eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
341 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- خواستم بگم اگه رفیقی دارین که براتون با حزن و غم مداحی می‌خونه ؛ قدرش رو بدونین :))))) اینجور آدم
و امشب ؛ بدون توجه به گرفتگیِ‌صدا، با هم مداحی خوندیم : ) بودنِ بعضی‌ آدما تویِ زندگی واقعاً نعمته🪴 ممنون ازت که هستی عزیزدلم :)))))
- وقتی آب رو برداشتم؛ آب‌های تویِ مسیرِ اربعین به یادم اومد :) و از ته قلبم گفتم :« آقای ابوفاضل، اگه قراره امسال اربعین، پام به کربلا نرسه همینجا ، همین‌امروز جونم رو بگیر! » من می‌دونم امسال اربعین نرم، دق می‌کنم🥺💔
رادیوناجه .ـ ضوء‌الحُب ـ.mp3
زمان: حجم: 6.9M
« قسمت نه » به نظرم سخت‌ترین لحظات در این ده روز، همین لحظه بود . همین آخرین حرف‌های برادرانه. آخرین صحبت‌ها . . . به قلمِ : گلنار . به گویندگی : خانمِ پناه ‌. کاری از : رادیوناجه .
رادیوناجه .ـ ضوء الحُب ـ.mp3
زمان: حجم: 7.9M
« قسمتِ ده » نمی‌دانم چه حرف‌هایی بینِ خواهر و برادر رد و بدل شد ؛ فقط می‌دانم زینب آرام اشک ریخت ، به خیمه‌ها بازگشت و حسین سوار برذوالجناح راهیِ میدانِ جنگ شد ... به قلم و صدایِ گلنار ‌. کاری از : رادیوناجه .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" ناجـــه "
« قسمتِ ده » نمی‌دانم چه حرف‌هایی بینِ خواهر و برادر رد و بدل شد ؛ فقط می‌دانم زینب آرام اشک ریخت ،
اگه بخوام صادق باشم ؛ باید بگم این قسمت از پادکست رو خودم ننوشتم! چون اینقدر ناخوش احوال بودم که نمی‌تونستم درست حسابی فکر کنم : ) یکی از رفیق‌های بامعرفتم، بهم کمک کرد و سیرِ کلی داستان رو نوشت و من فقط با کلمات خودم اون رو ویرایش کردم . . آره خلاصه ؛ از همین تریبون ازش عذرخواهی می‌کنم اگه اسمش رو ننوشتم و بهش میگم : ممنونتم که همیشه هستی؛ - حتی وقتی خودت حالت خوب نیست🥺🫂 ـ بمونی برام عزیزدلم🪴
" ناجـــه "
- بعضی خاطره‌ها و بعضی لحظه‌ها ؛ عجیب فرق می‌کنن با همه‌ی اتفاقات زندگیت : ) به‌نظرم همیشه تجربه‌های دستِ‌اول و ناب ، به دل میشینن و با همه‌ی سختی‌ها و نگرانی‌هاش ؛ دوست‌داشتنی‌ان برات🥺✨ و امروز از همون لحظه‌ها بود . اولین‌باری که دانشگاه‌م رو می‌دیدم و خیال‌پردازی می‌کردم برای روزهای آینده که چندان دور نیست! و دیدارِ دوباره‌ی‌ رفقا ؛ بعد از مدت‌ها دوری و بی‌خبری :) دنبال مدارک دویدن و گرماخوردن . خنده و سردرد . آهنگِ بی‌کلام و صدایِ عصبانیِ مردِ مسئول! تجربه‌ی همسفری با دبیرِ فنون و خلاصه یه روزِ متفاوت و دلنشین :)☁️✨