« داستانِ یکِ رویا »
با صدای گریهی نوزاد ، چشمهایم را گشودم . دختر کوچکم در بغل پرستار دست و پا میزد و بیقراری میکرد ؛ حتماً گرسنهاش بود .
آرام از جا بلند شدم ، جای بخیههایم تیر کشید . توجهی به دردهایم نکردم و کودکم را در آغوش گرفتم .
روی پاهایم خواباندمش و شیرش دادم .
صدای قورت قورت شیر خوردنش ، دردها را از یادم برد . تماشایش میکردم و در ذهنم خیالها میبافتم.
دخترک میان شیر خوردن ، چشمهای سیاهِ بادامیاش را به من دوخت و من به این فکر کردم که چقدر چشمهایش شبیه من است!
انگار قرار بود از اول کودکیام را زندگی کنم؛ چه حس شیرینیست مادری :)
خم شدم و آرام دم گوشش زمزمه کردم :
« اسمت رو میذارم فرشته ، فرشته کوچولویِ مامان . »
روزها ، هفتهها و ماهها پشتِ سر هم میگذشت و فرشته ، مثل جوانه ، قد میکشید و دلرباتر میشد .
هنوز تولد دو سالگی فرشته را جشن نگرفته بودیم که به من خبر دادند دورهی کارورزی پرستاریام در بیمارستان از ماهِ بعد شروع میشود و حضور نداشتن به موقع ، به معنای انصراف از ادامهی تحصیل است . هرچقدر به آنها گفتم دخترم هنوز کوچک است و به بودنِ من نیاز دارد ، راضی نشدند ...
تصمیمگیری سختترین کار دنیا شده بود . انتخاب بین شغل و فرزندم ؛ کار سادهای نبود .
من برای رسیدن به این موقعیت ، سالها جنگیده بودم و ساعتهای طولانی درس خوانده بودم . چطور میتوانستم حالا که دوقدم مانده به رویاهایم برسم ، دست بردارم و رهایشان کنم ؟!
از طرفی محبت مادرانهام ، راضی نمیشد به تنها گذاشتن دخترم .
فرشته آنقدر به من وابسته شده بود که کنار هیچکس دیگر آرام نمیگرفت ، البته به جز پدرش!
مرتضی هم که کار دولتی داشت و تا ساعت ۲ ظهر سرکار . مانده بودم چه کنم ...
فکرهایم را کردم و چند شب بعد ، سرِ شام ، قضیه را به مرتضی گفتم .
مرتضی مکثی کرد و زل زد در چشمهایم :
- تو که نمیخوای فرشته رو بذاری و بری ، درسته زهرا ؟
بغض کردم . صدایم میلرزید :
- من اگه تو راضی نباشی ، نمیرم .
ولی ... ولی ...
- ولی چی عزیزم؟
بغضم ترکید . اشک آلود گفتم :« ولی من تموم عمرم رو با رویایِ پرستاری زندگی کردم . اگه نرم همهی سختیهایی که کشیدم ، بیفایده بوده . من بهش خیلی فکر کردم . میتونم شیفت عصر تا شب بردارم که تو خونهای . یکی از دوستام هم گفت یه پرستار قابل اعتماد میشناسم . مشکلی پیش نمیاد . جونِ زهرا بذار برم . »
مرتضی هیچی نگفت . بقیهی شامش را در سکوت خورد و خوابید .
صبح زود ، داشتم به فرشته شیر میدادم که آمد و کنارم نشست . فرشته را بوسید و به من نگاه کرد .
- زهرا میدونم چقدر دلت میخواد بری . من مانعت نمیشم . ولی اگه احساس کردی داره به دخترمون ضربهای وارد میشه ، خیلی زود جلوش رو بگیر . ما در قبال این بچه مسئولیت داریم .
بعد هم آرام خداحافظی کرد و رفت .
خوشحال از رضایت مرتضی ، با پرستار بچه هماهنگ کردم . فرمی هم برای بیمارستان پر کردم و تأکید کردم حتماً زمان کارورزیام عصر باشد .
کارورزیام که شروع شد ، فرشته دوسالش بود . هفتههای اول مدام بیتابی میکرد و از خواب و خوراک افتاده بود . اما کمکم به نبودِ من عادت کرد ؛ البته فکر میکردم عادت کرده .
