" ناجـــه "
- کفشهایش را بیرون آورد و وارد خانه شد . گلهایی که از دشت چیده بود را با ذوق و سلیقه درونِ بطریِ آب گذاشت .
نفس عمیقی کشید ، فنجانی چای ریخت و روی میز گذاشت .
رویِ صندلی، پشتِ میز نشست . کتابش را باز کرد و چندصفحهای خواند .
بعد انگار که خستگیِ عظیمی را با خود حمل میکند، به پشتی صندلی تکیه داد و کمی از چایش را نوشید .
افکارش درهم و برهم بود . زندگی، عجیب او را بلعیده بود .
از آدمها و معاشرت با آنها خسته بود .
از روزمرگی دلزده . نمیدانست چه اتفاقی درونش رخ داده و این حالِ بدش را دوچندان میکرد . .
از جا بلند شد ، موسیقیِ بیکلامی پخش کرد ، کمی در خانه قدم زد ، دفترش را برداشت و افکارش را نوشت .
نوشت و سعی کرد احوالاتش را با کلمات شرح دهد . .
زمان گذشت ؛ حالا احساس میکرد سبُکتر شده .
دوباره فنجانی چای ریخت و رویِ میز گذاشت. گلِ کوچکی از دستهگل رویِ میز جدا شد و درون فنجان افتاد .
لبخند زد . کاغذی برداشت و رویش نوشت : « بازگشت به خویشتن »
و سعی کرد برای دقایقی با خودش خلوت کند و به هیچچیز فکرنکند . گلها را بو کشید . بلندبلند کتاب خواند و خودش را شخصیتی از کتاب تصور کرد .
بعد لباسِ آبیِ خوشرنگش را پوشید ، موهایش را شانه زد و چندشاخه گل لابهلایشان گذاشت .
و بعد خندید . به وسعت تمامِ غمهایی که احاطهاش کرده بودند . به بلندیِ تمامِ مشکلاتش ..
خندید و برایِ دقایقی فراموش کرد چقدر زندگی پیچیده است . چقدر کار نکرده و درس نخوانده و تجربهی کسب نکرده دارد .
چند ساعتی خودش بود و دنیایِ درونِ خودش : )
این قانونِ زندگی بود . او میدانست اگر زندگی را خیلی جدی بگیرد، خودش آسیب میبیند!
عقیده داشت آدمیزاد باید گاهی قطار سریعالسیر زندگی را متوقف کند و در ایستگاهی چای بنوشد.
لبخندی بزند ، گلی ببوید ، کتابی بخواند و بعد دوباره حرکت کند : )
آری ؛ زندگی را ، باید زندگی کرد ...🪴😌
- گلنار .
" ناجـــه "
زیباییِ محض*
به قول یه عزیزی :
انگار ماهِ شبهای محرم رو ؛ امام حسین(ع) بوسیده✨😭
" ناجـــه "
- میدانی عزیزِ من ؛
شاید بهتر باشد گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزنی!
انتهای بعضی فکرهایت نقطه بگذاری تا بدانی باید همانجا تمامشان کنی .
بین بعضی حرفهایت ، کاما بگذاری که یادت نرود با کمی تامل ادایشان کنی .
بعد بعضی رفتارهایت علامت تعجب و آخر بعضی عادتهایت علامت سوال بگذاری ...
تا زمانی که فرصتِ ویرایش هست؛
بعضی عقایدت را حذف و بعضی دیگر را پررنگ کنی😌
و هرگز هیچ روز زندگیات را سرزنش نکنی ؛
چون روز خوب به تو شادی میدهد و روز بعد به تو تجربه ! : )
- و بالاخره یکسالِ پر از سختی و تلاش هم تموم شد : )
تبریک میگم بهت منِعزیز ؛
این مرحله از زندگی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی🪴✨
" ناجـــه "
- در خانه را گشود و بالایِ ایوان ایستاد .
لباسِ بلندِ سبز رنگش را به تن داشت ؛ همانی که خیلی دوستش داشتم : )
روسریِ سبز کمرنگی پوشیده بود و با لبخند به مناظر اطراف مینگریست .
گوسفندها در مزارع اطراف میچریدند و صدای زنگولهشان در فضا پیچیده بود .
من از آن پایین مهگل را میدیدم که غرق شده بود در زیباییِ تابستانهایِ روستا .
صدایش زدم و نگاهش به طرفم چرخید .
آرام از سراشیبی بالا آمدم و درست روبهرویش ایستادم .
مهگل با هیجان گفت :« تا حالا بهم نگفته بودی اینجا اینقدر تابستونهاش قشنگه! »
لبخندی زدم و گفتم :« کجاشو دیدی، اینجا غروباش خوشگلتره . »
چشمهایش خندید :
- آخ که چقدر تابستون رو دوست دارم .
اصلا کاش همیشه تابستون بود!
_ اگه همیشه تابستون بود، دلت واسه غمِ پاییز، برفِ زمستون و شکوفههای بهار تنگ نمیشد؟
- نمیدونم پری ؛ ولی تابستون خیلی قشنگه . تو دلت تنگ میشد؟
_ آره ، خیلی :)
من از الان دلم پاییز میخواد .
از همهی فصلها پاییز رو بیشتر دوست دارم. ولی خب به نظرم باید هرچهارفصل کنار هم دیگه باشن . اگه همیشه تابستون یا پاییز بود، خیلی بد میشد!
- چرا این فکرو میکنی؟ اگه ایرانی نبودیم که کشور چهارفصل نداشتیم . اونوقت میخواستی چیکار کنی؟
_ ببین ذاتِ ایرانیها اینجوریه که با هر تغییر فصل جون دوباره میگیرن .
بهار امیدِ شروع دوباره رو توی وجود آدم زنده میکنه .
تابستون بویِ تعطیلات و مسافرت و هنر میده . بویِ میوههای نوبرونه : )
پاییز پر از روزمرگی و زندگیه . پر از کار و تلاش و مطالعه . پر از بارون و هوایِ دونفره . پر از غم ...
و زمستون ؛ با سرماش دلای آدما رو به هم نزدیکتر میکنه . آدمای ناامید رو به امید بهارِ پیشرو زنده نگه میداره و شوقِ جوونه زدن رو توی قلبها بیشتر میکنه : )
حالا فکرکن یکی از اینا نبودن . تو دیگه میتونستی زندگی رو ادامه بدی؟
- حالا که فکر میکنم، میبینم چقدر
حق با توعه . هیچوقت فکر نمیکردم فصلها تویِ جریان زندگیمون اینقدر تأثیرگذار باشن ...
لبخندی زدم و نگاهی به آسمان انداختم.
خورشید کمکم رو به غروب میرفت .
_ گلی پاشو ، پاشو بریم غروب رو ببینیم .
مهگل تند کفشهایش را پوشید و به سمتم آمد .
دستهایش را تویِ دستهایم گرفتم و با هم رفتیم جایی که بشود غروب را با زیباییِ مطلق دید : )))
- گلنار .
- رفقا میشه امروز خیلی برام دعا کنین؟ : )
روز مهمیه برام ؛ دعا کنین همهچیز به خیر و خوبی بگذره✨