#روایت_نودوچهارم
إن مَعِیَ رَبِّی ...
بدانید که خدا با ماست
امروز جنگ بین حق و باطل در جریان است.
خائنین به وطن و زورگویان اجنبی آمریکا و متحدانش بدانند ، ما ملت امام حسینم. ما ملت شهادتیم
قریب به ۱۷۰ دانش آموز در مدرسه میناب پرپر شدند، این جواب دارد ....
شناور رزمی دنا را زدید ،این جواب دارد
فرماندهان ما را هدف قرار دادید و به شهادت رساندید ، این جواب دارد .
رهبرمان ، مولایمان ، فرمانده ی کل قوا را به شهادت رساندید . این مطلقا جواب دارد .
تقاص خون شهید حاج قاسم هنوز گرفته نشده است .
شاید فراموش کرده اید با چه کسانی طرف هستید !
شاید هنوز نمیدانید برگ برنده ما فقط در موشک و پهباد نیست بلکه در اتحاد مردم ایران است .
تا خون در رگ داریم ، تا تفس داریم تا اتحاد داریم تا رهبر داریم تا قرآن داریم تا عزت داریم تا شهادت داریم
به شرفمان قسم پای این نظام و انقلاب و ولایت خواهیم ماند.
الا یا اهل عالم بدانید "
إن مَعِیَ رَبِّی ...
بدانید که خدا با ماست
✍ زهرا عبدالملکی
📍 کردستان- قروه
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوپنجم
🔸 ساندویج هایی با طعم ایمان
✨نور انقلاب جاریست در گوشه خانه ای در جهرم، در دل آن مادر و دختری که خشکی لبهای روزه دارشان را از یاد برده اند و ساعت یک دور چرخیده و عرق ریزان با جرجر روغن میان ماهی تابه، کوکوسیب زمینی ها را مرتب و یک شکل میان روغن برشته میکنند. با کمک زنان همسایه خیار شور ها و گوجه ها را با برش هایی خلال مانند در سینی ردیف کرده اند.
▫️ و دقایقی بعد ساندویچ ها آماده و با صلوات و دعا برای رزمنده ها در نایلون ها ردیف و روی هم چیده شده . تا سهم افطار رزمنده ای باشد که نه میان خاک های شلمچه و فکه که با زبان روزه در خیابان های شهر در گرمای روز و سرمای شب، نقش امنیت را بر در و دیوار شهر مینشاند.
🤲 تا دعای سحر آن نوجوان که نیمه شب سر به تربت امام حسین اشکش بر سجاده جاری باشد و دل شهر را زلال کند. و آینه شود آفتاب ظهور را.
🌱 او که هر قطره اشکش بر سجاده ای که چفیه هدیه آقاست نورها دارد از جنس دعا که قوت میدهد بازو و ایمان ابوذری رزمنده ها را.
او که آیه آخر سوره فتح نسیم سحرگاهیش شده« اشداء علی الکفار رحماء بینهم»
✍ صدیقه صادقی
📍 فارس- جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوششم
🔻ما پشت کشورمون ایستادیم🔻
این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
شب بیست و یکم رمضان ۱۴۰۴ است، نوزدهمین روز از آخرین ماه سال و قرار یازدهم مردم رشت در میدان شهدای ذهاب برای یک عهد، عهد ایستادگی پای ایران.
ده روز گذشت، ده روز از هفتهای که در اولین روزش اتفاقاتی افتاد که هنوز هم باورش سخت است اما حالا ایرانم زیر این بار سنگین ایستاده و حتی خم به ابرو نیاورده است.
دماسنج عدد ۸ درجه را نشان میدهد و هوا سرد است شاید در چنین شبی که نمیدانستند که دست تقدیر برای هرکدامشان چه چیزی رقم خواهد زد ترجیحشان این بود مثل هر سال در گوشه مسجد و حسینیه و مهدیهای به دعا و مناجات بنشینند اما این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
در یک دست پرچم و در دست دیگرشان قرآن است و حالا آمدهاند در کف این میدان همان میدان شهرداری یا شهدای ذهاب که هنوز ردپای شهدا در آن پیدا است آمدهاند تا لیلهالقدرشان را به صبح برسانند و عهدی تازه کنند.
شاید اگر در سالی که گذشت آنچه که در برگههای تقدیر این ملت نوشته شده بود را میدانستیم تاب و توان از دست میدادیم اما حالا که در وسط این معرکه هستیم رضاً به قضائک شدهایم چون هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
بیشتر از رویارویی با دشمن که خدا این ماموریت مهم را به مردم سپرده است حالا جای خالی یک نفر بیشتر از همه بر قلبها سنگینی میکند، رهبری که نه فقط یک ایران که همه جهان تکیه به او داشتند و این روزها در همهجا صحبت از کسی است که عطر و بوی پدر را دارد.