چند ماهی گذشت . من عصرها میرفتم و آخرشب برمیگشتم . از خستگی لباس عوض نکرده خوابم میبرد .
صبح تا ظهر را فقط فرصت داشتم با فرشته وقت بگذرانم که آن هم درگیر کارهای خانه و آشپزی بودم .
علناً مسئولیت خطیر مادری را به گردنِ پرستار انداخته بودم .
گذشت تا اینکه بیمارستان به دلایلی چند روز تعطیل شد .
آنچند روز ، تمام وقتم را با فرشته میگذراندم و متوجه تغییراتی در شخصیتش شدم .
فرشته بیمیل و بیانگیزه شده بود . دیگر مثل قبل برای پارک و سینما رفتن شور و ذوق نشان نمیداد . خوابش به هم خورده بود . نصف شب با گریه از خواب میپرید و به زور دوباره میخواباندمش .
جالب اینجا بود که مرتضی اصلا متوجه این موضوع نشده بود. برای اینکه خیال خودم را راحت کنم ، نوبت دکتر متخصص گرفتم .
دکتر فرشته را معاینه کرد . به حرفهایم گوش داد و گفت مشکل دخترتان از تخصص من خارج است و ما را به یک کلینیک روانشناسی ارجاع داد .
اضطراب مادرانه همهی وجودم را گرفته بود . اگر مشکلی برای فرشته پیش آمده باشد ، چطور خودم را ببخشم ؟
تشخیص روانشناس افسردگیِ کودکان بود ؛ مهمترین دلیلش هم جدایی مادر از فرزند .
آنجا بود که دکمهی خودمقصرپنداریام فعال شد . صدایی در سرم مدام تکرار میکرد :« تو مقصری ، تو مادرشی . تو باید بیشتر مراقبش میبودی! »
" ناجـــه "
« داستانِ یکِ رویا » با صدای گریهی نوزاد ، چشمهایم را گشودم . دختر کوچکم در بغل پرستار دست و پا
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم میگرفتم ؛ انصراف از پرستاری!
شبی که فرم انصراف را پر کردم ، تا صبح اشک ریختم . اما صبح شاداب و پرانرژی از جا بلند شدم و به زندگی ادامه دادم ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
خوشبختانه زود مشکل فرشته را فهمیده بودیم و نیاز به قرص و دارو نبود . با چندتا بازی و توجه و محبت ، مشکل حل میشد .
فرشته سهساله شد و مشکلش کامل برطرف شد . حالا من روزهایم پر شده بود از بازی و خنده و دخترانگی ..
دورههای تربیت فرزند شرکت میکردم و تمامِ دغدغهام شده بود خوب تربیت کردنِ فرشته!
انگار که فهمیده بودم مهمترین وظیفهی من مادریست .
شاید به خاطرش مجبور شدم قیدِ تمام رویاهایم را بزنم ، اما ارزشش را داشت .
ارزش خندههای فرشته و حالِ خوب خانوادهام . مادری لذت عمیقی داشت و من داشتم خودم را از این لذت محروم میکردم .
دقیقاً یکسالِ بعد ، دوباره باردار شدم .
تجربهی مجدد مادری ، ذوق زیادی را در من زنده کرد . اینبار فرزندم پسر بود .
پسر تپل و سفیدی که اسمش را محمد گذاشتم .
حالا سالها از آن روزهای جوانی میگذرد .
فرشته و محمد که بزرگ شدند و به مدرسه رفتند ، سرم کمی خلوتتر شد .
با پیگیریهای زیاد ، با ادامهی تحصیلم موافقت کردند .
مرتضی و بچهها مشوقم شدند و من با همهی سختیهایش ، دورههای کارورزی را گذراندم و در میانسالی پرستار شدم .
با خودم میگفتم شاید اگر آن روز به خاطر فرزندم ، از رویاهایم نمیگذشتم و خودم را ترجیح میدادم ، الان آنقدر موفق نبودم .
- مامان ، مامان کجایی ؟
صدای فرشته مرا از خاطراتم بیرون کشید .
- جانم دخترم؟ الان میام .
- فکر کنم وقتشه ، باید بریم بیمارستان.
این را که شنیدم ، دستپاچه شدم.
فرشته در آستانهی مادر شدن بود .
