eitaa logo
" ناجـــه "
335 دنبال‌کننده
335 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- کفش‌هایش را بیرون آورد و وارد خانه شد . گل‌هایی که از دشت چیده بود را با ذوق و سلیقه درونِ بطریِ آب گذاشت . نفس عمیقی کشید ، فنجانی چای ریخت و روی میز گذاشت . رویِ صندلی، پشتِ میز نشست . کتابش را باز کرد و چندصفحه‌ای خواند . بعد انگار که خستگیِ عظیمی را با خود حمل می‌کند، به پشتی صندلی تکیه داد و کمی از چایش را نوشید . افکارش درهم و برهم بود . زندگی، عجیب او را بلعیده بود . از آدم‌ها و معاشرت با آنها خسته بود . از روزمرگی دل‌زده . نمی‌دانست چه اتفاقی درونش رخ داده و این حالِ بدش را دوچندان می‌کرد . . از جا بلند شد ، موسیقیِ بی‌کلامی پخش کرد ، کمی در خانه قدم زد ، دفترش را برداشت و افکارش را نوشت . نوشت و سعی کرد احوالاتش را با کلمات شرح دهد . . زمان گذشت ؛ حالا احساس می‌کرد سبُک‌تر شده . دوباره فنجانی چای ریخت و رویِ میز گذاشت. گلِ کوچکی از دسته‌گل روی‌ِ میز جدا شد و درون فنجان افتاد . لبخند زد . کاغذی برداشت و رویش نوشت : « بازگشت به خویشتن » و سعی کرد برای دقایقی با خودش خلوت کند و به هیچ‌چیز فکرنکند . گل‌ها را بو کشید . بلندبلند کتاب خواند و خودش را شخصیتی از کتاب تصور کرد . بعد لباسِ آبیِ خوش‌رنگش را پوشید ، موهایش را شانه زد و چندشاخه گل لا‌به‌لایشان گذاشت . و بعد خندید . به وسعت تمامِ غم‌هایی که احاطه‌اش کرده بودند . به بلندیِ تمامِ مشکلاتش .. خندید و برایِ دقایقی فراموش کرد چقدر زندگی پیچیده است . چقدر کار نکرده و درس نخوانده و تجربه‌ی کسب نکرده دارد . چند ساعتی خودش بود و دنیایِ درونِ خودش : ) این قانونِ زندگی‌ بود . او می‌دانست اگر زندگی را خیلی جدی بگیرد، خودش آسیب می‌بیند! عقیده داشت آدمی‌زاد باید گاهی قطار سریع‌السیر زندگی را متوقف کند و در ایستگاهی چای بنوشد‌. لبخندی بزند ، گلی ببوید ، کتابی بخواند و بعد دوباره حرکت کند : ) آری ؛ زندگی را ، باید زندگی کرد ...🪴😌 - گلنار .
‌زیباییِ محض*
" ناجـــه "
‌زیباییِ محض*
به قول یه عزیزی : انگار ماهِ شب‌های محرم رو ؛ امام حسین(ع) بوسیده✨😭
" ناجـــه "
- می‌دانی عزیزِ من ؛ شاید بهتر باشد گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزنی! انتهای بعضی فکرهایت نقطه بگذاری تا بدانی باید همان‌جا تمامشان کنی . بین بعضی حرف‌هایت ، کاما بگذاری که یادت نرود با کمی تامل ادایشان کنی ‌. بعد بعضی رفتارهایت علامت تعجب و آخر بعضی عادت‌هایت علامت سوال بگذاری ... تا زمانی که فرصتِ ویرایش هست؛ بعضی عقایدت را حذف و بعضی دیگر را پررنگ کنی😌 و هرگز هیچ روز زندگی‌ات را سرزنش نکنی ؛ چون روز خوب به تو شادی می‌دهد و روز بعد به تو تجربه ! : )
- و بالاخره یک‌سالِ پر از سختی و تلاش هم تموم شد : ) تبریک میگم بهت منِ‌عزیز ؛ این مرحله از زندگی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی🪴✨
" ناجـــه "
- در خانه را گشود و بالایِ ایوان ایستاد . لباسِ بلندِ سبز رنگش را به تن داشت ؛ همانی که خیلی دوستش داشتم : ) روسریِ سبز کمرنگی پوشیده بود و با لبخند به مناظر اطراف می‌نگریست . گوسفندها در مزارع اطراف می‌چریدند و صدای زنگوله‌شان در فضا پیچیده بود . من از آن پایین مه‌گل را می‌دیدم که غرق شده بود در زیباییِ تابستان‌هایِ روستا . صدایش زدم و نگاهش به طرفم چرخید . آرام از سراشیبی بالا آمدم و درست روبه‌رویش ایستادم . مه‌گل با هیجان گفت :« تا حالا بهم نگفته بودی اینجا اینقدر تابستو‌ن‌هاش قشنگه! » لبخندی زدم و گفتم :« کجاشو دیدی، اینجا غروباش خوشگل‌تره . » چشم‌هایش خندید : - آخ که چقدر تابستون رو دوست دارم . اصلا کاش همیشه تابستون بود! _ اگه همیشه تابستون بود، دلت واسه غمِ پاییز، برفِ زمستون و شکوفه‌های بهار تنگ نمی‌شد؟ - نمی‌دونم پری ؛ ولی تابستون خیلی قشنگه . تو دلت تنگ می‌شد؟ _ آره ، خیلی :) من از الان دلم پاییز می‌خواد . از همه‌ی فصل‌ها پاییز رو بیشتر دوست دارم. ولی خب به نظرم باید هرچهارفصل کنار هم دیگه باشن . اگه همیشه تابستون یا پاییز بود، خیلی بد می‌شد! - چرا این فکرو می‌کنی؟ اگه ایرانی نبودیم که کشور چهارفصل نداشتیم . اونوقت می‌خواستی چی‌کار کنی؟ _ ببین ذاتِ ایرانی‌ها اینجوریه که با هر تغییر فصل جون دوباره می‌گیرن . بهار امیدِ شروع دوباره رو توی وجود آدم زنده می‌کنه . تابستون بویِ تعطیلات و مسافرت و هنر میده . بویِ میوه‌های نوبرونه : ) پاییز پر از روزمرگی و زندگیه . پر از کار و تلاش و مطالعه .‌ پر از بارون و هوایِ دونفره . پر از غم ... و زمستون ؛ با سرماش دلای آدما رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه . آدمای ناامید رو به امید بهارِ پیش‌رو زنده نگه می‌داره و شوقِ جوونه زدن رو توی قلب‌ها بیشتر می‌کنه : ) حالا فکرکن یکی از اینا نبودن . تو دیگه می‌تونستی زندگی رو ادامه بدی؟ - حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر حق با توعه . هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فصل‌ها تویِ جریان زندگی‌مون اینقدر تأثیرگذار باشن ... لبخندی زدم و نگاهی به آسمان انداختم. خورشید کم‌کم رو به غروب می‌رفت . _ گلی پاشو ، پاشو بریم غروب رو ببینیم . مه‌گل تند کفش‌هایش را پوشید و به سمتم آمد . دست‌هایش را تویِ دست‌هایم گرفتم و با هم رفتیم جایی که بشود غروب را با زیباییِ مطلق دید : ))) - گلنار .