eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻ما دشمن را شکست می‌دهیم🔻 کاربرگ ها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه ، یسنا ، علیرضا و ... ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیل هایی می دادند که صادقانه بهشان گفتم: اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه بخاطر همین مدرسه رو میزنه. آنقدر بزرگ هستند که بتوانم با آن ها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت در حالی که مشغول رنگ آمیزی بودگفت: ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم. عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم: به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟ یکی گفت: چون بهش حسودی می کردن. آن یکی:چون فرار نکرد. بهشان گفتم: بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم. علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد: آره عزیزم ، ما دشمن رو شکست میدیم. و چه پایانی بهتر از این ما دشمن را شکست می دهیم.✌️ ✍ الهه مخصوص 📍 گیلان - بندرانزلی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
رزمنده میدان روایت.m4a
حجم: 1.6M
🎙 سنا باتمامی 📍کردستان ✍ سنا باتمانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پویش روایت‌گری قائد امت 🔰به‌مناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای 🔹 محورهای روایت شامل: ۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان ۲. مردم و تشیع شهدا ۳.شهادت قائد امت ۴.بمباران شهرها ۵.تجمعات خودجوش مردمی 💠 ارسال روایات در قالب‌ متن و دل نوشته ✍، پادپخش و صوت 🎙 و شعر و سرود 📝 ✅ روایات خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇 @mtedad_admin 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امتداد
⚜پویش روایت‌گری قائد امت 🔰به‌مناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای 🔹 محورهای روایت شا
به نام او که روشنایی قلم و رسالت سخن را بر دل‌های بیدار ارزانی داشت. 🔸سلام و درود بر گرامیانی که در هنگامه سختی‌ها، سلاح کلمات را به‌جای هر ابزار دیگری برگزیدند و با جان و دل، در میدان فرهنگ و معنا قدم نهادند؛ آنان که با قلم خویش پاسداری از حقیقت را پیشه کرده‌اند و با واژه‌ها سنگری از امید و روشنی بنا می‌کنند. 🔹اکنون که در آستانه پنجاهمین روز از این جنگ تحمیلی ناجوانمردانه قرار گرفته‌ایم، و در حالی که شمار پیام‌های ادبی رسیده از سوی شما همراهان عزیز، از سراسر میهن، از مرز دویست اثر گذشته و هر روز بر آن افزوده می‌شود، وقت آن رسیده است که گامی سوم در مسیر هم‌افزایی فرهنگی برداشته شود. 🔺پس از آنکه نخستین گام با روایت‌های مکتوب به ثمر نشست و گام دوم با پادپخش‌های صوتی جان گرفت، اینک به یاری خداوند متعال، فراخوان پویش شعر آغاز خواهد شد؛ گامی دیگر برای آنکه صدا، احساس، تجربه و هنر شما در قالبی لطیف‌تر و تاثیرگذارتر مجال بروز یابد. 🔸بی‌شک حجم بالای پیام‌های ارسالی، که هم‌اکنون در صف بررسی و بارگذاری قرار گرفته‌اند، نشانه روشن همت والای شماست و صبر و شکیبایی‌تان در این مسیر، شایسته سپاس بسیار است. 🔹امید داریم این کوشش کوچک اما صمیمانه، پرتوی باشد از نیت‌های پاک شما و گامی در مسیر تعالی فرهنگی؛ تلاشی که تنها با قصد تقرب الهی معنا می‌گیرد و ثمره‌اش جز به اخلاص پایدار نمی‌ماند. باشد که این حرکت جمعی، هرچند کوچک، در تعجیل ظهور حجت(عج) موثر باشد. با احترام دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
