#روایت_صدوشصتوچهارم
«دروازههای باز بهشت»
ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲
ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه.
روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:
- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد.
گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.
ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:
- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
✍ صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
پادکست رمضان.m4a
زمان:
حجم:
1.7M
#روایت_صدوشصتپنج
#پادپخش_سوم
🎙 نرگس تقی زاده
📍اسلامشهر_واوان
✍️ تقی زاده
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوششم
...وقتی شب ها که برای دفاع از ایران جان به اجتماعات خیابان می رویم
دوست های زیادی پیدا کردیم
هم من و هم آبجیم
که فقط تو مدرسه و کلاس زبان دوست داشتیم
...اسم همدیگر را می پرسیم
لبخند می زنیم و علامت پیروزی می فرستیم و دوست میشیم
با هم پرچم می چرخانیم،
با هم شعار می دهیم
با هم عکس می اندازیم
به ماشین ها سلام و لبخند هدیه می دهیم
... و اگر بچه های از ما کوچک تر پرچم ما را بخواهند به آن ها می دهیم تا عاشق ایران بشن
مثل مادر بزرگ و پدربزرگ
مثل مامان و بابا
مثل همه ی مردم ایران
...ما با هم برای ایران عزیز دعا می کنیم
✍ فاطمه حورا ملکی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوهفتم
🔻انقلابی خوشتیپ🔻
چهارشنبهسوری اولین شبی بود که غرفه بسیج دانشگاه آزادِ ما سر خیابان امام دایر شده بود. رفته بودم برای کمک. از بچهها میشنیدم انگار آقای لاریجانی شهید شدهاند. باور نمیکردم. حتی با یکی از دوستانم دعوا کردم، گفتم: «شایعه نکن. خدا نکنه. دور از جونش.» بعد از تجمع رفتم خانه. اخبار را باز کردم. وقتی دیدم که شهید شدند حالم خیلی بد شد. همه خانواده ارادت داشتیم به آقای لاریجانی. همه گریه میکردیم. بابا انگار که یکی از اعضای خانوادهاش را از دست داده بود، در این حد ناراحت شد. من هم تا اذان صبح گریه کردم. حتی سحری هم نخوردم. یاد خاطره دوران کودکیام افتادم. تهران که بودیم، پدرم در مسجد امام حسینِ گوشهی میدان امام حسین خادم بود.
حاج آقا ابوترابی آنجا نماز میخواندند. آقای لاریجانی یکبار با حاج آقا ابوترابی آمدند به آن مسجد. فکر کنم همین دم دمای عید بود، همین بیست و هفتم بیست و هشتم اسفند. من حدوداً چهار و نیم پنج سالم بود، همیشه با پدرم سمت مردانه میرفتم. آن روز هم رفتم آنجا. حاج آقا ابوترابی از جیبشان دویست تومن به من عیدی داد.
آقای لاریجانی لباسی مشکی پوشیده بود که جیبی داخلش داشت. دست کرد از آن جیب اسکناسی درآورد و به من داد. گفت: «عید نزدیکه. این هم عیدی من به تو کوچولو.» دقیق یادم نیست چقدر بود؛ ولی یادم است که خیلی زیاد بود؛ چون من توانستم با آن کلی چیز برای خودم بخرم. هیچ وقت این خاطره یادم نمیرود.
برای من آقای لاریجانی یک انسان انقلابی خوشتیپ بود. خوشتیپ بودنش را همیشه میپسنیدم. نشان میداد یک فرد انقلابی همیشه نباید با یک استایل خاص شناخته بشود. میشود لباس خارج از تیپ عرف انقلابیون پوشید و باز هم از ته دل انقلابی بود و باز هم شهید شد. توییتهایش که دلبر بود. اصلا یکی از داغهایی که الآن در دلم دارم همین است که چه کسی میخواهد آن طوری رجز بخواند برای دشمن؟ چه کسی مشت بزند الآن در دهان دشمن و بنشاندشان سر جایشان. میدانم اینقدر آتش به دل دشمن زد که دشمن آتش زد به دل ما. جایگاهشان که قطعا بهشت است. ان شاءالله ما هم به عاقبت ایشان دچار بشویم و شهید بشویم.
