eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
338 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت یک . پلیس‌های عراقی‌ هم خوش‌اخلاقند! - دوست داشتم تمامِ لحظات این سفر را با قابِ دوربین ثبت کنم ، مهم‌تر از همه هم لحظه‌ی مهر کردن گذرنامه‌ها ... پلیس ایرانی گذرنامه‌ام را دید، لبخندی زد و گفت به سلامت.‌ داشتیم از مرز ایران رد می‌شدیم ، پلیس‌ها بالای سرمان قرآن گرفته بودند و بدرقه‌مان می‌کردند . حس و حال عجیبی بود ‌. وارد ایستگاه بررسی عراقی‌ها شدیم و در صف ایستادیم . دوربین موبایلم را آماده کرده بودم و منتظر بودم که مادر گفت :« اینجا دیگه فیلم نگیر، شاید دعوات کنن . پلیس‌های عراقی اخلاق ندارن! » برق چشم‌هایم پرید . لب‌هایم را آویزان کردم و گفتم :« همه‌ی جذابیتش به همین قسمته! » و بعد انگار که خبرنگارِ وظیفه‌شناسی باشم، کوتاه نیامدم . مادر جلوی من بود. دیدم که باید چهره‌ات را تایید کنند . با خود گفتم :« وقتی گفت تو دوربین نگاه کن، فیلم رو قطع می‌کنم! » نوبت به من که رسید، همزمان با دادن گذرنامه ، دوربین را هم روشن کردم . حواسم کاملاً جمع بود که دعوایم نکند . دستش که سمت دوربین رفت، موبایل را پایین آوردم و زل زدم توی دوربین . پلیس نگاهی به من کرد، نگاهی به عکس گذرنامه و سرش را تکان داد . بعد مهرش را برداشت و خواست گذرنامه‌ام را مهر کند . نگاهم کرد و به عربی چیزی گفت . متوجه نشدم، سرم را به علامت تایید تکان دادم و منتظر مهر کردن ماندم . مهرش را در هوا نگه داشته بود . باز هم چیزی گفت و من سرم را تکان دادم که یعنی نفهمیدم چه گفتی! این بار موبایل خودش را برداشت و روی گذرنامه گرفت . فهمیدم! او منتظر مانده بود که من ادامه‌ی فیلمم را بگیرم . موبایل را بالا آوردم، دوربین را روشن کردم و فیلم گرفتم . خندید و با حالت حرکت آهسته گذرنامه‌ام را مهر کرد و بعد گذرنامه را درست تا مقابل دوربین آورد و داد دستم . گذرنامه را گرفتم و فیلم را قطع کردم ‌. لبخندی از سر رضایت زدم . چقدر خوشحال بودم که روایتم نیمه‌تمام نمانده .. حالا خلاف آنچه در این سال‌ها شنیده بودم ، ثابت شده بود . افسرهای عراقی هم می‌توانند خوش اخلاق باشند و دلِ یک دختر ایرانی که عاشق عکاسی و روایت‌کردن است را شاد کنند ... حالا در تعاریفِ من ؛ افسر های عراقی خوش‌اخلاقند! - گلنار . - روز اول سفر اربعین ..
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت دو . حسِ نابِ اولین دیدارها . . - نام مساجد کوفه و سهله را زیاد شنیده بودم، اما تا حالا قسمت نشده بود از نزدیک ببینم‌شان .. هربار می‌آمدم و نمی‌شد ، نورِ امیدی در دلم خاموش می‌شد .. این‌بار اما فرق می‌کرد . می‌دانستم می‌توانم بروم و خوشحال بودم. میانه‌ی راه اما مادر گفت نمی‌شود سرظهر بروی، آفتاب داغ می‌خورد به سنگ‌های سفید و چشمت را می‌زند . یا نرویم ، یا شب برویم! گریه‌‌ام گرفته بود . دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده بروم و آنچه را شنیده بودم ببینم! بیشتر از همه هم بی‌تاب دیدنِ محرابِ حضرت‌علی (ع) بودم ... آنقدر گفتم و گفتم که پدر قبول کرد ، قرار شد وقتی رسیدیم نجف اول برویم مسجد کوفه و سهله را زیارت کنیم و بعد برویم حرم حضرتِ علی(ع) . با وجود اینکه دلم برایِ خانه‌ی پدری پر می‌کشید ، قبول کردم .. یک‌ساعتی تا اذان صبح مانده بود که رسیدیم. وضو گرفتیم و رفتیم داخل .. مادر با حوصله، مرقد شهدا را نشانم می‌داد و من محوِ معماریِ دل‌نشین مسجد بودم . مزار هانی ، مسلم و مختار را زیارت کردیم و بعد وارد ورودی اصلی مسجد شدیم . یک طرف محراب حضرت علی(ع) بود و طرف دیگر مقام‌ها . وقت کم بود ، باید یکی را انتخاب می‌کردیم . پایِ دلم سمت محراب کشیده شد . تپش‌های قلبم یکی در میان شده بود . داشتم به قتلگاهِ باباعلی (ع) نزدیک می‌شدم و نفسم بالا نمی‌آمد . پرده‌ی جلوی در کنار رفت و چشم‌هایم نمناک شدند. به سختی قدم از قدم برمی‌داشتم . چشم‌هایم اول منبر را دید و بعد محراب را . تصویرسازی‌های ذهنی آغاز شد . در یک آن، تمام آن چیزهایی که شنیده بودم را تصور کردم. امام‌علی(ع) را با هیبت پهلوانی و ردایِ امامتش، نشسته بر بالای منبر، در حال موعظه‌ی مردم . یک چشمم به محراب بود . غم‌زده به طرف محراب رفتم و زیارت کردم. اشک ریختم و تصویرسازی کردم. به هق‌هق افتادم .. صدای حرک حرک لحظه‌ای قطع نمی‌شد ، دلم اما راضی به رفتن نمی‌شد . من تازه رسیده بودم! تازه داشتم تمام آنچه را شنیده بودم، با چشم‌های خودم می‌دیدم .. گریه‌هایم که تمام شد، دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد رفتیم توی صحن تا نمازِ صبح را به جماعت بخوانیم .. گلنار .
