لبخندش موقع قرار دادنِ آن نهال، در دلِ خاک... چقدر خوشبخت بود آن نهال... در افکار خودم غرق بودم که صدای عبورِ موشک، از بالای سرم، مرا به زمانِ حال برگرداند...همان شب، زمانی که در راهپیمایی خودرویی شرکت کردم فهمیدم که او خیلی بیشتر از آنچه که در رسانه نمایش داده می شد، نهال کاشته... پیر و جوانی که صدای الله اکبرشان قطع نمی شد، کودکانی که پرچمِ در دستشان را میرقصاندند و با ذوق به آن خیره شده بودند... مردان و زنانی که موکب علم کرده بودند و حتی بخارِ چایِ موکبشان، مردم را به اتحاد و همبستگی دعوت می‌کرد... آری... این ها، روزی نهال هایی بودند که او با مهر و عطوفتِ خود کاشته بود و اکنون در هم پیچ خورده و قرص و محکم، درخت تنومندی شده بودند... ولی شما چند باغبان را میشناسید که برای بالندگیِ نهال هایش،در نهایت آنها را با خونِ خود آبیاری کرده باشد؟؟؟ ✍ صالحه ارشادی فارسانی 📍 چهارمحال و بختیاری - شهرکرد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org