z.khorasaniچـهلم مـاه !.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
#روایت_دویستوبیستوپنج
#پادپخش_پانزدهم
🎙 زهرا خراسانی
📍سمنان
✍ زهرا خراسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_چهارم
#پویش_قائد_امت
به اطلاع دوستداران فرهنگ ایثار و شهادت میرساند، پویش ادبی و هنری قائد امت، که با هدف تسکینی بر قلب های شکسته و کسانی که علاقه مند به مبارزه علیه باطل با سلاح قلم بوده اند در همان روز های ابتدایی جنگ رمضان و شهادت امام و رهبرمان راه اندازی شده بود، در حال نزدیک شدن به روزهای پایانی خود است.
🔸 تنها ۵ روز تا پایان مهلت ارسال آثار باقیست و در شصتمین روز شهادت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(ره) (9 اردیبهشت) مسیر دریافتی آثار بسته خواهد شد. لذا از همه شرکتکنندگان و علاقهمندان دعوت میشود آثار خود در قالب دلنوشته، شعر یا پادکست را تا پیش از پایان مهلت مقرر ارسال نمایند.
باشد که با قلم و صدای خویش، گامی کوچک در پاسداشت یاد رهبر شهیدمان برداریم.
با احترام
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوششم
مصلا شده بود پایگاهِ تجمع مردم؛ برای کسب تکلیف. چند گروهِ جوان چادری و مانتویی، به هم نزدیک شدند. رسمی سلاموعلیک کردند و جدا از هم، هرکدام جایی نشستند. 3-4 نفرشان بزرگتر از بقیه نشان میدادند؛ دهه شصتی و هفتادی. سطلهای بزرگِ کیسههای کفشِ را از بغل در ورودی حیاط جابجا کردند و تکیه به دیوار نشستند. یکیشان رو کرد به بقیه.
- بهتره کدورتها رو بزاریم کنار. الان باید جمع شیم کار بکنیم.
تعدادی از خانمهای سن و سالدار، تازه متوجه شدند با کنار کشیدن سطلها، کلی جا جلوی دیوار باز میشود. وسایلشان را برداشتند و از وسط راه رفتند سمت دیوارها. دخترها تلفنهای همراه را درآوردند و شروع کردند به صحبت.
- روز سومه! چرا رهبر جدید انتخاب نمیکنن؟
- فکر کنم طول بکشه. خبرگان نمیتونن وسط اینهمه ترور و گرا دادن، جمع شن یجا.
چند نفر دیگر به جمعشان اضافه شد؛ جوانتر بودند, دهه هشتادی.
- مگه قرار نبود آقا علم انقلاب رو تحویل بده؟
- این یعنی ظهور نزدیکه؟
- راسته میخوان روحانی رو رهبر کنن؟
دو سه نفر از خانمهای مسن و جوانِ دوروبر، چشم و گوششان جمع بحثِ آنها شد.
- مگه الکیه؟ دست پرورده انگلیس رو چه به رهبری انقلاب؟
- نفوذ رو دست کم نگیر. اگه نذارن چی؟
- کاش مجتبی خامنهای رهبر بشه.
یکی از جوانترها، نونِ شروع حرفاش را کشدار ادا کرد.
- نمیذارن!
حواس دوروبریها، به دهان دخترها بود. نگرانی را میشد از چهرهها خواند. خانمی میانسال، سر و دستهایش را بلند کرد رو به آسمان.
- الله دور باشیمیز اوستونده. (خدایا خودت بالای سرمون بمون)
صدای اذان بلند شد. آماده شدند برای نماز. گروه دخترهایی که جدا نشسته بودند هم آمدند. اینبار صمیمیتر باهم رفتار کردند. دو صف 5-6 نفره بودند. شماره رد و بدل کردند و بعضیها از اینکه شمارههایشان پاک شده، چشمهایشان گرد میشد. مدام برمیگشتند و با هم حرف میزدند.
- بیاین فعلا کلیشهزنی رو شروع کنیم. بعد کمکم ببینیم چه کار باید کرد.
وسطیها دور هم حلقه زده بودند و بقیه از مابین سرها، گردن کشیده بودند وسط حلقه. یکی از جوانتر با چفیه سبز عربی دور گردن، خم شده بود روی گوشی.
