#روایت_صدونودوسوم
مردان بی ادعا
برای شما مینویسم
برای شمایی که با همه ی ما آشنا هستید ولی همه با شما ناآشنا
مردان غیور سرزمینم
مردانی که لباس رزم بر تن کرده اند و شب و روز در گرما و سرما با زبان روزه اسلحه به دست و با پوتین های خاکی بی ادعا ایستاده اند
در دل هزاران دلتنگی دارند
برای فرزندی که چند روز است او را ندیده اند و همسری که به تنهایی بار خانواده را به دوش میکشد...
مردانی که از خانه و خانواده شان گذشته اند تا از جان و مال و ناموس مردم محافظت کنند.
مردانی که با هیچ چشم داشتی در کف میدان از جان مایه میگذارند کم میخوابند و کممیخورند ولی پر قدرت ایستادگی میکنند برای#ایران_جان
اسم وطن که به میان بیاید
چون شیرخدا می جنگند
درس غیرت را از آقایمان علی (ع) آموخته اند و تا آخرین قطره خونشان پای این آب و خاک میمانند تا خدا روزی پاداش این زحماتشان را با شهادت امضا کند.
شهادت برای ما
عشق به وصال محبوب و معشوق به زیباترین شکل است ...
✍ سحر حیدری نسب
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوچهارم
روز اول نوروز
قبل از خواب غذا خوردم و تازه از خواب بیدار شدهام. همسرم رفته موکب و خانه ساکت است. تا دوباره به حالت تهوع، گرسنگی و خستگی فلجکننده نرسیدهام، نشستم پای نوشتن:
دیروز از ظهر سر و صدای صاحبخانه با خواهر و دختر و نوههایش در حیاط میآمد. خانم حسینی به نوهاش گفت: «سید حسین دوچرخهتو ببر اون طرف نیای روی سبزیها.»
چند دقیقه به اذان مغرب مانده بود که اسنپمان رسید. زودتر از همسرم رفتم پایین که به همسایه «یاالله» بگویم. کف حیاط پتو انداخته بودند و بالش پشتی روی آن رها شده بود. دیگ آش قُل میزد. دختر و نوهها رفته بودند. خودش داخل سرویس بهداشتی حیاط قایم شد و خواهرش حین چادر چاقچور کردن گفت: «سلام. ببخشید ما از ظهر سر و صدا میکنیم. آش رو برای تجمع امشب میپزیم. میخوای هم بزن.»
ارتفاع ملاقه تا بالای کمرم بود. برداشتم دو سه دور سرعتی هم زدم. دعایی جز «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً» به ذهنم نرسید. موقع گفتن «نا»ی «امورنا» حواسم رفت پیش میوهی دلم. ضمیر متصل «نا» یک عضو عزیز جدید در خودش دارد. «قبول باشه. خداخیرتون بده. سال پر برکتی داشته باشید» را در حرکت به طرف در حیاط گفتم.
در ورودی خانهی پدری را که باز کردم قابلمهی آش رشتهی ویارانهام روی گاز آشپزخانه، هوش از سرم پراند. بعد از تبریک عید و روبوسی، به سمت آشپزخانه رفتم و از دستپخت مامان یک بشقاب برای خودم آش ریختم. به بابا گفتم: «اگر شما میخوای بری تجمع باهات میاییم باباجون. آشم رو بخورم بریم.» مامان هم گفت میآید. سریع بساط سفره را ردیف کرد روی پیشخوان که همگی آشمان را بخوریم و برویم. یک بشقاب و نصفی دیگر هم سر سفره کنار بقیه آش خوردم.
مامان گفت: «کسی الان از تو توقع نداره. به تو واجب نیست. نیا.»
گفتم: «اگر نیام بچهم انقلابی نمیشه!»
شست جوراب مامان سوراخ شده بود از بس از روز اول در اکثر تجمع و تشییعها رفته بود! داداش گوشی اسباببازیاش را برداشت و کلاه بافتنیاش را به سرش کشید: «من من من...» با تکرار اکویی حرفش را گفت و زیر لب زد زیر آواز: «اللهُ اکبر، خامنهای رهبر...»
در ۲۲ روزی که از جنگ گذشته، اولین باری بود که خانوادگی به قیام شبانه رفتیم؛ و اولین باری که شهادت «میدان توحید» را برای آن دنیایم خریدم.
دوباره به خانهی بابا و مامان برگشتیم و یک بشقاب دیگر آش خوردم. وقتی به خانهی خودمان رسیدیم. پتو و بالش و گاز و ملاقه هنوز کف حیاط بود، اما دیگ نبود. یک سطل کوچک آش هم جلوی در ما بود.