✍ مخاطب خ. ق
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوهشتم
بسم الله
آذربایجان از او جدا نمیشود
سرود ملی را یگان تشریفات سپاه برای تشییع شهد اجرا کرد. زن و مرد، پیر و جوان، راست ایستادند و با صدای بلند خواندند؛ دست به سینه و تعدادی با احترام نظامی. دختری چادری و قدبلند که جوشهای نوجوانی روی صورتش داد میزد، دستهایش را کنار دو طرف دهاناش دیوار کرده بود و بلند میخواند. "پاینده مانی و جاودان؛ جمهوری اسلامی ایران" با احترام نظامیاش همراه شد. رو کرد به دوستهایش که مانتو تنشان بود.
- تلافی همه سرود ملی نخوندنها رو درمیاریم.
چهار نفر از شهدا برای ارتش و پدافند بودند و بقیه سپاهی. اسم پدافند که میآمد، مردم، به ویژه مسنترها با صدای بلند برایشان دعا میکردند.
- زیر سایه اباالفضل باشین. امامزمان کمکتون باشه.
خانمی جوان با چشمهای قرمز و صدای گرفته، بلند حرف میزد.
- پارسال نیت کردم فقط به نیت ظهور برم پیادهروی اربعین. توی بینالحرمین بچهام گم شد. خیلی کوچیکه؛ وحشت افتاد به جونم. زانوهام میلرزید. طوری از ته دل برا پیدا شدنش دعا میکردم که صدای استغاثه تکتک سلوهای بدنم رو میشنیدم! بچهام زود پیدا شد؛ نزدیک حرم آقا اباالفضل. انگار یکی به دلم انداخت که، "ببین! باید اینطوری ظهور رو بخوای!"
انگشت اشارهاش را آورد بالا و تکان داد.
- بخدا بعد آقا، همونطوری دارم برای ظهور دعا میکنم.
زنهایی که دورش بودند، با چشمهای پفکرده و بغض توی صدا تاییدش کردند. دوستی که همراهم بود نزدیکم شد.
- میبینی؟ مردم یجورِ مستاصلی دارن ظهور امام زمان رو میخوان. انگار آقا، اونقدر محکم پشت امت بود که اجازه نمیداد بفهمیم، دنیا به صاحبِ زمان خودش نیاز داره.
مداح شروع کرد به خواندن.
- گیرد به آغوشاش رهبر را خمینی.
به اینجا که رسید، تعدای از سینهزنها، دستها را بالا آوردند و به سر زدند.
- آذربایجانِ جانباز، خامنهایدن آیریلماز. (۱)
صدای گریه و به سر زدنها بیشتر شد.
- دلدادگان امشب به سوی دلبر آیند، از بهر دیدار عزیزِ حیدر آیند.
صداها از فرط گریه گرفته بود. آقا! آقا! گفتنها قطع نمیشد.
- امشب سلیمانی به همراه شهیدان، باهم برای پیشواز رهبر آیند.
سر و سینه زدنها با صدای "آه و وای" به هوا رفت.
مداح شعاری را با لحن روضه خواند؛ ولی جماعت، با سرهای رو به آسمان و فریاد و خشمی که به صدایشان جان میداد، جواب دادند. مشتهای گره کرده را محکم به هوا میکوبیدند و شعار را تکرار میکردند.
- آذربایجان اویاخدی، اینقیلابا دایاخدی (۲)
۱_ آذربایجان جانباز، از خامنهای جدا نمیشود
۲_ آذربایجان بیدار است؛ کنار انقلاب ایستاده است.
✍ زهرا رحیمی
📍 آذربایجان شرقی _ تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتونهم
هر روز صبح وقتی بیدار میشوم ؛
هنوز احساس میکنم زندهاست !
احساس میکنم در میانمان است .
احساس میکنم هنوز در اتاق فرماندهی ،
جنگ را مدیریت میکند ..
هنوز باور نکرده ام ..
نمیدانم کی قرار است حقیقت را باور کنم .