هر روز صبح وقتی بیدار می‌شوم ؛ هنوز احساس می‌کنم زنده‌است ! احساس می‌کنم در میانمان است . احساس میکنم هنوز در اتاق فرماندهی ، جنگ را مدیریت می‌کند .. هنوز باور نکرده ام .. نمیدانم کی قرار است حقیقت را باور کنم . هنوز آن صبح یکشنبه را فراموش نکرده‌ام ؛ تقریبا ساعت نزدیک پنج بود . هنوز لرزش صدای مجری را فراموش نکرده ام . هنوز صدای آن قران که در ختم کسی پخش می‌کنند ؛ در گوشم پخش میشود ! هنوز زیرنویس قرمز صدا و سیما از جلوی چشمانم رد می‌شود .. هنگامی که قصد رفتن به مسجد کردم ، هوا هنوز تاریک بود . شاید بشود گفت لحظهٔ گرگ و میش بود . از چند متری مسجد ، صدای قران می‌آمد . از دور ، غیور مردان بسیجی و سپاهی را می‌دیدم . نمیدانم آن لحظه را چگونه توصیف کنم . همین الان که می‌نویسم ؛ قلبم می‌لرزد .. اما عزیز من ، ای کاش هیچوقت این روزهارا نمی‌دیدیم و جنگ را لمس نمی‌کردیم . شاید زندگی برایمان لذت‌بخش تر می‌بود . ✍ حدیثه عابدی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
او آمـــده تا به جسم ما جــان بدهـد بر خانه دل دو باره سامان به دهـد باهــیبت خیبر شـکــنش آمــــــــده تا بر سلطه صـهیونیست پایان بدهـد ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 📍مشهد مقدس 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امروز درشهر مالخیفه روبه روی حسینیه راهپیمایی به اوج خود رسید و من دیدم مردمی که با مشت های گره کرده وصدایی رسا که تنفر وبیزاری در آن موج می‌زد فریاد مرگ بر آمریکا و اسرائيل سرمیدادند پس بهترین موقیعت برای ثبت این تجمع و اتحاد مردمی بود برای لحظه ای بلندگو خاموش شد و ناگهان صدای دخترکی بلند شد : مرگ بر امریکا کودک کش همه سرها به سمت او چرخید در چهره اش خشم و عصیان آشکار بود اما چشم هایش علاوه بر خشم ،غم هم داشت دست گره کرده اش هنوز بالا بود که به خودم آمدم و سریع عکس گرفتم دودختر همکلاسی اش بااو همراه شدند وسه نفری فریادمیکشیدندمرگ بر آمریکا سه نفر شد چهارنفر،پنج نفر،ده نفر به خودم که آمدم دیدم تمام مردم با آن دخترک هم صدا شدند اینبار مردم با تمام وجود شعار می‌دادند پرچم هایی که در دست مردم بود افراشته تر شدند و قدم ها استوار تر اری دخترک صورتی پوش میهنم به یاد دوستانش در میناب لباس مدرسه به تن و کوله پشتی صورتی روی دوشش انداخته بود و آمده بود تا صدای دختران شجره طیبه باشد ✍ ریحانه سعیدی 📍 چهار محال بختیاری - فلارد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روسری گلدارم را از سرم برمیدارم و روی تخت میاندازم گلسرم را برمیدارم تابی به موهایم میدهم خسته ام پاهایم این‌چند شب پیاده روی رمق ندارد باخنده دستی رویشان میکشم و میگم :خستگی زوده حالا حالا باهم کارها‌داریم باید نابودی‌اسرائیل را ببینیم بعد! کمی آب میخورم ! خیره به آب میشم و میگم چرا توکربلا نبودی! دلم باز هوای