امروز اگر در جایی از زمان ایستادهایم که غم نبودِ امام امت بر دل سنگینی میکند بغضهایمان را خوردهایم و اشکهایمان را نگه داشتهایم تا روز یوم الانتقام که اللهاکبر گویان لوای علی بر دست با امام و شهدا وارد قدس شریف شویم.
در زیر این بلندای لایتناهی با دستهایی که با هم به سوی آسمان بلند میشود این فاصله کوتاهتر است و پایِ تک تک دعاها مُهر استجابت خواهد خورد دعای ملتی مظلوم اما مقاوم که یک تنه در برابر ابن ملجم زمان ایستاده است.
بک یا علیها رنگ و بوی دیگری دارد رنگ انتقام، انتقام از دشمنی که بیش از ۱۴ قرن است که کینه علی و آل علی را در سینه دارد اما حالا طومار سیاهش به دست فرزندان علی تا ابد پیچیده خواهد شد.
گرچه در دلهایشان اندوه دارند اما رنگ رجاء به خود گرفته است این اتحاد و همدلی زیر پرچم جمهوری اسلامی در شب لیله القدری که به پهنای یک ایران شکل گرفته است.
حالا این مشتهای گره کرده محکمتر و شعار مرگ بر آمریکایشان منزجرتر از چهل و هفت سال گذشته شده است تا حتی برای یک لحظه خیال خام تهدید از سر اجنبی گذر نکند زیرا کسی همچو حسین با مثل یزید بیعت نخواهد کرد.
این روزها و شبها هیچگاه در لابهلای اوراق تاریخ گم نخواهد شد که با اراده و ایمان ملت خمینی و خامنهای در کف خیابانهای شهر شکل گرفته است وقتی که همه با هم زیر بارانِ دست به دعا برداشتیم دعای برای امام زمان وقتی که نوای الهی عظم البلاء در شهر پیچید.
✍ کوثر اشرافی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوهفتم
رهبرم،چه بیتکلف و خانوادگی سفر آخرت را کردید.
حتی شهادتتان هم روی دروغگویان را سیاه کرد!.نه در تونل در اعماق زمین بودیدونه درخارج ایران در امنیت ،
بلکه درمیان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید.
اقاجاوگن،هیچوقت رفتن شما را باور نمیکنم.
شما هستید ومی مانید.الان که خریدارتان خداست،
دستتان بازتراست پس ،ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.دست پدران یتان برسر فرزند شهدا و ملت ایران مستدام باد!
من اطمینان دارم که بانبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده،این پرچم ،هم اکنون در دستان مبارک، امام عصر است.
ماغصه داریم اما به خداوند توکل میکنیم که در آیات قرآن کریم آورده است:
«عسی ان تکرهواشیئا وهو خیر لکم».
این مصیبت شایدظهور منجی را تعجیل می کند.
آقا ، دلتنگتان شدم،نمی توانم رفتن شما ونبودن تان را باور کنم.
حالا بعد نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟!
هربار دعای سلامتی شما را داشتیم.حالا چی باید بگویم؟!
هر روز وبا هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم.
سال نو منتظر تبریک سال نو.وشعار هرسال،حالا چکار کنیم؟!
می دانم که خدا بخاطر دلهای شکسته شیعیان ایران وتمام مسلمانان جهان,
ظهور منجی را سرعت می دهد.
پس ما هم برای این تعجیل به توصیه ی شما، همه باهم سوره فتح می خوانیم.
وامیدمان را از دست نمی دهیم و به آخرین نکات ارشادی شما،رهبر عزیزمان ، عمل می کنیم که همان حفظ اتحاد است وبا هم برای فرج مولا دعا می کنیم:
«اللهم عجل لولیک الفرج»
✍ زهرا زرگران
📍 اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوهشتم
🔸 نوزاد، زن، پیرمرد، و جوان.
" پلک راستم میپرد. ریتمش را میگیرم. و با همان ریتم، دست چپ مشتشده ام را میپرانم. آنهم در میان پیادهراه تربیت خالی. هر فردی را میبینم که از مقابلم میآید، دلم خالی میشود. خالیتر. سرم را گرم میکنم. با نگاه کردن. به اطراف. اطراف دیدنی تربیت.