به دامادم ، سعید و مرتضی زنگ زدم و خواستم زود بیایند خانه .
کیف وسایل بچه را برداشتم و به فرشته کمک کردم آماده شود .
ذوق عجیبی زیر پوستم میدوید . شبیه ذوقی که خودم موقع به دنیا آمدن فرشته و محمد داشتم .
ساعتی بعد ، حانیه ، نوهی دردانهام در آغوش فرشته بود و شیر میخورد .
یادِ جوانی خودم افتادم . لبخندی زدم و گفتم :« چشمهاش رو ببین فرشته ، شبیه چشمهای خودته .»
فرشته لبخندی زد و گفت :« و چشمهایِ من ، شبیه چشمهایِ شماست . نوه هم به مامانبزرگش رفته ! »
- گلنار .
- نشریهی ادبی مأوا ، دانشگاه حضرت معصومه .
" ناجـــه "
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم میگرفتم ؛ انصراف از پرستاری! شبی که
داستانِ کوتاهی به بهانهی روزِ مادر✨
برای نشریهی دانشگاه نوشتم .
وقتی منتشر شد ، اینجا هم میزارمش :)
" ناجـــه "
از شبی که پاییز رو زندگی کردیم : )🍁
- بهم گفت :« آدمها خیلی هم باید دلشون بخواد که کنارِ تو باشن!
اصلاً خوشبهحال کسی که تو رو داره :) »
ریزریز خندیدم و گفتم :« خجالت زدهام نکن . »
تو چشمام نگاه کرد و گفت :« جدی میگم ، وجودِ تو خیلی قشنگه :) »
لبخند زدم و خداروشکر کردم بابتِ وجودِ آدمهایی که قدرِ بودنم رو میدونند :)
- گلنار .
این روزها ، نامِ حامدِ عسکری را احتمالاً زیاد شنیدهاید .
نویسنده و شاعری که سبکِ خاص خودش را دنبال میکند و شعرهایش طرفداران زیادی دارد ...
حامد ، مدتیست که مجموعه پادکست ضبط میکند . پادکستهایی با نامِ تهراندوستداشتی .
روایتهایی واقعی از تجربیاتِ زیستهی خودش : )
آنقدر این روایتها زیبا و شنیدنی هستند که تصمیم گرفتم زیباییاش را با شما شریک شوم ...
برایِ شنیدن و لذت بردن از پادکستها ،
لینک زیر را لمس کنید 👇
https://eitaa.com/LovelyTehran_pod
" ناجـــه "
عطرِ نرگس ، ردِ پایِ نور ، گذشتن و رفتنِ پیوسته . . .
اتوبوس راه میافتد ...
نرگس را بین انگشتانم میگیرم و پیوسته عطرش را مهمانِ ریههایم میکنم تا شاید کمتر دلتنگ شوم!
به آسمان وطن مینگرم و آرام زمزمه میکنم :
« تعلق نباید داشت! »
هربار که میآیم و باز برمیگردم ، رفتن سختتر میشود. انگار با هربار رفت و برگشت ، دل نازکتر میشوم.
اینبار عمیقاً محتاج برگشتن بودم .
محتاجِ آغوشِ امن پدر و حرفزدن با مادر .
محتاجِ قدمزدن پاییز کنارِ او ، محتاج دورهمیهای دوستانه : )
در همین چندروز ، تمام دلتنگیهایم برطرف شد . نفسی تازه کردم و باز دارم برمیگردم : )
دیشب مادر پرسید :« اگه برگردی عقب ، بازم دانشگاهِ حضرتمعصومه رو انتخاب میکنی؟ »
لبخندی زدم و گفتم :« آره . شاید دور باشم و دوری سخت باشه ؛ ولی مهم اینه که قدرِ خونه رو بیشتر میدونم .
اینجوری هروقت میام ، ارزش ثانیههایی که کنارتونم رو میدونم و لذت میبرم از بودن تو آغوش خانواده . و چی بهتر از
اینکه ارزش خانواده رو بفهمی؟ »
با خودم فکر میکنم هرچیزی هزینهای دارد و احتمالاً هزینهی بزرگ شدن و یادگرفتن ، دور شدن باشد ...
پس درود بر گذشتن و رفتنِ پیوسته : )
- گلنار .