هنوز آن صبح یکشنبه را فراموش نکردهام ؛
تقریبا ساعت نزدیک پنج بود .
هنوز لرزش صدای مجری را فراموش نکرده ام .
هنوز صدای آن قران که در ختم کسی پخش میکنند ؛ در گوشم پخش میشود !
هنوز زیرنویس قرمز صدا و سیما از جلوی چشمانم رد میشود ..
هنگامی که قصد رفتن به مسجد کردم ، هوا هنوز تاریک بود .
شاید بشود گفت لحظهٔ گرگ و میش بود .
از چند متری مسجد ، صدای قران میآمد .
از دور ، غیور مردان بسیجی و سپاهی را میدیدم .
نمیدانم آن لحظه را چگونه توصیف کنم .
همین الان که مینویسم ؛ قلبم میلرزد ..
اما عزیز من ،
ای کاش هیچوقت این روزهارا نمیدیدیم
و جنگ را لمس نمیکردیم .
شاید زندگی برایمان لذتبخش تر میبود .
✍ حدیثه عابدی
📍 تهران _ اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
M●nasiriInShot_20260329_143643444_۲۹۰۳۲۰۲۶_۲۰۲۶_۰۳_۲۹_۱۵_۵۱_۱۵_۵۷۲.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
#روایت_صدوهفتاد
#پادپخش_چهارم
🎙 مبینا نصیری
📍تهران- اسلامشهر
✍️ مبینانصیری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادویکم
درد دل خواهرانه
من از شروع جنگ دوازده روزه یه اضطرابی داشتم که با شروع جنگ ۳ شبانه روز بیدار بودم.
عرفان همدان بود،کنارم بود ولی نگرانی برای عرفان ها داشت خفه ام میکرد.
درد دل کردن با کسی هم درمون دردم نبود چون آدمای خیلی کمی بودند که درک کنند و بفهمند و اون هایی که میفهمیدند هم خودشون نگران بودند.
جنگ ۱۲ روزه گذشت اما برای من یه درد داخل قفسه سینه ام به جا گذاشت...
این درد تا لحظه ی اومدن خبر پیکر عرفان همراهم بود....
همون شب جمعه که از اومدن عرفان خیالم راحت شد، قلبم آروم گرفت؛درد داخل قفسه سینه ام هم آروم گرفت...
با خودم می گفتم چه آدم بی خودی هستی ،فقط برای داداشت استرس داشتی و نا آروم بودی؟! حالا که خیالت ازش راحت شده و فهمیدی عاقبت به خیر شده آروم گرفتی...
اما امان از لحظه ای که از استقبال پیکر عرفان اومدم...
فهمیدم الان کارم سخت و سخت تر شده...
چون حالا باید حرف ها و کارهایی رو تحمل کنم که قبلا بدون این که جواب بدم از کنارش میگذشتم و سکوت میکردم.
میگفتم هر کسی یه تفکر و اعتقادی داره و ان شاءالله خدا بخواد و یه راهی باشه که اون ها هم توی این مسیر باشند.
توی این ۲۵ روز که از شهادت عرفان گذشته،
اون حرف ها و کارها برام مثل این بود که دوباره و دوباره جلوی چشم خودم خنجر به قلب عرفان فرو میکردند و درد دوباره مهمان من می شد.
این تصویر از ظرفیت پایین منه که تحمل ندارم و گله ای از آدم ها نیست....
اهل دعا،اون هایی که سیم تون وصله و به قول اهل دل شهید زنده اید یه التماس دعای ویژه دارم ازتون....
حالا که من توی این امتحان قرار گرفتم؛ دعا کنید برایم که بتوانم سر بلند از این امتحان سر بلندبیرون بیام و فردای قیامت شرمنده عرفان و ارباب نباشم.
✍ خانم فرمانی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادودوم
حوالی ظهرِ ۲۵ اسفند بود و فضای نمازخانه علوم پایه سرشار از بوی رنگ. بچهها در تکاپو بودند. یکی تماس میگرفت کارتون و مقوا پیدا کند؛ یکی رنگ و اسپریها را کنار هم میچید. یکی قلموها را تمیز میکرد، یکی میگفت: «به نظرم موهاشو به سمت چپ بذاریم.» آن یکی میگفت: «موافقم. بیاین یه جوری بکشیم از دندوناش خون چکه کنه.»
