eitaa logo
" ناجـــه "
335 دنبال‌کننده
340 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
- یازدهِ مردادِ هزاروچهارصدوچهار ؛ آغازِ سفرِ عاشقیِ اربعین : ) قصد دارم همه‌ی زیبایی‌های این مسیر رو با جزئیاتِ دل‌انگیزش ، روایت کنم براتون . .‌ نمی‌دونم چقدر اینترنت همراهی می‌کنه، ولی من هرجا دسترسی داشتم حتماً درجریانتون می‌گذارم✨ اگه حرفی، رفتاری، متنی، شما رو ناراحت کرد ؛ حلالم کنید و دعا کنید سفر با معرفتی داشته باشم : ) - گلنار .
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت یک . پلیس‌های عراقی‌ هم خوش‌اخلاقند! - دوست داشتم تمامِ لحظات این سفر را با قابِ دوربین ثبت کنم ، مهم‌تر از همه هم لحظه‌ی مهر کردن گذرنامه‌ها ... پلیس ایرانی گذرنامه‌ام را دید، لبخندی زد و گفت به سلامت.‌ داشتیم از مرز ایران رد می‌شدیم ، پلیس‌ها بالای سرمان قرآن گرفته بودند و بدرقه‌مان می‌کردند . حس و حال عجیبی بود ‌. وارد ایستگاه بررسی عراقی‌ها شدیم و در صف ایستادیم . دوربین موبایلم را آماده کرده بودم و منتظر بودم که مادر گفت :« اینجا دیگه فیلم نگیر، شاید دعوات کنن . پلیس‌های عراقی اخلاق ندارن! » برق چشم‌هایم پرید . لب‌هایم را آویزان کردم و گفتم :« همه‌ی جذابیتش به همین قسمته! » و بعد انگار که خبرنگارِ وظیفه‌شناسی باشم، کوتاه نیامدم . مادر جلوی من بود. دیدم که باید چهره‌ات را تایید کنند . با خود گفتم :« وقتی گفت تو دوربین نگاه کن، فیلم رو قطع می‌کنم! » نوبت به من که رسید، همزمان با دادن گذرنامه ، دوربین را هم روشن کردم . حواسم کاملاً جمع بود که دعوایم نکند . دستش که سمت دوربین رفت، موبایل را پایین آوردم و زل زدم توی دوربین . پلیس نگاهی به من کرد، نگاهی به عکس گذرنامه و سرش را تکان داد . بعد مهرش را برداشت و خواست گذرنامه‌ام را مهر کند . نگاهم کرد و به عربی چیزی گفت . متوجه نشدم، سرم را به علامت تایید تکان دادم و منتظر مهر کردن ماندم . مهرش را در هوا نگه داشته بود . باز هم چیزی گفت و من سرم را تکان دادم که یعنی نفهمیدم چه گفتی! این بار موبایل خودش را برداشت و روی گذرنامه گرفت . فهمیدم! او منتظر مانده بود که من ادامه‌ی فیلمم را بگیرم . موبایل را بالا آوردم، دوربین را روشن کردم و فیلم گرفتم . خندید و با حالت حرکت آهسته گذرنامه‌ام را مهر کرد و بعد گذرنامه را درست تا مقابل دوربین آورد و داد دستم . گذرنامه را گرفتم و فیلم را قطع کردم ‌. لبخندی از سر رضایت زدم . چقدر خوشحال بودم که روایتم نیمه‌تمام نمانده .. حالا خلاف آنچه در این سال‌ها شنیده بودم ، ثابت شده بود . افسرهای عراقی هم می‌توانند خوش اخلاق باشند و دلِ یک دختر ایرانی که عاشق عکاسی و روایت‌کردن است را شاد کنند ... حالا در تعاریفِ من ؛ افسر های عراقی خوش‌اخلاقند! - گلنار . - روز اول سفر اربعین ..
