امتداد
📖 #یک_لقمه_کتاب | قدم قدم خودشناسی
مـن عاشـق صـوت قـرآن پـدرم بـودم و همیـن علاقـه هـم باعـث شـد کـه خودم نیز زیـاد قرآن بخوانـم. بعدها نیز وقتـی که خانم ها در جلسـه ها قـرآن میخواندنـد و مـن اشتباهاتشـان را میگرفتـم و درسـتش را بـه آنهـا یـاد مـیدادم، میدیـدم کـه خداراشـکر درحـال یادگیـری و پیشـرفت هسـتند و میتوانـم بـه آنهـا آمـوزش دهـم. حتـی افـرادی کـه سـواد خوانـدن و نوشـتن هـم نداشـتند و شـاید فقـط تاحـدی حـروف الفبـا را میشـناختند، وقتـی چندیـن بـار آیـات و کلمـات را تکـرار میکـردم و تلفـظ درسـت را برایشـان میخوانـدم، یـاد میگرفتنـد و روخوانـی میکردنـد. ورود بـه زمینـه روایـت قصه هـای قرآنـی هـم بـه همیـن شـکل بـود. مـن خیلـی بـه کتابخوانـی علاقـه داشـتم؛ بهطـوری کـه در دوران مدرسـه کتاب هـای درسـی را کنـار میگذاشـتم و رمـان میخوانـدم. از ایـن سـال تـا سـال بعـد، پولهایم را جمـع میکـردم و منتظـر بـودم بـه نمایشـگاه کتـاب بـروم و خریـد کنـم. یکـی از کتاب هایـی کـه خیلـی دوسـت داشـتم، همیـن قصه هـای قرآنـی بـود و بـه همیـن جهـت ایـن داسـتانها را بلـد بـودم و منبـع هـم داشـتم. در چنـد جلسـه، یکـی دوتا قصـه قرآنـی را تعریـف کـردم و خانم هـا خیلـی خوششـان آمـد. اسـمش را هـم تفسـیر گذاشـته بودنـد و میگفتنـد کـه خانـم صفرزایـی برایمـان تفسـیر هـم بگـو. مـن هـم میگفتم این قصه قرآنی اسـت. وقتی در جزءخوانی به آیه یا سـوره ای میرسـیدیم کـه قصـه ای داشـت، برایشـان تعریـف میکـردم و تـا جایـی کـه در توانـم بـود نـکات اخلاقـی و تربیتـی آن را هـم اسـتخراج مینمـودم و توضیـح مـیدادم. همیـن عامـل خـودش از مـواردی بـود کـه خانم هـا را بـه جلسـه ها جـذب میکرد و من هم نسـبت بـه ایـن توانایی هـای خـودم آ گاهتـر شـده بـودم.
#سهیلا_صفرزایی
#دین_قرآن_زندگی
#امتداد
🆔 @mtedad_org
امتداد
📖 #یک_لقمه_کتاب | صندوق قرضالحسنه همسایگی
خانم صفرزایی از سال 78 صندوق قرضالحسنهای را در جلسات قرآن راهاندازی کردند. به این صورت که جلسه اول هر ماه هر کجا برگزار میشد همگی پولشان را میآوردند و دفترچه قرضالحسنه نیز به افراد داده شده بود و بعد از هر پرداخت در دفترچه یادداشت میشد. کارکـرد صنـدوق ایـن بـود کـه اول هـر مـاه بـه ترتیبـی کـه از قبـل بـا قرعه¬کشـی 100 یا 200هزارتومانی مشخص کرده بودند و یا به قید فوریت، به افراد وام داده میشد و اقساط تسویهاش هم مشخص بود. همچنیـن صنـدوق آورده اولیـه هـم داشـت؛ یعنی پولـی کـه در دو مـاه ابتدایـی واریـز کـرده بودنـد، در صندوق باقی مانده بود. از محـل همیـن آورده، مبالغـی بـا بازپرداخت یک ماهـه، به افراد قرض داده میشد. باتوجه به اینکه مردهای ساکن در محلهشان اکثرا مأموریت بودند و آب شـیرین هم نداشـتند و با تانکر برایشان آب مـیآوردند، پیـش میآمـد کـه شـخصی بـرای خریـد آب یـا خریـد نفـت، پولـی در خانـه نداشـت. یـا کسـی نا گهـان برایـش مهمـان میآمـد، یـا بیمـار میشـد و بـه پـول نیـاز داشـت. در ایـن شـرایط بـه درب خانـه خانم صفرزایی مراجعـه مینمودنـد و از سـپرده صنـدوق، قـرض میگرفتنـد و بایـد آن پـول را تـا آخر ماه پـس میدادند خانم صفرزایی میگویند:" افراد بسـیاری هسـتند که حتی الآن هم به من میگویند آن قرضها چندین بار آبـروی مـا را نجـات داده اسـت." چـون خیلی از خانمها دوسـت نداشـتند کسـی بفهمـد نیـاز مالـی دارنـد و خجالـت میکشـیدند از کسـی قـرض کننـد؛ بنابرایـن صندوق، محل خوبی برای رجوعشـان بود و میدانسـتند ایشان رازدار هسـتند و کسـی نمیفهمـد کـه چـه کسـی چـه مقـدار قـرض کـرده اسـت. ضمانـت اجرایـی بـرای بازگرداندن وامهـا و قرضها فقط اعتبـار همسـایگی بـود. هر زمان کسـی پولی را که در صندوق گذاشـته بود میخواسـت، دفترچهاش را میآورد، در حضور جمع پولش را میگرفت و تسـویه حسـاب میکرد.
#سهیلا_صفرزایی
#دین_قرآن_زندگی
#امتداد
🆔 @mtedad_org