همه در تلاش بودند تا کارتون چهاروجهی را تبدیل به نمادی از خونخوارترین موجودات جهان کنند؛ چون باید چهارشنبهسوریای ساخته میشد تاریخی. برایمان اوف داشت به عنوان دانشجو دست خالی برویم کف خیابان! دقیقهها گذشت، سیدفاطمه کشید، الهه رنگ زد. مجتبی ۱۱ ساله با قوطی رنگها برج درست کرده بود و اسمش را گذاشته بود ایران. تمام تلاشش را میکرد تا هیچکس به آن برخورد نکند. محسن ۴ ساله هم هر چند دقیقه یکبار میآمد با دست نقاشیها را نشان میداد و میگفت: «نتانیاهوی خبیث!»
من هم آن گوشه کنارها دنبال یک کاری میگشتم که الهه از آن سمت نمازخانه صدایم زد: «منتظر چی هستی؟ تولید محتوا کن، خیلی برای استوری خوب میشنا...»
راست میگفت. منتظر چه بودم؟ منِ همیشه دوربین به دستِ منتظر سوژه برای ساختن فیلم و عکس، چه کاری مهمتر از این داشتم؟ ما برای تعریف این روزهایمان به عکس و فیلم نیاز داریم، نمیتوانیم فقط بگویم که در میدان بودیم. باید دست پر باشیم. باید سند داشته باشیم، سند استقامتمان.
گوشی به دست، راه میرفتم و میگفتم: «میخوای ببری صدام کنیا...شما، شما خانم میخوای رنگ بزنی صدام کنیا... سوژه، سوژه پیدا کردین بگین بیام فیلم بگیرم... زهرا به نظرت چه آهنگی بذارم روش امروزی پسند باشه؟»
از یک جایی به بعد بچهها خودجوش صدایم میکردند که بیا این عجب سوژه فیلمبرداریای میشود، زود باش بگیر.
ادامه کار ماند برای ۲۶ اسفند ماه. کم کم به ساعتهای حرکت نزدیک میشدیم. دیدم الهه جلوی چهاروجهی منسوب به ترامپ نشسته و کلافه نگاهش میکند، دست رو شانهاش گذاشتم و گفتم: «چی شده دختر؟ چرا صورتت درهم برهم شده؟»
با نگاه وا رفتهای گفت: «ریحانه لپاش، لپاشو چیکار کنیم؟»
درحالی که سعی میکردم خندهام را قورت بدهم گفتم: «میتونی اسفنج جور کنی؟»
یک دفعه انگار که گل از گلش شکفته باشد با چشمانی که ردی از برق خنده در عمقشان بود گفت: «آره، آره، الآن جورش میکنم.»
بعد از چند دقیقه سراسیمه با اسفنج سر رسید، ترسیدم خودم انجام بدهم خراب شود؛ پس دادم به یکی از بچهها. الهه آمد و با کلی سر و صدا که: «چرا یه جوری لپگلیش کردین انگار داره میره عروسی؟» قلمو را برداشت و کشید روی صورتش. همه با خنده میگفتند: «ترامپ کله زرد عجب کرم پودری داره!»
دیدم دارد دوباره زانوی غم بغل میگیرد، گفتم: «پاشو دختر، پاشو بذار من امتحانش کنم.»
رفتم جلو و با استرس این که اگر خراب شود سید فاطمه و الهه برایم جشن پتو میگیرند، اسفنج را زدم در رنگ. هی تپ تپ اسفنج رنگی بود که میخورد به لپایش. پا شدم از عقب یک نگاهی انداختم. با شعف دستانم را کوبیدم بهم و ژست پیروزمندانهای گرفتم. دیدم الهه هم با هیجان داشت نگاهش میکرد و میگفت: «آفرین ریحان خودشه! انگار یکی لپاشو پنجول کشیده، خودشه...»