✍ حُرّه.عین
📍 قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
صلابت در میان آتش.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
#روایت_صدونودوپنج
#پادپخش_نهم
🎙 مطهره سمیعی
📍سمنان
✍ مطهره سمیعی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوششم
🔹تازه وطندوستی را یاد گرفتم
دوباره کمی سرش را بالا گرفت و چشمش را چرخاند تا دوستانش را پیدا کند، اما باز هم کسی را نیافت. نگاهی به عکس حضرت سید مجتبی خامنهای انداخت و گفت: «من تازه فهمیدم وطندوستی یعنی چه، خاک یعنی چه، بیعت با رهبر یعنی چی. پسرم و دخترم در مونیخ آلمان در تظاهرات ضد ایرانی شرکت کردن. میدونی چرا؟ چون رسانههای اون طرف، همهچیز اینجا رو سیاه و تاریک نشون میده. شاید باور نکنی، اما وقتی در آلمان بودم، یک مصاحبه از خانوادهای در ایران دیده بودم که فرزندشون کشته شده بود. مادر با اشک و گریه میگفت که به ما گفتن اگر برای بچهتان مراسم بگیرید و گریه و زاری کنید، جنازهاش رو از قبر در میاریم و اجازه دفن مجدد نمیدیم. حالا شما چنین چیزی را از حکومت اسلامی ایران بشنوید، آیا متنفر نمیشید؟ چرا باید با یک خانواده داغدار اینجوری حرف بزنن؟!»
لحظهای بهتزده شدم و گفتم: «یعنی نبش قبر؟»
زن گفت: «بله، اینجوری میگفتن.»
با تعجب پرسیدم: «مگه میشه؟ عقل تون چی میگفت؟!»
با خنده جواب داد: «عقل؟ کدام عقل؟ مگه اینترنشنال به شما اجازه میده که فکر کنید؟»
گفتم: «خب، شما چرا باور میکردید؟»
سرش را تکان داد و گفت: «انقدر در زندگیمون مشغله داریم که دیگر فرصتی نمیشد به خودمون بیایم و تحقیق کنیم. اونها هم انقدر قشنگ و احساسی برامون فیلم، عکس، مصاحبه و چیزهای دیگه نشون میدادن که ما هم باور میکردیم.»
🔹نباید از رژیم کودککش خرید کنیم
کمی عینکش را تنظیم میکند و با جدیت میگوید: «بذار یه خاطره بهت بگم. دوست خیلی خوبی دارم که همسایهام در آلمان بود. اون آلمانیالاصل بود. با هم میرفتیم خرید. یک روز رفتیم یه فروشگاه، من سیر برداشتم و دوستم هم سیر میخواست. اما وقتی دید که محصول اسرائیل هست، سریع گذاشت سر جاش و گفت که نباید از یک رژیم کودککش خرید کنیم. راستش برام خیلی جالب بود. اون دوستم مسلمان نبود، اما شرف و انسانیتش از خاندان پهلوی و برخی ایرانیهای وطنفروش خائن بیشتر بود. یعنی الآن که منطقی فکر میکنم، میبینم رضا پهلوی اصلاً ریشه ایرانی هم نداره. اون یک آدم بیشرف و پسته که از دشمن خواهش میکنه که به خاک ایران حمله کنه.»
لحظهای بغض به گلویش فشار میآورد و سعی میکند تا واضح صحبتش را ادامه دهد: «دلم میخواد بچههای من تو ایران به دست دشمن کشته بشن، اما تو مملکت غریب، تو تظاهرات ضد ایرانی شرکت نکنن. من خیلی دیر فهمیدم که آقای خامنهای چی میگفت. اون از آینده خبر داشت. همیشه از ایران قوی حرف میزد، از اتحاد مردم و از پیروزی حق. خدا منو ببخشه که انقدر دیر به خودم اومدم.»
🔹ترامپ غلط کرده! مرتیکه هویج!
با لبخندی کنایهآمیز گفتم: «حالا که فعلاً ترامپ میگه این جمعیت با هوش مصنوعی درست شده.»
زن با صدایی عصبانی پاسخ داد: «غلط میکنه، مرتیکه هویج! همه دنیا شوکه شدن و دارن از این انسجام ملی حرف میزنن. تازه، اگر هم هوش مصنوعی باشه، خداروشکر که ایران حتی در استفاده از هوش مصنوعی هم، همه دنیا رو جلو زده!»
سعی میکند روی انگشت پاهایش بماند تا قدش را کمی بلندتر کند و چشمانش را با دقت میچرخاند تا دوستانش را پیدا کند. ناگهان لبخندی میزند و میگوید: «آها، دیدمشون! اومدن.»
با عجله به من میگوید که باید خودش را به آنها برساند وگرنه دوباره پیدا کردنشان در این شلوغی کار دشواری خواهد بود. خدا حافظی میکند و به سرعت میرود.