کربلا میشه . باامام حسین حرف میزنم، امام حسین تنهایی هام بعد خیره به بچه هام و خستگی شون میشم این شبها محمدحسنم چقدر بزرگ شده مشق خادمی میکنه شبیه قاسمت ارباب ! دلم برای مردونگیش قنج میره. حسین جان! مگه آرزوی مادر چیه همین تربیت و امام حسینی بودن امانت خدا . لبخند به شیرینی نبات گوشه لبم میشینه الهی چای ریز روضه ات بشه آقا ! تو دلم براش رویا بافی میکنم حسین جان‌ شاهد باش منم این‌شبها مثل خودت با داراییم جلوی کفر وظلم قیام کردم گاه‌ هم قدم مادر قاسم گاه هم قدم ربابت . بیست روزه ای هست که مادر شدم باز، میدونی آقا ازهمان بدو تولدش که صورتش‌به صورتم گذاشتن عطر زیر گردنش بوی خاص میداد ، بوی بهشت نفس میکشم عطر تنش روسعی میکنم به یادم بمونه برای وقت بزرگسالیش ،برای وقت دلتنگیم آره ! وقتی که مردی شد، پهلونی شد بزنم روی شانه اش وبگم ای علی اقااا ی روزی عطر بهشت تو تنت بود دنیا رو برداشت بعد رفتیم باقدم هامون برای نابودی ظلم مطلق دنیا ، برای نابودی اسرائیل مثل رباب و علی اصغر امام حسین . نگاهم به قدوقامتش میافته باز ته دلم قنج میره از تصور قدوقامت رشیدش در لباس خادمی امام رضا، دست های کوچیکش ناز میکنم و میگم چوب پر سبز خادمی حرم را جای منم بچرخونا مرد مامان . ناگهان باصدای جنگده دشمن به خودم میام و میگم اوو تاکجا‌رفتی، ای مادر !!! دوباره به خودم میگم مادرم دیگه به خیالبافی زنده ام به تصور بچه ام در خوش ترین احوال . بچه ها دور خودم میگذارم تا کنارشان نخوابم آرام نمیگیرم محمد حسن سمت چپم و محمد علی سمت‌راستم سر هردویشان را میبوسم و زیر لب میگم سرباز امام زمان باشید مردای من ! ✍ نفیسه فرمانی 📍 قزوین 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
415_92224264012603.mp3
زمان: حجم: 7.9M
🎙 ریحانه کرمی 📍کردستان ✍ نعمتی نیا 📍خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
بعضی صحنه‌ها را نه می‌شود فقط دید، نه می‌شود فقط نوشت. باید با تمام وجود لمسشان کرد. آن شب، من میان جمعیتی ایستاده بودم که یک «مردِ تنها» را، به شکوهِ یک «ملت» بدرقه می‌کرد. برایم حیرت‌انگیز بود. پاکبانان شهر، همان‌هایی که هر صبح بی‌ادعا کوچه‌ها را از غبار روزمرگی پاک می‌کنند، حالا پیکر یک شهید را بر دوش گرفته بودند. دست‌هایی که به جارو عادت داشت، این بار تابوتی را حمل می‌کرد که عطر آسمان می‌داد. «الله‌اکبر»شان، نه یک شعار، که فریادی از عمق جان بود؛ فریادی که در کوچه‌های نمناک گیلان می‌پیچید و از میان شالیزارهای سبز عبور می‌کرد و تا ساحل خزر می‌رفت. اشک‌هایم بی‌امان می‌ریخت. تصویر، محو می‌شد و دوباره شکل می‌گرفت. اما مگر می‌شد این لحظه را ثبت نکرد؟ تلفن همراهم را بیرون آوردم. کیف و وسایلم را بی‌هیچ اهمیتی گوشه‌ای رها کردم. همه‌چیز رنگ باخته بود جز آن تابوت، جز آن فریادها، جز آن مردی که دیگر میان ما نبود اما از همیشه زنده‌تر به نظر می‌رسید. پیکر شهید را بالای سر گرفته بودند. موجی از دست‌ها، موجی از دل‌ها. هرکس به شیوه خودش عزاداری می‌کرد. یکی زیر لب ذکر می‌گفت، یکی سینه می‌زد، یکی فقط نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. صدای «یا حسین» در هوای مرطوب شهر می‌پیچید. دوشادوش تابوت حرکت