eitaa logo
" ناجـــه "
339 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
ولادت حضرت زهرا (س) ؛ و روزِ مادر مبارک :)💚
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم می‌گرفتم ؛ انصراف از پرستاری! شبی که فرم انصراف را پر کردم ، تا صبح اشک ریختم . اما صبح شاداب و پرانرژی از جا بلند شدم و به زندگی ادامه دادم ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . خوشبختانه زود مشکل فرشته را فهمیده بودیم و نیاز به قرص و دارو نبود . با چندتا بازی و توجه و محبت ، مشکل حل می‌شد . فرشته سه‌ساله شد و مشکلش کامل برطرف شد . حالا من روزهایم پر شده بود از بازی و خنده و دخترانگی .. دوره‌های تربیت فرزند شرکت می‌کردم و تمامِ دغدغه‌ام شده بود خوب تربیت کردنِ فرشته! انگار که فهمیده بودم مهم‌ترین وظیفه‌ی من مادری‌ست . شاید به خاطرش مجبور شدم قیدِ تمام رویاهایم را بزنم ، اما ارزشش را داشت . ارزش خنده‌های فرشته و حالِ خوب خانواده‌ام . مادری لذت عمیقی داشت و من داشتم خودم را از این لذت محروم می‌کردم . دقیقاً یک‌سالِ بعد ، دوباره باردار شدم . تجربه‌ی مجدد مادری ، ذوق زیادی را در من زنده کرد . این‌بار فرزندم پسر بود . پسر تپل و سفیدی که اسمش را محمد گذاشتم . حالا سال‌ها از آن روزهای جوانی می‌گذرد . فرشته و محمد که بزرگ شدند و به مدرسه رفتند ، سرم کمی خلوت‌تر شد . با پیگیری‌های زیاد ، با ادامه‌ی تحصیلم موافقت کردند . مرتضی و بچه‌ها مشوقم شدند و من با همه‌ی سختی‌هایش ، دوره‌های کارورزی را گذراندم و در میانسالی پرستار شدم . با خودم می‌گفتم شاید اگر آن روز به خاطر فرزندم ، از رویاهایم نمی‌گذشتم و خودم را ترجیح می‌دادم ، الان آنقدر موفق نبودم . - مامان ، مامان کجایی ؟ صدای فرشته مرا از خاطراتم بیرون کشید . - جانم دخترم؟ الان میام . - فکر کنم وقتشه ، باید بریم بیمارستان. این را که شنیدم ، دست‌پاچه شدم. فرشته در آستانه‌ی مادر شدن بود . به دامادم ، سعید و مرتضی زنگ زدم و خواستم زود بیایند خانه . کیف وسایل بچه را برداشتم و به فرشته کمک کردم آماده شود . ذوق عجیبی زیر پوستم می‌دوید . شبیه ذوقی که خودم موقع به دنیا آمدن فرشته و محمد داشتم . ساعتی بعد ، حانیه ، نوه‌ی دردانه‌ام در آغوش فرشته بود و شیر می‌خورد . یادِ جوانی خودم افتادم . لبخندی زدم و گفتم :« چشم‌هاش رو ببین فرشته ، شبیه چشم‌های خودته .» فرشته لبخندی زد و گفت :« و چشم‌هایِ من ، شبیه چشم‌هایِ شماست . نوه‌ هم به مامان‌بزرگش رفته ! » - فاطمه زهرا تقدیری . - نشریه‌ی ادبی مأوا ، دانشگاه حضرت معصومه .
« داستانِ یکِ رویا » با صدای گریه‌‌ی نوزاد ، چشم‌هایم را گشودم . دختر کوچکم در بغل پرستار دست و پا می‌زد و بی‌قراری می‌کرد ؛ حتماً گرسنه‌اش بود . آرام از جا بلند شدم ، جای بخیه‌هایم تیر کشید . توجهی به دردهایم نکردم و کودکم را در آغوش گرفتم . روی پاهایم خواباندمش و شیرش دادم . صدای قورت قورت شیر خوردنش ، دردها را از یادم برد . تماشایش می‌کردم و در ذهنم خیال‌ها می‌بافتم. دخترک میان شیر خوردن ، چشم‌های سیاهِ بادامی‌اش را به من دوخت و من به این فکر کردم که چقدر چشم‌هایش شبیه من است! انگار قرار بود از اول کودکی‌ام را زندگی کنم‌؛ چه حس شیرینی‌ست مادری :) خم شدم و آرام دم گوشش زمزمه کردم : « اسمت رو می‌ذارم فرشته ، فرشته کوچولویِ مامان . » روزها ، هفته‌ها و ماه‌ها پشتِ سر هم می‌گذشت و فرشته ، مثل جوانه‌ ، قد می‌کشید و دلرباتر می‌شد . هنوز تولد دو سالگی فرشته را جشن نگرفته بودیم که به من خبر دادند دوره‌ی کارورزی پرستاری‌ام در بیمارستان از ماهِ بعد شروع می‌شود و حضور نداشتن به موقع ، به معنای انصراف از