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت سوم . نجات‌دهنده‌ی فرا پرومکس! نمی‌دانم شما اسمش را چه می‌گذارید ؛ اما به من باشد بهش می‌گویم : « نجات‌دهنده‌ی فرا پرومکس! » می‌گویی چرا؟ شما فکرکن مدت زمانی طولانی‌، تویِ هوای گرمِ عراق، با دمای تقریباً ۴۰، ۵۰ درجه ، مسیری را پیاده طی کنی .. علاوه بر خستگی زیاد ، عجیب گرمازده می‌شوی ! کار جنابِ نجات‌دهنده این است که تو را خنک می‌کند و جانی دوباره به تو می‌بخشد . برای همین بهش می‌گویم نجات‌دهنده . در مسیر عشق ؛ زن و مرد و پیر و جوان، هرجا این‌ها را ببینند دستِ‌کم پنج دقیقه جلویش می‌ایستند تا حالشان جا بیاید و بعد ادامه‌ی مسیر را می‌روند . خودِ من آنقدر جلویش ایستادم که عینکم پر از دانه‌های ریزِ آب شد؛ اما حالم خیلی بهتر شد :) راستی ؛ این نجات‌دهنده ها دونوع دارند . یک نوعش دستگاه است و بی‌جان ؛ نوعِ دیگرش هم مردان و پیرمردانِ عراقی‌اند . که شلنگ آبی دست گرفته‌اند، دستشان را رویِ شلنگ گذاشته و به تو آب می‌پاشند . یا دختربچه‌هایی که هرکدام اسپری آبی دستشان است و هرچند کم و اندک، اما جان دوباره‌ای در وجودت می‌دَمند .. از حق نگذریم، نوع دومش بیشتر به جانت می‌چسبد :) اما نشد در قاب دوربینم ثبتش کنم .. خلاصه بگویم ؛ من عاشق این نجات‌دهنده‌ها شده‌ام و حس می‌کنم زندگی‌ام در این چندروز وابسته به این‌هاست😁✨ - گلنار . - روزِ دوم سفرِ اربعین ..
و بازگشت همه به‌سویِ وطن است : ) سلام ایرانم🇮🇷
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت چهارم . عشق فراگیر :) تنها یک نگاه کوچک به عکس، کافی‌ست تا عمقِ مطلب را دریابی ...‌ زنی که با چترِ فیروزه‌ای و دستکش‌های سفید راهی شده، گواه‌ست که عشق به امام حسین(ع) در رگ‌های همه‌ی انسان‌ها جاری‌ست! وگرنه چرا باید آنقدر به خود زحمت بدهد، سختی بکشد، گرما بخورد، اما باز هم دلش بخواهد پابه‌پای دیگران، این مسیر را قدم بردارد؟ در این مسیر چتر داشتن چیزِ تازه‌ای‌ست! برای همین کسی که با چتر بیاید، نشان از نازک‌نارنجی بودنش دارد .. دستکش را هم دیگر نپرس که خودت بهتر می‌دانی! هر زنی برایش مهم است که پوستِ دست‌هایش آفتاب سوخته نشود، اما خیلی‌ها در مسیر اربعین اهمیتی به آن نمی‌دهند . بعضی‌ها اما دستکش می‌پوشند :) برخورد با این صحنه عجیب برایم جالب بود .. تا مدت‌ها در فکر فرو رفته بودم و به معنای عشق فکر می‌کردم ، معنایی که در این مسیر متفاوت‌تر از افکار عمومی تعریف می‌شود . اینجا عشق در واژه‌ی حسین(ع) خلاصه می‌شود.‌ عشق به زائران حسین، به خادمانِ حسین، به گریه‌کن‌های حسین، به چایی‌ریزهای حسین، به ... من در تمام این مسیر، چیزهایی می‌بینم که باور به این عشق را در وجودم ریشه‌دارتر می‌کند . و من هربار قلبم بیشتر می‌تپد، اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند و مدام زیرلب زمزمه می‌کنم : « این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست؟ » - گلنار .