می‌کردم، آن‌قدر نزدیک که انگار بخشی از این وداع شده بودم. ناگهان صدای مجری، مثل تیری در سکوت فرو رفت: «مردم... حسن آقای ما نه پدر داره، نه مادر... همسر هم نداره... براش خوب عزاداری کنیدا...» همان یک جمله کافی بود. جمعیت منفجر شد. صداها بالا رفت، آن‌قدر که دیگر چیزی نمی‌شنیدم. فقط اشک بود و اشک. گونه‌هایم خیس شده بود و انگار غم، راه خودش را به دل همه باز کرده بود. این‌جا دیگر کسی غریبه نبود؛ همه داغدارِ یک نفر شده بودند. حسن آقا... مردی از دیار انزلی، با پنجاه‌وچند بهار زندگی. مردی که سال‌ها پیش، دل از خانه کنده بود برای لقمه‌ای حلال. همان رزقی که در فرهنگ این خاک، هم‌سنگ جهاد در راه خداست. او رفته بود کار کند، زندگی بسازد، بی‌آنکه بداند تقدیرش، شهادت در زیر آسمان تهران است. رفقایش، او را در تهران نگذاشتند. پیکرش را همان‌جا، در میان دود و خاک و خاطره، بر دوش گرفتند. برایش گریستند، بدرقه‌اش کردند، و حق رفاقت را به‌جا آوردند. اما دلِ حسن آقا، جای دیگری بود. حتما دلش برای گیلان تنگ شده بود که آمد. برای باران‌های بی‌امانش، برای بوی شالیزارهای خیس، برای مِهی که صبح‌ها روی جاده‌های پیچ‌درپیچ می‌نشیند. برای صدای پرندگان کنار تالاب و موج‌های آرام خزر. او، مردِ باران و دریا بود و دلش می‌خواست آخرین خوابش را در خاکِ باران‌خورده گیلان ببیند. حالا برگشته است. نه به‌عنوان یک مسافر، که به‌عنوان یک قهرمان. سال‌ها بود که پدر و مادرش را ندیده بود‌. شاید حتی فرصت خداحافظی هم نداشت. نه همسری داشت که چشم‌انتظارش باشد، نه فرزندی که نامش را صدا بزند. در ظاهر، او «تنها» بود اما آن شب، گیلان نشان داد که تنهایی، همیشه حقیقت ندارد. مردم آمده بودند؛ همان‌هایی که بیش از بیست شب است در میدان ایستاده‌اند. زنانی با چادرهای خیس از باران چشم‌هاشان و مردانی با چهره‌های خسته اما استوار، جوانانی که چشم‌هایشان از بی‌خوابی سرخ شده بود. همه ایستاده بودند؛ مثل کوه. نه فقط برای حسن آقا، برای همه آن‌هایی که خونشان، ریشه‌های این خاک را سیراب کرده است. مداح، از جان می‌خواند. صدایش، سوز داشت؛ سوزی که مستقیم به دل می‌نشست: «یتیمی... درد بی‌درمان یتیمی...» ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آه ما یتیم شدیم 😭 کی شهید شد آه ما یتیم شدیم همه بر لب دارند این صدا آه ما یتیم شدیم ما غریب و بی‌ وطنیم در غم ایشان سوگواریم آسمان بر زمین افتاد آه ما یتیم شدیم چه پدر مهربانی بود خود نمونهٔ کامل بود سایه‌اش از سر ما رفت آه ما یتیم شدیم حالا چطور زندگی کنیم اشک ریختیم صبح تا شب او مظهر خداوند بر زمین بود آه ما یتیم شدیم او غمخوار ما بود یادگار آفریدگار بود معلوم نیست کجا رفت او آه ما یتیم شدیم کدام طرف، کجا برویم او را از کجا بیاوریم ماه در میان ابرها پنهان شد آه ما یتیم شدیم دشمنان طعنه های زیادی دادند چه غم‌ها که تحمل کرد اما هیچ شکوه و گله ای نکرد آه ما یتیم شدیم هر طرف که نگاه کنی، غم است چه روزی برای ما آورد دیگر هیچ پناهگاهی نیست آه ما یتیم شدیم عینی جسد این پدر مهربان تکه تکه شد آن پدر فدای وطن شد آه ما یتیم شدیم 📍کشور هندوستان ✍ عینی رضوی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org