ادامه‌ی تحصیل است . هرچقدر به آنها گفتم دخترم هنوز کوچک است و به بودنِ من نیاز دارد ، راضی نشدند ... تصمیم‌گیری سخت‌ترین کار دنیا شده بود . انتخاب بین شغل و فرزندم ؛ کار ساده‌ای نبود . من برای رسیدن به این موقعیت ، سال‌ها جنگیده بودم و ساعت‌های طولانی درس خوانده بودم . چطور می‌توانستم حالا که دوقدم مانده به رویاهایم برسم ، دست بردارم و رهایشان کنم ؟! از طرفی محبت مادرانه‌ام ، راضی نمی‌شد به تنها گذاشتن دخترم . فرشته آنقدر به من وابسته شده بود که کنار هیچ‌کس دیگر آرام نمی‌گرفت ، البته به جز پدرش! مرتضی هم که کار دولتی داشت و تا ساعت ۲ ظهر سرکار . مانده بودم چه کنم ... فکرهایم را کردم و چند شب بعد ، سرِ شام ، قضیه را به مرتضی گفتم . مرتضی مکثی کرد و زل زد در چشم‌هایم : - تو که نمی‌خوای فرشته رو بذاری و بری ، درسته زهرا ؟ بغض کردم . صدایم می‌لرزید : - من اگه تو راضی نباشی ، نمی‌رم . ولی ... ولی ... - ولی چی عزیزم؟ بغضم ترکید . اشک آلود گفتم :« ولی من تموم عمرم رو با رویایِ پرستاری زندگی کردم . اگه نرم همه‌ی سختی‌هایی که کشیدم ، بی‌فایده بوده . من بهش خیلی فکر کردم . می‌تونم شیفت عصر تا شب بردارم که تو خونه‌ای . یکی از دوستام هم گفت یه پرستار قابل اعتماد می‌شناسم . مشکلی پیش‌ نمیاد . جونِ زهرا بذار برم . » مرتضی هیچی نگفت . بقیه‌ی شامش را در سکوت خورد و خوابید . صبح زود ، داشتم به فرشته شیر می‌دادم که آمد و کنارم نشست . فرشته را بوسید و به من نگاه کرد . - زهرا می‌دونم چقدر دلت میخواد بری . من مانعت نمیشم . ولی اگه احساس کردی داره به دخترمون ضربه‌ای وارد میشه ، خیلی زود جلوش رو بگیر ‌. ما در قبال این بچه مسئولیت داریم . بعد هم آرام خداحافظی کرد و رفت ‌. خوشحال از رضایت مرتضی ، با پرستار بچه هماهنگ کردم . فرمی هم برای بیمارستان پر کردم و تأکید کردم حتماً زمان کارورزی‌ام عصر باشد . کارورزی‌ام که شروع شد ، فرشته دوسالش بود .‌ هفته‌های اول مدام بی‌تابی می‌کرد و از خواب و خوراک افتاده بود . اما کم‌کم به نبودِ من عادت کرد ؛ البته فکر می‌کردم عادت کرده . چند ماهی گذشت . من عصرها می‌رفتم و آخرشب برمی‌گشتم . از خستگی لباس عوض نکرده خوابم می‌برد . صبح تا ظهر را فقط فرصت داشتم با فرشته وقت بگذرانم که آن هم درگیر کارهای خانه و آشپزی بودم . علناً مسئولیت خطیر مادری را به گردنِ پرستار انداخته بودم . گذشت تا اینکه بیمارستان به دلایلی چند روز تعطیل شد . آن‌چند روز ، تمام وقتم را با فرشته می‌گذراندم و متوجه تغییراتی در شخصیتش شدم .‌ فرشته بی‌میل و بی‌انگیزه شده بود . دیگر مثل قبل برای پارک و سینما رفتن شور و ذوق نشان نمی‌داد . خوابش به هم خورده بود . نصف شب با گریه از خواب می‌پرید و به زور دوباره می‌خواباندمش . جالب اینجا بود که مرتضی اصلا متوجه این موضوع نشده بود. برای اینکه خیال خودم را راحت کنم ، نوبت دکتر متخصص گرفتم . دکتر فرشته را معاینه کرد . به حرف‌هایم گوش داد و گفت مشکل دخترتان از تخصص من خارج است و ما را به یک کلینیک روانشناسی ارجاع داد . اضطراب مادرانه همه‌ی وجودم را گرفته بود . اگر مشکلی برای فرشته پیش آمده باشد ، چطور خودم را ببخشم ؟ تشخیص روانشناس افسردگیِ کودکان بود ؛ مهم‌ترین دلیلش هم جدایی مادر از فرزند . آنجا بود که دکمه‌ی خودمقصرپنداری‌ام فعال شد . صدایی در سرم مدام تکرار می‌کرد :« تو مقصری ، تو مادرشی . تو باید بیشتر مراقبش می‌بودی! »
" ناجـــه "
« داستانِ یکِ رویا » با صدای گریه‌‌ی نوزاد ، چشم‌هایم را گشودم . دختر کوچکم در بغل پرستار دست و پا
