" ناجـــه "
- میدانی عزیزِ من ؛
شاید بهتر باشد گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزنی!
انتهای بعضی فکرهایت نقطه بگذاری تا بدانی باید همانجا تمامشان کنی .
بین بعضی حرفهایت ، کاما بگذاری که یادت نرود با کمی تامل ادایشان کنی .
بعد بعضی رفتارهایت علامت تعجب و آخر بعضی عادتهایت علامت سوال بگذاری ...
تا زمانی که فرصتِ ویرایش هست؛
بعضی عقایدت را حذف و بعضی دیگر را پررنگ کنی😌
و هرگز هیچ روز زندگیات را سرزنش نکنی ؛
چون روز خوب به تو شادی میدهد و روز بعد به تو تجربه ! : )
- و بالاخره یکسالِ پر از سختی و تلاش هم تموم شد : )
تبریک میگم بهت منِعزیز ؛
این مرحله از زندگی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی🪴✨
" ناجـــه "
- در خانه را گشود و بالایِ ایوان ایستاد .
لباسِ بلندِ سبز رنگش را به تن داشت ؛ همانی که خیلی دوستش داشتم : )
روسریِ سبز کمرنگی پوشیده بود و با لبخند به مناظر اطراف مینگریست .
گوسفندها در مزارع اطراف میچریدند و صدای زنگولهشان در فضا پیچیده بود .
من از آن پایین مهگل را میدیدم که غرق شده بود در زیباییِ تابستانهایِ روستا .
صدایش زدم و نگاهش به طرفم چرخید .
آرام از سراشیبی بالا آمدم و درست روبهرویش ایستادم .
مهگل با هیجان گفت :« تا حالا بهم نگفته بودی اینجا اینقدر تابستونهاش قشنگه! »
لبخندی زدم و گفتم :« کجاشو دیدی، اینجا غروباش خوشگلتره . »
چشمهایش خندید :
- آخ که چقدر تابستون رو دوست دارم .
اصلا کاش همیشه تابستون بود!
_ اگه همیشه تابستون بود، دلت واسه غمِ پاییز، برفِ زمستون و شکوفههای بهار تنگ نمیشد؟
- نمیدونم پری ؛ ولی تابستون خیلی قشنگه . تو دلت تنگ میشد؟
_ آره ، خیلی :)
من از الان دلم پاییز میخواد .
از همهی فصلها پاییز رو بیشتر دوست دارم. ولی خب به نظرم باید هرچهارفصل کنار هم دیگه باشن . اگه همیشه تابستون یا پاییز بود، خیلی بد میشد!
- چرا این فکرو میکنی؟ اگه ایرانی نبودیم که کشور چهارفصل نداشتیم . اونوقت میخواستی چیکار کنی؟
_ ببین ذاتِ ایرانیها اینجوریه که با هر تغییر فصل جون دوباره میگیرن .
بهار امیدِ شروع دوباره رو توی وجود آدم زنده میکنه .
تابستون بویِ تعطیلات و مسافرت و هنر میده . بویِ میوههای نوبرونه : )
پاییز پر از روزمرگی و زندگیه . پر از کار و تلاش و مطالعه . پر از بارون و هوایِ دونفره . پر از غم ...
و زمستون ؛ با سرماش دلای آدما رو به هم نزدیکتر میکنه . آدمای ناامید رو به امید بهارِ پیشرو زنده نگه میداره و شوقِ جوونه زدن رو توی قلبها بیشتر میکنه : )
حالا فکرکن یکی از اینا نبودن . تو دیگه میتونستی زندگی رو ادامه بدی؟
- حالا که فکر میکنم، میبینم چقدر
حق با توعه . هیچوقت فکر نمیکردم فصلها تویِ جریان زندگیمون اینقدر تأثیرگذار باشن ...
لبخندی زدم و نگاهی به آسمان انداختم.
خورشید کمکم رو به غروب میرفت .
_ گلی پاشو ، پاشو بریم غروب رو ببینیم .
مهگل تند کفشهایش را پوشید و به سمتم آمد .
دستهایش را تویِ دستهایم گرفتم و با هم رفتیم جایی که بشود غروب را با زیباییِ مطلق دید : )))
- گلنار .
- رفقا میشه امروز خیلی برام دعا کنین؟ : )
روز مهمیه برام ؛ دعا کنین همهچیز به خیر و خوبی بگذره✨
" ناجـــه "
- بیستوهفتِتیر . حوالیِ ظهر .
مصاحبهی تخصصی فرهنگیان : )
من، نرگس، زهرا و فاطمه .
چهارتا دختری که هیچکدام همدیگر را نمیشناختیم، اما در همان مدتِ کوتاه طوری با هم حرف میزدیم و میخندیدیم انگار که مدتهاست باهم دوستیم :)
شوخیها و تکهپرانیهای نرگس، خندههایِ ملیحِ زهرا ، اخطارهایِ مداوم فاطمه و انتقادهای کوبندهی من!
نور و پنجرههایِ رنگی ، صحنهای که تا ابد دلت میخواست بایستی و عکاسیکنی .
عکاسیِ آینهای، شماره گرفتن و درآخر دستدادن و خداحافظی کردن : )
جوری قلبهایمان به هم گره خورده بود که دلمان میخواست چندماه بعد همینجا همدیگر را ببینیم .
این بار اما به عنوان یک همدانشگاهی!
آنوقت میشود خاطرات را مرور کرد و بازهم خاطره ساخت ...
بماند به یادگار ؛ از روزی که زیباتر
از تصوراتم بود✨🪴
- گلنار .