به سوی موکب حرکت میکنم تا یک لیوان چای خوشعطر و دارچینی بنوشم. به تدریج سرگیجهام فروکش میکند. انگار این حالت، بهانهای بود تا امشب هم با زنی که مسیر زندگیاش دگرگون شده بود، گپوگفتی داشته باشم. با همان لیوان کاغذی چای دستم را گرم میکنم و با تمام وجود عطرش را در خاطرم حک میکنم. در این ۱۸ شب که در میدان حاضر شدم، خدا به وضوح نشانههای امید را نشانم میداد. به هر سو که نگاه میکردم، افرادی را مییافتم که مصداق آیه «یخرجونهم من الظلمات الی النور» بودند؛ کسانی که از دل تاریکیها، راهی به سوی روشنایی میجستند.
✍ امسلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوهفتم
در میان هیاهوی شهر ،
وقتی از تمام شلوغی ها به گوشی پناه میبرم ،
وقتی استوری برخی سلبریتی هارا باز میکنم ؛
عشق و حبوطن را در آنها میبینم ..
کسانی که با وجود شهرت و آوازهٔشان ؛
مغرور نشدند .
کسانی که خودشان بودند ،
هراسی از صحبت های این و آن بعد از ارسال استوری نداشتند !
میدانستند تنها چیزی که برایشان میماند ، کشور است نه آن سلبریتی خود و وطن فروش ..
کسانی که هرگز گوش به یاوه گویی فلانکس نمیدادند .
اصلا مگر آنها هم انساناند ؟ شرافت دارند ؟
طبیعاتاً کسی که مردم را تشویق به سوزاندن قرآن میکند ، شرافت ندارد !
اما یک عده آنهارا وطنپرست مینامند .
کسی که ماممیهن را فروخت به یک یهودیالاصل ، وطنپرست است؟
( مام مهین تشبیه میهن به مادر )
ما ایرانیان به اینان وطنپرست نمیگوییم .
بلکه وطنفروش میگوییم ..
و هرگز در تاریخ ، خیانت هایشان فراموش نخواهد شد !
✍ حدیثه عابدی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوهشتم
اویس قرنی ماییم
در این آخرین روز سال در این جمعه زیر باران، سر پست، امان از دل تنگی...
در هر جلسە کە با نمایندە ولی فقیه در کردستان داشتیم یکی از درخواست های ما حضور در یکی از دیدارها با حضرت آقا بود، عشقی کە بە ایشان داشتیم تنها امیدی بود برای ادامه کارهایمان در مقابل تمام نامهربانی ها...
عشق ایشان برای ما مانند یک معجزە بود، چرا می گویم معجزە؟ بارها نشستە بودیم و در اتفاقات و مناست ها بە دلیل دل خوری ها و شاید بعضی وقت ها خستگی می گفتیم این بار را بیخیال اما در همان وقت همه ما بچه ها بە یک چیز فکر می کردیم در راه معشوق خستگی معنایی ندارد، همه ما او را ناظر بر کارهای خود می دیدیم او شیخ ما بود و ما فنا فی شیخ بودیم در همه حال او را می دیدیم....
امشب کە سر پست بودیم یکی از بچه ها زیر باران
گفت:سید...
گفتم: جانم..
گفت: می دانی امام شهیدمان چقدر اویس قرنی دارد
کمی سکوت کرد و ادامە داد: با این کە هیچ کدام از ما اورا از نزدیک ندیدیم اما عشق بە او ما را کشاندە اینجا زیر این باران، بعد سکوت کرد و زیر باران نشست...
هر دوی ما سکوت کردیم هیچ کدام نمی توانستیم گریە کنیم چون زمانش نیست تنها نگاه کردیم و دیگر هیچ...
صبح کە پست را تحویل دادیم تا ٩ صبح با هم رفتیم دنبال هماهنگی کارهای فرهنگی انگار نە انگار چند شب است خواب نداریم
گفتم: بنظرت حال الآن ما چیست؟
سکوت کرد و گفت: باز هم اویس قرنی
گفتم: چطور؟
گفت: او را ندیدیم اما همچون اویس دنبال کار کسی هستیم کە شبیه ترین بە او هست و شاید ما هم لیاقت...
نمی دانم اما حالا کە نشستەام و می نویسم فکر می کنم کە باید از خستگی شهید شد از کار کردن زیاد آن هم برای کسی کە شبیه ترین بە او هست...
✍ صادقی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودونهم
🔻ما دشمن را شکست میدهیم🔻
کاربرگ ها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه ، یسنا ، علیرضا و ...
ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیل هایی می دادند که صادقانه بهشان گفتم: اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه بخاطر همین مدرسه رو میزنه.