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت دو . حسِ نابِ اولین دیدارها . . - نام مساجد کوفه و سهله را زیاد شنیده بودم، اما تا حالا قسمت نشده بود از نزدیک ببینم‌شان .. هربار می‌آمدم و نمی‌شد ، نورِ امیدی در دلم خاموش می‌شد .. این‌بار اما فرق می‌کرد . می‌دانستم می‌توانم بروم و خوشحال بودم. میانه‌ی راه اما مادر گفت نمی‌شود سرظهر بروی، آفتاب داغ می‌خورد به سنگ‌های سفید و چشمت را می‌زند . یا نرویم ، یا شب برویم! گریه‌‌ام گرفته بود . دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده بروم و آنچه را شنیده بودم ببینم! بیشتر از همه هم بی‌تاب دیدنِ محرابِ حضرت‌علی (ع) بودم ... آنقدر گفتم و گفتم که پدر قبول کرد ، قرار شد وقتی رسیدیم نجف اول برویم مسجد کوفه و سهله را زیارت کنیم و بعد برویم حرم حضرتِ علی(ع) . با وجود اینکه دلم برایِ خانه‌ی پدری پر می‌کشید ، قبول کردم .. یک‌ساعتی تا اذان صبح مانده بود که رسیدیم. وضو گرفتیم و رفتیم داخل .. مادر با حوصله، مرقد شهدا را نشانم می‌داد و من محوِ معماریِ دل‌نشین مسجد بودم . مزار هانی ، مسلم و مختار را زیارت کردیم و بعد وارد ورودی اصلی مسجد شدیم . یک طرف محراب حضرت علی(ع) بود و طرف دیگر مقام‌ها . وقت کم بود ، باید یکی را انتخاب می‌کردیم . پایِ دلم سمت محراب کشیده شد . تپش‌های قلبم یکی در میان شده بود . داشتم به قتلگاهِ باباعلی (ع) نزدیک می‌شدم و نفسم بالا نمی‌آمد . پرده‌ی جلوی در کنار رفت و چشم‌هایم نمناک شدند. به سختی قدم از قدم برمی‌داشتم . چشم‌هایم اول منبر را دید و بعد محراب را . تصویرسازی‌های ذهنی آغاز شد . در یک آن، تمام آن چیزهایی که شنیده بودم را تصور کردم. امام‌علی(ع) را با هیبت پهلوانی و ردایِ امامتش، نشسته بر بالای منبر، در حال موعظه‌ی مردم . یک چشمم به محراب بود . غم‌زده به طرف محراب رفتم و زیارت کردم. اشک ریختم و تصویرسازی کردم. به هق‌هق افتادم .. صدای حرک حرک لحظه‌ای قطع نمی‌شد ، دلم اما راضی به رفتن نمی‌شد . من تازه رسیده بودم! تازه داشتم تمام آنچه را شنیده بودم، با چشم‌های خودم می‌دیدم .. گریه‌هایم که تمام شد، دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد رفتیم توی صحن تا نمازِ صبح را به جماعت بخوانیم .. گلنار .
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت سوم . نجات‌دهنده‌ی فرا پرومکس! نمی‌دانم شما اسمش را چه می‌گذارید ؛ اما به من باشد بهش می‌گویم : « نجات‌دهنده‌ی فرا پرومکس! » می‌گویی چرا؟ شما فکرکن مدت زمانی طولانی‌، تویِ هوای گرمِ عراق، با دمای تقریباً ۴۰، ۵۰ درجه ، مسیری را پیاده طی کنی .. علاوه بر خستگی زیاد ، عجیب گرمازده می‌شوی ! کار جنابِ نجات‌دهنده این است که تو را خنک می‌کند و جانی دوباره به تو می‌بخشد . برای همین بهش می‌گویم نجات‌دهنده . در مسیر عشق ؛ زن و مرد و پیر و جوان، هرجا این‌ها را ببینند دستِ‌کم پنج دقیقه جلویش می‌ایستند تا حالشان جا بیاید و بعد ادامه‌ی مسیر را می‌روند . خودِ من آنقدر جلویش ایستادم که عینکم پر از دانه‌های ریزِ آب شد؛ اما حالم خیلی بهتر شد :) راستی ؛ این نجات‌دهنده ها دونوع دارند . یک نوعش دستگاه است و بی‌جان ؛ نوعِ دیگرش هم مردان و پیرمردانِ عراقی‌اند . که شلنگ آبی دست گرفته‌اند، دستشان را رویِ شلنگ گذاشته و به تو آب می‌پاشند . یا دختربچه‌هایی که هرکدام اسپری آبی دستشان است و هرچند کم و اندک، اما جان دوباره‌ای در وجودت می‌دَمند .. از حق نگذریم، نوع دومش بیشتر به جانت می‌چسبد :) اما نشد در قاب دوربینم ثبتش کنم .. خلاصه بگویم ؛ من عاشق این نجات‌دهنده‌ها شده‌ام و حس می‌کنم زندگی‌ام در این چندروز وابسته به این‌هاست😁✨ - گلنار . - روزِ دوم سفرِ اربعین ..
و بازگشت همه به‌سویِ وطن است : ) سلام ایرانم🇮🇷