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم می‌گرفتم ؛ انصراف از پرستاری! شبی که فرم انصراف را پر کردم ، تا صبح اشک ریختم . اما صبح شاداب و پرانرژی از جا بلند شدم و به زندگی ادامه دادم ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . خوشبختانه زود مشکل فرشته را فهمیده بودیم و نیاز به قرص و دارو نبود . با چندتا بازی و توجه و محبت ، مشکل حل می‌شد . فرشته سه‌ساله شد و مشکلش کامل برطرف شد . حالا من روزهایم پر شده بود از بازی و خنده و دخترانگی .. دوره‌های تربیت فرزند شرکت می‌کردم و تمامِ دغدغه‌ام شده بود خوب تربیت کردنِ فرشته! انگار که فهمیده بودم مهم‌ترین وظیفه‌ی من مادری‌ست . شاید به خاطرش مجبور شدم قیدِ تمام رویاهایم را بزنم ، اما ارزشش را داشت . ارزش خنده‌های فرشته و حالِ خوب خانواده‌ام . مادری لذت عمیقی داشت و من داشتم خودم را از این لذت محروم می‌کردم . دقیقاً یک‌سالِ بعد ، دوباره باردار شدم . تجربه‌ی مجدد مادری ، ذوق زیادی را در من زنده کرد . این‌بار فرزندم پسر بود . پسر تپل و سفیدی که اسمش را محمد گذاشتم . حالا سال‌ها از آن روزهای جوانی می‌گذرد . فرشته و محمد که بزرگ شدند و به مدرسه رفتند ، سرم کمی خلوت‌تر شد . با پیگیری‌های زیاد ، با ادامه‌ی تحصیلم موافقت کردند . مرتضی و بچه‌ها مشوقم شدند و من با همه‌ی سختی‌هایش ، دوره‌های کارورزی را گذراندم و در میانسالی پرستار شدم . با خودم می‌گفتم شاید اگر آن روز به خاطر فرزندم ، از رویاهایم نمی‌گذشتم و خودم را ترجیح می‌دادم ، الان آنقدر موفق نبودم . - مامان ، مامان کجایی ؟ صدای فرشته مرا از خاطراتم بیرون کشید . - جانم دخترم؟ الان میام . - فکر کنم وقتشه ، باید بریم بیمارستان. این را که شنیدم ، دست‌پاچه شدم. فرشته در آستانه‌ی مادر شدن بود . به دامادم ، سعید و مرتضی زنگ زدم و خواستم زود بیایند خانه . کیف وسایل بچه را برداشتم و به فرشته کمک کردم آماده شود . ذوق عجیبی زیر پوستم می‌دوید . شبیه ذوقی که خودم موقع به دنیا آمدن فرشته و محمد داشتم . ساعتی بعد ، حانیه ، نوه‌ی دردانه‌ام در آغوش فرشته بود و شیر می‌خورد . یادِ جوانی خودم افتادم . لبخندی زدم و گفتم :« چشم‌هاش رو ببین فرشته ، شبیه چشم‌های خودته .» فرشته لبخندی زد و گفت :« و چشم‌هایِ من ، شبیه چشم‌هایِ شماست . نوه‌ هم به مامان‌بزرگش رفته ! » - گلنار . - نشریه‌ی ادبی مأوا ، دانشگاه حضرت معصومه .
" ناجـــه "
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم می‌گرفتم ؛ انصراف از پرستاری! شبی که
داستانِ کوتاهی به بهانه‌ی روزِ مادر✨ برای نشریه‌ی دانشگاه نوشتم .‌ وقتی منتشر شد ، اینجا هم میزارمش :)
زمان: حجم: 84.3K
بارووووون :))))
از شبی که پاییز رو زندگی کردیم : )🍁
" ناجـــه "
از شبی که پاییز رو زندگی کردیم : )🍁
- بهم گفت :« آدم‌ها خیلی هم باید دلشون بخواد که کنارِ تو باشن! اصلاً خوش‌به‌حال کسی که تو رو داره :) » ریزریز خندیدم و گفتم :« خجالت زد‌ه‌ام نکن . » تو چشمام نگاه کرد و گفت :« جدی میگم ، وجودِ تو خیلی قشنگه :) » لبخند زدم و خداروشکر کردم بابتِ وجودِ آدم‌هایی که قدرِ بودنم رو می‌دونند :) - گلنار .
این روزها ، نامِ حامدِ عسکری را احتمالاً زیاد شنیده‌اید . نویسنده و شاعری که سبکِ خاص خودش را دنبال می‌کند و شعرهایش طرفداران زیادی دارد ... حامد ، مدتی‌ست که مجموعه پادکست ضبط می‌کند .‌ پادکست‌هایی با نامِ تهران‌دوست‌داشتی . روایت‌هایی واقعی از تجربیاتِ زیسته‌ی خودش : ) آنقدر این روایت‌ها زیبا و شنیدنی هستند که تصمیم گرفتم زیبایی‌اش را با شما شریک شوم ... برایِ شنیدن و لذت بردن از پادکست‌ها ، لینک زیر را لمس کنید 👇 https://eitaa.com/LovelyTehran_pod
عطرِ نرگس ، ردِ پایِ نور ، گذشتن و رفتنِ پیوسته . ‌. .‌