eitaa logo
" ناجـــه "
335 دنبال‌کننده
334 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
درس امروز: همین‌که تو زندگی علاف نیستی و حداقل تا هزارسال دیگه برنامه و کار نکرده داری جای شکرش باقی
و حقیقتاً اویِ‌من ، نیمه‌ی دیگرِ ناجه‌ست . پر از روزمرگی و سرزندگی🕊 یه سر بهش بزنید ؛ خاطرات مشترک‌مون اینجا ثبت‌شده : )
" ناجـــه "
- و من عجیب به این واژه اعتقاد دارم! اعتقاد که می‌گویم نه اینکه فقط حرفش ورد زبانم باشد . با تمامِ تارهایِ تنیده در پود‌های وجودم باورش دارم : ) می‌دانم اگر بطلبند، اگر بخواهند، از آن جایی که فکرش را هم نمی‌کنم به من خیر خواهد رسید .. بی‌شک لحظه‌هایی که طلبیده‌شدن را احساس می‌کنم، شیرین‌ترین لحظه‌هایِ عمرِ ناچیزم است! این احساس را امروز هم تجربه‌ کردم ؛ با تمامِ رگ‌های قلب و با تک‌تک سلول‌هایِ تنم . توفیقِ خادمیِ شهدا را یک‌سالی نداشتم. گه‌گاه شاید بود ؛ اما آنطور که دلخواهم بود نه ! امشب اما درناممکن‌ترین حالتِ ممکن، شهدا مرا طلبیدند و توفیقِ خادمی‌شان را دادند . و چه لذتی دارد هم خادم‌الشهدا بودن و هم نوکریِ حسین(ع) را کردن! : ) « من آمدم برای شما نوکری کنم من را خدا برای همین آفریده است .. » - گلنار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و از لحاظ ماهِ بی‌نظیرِ دیشب .. !
" ناجـــه "
- کفش‌هایش را بیرون آورد و وارد خانه شد . گل‌هایی که از دشت چیده بود را با ذوق و سلیقه درونِ بطریِ آب گذاشت . نفس عمیقی کشید ، فنجانی چای ریخت و روی میز گذاشت . رویِ صندلی، پشتِ میز نشست . کتابش را باز کرد و چندصفحه‌ای خواند . بعد انگار که خستگیِ عظیمی را با خود حمل می‌کند، به پشتی صندلی تکیه داد و کمی از چایش را نوشید . افکارش درهم و برهم بود . زندگی، عجیب او را بلعیده بود . از آدم‌ها و معاشرت با آنها خسته بود . از روزمرگی دل‌زده . نمی‌دانست چه اتفاقی درونش رخ داده و این حالِ بدش را دوچندان می‌کرد . . از جا بلند شد ، موسیقیِ بی‌کلامی پخش کرد ، کمی در خانه قدم زد ، دفترش را برداشت و افکارش را نوشت . نوشت و سعی کرد احوالاتش را با کلمات شرح دهد . . زمان گذشت ؛ حالا احساس می‌کرد سبُک‌تر شده . دوباره فنجانی چای ریخت و رویِ میز گذاشت. گلِ کوچکی از دسته‌گل روی‌ِ میز جدا شد و درون فنجان افتاد . لبخند زد . کاغذی برداشت و رویش نوشت : « بازگشت به خویشتن » و سعی کرد برای دقایقی با خودش خلوت کند و به هیچ‌چیز فکرنکند . گل‌ها را بو کشید . بلندبلند کتاب خواند و خودش را شخصیتی از کتاب تصور کرد . بعد لباسِ آبیِ خوش‌رنگش را پوشید ، موهایش را شانه زد و چندشاخه گل لا‌به‌لایشان گذاشت . و بعد خندید . به وسعت تمامِ غم‌هایی که احاطه‌اش کرده بودند . به بلندیِ تمامِ مشکلاتش .. خندید و برایِ دقایقی فراموش کرد چقدر زندگی پیچیده است . چقدر کار نکرده و درس نخوانده و تجربه‌ی کسب نکرده دارد . چند ساعتی خودش بود و دنیایِ درونِ خودش : ) این قانونِ زندگی‌ بود . او می‌دانست اگر زندگی را خیلی جدی بگیرد، خودش آسیب می‌بیند! عقیده داشت آدمی‌زاد باید گاهی قطار سریع‌السیر زندگی را متوقف کند و در ایستگاهی چای بنوشد‌. لبخندی بزند ، گلی ببوید ، کتابی بخواند و بعد دوباره حرکت کند : ) آری ؛ زندگی را ، باید زندگی کرد ...🪴😌 - گلنار .
‌زیباییِ محض*
" ناجـــه "
‌زیباییِ محض*
به قول یه عزیزی : انگار ماهِ شب‌های محرم رو ؛ امام حسین(ع) بوسیده✨😭