" ناجــه "
زیر آسمون شب نشستم و به ستارهها که نور کمجونی دارن، نگاه میکنم و این قطعه رو برای بار نمیدونم چن
خودمم نمیدونم چی نوشتم، آشفتگیه باید ببخشید : )
- باور کن همهی مشکلات من حل میشه،
فقط اگه تو یه لیوان چای برام بیاری : )
+ فقط با یه لیوان چایی؟
- نه! گفتم " تو " برام چایی بیار☕️
میخندد و زیر لب میگوید :
« دوستت دارم🫀! »
بعد هم از جا بلند میشود و میرود چای بیاورد :)
- گلنار .
" ناجــه "
- و او میخواست، اما نمیتوانست اندوه درونِ چشمهایش را پنهان کند...
هرکس او را میدید، میفهمید حالش مثل همیشه نیست و جویا که میشد، میفهمید حتی قادر به سخن گفتن هم نیست!
روزهای عجیبی را میگذراند که تا بهحال تجربهاش نکرده بود.
نمیدانست چطور باید به احوالاتش سامان بدهد، فقط تلاش میکرد روزها را بگذراند و اتفاقاتی که از سر گذرانده بود را فراموش کند...
- گلنار.
" ناجــه "
- بخواه که وابسته نباشی؛ به هیچچیز و به هیچکس!
اشیاء و آدمها را فارغ از سهمِ خودت بودن، بپذیر؛ جسمها و شئهایی جدا از تو که برای بودن، نیازی به تعلق داشتن ندارند!
که نیامدهاند سهم کسی باشند!
و هستند برای زیبایی و تکامل جهان و مقصد و هدفی که برایش آمدهاند.
امّا وابستگی یک مانع است،
وابستگی و اصرار برایِ داشتنها، لجاجتِ بیحاصلیست که نظم را به هم میریزد!
پس هیچچیز و هیچکس را برای خودت نخواه.
تو نیامدهای که کیسهی داراییات را پر از چیزها و آدمها کنی، وقتی خودت در این مسیر رهگذری و قرار نیست تا همیشه بمانی!
تو نیامدهای که این فرصت کوتاهِ حضور را به اندوه نداشتنها و از دست دادن ها بگذرانی، بخواه که رها باشی...
چونان رهگذری سرخوش و آرام، زیباییهای مسیر را ببین، لذت ببر و برای زیباتر شدنش بکوش و عبور کن...
وقتی به هیچچیز و هیچکس تعلق نداشته و وابسته نباشی؛ آرامی :)
که اندوهِ بیپایانِ آدمی، از همین ناشیانه خواستنها و اجبار برای داشتنهاست...
- نرگسصرافیانطوفان.