" ناجـــه "
اگه قلبم آسمون بود ، تو ماهش بودی :)
- دیشب دریافتم که چقدر از خودِ واقعیام ، دور افتادهام .
مدتها بود نمینوشتم ، چون از خاطرات گریزان بودم .
خاطراتی که دریادریا اشک با خودشان میآوردند ...
و من هربار میگریختم تا مجبور نباشم چادر بزنم وسط غمهایم و اشک بریزم!
هرکسی میگفت بنویس ، میگفتم نه .
نیاز دارم دور باشم تا فراموش کنم ، تا یادم برود چقدر عاشق بودهام . تا بتوانم فراق را تحمل کنم .
از زیست نویسندگی دور شده بودم ، از حسِ بینظیر شاعری هم .
از واژهها متنفر بودم . واژهها مرا دلتنگ میکردند . من باید به زندگی ادامه میدادم و دلتنگ شدن فقط همهچیز را سختتر میکرد .
کمکم داشتم عادت میکردم ، اما خلأ عمیقی در وجودم احساس میکردم ...
خلأیی که فقط با نوشتن پر میشد .
دیروز عصر با استاد شریعتی کلاس داشتم.
در اولین مواجهه عجیب طرز رفتار و مدل شخصیتیاش به دلم نشسته بود .
حرفهای دیروزش ، عمیقاً مرا تحتتأثیر قرار داد . احساساتم را برانگیخت .
غم را درونم شعلهور کرد ، دلتنگی زبانه کشید و من ، محتاج چادر زدن وسط غمها و اشک ریختن مداوم بودم . .
دیشب تا نیمههایشب نوشتم و اشک ریختم . حدود ۸ صفحه سررسید پر شد ، مغزم خالی شد ، چشمهی اشکهایم خشک شد و بدنم تحلیل رفت!
صبح صورتم جوش زده بود . سرم درد میکرد و روحم خسته بود .
اثر سوگِ دیشب بود!
حالا روحم به ساحل آرامش رسیده .
به اندازهی کافی برای دردها ، اشک ریختم و حالا میتوانم فقط در سکوت فکر کنم .
به دوری از نزدیکترین آدمهای زندگیام فکر کنم ، در سکوت خاطراتمان را مرور کنم و دلتنگ شوم .
دیگر از واژهها فرار نمیکنم .
دارم یاد میگیرم ، چطور به دلتنگیهایم بها دهم ، بدون اینکه جلوی ادامهی زندگیام را بگیرند .
این شبها ، عجیب دلگیر است ؛
شبیه شبهایی که آسمان ماه ندارد .
آسمانِ دلمن هم ، ماهش را کم دارد .
این روزها ، سهم من از آن ارتباطِ طولانی و عمیق ، فقط چند جمله احوالپرسی سادهست .
نه گلهای دارم ، نه شکایتی ..
فقط دلم تنگ شده برای شبهایی که آنقدر حرف میزدیم که شب از نیمه میگذشت ، چشمهایمان قرمز میشد و میخوابیدیم ...
من این روزها ، دلتنگِ رابطههای عمیقم !
دلتنگ دوستتدارمهای ساده و پرُمعنا .
سهم من از آن رابطهها ، خیلی کم شده .
من هنوز محتاجِ حرفزدنهای طولانی بودم ، محتاج عشق ورزیدن ، محتاج بودن و ماندن !
کاش سهم من از آدمها بیشتر بود ...
- گلنار
" ناجـــه "
آبانِ آبی : )💙
- اولین قدمم توی حیاط ، با اولین کلماتِ مکالمهام همراه شد .
چشمهایم ، در اولین نگاه آسمان را دید زدند . قلبم به خود لرزید ، از زیبایی وجدآورِ ابرها !
نسیم ملایمِ پاییزی ، نوازشم کرد .
نگاهم خیرهی ابرها بود . خیرهی آبیِ کبودِ آسمان . خیرهی برگهای زردِ درختان .
حواسِ گوشهایم پرتِ مکالمات بود .
مکالماتی که در بیتوقعترین حالتِ ممکن اتفاق افتاده بود .
ذهنم هنوز مهربانیِ بیحدومرز بعضی آدمها را حلاجی نکرده بود .
حالا با زیباییِ بینهایت آسمان هم مواجه شده بود .
جُمعه ؛ سمفونی مِهر و ابر بود .
تلفن را قطع کردم . لبخند عمیقی زدم و
قابهای فراوانی از آبیِ کبودِ آسمان ثبت شد .
آبان ، برایِ من ، آبی بود .
شاید به خاطر واجِ مشترک آ بین آبان و آبی باشد . شاید به خاطر تناژ رنگها .
شاید فقط یک توهمِ ذهنی باشد ؛ نمیدانم .
اما من دوست دارم بگویم آبان ، آبی بود .
آبی ملایمِ سیپدهدم ، آبیِ کبودِ دریا ،
آبیِ بالهایِ پروانه ، آبیِ گُلسرت ، آبیِ چشمهایت ، آبیِ عشق!
آبی برایم تداعیِ ماهِ آبان بود
و آبان معنایِ دقیق واژهی آبی :)💙
- گلنار .
- آبانِ کبودِ آبی . .
" ناجـــه "
بهمناسبتِروزِکتابوکتابخوانی :)✨
این روایت را که میخواندم ، حس همزادپنداری زیادی سراسر وجودم را گرفته بود .
راوی ، آینهی تمامنمایِ من بود!
عمیقاً دوستش داشتم و با خطبهخطش زندگی کردم .
پیشنهاد میکنم بخوانید ،
تلفیقی از عشق کتاب و مادرانگیست 📚👩🍼