لپهایش که حل شد، رفتیم سراغ خیس کردن مقواها. کارتونها باید با مقواهای مرطوب پر میشدند تا روند سوختنشان و مدت لذت بردن مردم بیشتر باشد.
چند دقیقه بعد حرکت کردیم به سمت خیابان. بچهها با افتخار و غرور خاصی حاصل دسترنجشان را گرفته بودند در دست و از بین مردم رد میشدند،
کوچکترها با ذوق میآمدند و میگفتند:«خاله از کجا خریدی؟ واقعا خودتون درست کردین؟ چقدر طول کشید؟» و ادامهاش نگاههای ناباورانه و صدای جیغ ممتد از ذوق.
خانمهای مسن رد میشدند و با حرص میزدند به سر ترامپ و نتانیاهوی کارتونی. آقایان لعنتشان میکردند. دوربینها ازشان عکس میگرفتند. ما روی لبانمان لبخند بود؛ ولی فقط خودمان میدانستیم که چه ذوقی در دلمان جاری بود.
✍ ریحانه جمالزاده
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوسوم
🌕شاید همین چند ساعت قبل از شهادت عید دیدنی رفته و برگشته بودند که خانوادگی به شهادت رسیدند...
(+البته دُردانه ای هنوز هم است)
مثل هیئت نشسته بودند
غریبه ها و نزدیکان غمگین بودند
مثل عزاداری عادی به نظر میرسید
تا اینکه سخنران از ″استقامت″ به ″روضه امام حسین″ رسید!
روضه نبود روایت عینی بود🥲
اسم حضرت رقیه آمد از پشت پرده،طرف مردان ناگهان صدای زجه و ناله بلند شد!
سرم را بلند کردم این سمت، بانوان نگاهی کردم
(صحنه های نابی بود منی که از عکس گرفتن هیچ هراسی نداشتم دوربین که هیچ با موبایل هم حس مزاحمت بود..)
ـ چرا روی میز فقط عکس پسرشان یا شهید حمید میرزایی بود؟
شاید فقط این عکس جوانی او قاب شده دم دسترس بود
دوباره که نگاه کردم صاحب عزا محکم قاب عکسی را بغل کرده بود!
او گریان و در آغوشش یک عکس...
خانمی رسید جلوش ایستاد قاب را ازش کند و گذاشت روی میز...
خدایا عکس کیه؟ او مادر شهیده بود؟
نه #عکسخانوادگی.. 💔
- دختربچه ای دستمال کاغذی در مشتش داشت نمیدانم بازی میکرد یا واقعا چشمهایش را پاک میکرد..
ـ چرا دختر بچه های این مجلس ″کاپشن صوتی″به تن داشتند ؟💕 تلنگری بود!
ـ به هزاران جسارت آمدم و اجازه عکس گرفتن را گرفتم؛خارج که میشدم روی پله دخترکی در بغل مادر گریان ،دسته پرچم ایران در دهانش گذاشته بود میمکید.🇮🇷
پس معنی رفیق شهیدم را درک کردی؟
چشمی نبود مرطوب نباشد💧
✍ اسرا حبیبی
📍 آذربایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوچهارم
پای کار انقلاب
میخواستند بیایند و نظام کشور را عوض کنند
میخواستند بیایند آزادی که فقط در پوشش است را آزاد کنند
میخواستند....
اما
نتوانستند
آنها نتوانستند حتی شعار ما را عوض کنند چه برسد به کشور ما را
روزی بین صفحات تاریخ
نوشته خواهد شد
مردمانی با غیرت
با هر چه شد
پای وطن شان ماندند و جان دادند
اما تسلیم نشدند
و این مردم هستند که معنا خواهند کرد
کلمه وفاداری را
کلمه وطن پرستی را
کلمه شهادت در راه وطن را
✍ سحر حیدری نسب
📍تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
M_nasiriInShot_20260319_193426497_۱۹۰۳۲۰۲۶(4).mp3
زمان:
حجم:
9.9M
#روایت_صدوهفتادوپنج
#پادپخش_پنجم
🎙 مبینا نصیری
📍تهران- اسلامشهر
✍️ زهاد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org