- گوگل و هوش مصنوعی نیست؛ نمیتونم چیزی پیدا کنم.
بغلدستیِ سن و سالترش سر چرخاند سمتاش.
- قدیما زمان جنگ بدون اینا چطوری پشت جبهه کار میکردن؟
دختر چفیهاش را درآورد و سجاده کرد.
- اونا دشمناشونم قدیمی بود؛ اینترنت لازم نبودن.
مُهری از کیفاش درآورد و گذاشت وسط سجاده.
- از ایتا چند تا کانال پیدا کردم؛ بعد نماز میگردم نمونههای خوب رو میفرستم تو گروه.
یکی از دخترها، پیامکهای گوشیاش را گرفت جلوی بقیه.
- ما قیمت کردیم. اگه طلق از خودمون باشه برش لیزری 150-160 تومنه؛ اگه روی صفحه خودشون بزنن 500-550 تومن.
- خیلی گرونه! اینطوری 5-6 تا بیشتر نمیشه تهیه کرد. رنگ هم میخواد. یه خیابونِ تبریز رو هم نمیشه پوشش داد.
- میدیم چندتا رو قد پولمون برای الگوی اصلی بزنن؛ بقیه رو خودمون روی طلقهای رادیولوژی برش میدیم.
یکی از دخترهایی که ردیف عقب نشسته بود، زد به شانهی نفر جلوییاش. چیزی را از روی صفحه گوشیاش خواند و نشاناش داد. چشمهای نفرات جلویی گرد شد. کف دستها را بالا آوردند و با تعجب به هم نگاه کردند.
- شایعه است! امکان نداره.
- آره بابا نمیشه که تو این وضعیت؟
یکی از جوانترهای ردیف پشتی، دستهایش را ستون بدنش کرده و خم شده بود سمت آنهایی که حرف میزدند. سر و سیاهی چشماش بین دخترهای دو ردیف چپ و راست میشد.
- مگه چی میشه؟ پیکر آقا که نباید روز زمین بمونه!
یکی از همان بزرگترها کاملا چرخید سمتاش .
- مردم برن تشییع، شهرها خالی میمونه و نباید بمونه؛ نرن هم انقلاب دشمنشاد میشه که تشییع رهبرشون خلوت بود.
- سیدحسن نصرالله هم تشییعاش چند ماه طول کشید.
یکیشان از جمع، با چشمهای خیس، حرفشاش را قطع کرد.
- بچهها! داریم از تشییع آقا حرف میزنیم!؟
سکوت توی جمعشان دوید. فرم و رنگ چهرهها عوض شد. بعضی با گوشه روسری و بعضی با سرانگشت، اشکهایشان را پاک کردند.
اقامه نماز دوم توی فضا پیچید. یکی از دخترها یاعلی گفت و بلند شد.
- الله بیوکدی. اسلام امتی اوز باشینا دییر. (خدا بزرگه. امت اسلام، رها به حال خودش نیست.)
✍ زهرا رحیمی
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوهفتم
#سروده_شش
ما همان مشت گره کرده رهبر هستیم
عشق ومهر به وطن را همه از بر هستیم
دشمن خوار وزبون، یاوه سرایی خاموش
حامیان وطن از جان ودل وسر هستیم
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
🖇اولین نشست مجازی خیابان
📝موضوع:
بررسی اقدامات شاخص مردمی
بررسی جوانب حضور مردم در
خیابانها و استمرار آن
🗓زمان:
شنبه ۵ اردیبهشت، ساعت: ۱۶
👤مهمانان:
آقای امیرمحمد عسکری
مسئول طرح روا
آقای دکتر میثم مهدیار
جامعهشناس
🌐لینک جلسه
#نشست_خیابان
🔶🔸🔸
کانال #حرکت | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd
💻آدرس سایت:Harekatac.ir
#روایت_دویستوبیستوهشتم
یاد بچه های میناب که می افتم بغض گلویم را میفشارد و گریه امانم نمیدهد.
چه اسم های زیبایی داشتند، فاطمه، مریم، هستی، زهرا......
