- مهدی رسولی - - علیِ قبل از فاطمه ؛.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
ای نگارِ من ، خداحافظ😭
" ناجـــه "
- پاییز امسال آن چیزی نبود که انتظارش را داشتیم!
فکر میکردم/ میکردیم که این پاییز ، همان پاییز دوستداشتنیِ زندگیست .
پر از صدای خشخشبرگها ، عطر قهوه و رایحهی باران!
پر از حسهای قشنگ و تجربههای بیتکرار .
اما آنچیزی نبود که تصور میکردیم ،
به قول شهرزاد همهچیز اونجوری پیش نمیره که ما دلمون میخواد!
ولی این پاییز ، این مهر و آبان و آذر ،
اولینهای زیادی با خودش داشت ؛
حداقل برایِ من!
دانشگاه و واقعههایش ، خوابگاه و روزمرگی هایش ، زندگی مستقل و تجربههایش ، همه و همه ماجراهای زیبا و درعینحال دردناکی بود . .
من در دلِ این پاییز قد کشیدم ، از دردها عبور کردم ، مقابلِ ترسهایم ایستادم ، رشد کردم ؛ رشدی آمیخته با رنج !
با حسهای ناشناختهای مواجه شدم ، برای فهمیدنشان تلاش کردم و در آخر ، تغییر را رقم زدم .
این آخرین پاییز هجدهسالگیست ؛
آخرین پاییزی که مرزیست بین دنیای کودکی و بزرگسالیام!
دروازهی دنیای آدمبزرگها ، یکسالیست که به رویم گشوده شده و من روز به روز برای ورود به آن آمادهتر میشوم .
حالا دیگر نمیترسم ؛
چون میدانم باید چه کنم که غرق در دنیای آدمبزرگها نشوم .
پاییز امسال شاید هیچچیز نداشت ،
اما تجربههایی را برایم رقم زد که عمیقاً خوشحالم از بابتشان✨
خوشحالم چون احساس میکنم مسیر درست زندگی را پیدا کردهام .
از جایی که هستم راضیام ، میدانم از خودم و از دنیا چه میخواهم ، بیشتر از همیشه به برنامهریزی خدا اعتماد دارم و با اعتماد به نفس جلو میروم .
شاید گاهی آشوب سراسر وجودم را فرا بگیرد ، اما راهِ آرامش را بلدم :)
شاید ناامیدی در وجودم ریشه بدواند ، اما دارویِ درمانش را میشناسم!
و در نهایت شاید زندگی روزبهروز سختتر شود ، اما من هم روز به روز قویتر میشوم .
و در این میان ، فقط ذکر و یادِ خداست که قوتِ قلب دوبارهایست برای من!✨
- گلنار .
" ناجـــه "
این روزها عجیب جسور شدهام !
انگار از هیچچیز نمیترسم ، با اطمینان قدمهای بزرگ برمیدارم و از سقوط نمیهراسم . .
انگار گذر کردن از ترسهایِ همیشگی ،
نیروی عجیبی را در وجودم به تلاطم انداخته!
احساس میکنم بیش از حد تعلق داشتم ،
بیش از حد نگران از دستدادنِ آدمها بودم و بیش از حد تلاش کردم برای به دست آوردن چیزهایی که مالِ من نبودند .
همیشه محتاط رفتار میکردم ، چون میترسیدم آدمها را برنجانم!
میترسیدم عزیزترینهایم را از دست بدهم!
ساده بگویم ، بزرگترین ترسِ من ، تنهایی بود . نپذیرفته شدن توسط آدمها بود .
دوست داشتم در نگاه همه مقبول به نظر برسم و دیگران دوستم داشته باشند .
اما حالا مدتیست یاد گرفتهام باید برای خودم زندگی کنم و دیگران تا جایی مهم و ارزشمندند که مرا نرنجانند .
مدتیست همهی آدمها در نظرم دوستداشتنی و قابل احترامند ، از این نظر که انسانند و انسانیت بسی باارزش است✨
اما دیگر تعلقخاطر ندارم . دیگر دلم نخکِش نمیشود ، گیر نمیکند ، جا نمیماند .
و این گذر کردن از تمام دلبستگیها ، نقطهی شروعِ ماجراست .
شروع مسیر جدیدِ زندگی ، مسیری که شاید زخمها و دردهایش کمتر باشد .
مسیری که آگاهانه و با چشمباز در آن حرکت میکنم : )
شاید هنوز وقتی موعد رفتن میشود ، دلم به تپش بیفتد ؛ اما این را پذیرفتم!
دیگر جای خالیِ آدمها ، کمتر آزارم میدهد و حرفهای مردم ، تا جایی که درست و بهجا باشند برایم مهمند .
چقدر کامل شدهام ، چقدر بزرگ و عاقل!
هرگز گمانم نبود که روزی از تمامی رنجها عبور کنم و برسم به نقطهی رهایی : )✨
حالِ پرستویی را دارم ، کهخودش را در باد ، رها کرده .
حالِ کودکِ خوابیده در آغوشِ مادر .
آرام ، آزاد و رها 🦋
به گمانم پذیرش ، رهایی میآفریند .
رهایی ، آرامش به همراه دارد و
آرامش ، موجبِ جسارت میشود : )
- گلنار .