- یازدهِ مردادِ هزاروچهارصدوچهار ؛
آغازِ سفرِ عاشقیِ اربعین : )
قصد دارم همهی زیباییهای این مسیر رو با جزئیاتِ دلانگیزش ، روایت کنم براتون . .
نمیدونم چقدر اینترنت همراهی میکنه،
ولی من هرجا دسترسی داشتم حتماً درجریانتون میگذارم✨
اگه حرفی، رفتاری، متنی، شما رو ناراحت کرد ؛ حلالم کنید و دعا کنید سفر با معرفتی داشته باشم : )
- گلنار .
" ناجـــه "
« روایتهایی از طریقالحُب »
. قسمت یک .
پلیسهای عراقی هم خوشاخلاقند!
- دوست داشتم تمامِ لحظات این سفر را با قابِ دوربین ثبت کنم ، مهمتر از همه هم لحظهی مهر کردن گذرنامهها ...
پلیس ایرانی گذرنامهام را دید، لبخندی زد و گفت به سلامت. داشتیم از مرز ایران رد میشدیم ، پلیسها بالای سرمان قرآن گرفته بودند و بدرقهمان میکردند .
حس و حال عجیبی بود . وارد ایستگاه بررسی عراقیها شدیم و در صف ایستادیم . دوربین موبایلم را آماده کرده بودم و منتظر بودم که مادر گفت :« اینجا دیگه فیلم نگیر، شاید دعوات کنن . پلیسهای عراقی اخلاق ندارن! »
برق چشمهایم پرید . لبهایم را آویزان کردم و گفتم :« همهی جذابیتش به همین قسمته! »
و بعد انگار که خبرنگارِ وظیفهشناسی باشم، کوتاه نیامدم .
مادر جلوی من بود. دیدم که باید چهرهات را تایید کنند .
با خود گفتم :« وقتی گفت تو دوربین نگاه کن، فیلم رو قطع میکنم! »
نوبت به من که رسید، همزمان با دادن گذرنامه ، دوربین را هم روشن کردم . حواسم کاملاً جمع بود که دعوایم نکند .
دستش که سمت دوربین رفت، موبایل را پایین آوردم و زل زدم توی دوربین .
پلیس نگاهی به من کرد، نگاهی به عکس گذرنامه و سرش را تکان داد . بعد مهرش را برداشت و خواست گذرنامهام را مهر کند . نگاهم کرد و به عربی چیزی گفت .
متوجه نشدم، سرم را به علامت تایید تکان دادم و منتظر مهر کردن ماندم .
مهرش را در هوا نگه داشته بود . باز هم چیزی گفت و من سرم را تکان دادم که یعنی نفهمیدم چه گفتی!
این بار موبایل خودش را برداشت و روی گذرنامه گرفت .
فهمیدم! او منتظر مانده بود که من ادامهی فیلمم را بگیرم .
موبایل را بالا آوردم، دوربین را روشن کردم و فیلم گرفتم .
خندید و با حالت حرکت آهسته گذرنامهام را مهر کرد و بعد گذرنامه را درست تا مقابل دوربین آورد و داد دستم .
گذرنامه را گرفتم و فیلم را قطع کردم .
لبخندی از سر رضایت زدم . چقدر خوشحال بودم که روایتم نیمهتمام نمانده ..
حالا خلاف آنچه در این سالها شنیده بودم ، ثابت شده بود . افسرهای عراقی هم میتوانند خوش اخلاق باشند و
دلِ یک دختر ایرانی که عاشق عکاسی و روایتکردن است را شاد کنند ...
حالا در تعاریفِ من ؛ افسر های عراقی خوشاخلاقند!
- گلنار .
- روز اول سفر اربعین ..
" ناجـــه "
« روایتهایی از طریقالحُب »
. قسمت دو .
حسِ نابِ اولین دیدارها . .
- نام مساجد کوفه و سهله را زیاد شنیده بودم، اما تا حالا قسمت نشده بود از نزدیک ببینمشان ..
هربار میآمدم و نمیشد ، نورِ امیدی در دلم خاموش میشد ..
اینبار اما فرق میکرد . میدانستم میتوانم بروم و خوشحال بودم.
میانهی راه اما مادر گفت نمیشود سرظهر بروی، آفتاب داغ میخورد به سنگهای سفید و چشمت را میزند . یا نرویم ، یا شب برویم!
گریهام گرفته بود . دلم میخواست برای یکبار هم که شده بروم و آنچه را شنیده بودم ببینم! بیشتر از همه هم بیتاب دیدنِ محرابِ حضرتعلی (ع) بودم ...