لباس یک دست زیبای مدرسه شجره طیبه را پوشیدند و با هزار امید و آرزو به مدرسه رفتند و در دنیای کودکانه خودشان بودند.
مادر به فاطمه میگوید مادر جان مواظب باش وسایلت را در مدرسه جا نگذاری، ناهار هم یک چیز خوشمزه برایت درست میکنم. فاطمه رفت و مادر در تکاپوی درست کردن غذای مورد علاقه ی دخترش است.
دل مادر آروم و قرار ندارد و آشوب است ولی دلیلش را نمیداند، ناگهان در همین حال پر از هیاهو و دل آشوبی صدای مهیبی به گوشش میرسد. با شنیدن صدا شهر پر از ولوله و غوغا شد، بیرون میآید و از مردم میشنود که مدرسه را زدند، سراسیمه به مدرسه میدود.
اما کار از کار گذشته بود، حالا همه ی هم کلاسی ها به همراه معلم خود شهید شده اند.
یک شهید دیگر هم با آنهاست، بچه ها خیلی او را دوست دارند. امام خامنهای را میگویم، او هم با نوه اش که سنی نداشت به دیدار خدا رفت.
داغ بچه های میناب، داغ رهبر شهیدم و داغ جوانان وطنم همه بر دلم سنگینی میکند.
✍ فاطمه زهرا حبیبی
📍 تهران_اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستونهم
#سروده_هفت
دل های ما را عشق لبریز از مُحبّت کرد
سیّدعلی یک عمر در دل ها اقامت کرد
پشت سر سرو وطن شمشاد قامت بست
سرو وطن در وقت قَدقامت قیامت کرد
چون ذوالفقار آری کلامش تیز و بُرّان بود
از خطبه اش شیطان اکبر سخت وحشت کرد
در پیش روی دشمنان چون موج و طوفان بود
پیوسته تبیین جهاد و هم شجاعت کرد
شد حافظ "جمهوری اسلامی ایران"
با جان و دل از این امانت او حراست کرد
چون کوه بود و خَم به ابرویش نیاورد و
ما را به یک اعجاز لبریز از صلابت کرد
آقا تمام وعده هایش صاف و صادق بود
بُرده دل ما را و لبریز از صداقت کرد
از تفرقه بیزار بود و اتّحاد آورد
آحاد مردم را امین دعوت به وحدت کرد
"اِنّ مَعی رَبّی" به لب ها در حُسینیّه
راز کلیم الله را بر ما حکایت کرد
گفتا که فرعون قعر دریا غرق خواهد شد
او داستان نیل را بر ما روایت کرد
او با خلوص نیّت و ذکر فرج برلب
یک عمر کُنج جمکران با یار خلوت کزد
تنها نه یک حاکم حکیمی باصلابت بود
دریای حکمت بود و در دل ها حکومت کرد
دلبسته ماه خدا بودن چه حکمت داشت
او لحظه پرواز خود تبیین حکمت کرد
از جان شیرین دست شست اما از عهدش نه
او پای قولش صادقانه ماند و خدمت کرد
آقا برای ارتقای این وطن کوشید
مقصود فتح قّلّه بود و سخت همّت کرد
آنقدر خاکی بود این حاکم که جای فرش
در خانه اش تنها به یک زیلو قناعت کرد
در خانه خوانش خالی از خوراک رنگین بود
با یک خورشت ساده در دنیا معیشت کرد
از شرح و بسط فیض انعامش همین کافیست
با مرد مسکین سهم خود را عشق قسمت کرد
بایک عبای ساده و نعلین پُروصله
آمد ولیّ مسلمین شکران نعمت کرد
از چفیه و انگشتری هم چشم پوشید و
وقت حسینیه قناعت یا کرامت کرد
با آرمان های امام راحلش یک عمر
پیر خراسانیّ ما تجدید بیعت کرد
شد از یزید عصر بیزار او حُسینی بود
الگوی عزّت بود و از ذلّت برائت کرد
یار فلسطین بود و یار غزه و لبنان
اینگونه مظلومان عالم را حمایت کرد
عمری جهادت کرد و اجرش هم شهادت شد
ماه خدا بعد از سحر غسل شهادت کرد
غافل کُشی رسم یهود و رسم دژخیم است
صهیون جانی باز بامکرش جنایت کرد
✍ ناصر دوستی
📍زنجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
4433.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
#روایت_دویستوسی
#پادپخش_شانزدهم
🎙 پروین امیدواری
📍استان یزد - ابرکوه
✍ پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوسیویکم
لحظههای آخر تجمع میدان شهدای ذهاب رشت بود؛ هوا بوی بارانِ مانده روی سنگفرشها را میداد و نوای دعای فرج به گوش میرسید.