نگاه میگردانم. درختان. مغازههای معدود باز. به قول پدرم، اینجا نشد بازار. جایی که بیست و یکم باز باشد که بازار نیست. ولی از حق نگذریم سیاهی هم زده اند. چیزهایی روی سیاهی است که نمیتوانم از این فاصله تشخیصشان دهم. فاصله را کم میکنم. چند عکس است. عکس چند دانشآموز. اسم یکیشان را میخوانم : علی. علی اصغر. علی اصغر زارعی فرزند جواد. شهید علی اصغر. فرزند جواد. کاش بشود اسم همهشان را همینجور در ذهنم هجی کنم. همه ۱۶۸ تایشان را. مخصوصا آن آخری.
ولی گذر کردن باید. چرا که نکند نرسم؟ نکند.. رسیدم. و چشمم روشن شد از دیدن آنهایی که مانده بودند. برای من. برای منهایی که دیر رسیده بودند. آن تعداد کم ولی زیادی که در میدان ساعت جمع شده بودند. و در مقابل عکس بزرگ آویزان شده از ساختمان میدان، دلبری میکردند. آنقدر جذاب که پاها را به سمت خود میکشید. پاهای من را.
و در کنار باند متحرک میایستم. باندی که میخواند: این غم کجا برم که تو را بی هوا زدند.. . دلم از صدای باند میلرزد. جایم را عوض میکنم. میروم جلوی سوپرمارکتی نبش میدان.
چشمم متوجه خانم مانتویی جلو سوپر مارکت میشود. مغازهدار میپرسد: از اینا نمیترسی؟ خانم رژ سیاه نگاهی متعجب به اجتماع پرچم به دست جمع شده میان میدان ساعت میاندازد و جواب میدهد : وا، از اینا مظلومتر اخه؟
فکر کردم که نوحخوان حرفش را شنید. چرا که گفت: این غم کجا برم که تو را با عصا زدند. حسین جان.. و همه با دستهای سرخشده بر سر خود زدند. پی دستان سرخ را گرفتم. نوزاد. زن. پیرمرد. و جوان.
تا رسیدم به یک مرد. مردی که داخل پالتو طوسیش مچاله شده بود. جوری که برای دیدن پیراهن سیاهش باید تقلا میکردی. مثل خودش. که تقلا میکرد. که برود. یا کمی دیگر بماند. کمی بیشتر. میایستاد. به دستش نگاه میکرد. و جوری که خودش را راضی کرد به قدم های رفتنیاش سرعت میداد. کمی بعد باز ایستاد. انگار که یادش رفته وداع کند. پس برگشت. تا چشمش به مشتهای گرهخورده در آسمان خورد. قدم های ماندنیاش برگشتند. چند قدم. خواست دستش را مشت کند. که دوباره سرخی چشمش را پر کرد. سرخی دست. پس باز برگشت. و باز برگشت.
و پلک راستش پرید. دیدم که پرید. ریتمش را گرفتم. و با همان ریتم، دست چپ مشتشده ام را پراندم. "
✍ محمد غفاری
📍 آذربیایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودونهم
جلوی غرفه ای که عکس و پوستر رهبر شهیدمان را پخش میکرد، منتظر مانده بودم. بانویی که جلوتر از من بود، مشغول گفتگو با فرزندش بود. شنیدم که به او میگفت: «مامان جان، اگر میخوای روی عکس آقا دست بکشی، بهتره وضو داشته باشی، حضرت آقا که یه آدم عادی نبود، اون نائب امام زمان بود.»
چند دقیقهای گذشت، زن مشغول گفتگو با چند خانم دیگر شد. از اوضاع احوال کشور و خبرهای راست و دروغی که شنیده بود، میگفت، عشق و ارادت عمیقش به رهبر انقلاب، در کلامش مشخص بود.
رفتم کنارش، آرام صدایش کردم و گفتم: «میشه همونطور که عکس آقا تو بغلتون هست، ازتون عکس بگیرم؟» در ابتدا قبول نکرد، اما من سماجت کردم.
لبخندی زدم و صورتم را نزدیک صورتش بردم تا صمیمانه سخن بگویم. آرام گفتم: « درسته که در عمل، ما پیروز این جنگ هستیم، اما وقتی رسانهها ندونن که چه کسانی به این انقلاب ارادت دارند و پشتش هستند، شما هر چقدر هم که ایران رو دوست داشته باشی،چه فایدهای داره؟»
ناگهان زن با چهرهای خشمگین گفت: «بیخود! دشمن غلط کرده. کوره؟ نمیبینه هر شب چه سیل جمعیتی برای انتقام رهبر شهیدمون به راه میافته؟ درد بگیره دشمن، الهی خار و ذلیل بشه. بیا از من عکس بگیر، هرچند تا که میخوای، اصلاً بیا مصاحبه کن، ویدئو بگیر تا من همین انگشتم رو بکنم تو چشم دشمن.»