آنقدر گفتم و گفتم که پدر قبول کرد ، قرار شد وقتی رسیدیم نجف اول برویم مسجد کوفه و سهله را زیارت کنیم و بعد برویم حرم حضرتِ علی(ع) .
با وجود اینکه دلم برایِ خانهی پدری پر میکشید ، قبول کردم ..
یکساعتی تا اذان صبح مانده بود که رسیدیم. وضو گرفتیم و رفتیم داخل ..
مادر با حوصله، مرقد شهدا را نشانم میداد و من محوِ معماریِ دلنشین مسجد بودم .
مزار هانی ، مسلم و مختار را زیارت کردیم و بعد وارد ورودی اصلی مسجد شدیم .
یک طرف محراب حضرت علی(ع) بود و طرف دیگر مقامها . وقت کم بود ، باید یکی را انتخاب میکردیم .
پایِ دلم سمت محراب کشیده شد . تپشهای قلبم یکی در میان شده بود . داشتم به قتلگاهِ باباعلی (ع) نزدیک میشدم و نفسم بالا نمیآمد .
پردهی جلوی در کنار رفت و چشمهایم نمناک شدند.
به سختی قدم از قدم برمیداشتم .
چشمهایم اول منبر را دید و بعد محراب را .
تصویرسازیهای ذهنی آغاز شد .
در یک آن، تمام آن چیزهایی که شنیده بودم را تصور کردم.
امامعلی(ع) را با هیبت پهلوانی و ردایِ امامتش، نشسته بر بالای منبر، در حال موعظهی مردم .
یک چشمم به محراب بود . غمزده به طرف محراب رفتم و زیارت کردم. اشک ریختم و تصویرسازی کردم.
به هقهق افتادم .. صدای حرک حرک لحظهای قطع نمیشد ، دلم اما راضی به رفتن نمیشد .
من تازه رسیده بودم! تازه داشتم تمام آنچه را شنیده بودم، با چشمهای خودم میدیدم ..
گریههایم که تمام شد، دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد رفتیم توی صحن تا نمازِ صبح را به جماعت بخوانیم ..
گلنار .
" ناجـــه "
« روایتهایی از طریقالحُب »
. قسمت سوم .
نجاتدهندهی فرا پرومکس!
نمیدانم شما اسمش را چه میگذارید ؛
اما به من باشد بهش میگویم :
« نجاتدهندهی فرا پرومکس! »
میگویی چرا؟
شما فکرکن مدت زمانی طولانی، تویِ هوای گرمِ عراق، با دمای تقریباً ۴۰، ۵۰ درجه ، مسیری را پیاده طی کنی ..
علاوه بر خستگی زیاد ، عجیب گرمازده میشوی !
کار جنابِ نجاتدهنده این است که تو را خنک میکند و جانی دوباره به تو میبخشد .
برای همین بهش میگویم نجاتدهنده .
در مسیر عشق ؛ زن و مرد و پیر و جوان، هرجا اینها را ببینند دستِکم پنج دقیقه جلویش میایستند تا حالشان جا بیاید و بعد ادامهی مسیر را میروند .
خودِ من آنقدر جلویش ایستادم که عینکم پر از دانههای ریزِ آب شد؛ اما حالم خیلی بهتر شد :)
راستی ؛ این نجاتدهنده ها دونوع دارند .
یک نوعش دستگاه است و بیجان ؛
نوعِ دیگرش هم مردان و پیرمردانِ عراقیاند . که شلنگ آبی دست گرفتهاند، دستشان را رویِ شلنگ گذاشته و به تو آب میپاشند .
یا دختربچههایی که هرکدام اسپری آبی دستشان است و هرچند کم و اندک، اما جان دوبارهای در وجودت میدَمند ..
از حق نگذریم، نوع دومش بیشتر به جانت میچسبد :)
اما نشد در قاب دوربینم ثبتش کنم ..
خلاصه بگویم ؛
من عاشق این نجاتدهندهها شدهام و حس میکنم زندگیام در این چندروز وابسته به اینهاست😁✨
- گلنار .
- روزِ دوم سفرِ اربعین ..
" ناجـــه "
« روایتهایی از طریقالحُب » . قسمت سوم . نجاتدهندهی فرا پرومکس! نمیدانم شما اسمش را چه میگذا
ما که برگشتیم ، ولی ادامهی روایتها رو میزارم براتون ...