نگاهم میان انبوه آدمها پرسه میزد، دنبال نشانهای … چیزی که دل را تکان بدهد.
یکباره نگاهم به پلاکاردی ساده خورد؛ دستنویس، بیادا و اطوار. مقوایی سبز رنگ که جملهای رویش نشسته بود:
«مردم، خدا مراقب ماست.»
همان لحظه، انگار دستی از آسمان به روی نشانهام گذاشته شد. آرامشی عجیب؛ از همانها که آدم را چند لحظهای از زمین و زمینیها جدا میکند.
با خودم گفتم: این روزها… واقعاً همهاش همین است؛ خدا مراقب ماست.
چشمم هنوز به همان چند کلمه قفل شده بود و آنطرفتر، نوای میدان در گوشم میپیچید:
«یا مولانا… یا صاحبالزمان…»
مثل اینکه پلاکارد، صدا و جمعیت، دست در دست هم داده باشند تا میزانسنی را بچینند که برای لحظاتی هرچند کوتاه، آسمان را کمی به زمین نزدیکتر کنند.
✍ علی دارا
📍 گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوسیودوم
#سروده_هشت
در چشم جهان ببین که سیلاب شده
مام وطن از این غصه بی تاب شده
چون مهدی صاحب الزمان هم دلخون
از قصه ی کودکان میناب شده
✍ حمید خانی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوسیوسوم
شبی که صبحش خبر شهادت حضرت آقا اعلام شد رو اصلاً نخوابیدم، حس خوبی نداشتم...
ساعت ۲:۴۰ بامداد بهم زنگ زدن که خودمو برسونم ستاد...
بازم یه درصد احتمال نمیدادم که این اتفاق افتاده باشه، آخه قبلاً هم اینطوری بیموقع ما رو احضار کرده بودن، شرایط هم که جنگی بود و این طور رفتارها طبیعی بود...
وقتی رسیدیم همه چیز عادی بود و من و یکی از همکارا رفتیم برای بقیه سحری تهیه کنیم ولی من مدام کانال ها و گروه ها رو چک میکردم
تا اینکه توی یکی از گروههای مجازی یکی از همکاران خبر شهادت رهبر رو گذاشت، بازم احتمال شایعه بودن میدادم و باورم نشد، فقط به همکارم که همراهم بود گفتم که دکتر ... اینطور پیامی توی گروه گذاشته...
برگشتیم ستاد، چشمتون روز بعد نبینه، همه زار زار گریه میکردن، فقط دبیر ستاد حاجی ... خیلی خوب خودشو کنترل کرده بود و خم به ابرو نیاورد، همکارم با گوشیش شبکه خبر رو آورد، تصور کنید چند نفر دور یه گوشی کوچیک داشتیم خبر شهادت رهبر رو میشنیدیم و زار میزدیم 😭
حاجی گفت همه سحری بخورید که امروز خیلی کار داریم و باید جون داشته باشید ولی مگه چیزی از گلومون پایین میرفت...
نماز جماعت رو به امامت حاجی خوندیم و بعدش حاجی کمی برامون حرف زد که الان وقت عزاداری نیست و باید محکم باشیم
چند نفر هم از اصحاب اندیشه مثل آقای زرگوش نسب و آقای عزیزی هم خودشون رو رسانده بودند ستاد...
بعدش هم همه رفتیم سمت منزل امام جمعه برای هماهنگی حضور صبحگاهی مردم در میدان ۲۲ بهمن...
مسلمان نشنود، کافر نبیند...😭
✍ عماد کرمی
📍 ایلام
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org