eitaa logo
" ناجــه "
559 دنبال‌کننده
486 عکس
67 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 برایِ شکوفه‌ی بهارنارنج و بویِ باران🌧️ برایِ ثبت لحظاتی که به رنگِ آبی‌اند، آبیِ آسمانی : ) کپی؟ نه‌جانم؛ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجــه "
- چهاردهِ سهِ چهارصفرچهار ؛ یه مکانِ دنج و همه‌چی تموم :) بودنِ بعضی‌ها کنارت ؛ یه حسِ خیلی خاصی داره . شبیهِ پیاده‌روی طولانیِ زیربارون، شبیه بستنی تو سرمایِ زمستون، شبیهِ مزه‌ی خاص شاتوت! بودنِ بعضی‌ها ؛ رزق قشنگِ خداست واسه دلِ تو :) که تو اوجِ خستگی‌ها ، به دنیا بخندی و به روزهای خوبِ پیش‌رو فکرکنی✨ و تو ؛ همون بعضی‌هایِ زندگیِ منی :) رفاقتمون پایدار و موندگار🪴
" ناجــه "
لطفاً لابه‌لایِ دعاهاتون ؛ منو هم خیلی دعا کنید که دعا برای همدیگه خیلی‌ی‌ی‌ی قشنگ مستجاب میشه :))✨🥺
" ناجــه "
- تا حالا به فلسفه‌ی عیدِ قربان فکر کردی؟ به‌نظرم عیدقربان علاوه بر ظاهرِ قضیه که اشاره داره به ماجرایِ حضرت ابراهیم و قربانی کردنِ پسرش ؛ یه باطنی هم داره! :) باطنی که وقتی دونه‌دونه لایه‌ها رو بشکافی، می‌رسی به اصلِ قضیه! اصل قضیه؛ رها کردن دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها و چشم‌گفتن به دستوراتِ خداست؛ حتی اگه به‌ظاهر به ضررت باشن! حالا فکرکن ببین اگه چیزی‌ که بیشتر از همه دوسش داری ، همونی باشه که خدا بخواد ازت بگیره .. می‌تونی بگی: «چشم؟» می‌تونی بگی: «خدایا، تو از اونم عزیزتری؟» می‌تونی بگی :« من اون رو نمی‌خوام، چون تو نمی‌خوایش؟» عیدِقربان تمرینِ چشم‌گفتن هاست . تمرینِ گذشتنِ از خواسته‌هایِ دل؛ برایِ خدا ! تمرینِ یکی‌شدن با او :) ما چقدر تونستیم دوست‌داشتنی‌هامون رو برای خدا قربونی کنیم؟ چقدر تونستیم جلویِ هوایِ نفسمون رو بگیریم برای رسیدن به معبود؟ :) عیدِ قربان، جشنِ قربونی کردنه ؛ اما نه فقط قربونیِ گوسفندها 🐑 قربونی کردن دل‌بستگی‌هایی‌ که جای خدا رو گرفتن و نمی‌ذارن با دلِ قُرص‌ و مطمئن به تدبیرش، چَشم بگیم :)🤍 - گلنار . - عیدِقربان✨
" ناجــه "
. 🌊 . اون شب هرچی به حانیه زنگ می‌زدم ؛ جواب نمی‌داد . ترسیدم باهام قهر کرده باشه . آخه شبِ قبلش یکم بهش کم‌محلی کرده بودم . حانیه بود دیگه ؛ زودرنج و نازک‌‌دل! دوباره بهش زنگ زدم ؛ بالاخره جواب داد . ازش معذرت خواهی کردم و گفتم میام دنبالت، بریم بیرون . رفتم دنبالش . استایلِ سبز و مشکی پوشیده بود . در ماشین رو که باز کرد، اخم‌هاش رو در هم کشید . گفت:« ابراهیم ماشینت بویِ دریا میده!» گفتم :« ماهی خریده بودم . » گفت :« ماهی مُرده که بویِ دریا نمی‌ده! » گفتم :« هرچیزی موقعِ مرگش بوی اون چیزی رو میده که دلتنگشه . » گفت :« من بمیرم بویِ تو رو میدم؟ » - گلنار .