یک لحظه هَنگ کردم، چه زود رگ غیرتش باد کرد.
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان- رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدم
🔸 غیرت مردان لر
وقتی زمزمههای جنگ زمینی بالا گرفت، پدرم نیشخندی زد که بویِ تجربهی سالهای سخت را میداد. رو به آنها که خط و نشان میکشیدند گفت: «ما هشت سال با دستِ خالی مقابل تمام دنیا ایستادیم، شما که عددی نیستید!» بعد تعریف کرد که چطور با همرزمانِ قدیمیاش، بعد جنگ دوازده روزه، به کانون بازنشستگان رفتهاند و فرم اعزام پر کردهاند. گفت آنجا یکی از همرزمانش را دیده؛ مردی که کمتر از یک سال پیش سکته کرده و نیمی از بدنش لمس شده، چشمانش کمبیناست و حتی در انجام کارهای روزمرهاش ناتوان است. با تعجب از او پرسیده: «سید! تو با این حال اینجا چه میکنی؟» و سید با نگاهی که هنوز شعلههای غیرت در آن زبانه میکشیده، پاسخ داده: «اگر جنگ شود، چطور میتوانم در خانه آرام بگیرم؟ درست است جسمم دیگر یاری نمیکند، اما هنوز که میتوانم یک استکان چای دستِ بچههای رزمنده بدهم.»
این مرام و غیرتِ تمامنشدنیِ شیرمردانِ لُر است؛ مردانی که حتی وقتی قامتشان خمیده میشود، زانویِ غیرتشان در برابر هیچ نامردی سست نمیشود.
✍ زهرا مومنزاده
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
سلام و عرض ادب
ممنونم که پای کار حرف امام شهیدمان هستید و معتقدم اگر از تلاش ناچیز ما یک نفر به جمع فتح خوانان اضافه شود در مقدرات جنگ موثر است.
یادآوری فتح خوانی ساعت ۲۲
@mtedad_org
#اطلاعیه_دوم
#پویش_قائد_امت
✍ سلام و درود به آن ذخیره الهی(عج)؛
سلام و رحمت الهی به سید الشهداء انقلاب اسلامی؛
سلام و درود بیکران به امت مبعوث شده برای نابودی استکبار؛
و سلام و خداقوت به اصحاب قلم، که با بیان گویا و شیوای خود تک تک این لحظات نصرت الهی را در صفحه تاریخ ثبت میکنند؛ 🖊
✅ شکر خدای متعال، حال که صدمین روایت ارسالی از شما در کانال بارگزاری شد، جا دارد یک تشکر ویژه از شما مخاطبین داشته باشیم، هم به جهت ارسال آثار ادبی هم به جهت به اشتراک گذاری آثار در کانال ها و گروه های دیگر.
💢 لازم به ذکر است صف محتوا جهت بارگزاری کمی طولانی میباشد و از صبر و شکیبایی شما سپاس گذاریم.
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدویکم
امروز سراغ تعدادی از مغازه داران مقابل ستاد فراجای همدان رفتم
بعد از موشک باران ستاد تمام مغازه هایشان از شدت موج انفجار درهم کوبیده شده بود ، شیشه ها خرد شد شده سقفهای کاذب از جا کنده شده و تمام اجناس و وسایل بهم ریخته و پرتاب شده بود.
البته اکثر کاسبها نبودند و مغازه ها بسته بود ولی تعدادی که برای مرتب کردن اوضاع آمده بودند با دیدن من دور من جمع شدند شروع کردند به گلایه و درددل و بعضا انتقاد و اعتراض
میدانستند و معلوم بود که بنده کمترین فقط یک طلبه ساده هستم
شاید چهل دقیقه نشد که فضای حرفهامان عوض شد
همدیگر رو در آغوش کشیدیم
همگی حتی اونهایی که معترض بودند حرفهاشون یکی شده بود
باتفاق میگفتند باید اینبار کار یکسره بشه وگرنه چند ماه دیگه دوباره حمله تکرار میشه
خواستم بگم که
نه توانی داشتم
نه پولی
نه قدرت کلام
و ...
فقط یه کم همدلی و هم دردی
✍ قصری فر
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org