آنقدر بزرگ هستند که بتوانم با آن ها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت در حالی که مشغول رنگ آمیزی بودگفت: ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم.
عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم: به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟
یکی گفت: چون بهش حسودی می کردن.
آن یکی:چون فرار نکرد.
بهشان گفتم: بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم.
علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد: آره عزیزم ، ما دشمن رو شکست میدیم.
و چه پایانی بهتر از این ما دشمن را شکست می دهیم.✌️
✍ الهه مخصوص
📍 گیلان - بندرانزلی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
رزمنده میدان روایت.m4a
حجم:
1.6M
#روایت_دویست
#پادپخش_دهم
🎙 سنا باتمامی
📍کردستان
✍ سنا باتمانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
⚜پویش روایتگری قائد امت
🔰بهمناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای
🔹 محورهای روایت شامل:
۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان
۲. مردم و تشیع شهدا
۳.شهادت قائد امت
۴.بمباران شهرها
۵.تجمعات خودجوش مردمی
💠 ارسال روایات در قالب متن و دل نوشته ✍، پادپخش و صوت 🎙 و شعر و سرود 📝
✅ روایات خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇
@mtedad_admin
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
امتداد
⚜پویش روایتگری قائد امت 🔰بهمناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای 🔹 محورهای روایت شا
#اطلاعیه_سوم
#پویش_قائد_امت
به نام او که روشنایی قلم و رسالت سخن را بر دلهای بیدار ارزانی داشت.
🔸سلام و درود بر گرامیانی که در هنگامه سختیها، سلاح کلمات را بهجای هر ابزار دیگری برگزیدند و با جان و دل، در میدان فرهنگ و معنا قدم نهادند؛ آنان که با قلم خویش پاسداری از حقیقت را پیشه کردهاند و با واژهها سنگری از امید و روشنی بنا میکنند.
🔹اکنون که در آستانه پنجاهمین روز از این جنگ تحمیلی ناجوانمردانه قرار گرفتهایم، و در حالی که شمار پیامهای ادبی رسیده از سوی شما همراهان عزیز، از سراسر میهن، از مرز دویست اثر گذشته و هر روز بر آن افزوده میشود، وقت آن رسیده است که گامی سوم در مسیر همافزایی فرهنگی برداشته شود.
🔺پس از آنکه نخستین گام با روایتهای مکتوب به ثمر نشست و گام دوم با پادپخشهای صوتی جان گرفت، اینک به یاری خداوند متعال، فراخوان پویش شعر آغاز خواهد شد؛ گامی دیگر برای آنکه صدا، احساس، تجربه و هنر شما در قالبی لطیفتر و تاثیرگذارتر مجال بروز یابد.
🔸بیشک حجم بالای پیامهای ارسالی، که هماکنون در صف بررسی و بارگذاری قرار گرفتهاند، نشانه روشن همت والای شماست و صبر و شکیباییتان در این مسیر، شایسته سپاس بسیار است.
🔹امید داریم این کوشش کوچک اما صمیمانه، پرتوی باشد از نیتهای پاک شما و گامی در مسیر تعالی فرهنگی؛ تلاشی که تنها با قصد تقرب الهی معنا میگیرد و ثمرهاش جز به اخلاص پایدار نمیماند. باشد که این حرکت جمعی، هرچند کوچک، در تعجیل ظهور حجت(عج) موثر باشد.
با احترام
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستویکم
هر روز صبح وقتی بیدار میشوم ؛
هنوز احساس میکنم زندهاست !
احساس میکنم در میانمان است .
احساس میکنم هنوز در اتاق فرماندهی ،
جنگ را مدیریت میکند ..
هنوز باور نکرده ام ..
نمیدانم کی قرار است حقیقت را باور کنم .
هنوز آن صبح یکشنبه را فراموش نکردهام ؛
تقریبا ساعت نزدیک پنج بود .
هنوز لرزش صدای مجری را فراموش نکرده ام .
هنوز صدای آن قران که در ختم کسی پخش میکنند ؛ در گوشم پخش میشود !
هنوز زیرنویس قرمز صدا و سیما از جلوی چشمانم رد میشود ..
هنگامی که قصد رفتن به مسجد کردم ، هوا هنوز تاریک بود .
شاید بشود گفت لحظهٔ گرگ و میش بود .
از چند متری مسجد ، صدای قران میآمد .
از دور ، غیور مردان بسیجی و سپاهی را میدیدم .
نمیدانم آن لحظه را چگونه توصیف کنم .
همین الان که مینویسم ؛ قلبم میلرزد ..
اما عزیز من ،
ای کاش هیچوقت این روزهارا نمیدیدیم
و جنگ را لمس نمیکردیم .
شاید زندگی برایمان لذتبخش تر میبود .
✍ حدیثه عابدی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org