eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
339 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- همیشه معتقدم هُنر ، روحِ آدم رو جلا میده :) هنر می‌تونه کاری کنه که غم‌هات رو به دست باد بسپاری . می‌تونه لبخند رو به لب‌های قشنگت بیاره و بغل‌بغل حالِ خوب بهت هدیه بده✨ و معتقدم آدم‌های هُنرمند ، زندگیِ شادتری دارن . کسایی که سروکارشون مدام با رنگه ، دنیایِ رنگی‌رنگی‌تری هم دارن😌🎨 آره عزیزِ من ؛ اگه ازم بپرسی با غم‌هام چیکار می‌کنم ، میگم گاهی اونا رو به شکل کلمه درمیارم و رو صفحه‌ی کاغذ می‌نویسم . گاهی هم اونا رو به شکلِ طرح‌ها و رنگ‌ها در میارم و یه اثرِ هنری خلق می‌کنم 🦚 من یه ناجی دارم به نامِ هُنر :) که توی شرایطِ سخت دستم رو می‌گیره و نمی‌ذاره غرق بشم توی امواجِ بی‌پایانِ اندوه .. حالا تو بهم بگو ؛ تو با غم‌هات چی‌کار می‌کنی؟! - گلنار .
قاب‌هایِ ماندگار از مرداد 1404 ☁️✨
" ناجـــه "
قاب‌هایِ ماندگار از مرداد 1404 ☁️✨
مرداد امسال ، با همه‌ی سال‌ها فرق می‌کرد . هم قشنگ بود، هم عجیب :) هم دوست‌داشتنی ، هم پرماجرا . یه روزایی از ته دل می‌خندیدم ، یه روزایی هم از عمقِ وجود اشک می‌ریختم. مرداد برام پر از روزایِ پرتنش بود . روزایی که تا حالا تجربه‌شون نکرده بودم. پر از تجربه‌های تازه . پر از رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها :) و حالا با همه‌ی سختی و آسونی‌ش تموم شد، امیددارم شهریور لبخندی‌تری پیشِ‌رو باشه💙
ناشناس‌ها ؛ منتقل شد اینجا✨☁️
" ناجـــه "
- بابارضایِ قلبِ‌من ؛ چشم‌هایم خیس از اشک‌ست و من نشسته‌ام به خاطره‌بازی ... همه‌ی روزهایی که کنارِ شما بخیر شد را مرور می‌کنم و دلم بیش از پیش تنگ می‌شود :) من بلد نیستم دوری‌ِ شما را طاقت بیاورم . بلد نیستم دور از خانه‌ام - که حریمِ امن‌شماست - باشم! من از کودکی زیرسایه‌ی شما قد کشیده‌ام. تاتی‌تاتی کردن‌هایم ، شیرین‌زبانی‌هایم ، روزهایِ تلخ و شیرینِ زندگی‌ام با شما گذشته . تنها کسی که هر وقت خسته و بی‌پناه بودم ، پناهگاهم شده شما بودی . تنها کسی که حرف زدن با او از راهِ دور هم آرامم می‌کرد ، شما بودی . رفیقِ شفیقِ تنهایی‌هایم ، پدرِ دلسوزِ خستگی‌هایم ، پناهِ رنج‌هایم و مسکنِ دردهایم شما بودید و هستید و خواهید بود . من هرجا کم آوردم، توی آغوش شما گریستم . بغلتان کردم و اقیانوسی گریستم و هربار گفته‌ام :« رهایم نکنید .. من بدونِ شما می‌میرم! » رابطه‌ی من و شما ؛ صمیمی‌تر از این حرف هاست پناهِ من :) از وقتی پایِ بی‌نهایت را به زندگی‌ام باز کردی ، بیشتر از قبل ردِ نگاهت را رویِ تک‌تک ثانیه‌هایم حس کرده‌ام . قلبم بیشتر به محبت‌تان گره خورده و هربار که امیدم به تهِ خط رسیده ، با نشانه‌ای ، هدیه‌ای ، یادبودی ، امیدم را زنده کرده‌اید ... شما محیِ المماتِ قلبِ منید✨ اگر شما نباشید ، من در غم‌هایم غرق می‌شوم! منم و لطف و محبتِ بی‌کرانِ شما :) و امروز ، خانه‌ی قلبم را برایتان سیاه‌پوش کرده‌ام و عزادارِ غمِ شهادتتان هستم .. دوست داشتم امسال هم مثل سال‌های قبل، کنارتان باشم و همراه با سیلِ خروشانِ جمعیت، برایتان اشک بریزم :) اما نَشُد ... یعنی نشد که جسمم بیاید ، اما دلم هرلحظه و هرثانیه پیشِ شماست . دلتنگ دیدارتانم . دخترِ دلتنگ و خسته‌تان را زیاد منتظر نگذارید ، زود صدایش کنید بیاید و در آغوشتان کشد :) من پیشِ شما بیایم، همه‌ی دردهایم درمان می‌شود . اصلا لازم نیست چیزی بگویم ، یا بخواهم برایم معجزه کنید . همین که یک دستمالِ نم‌دار بکشید رویِ قلبم و گرد‌وخاک‌هایش را بتکانید ، کافی‌ست . همین که نور بتابانید به قلبم و پیچکِ امید قلبم را زنده کنید ، کافی‌ست . من اگر فقط چند ساعتی ، کنجِ انقلاب بنشینم و نگاهتان کنم ، حالم خوب می‌شود ... من از شما حاجت نمی‌خواهم ، من خودِ خودِ خودتان را می‌خواهم . من جامعه‌ی کبیره خواندن و لذت‌بردن از مقامِ شما را می‌خواهم . من اشک ریختن و عرضِ ادب محضرتان را می‌خواهم :) ساده بگویم ، من محتاجِ آغوشِ‌ شمایم😭 - گلنار .
" ناجـــه "
دیدارِ او ؛ - از مدت‌ها قبل ، برایِ دیدنش برنامه‌ریزی می‌کردم و در تک‌تکِ روزهایی که برای دیدنش آماده می‌شدم ، موهای خیال را هم می‌بافتم! او از این دیدار خبر نداشت ؛ چون دوست داشتم غافلگیرش کنم و ذوق‌هایش را بیشتر به تماشا بنشینم . هماهنگیِ برنامه‌ها با حدیث بود . تأکید سفت و سختی داشتم که او نباید بفهمد و نفهمید ... امروز وقتی که سرکوچه ، منتظر حدیث ایستاده بودم ؛ صدایِ تپش‌های قلبم را به وضوح می‌شنیدم، دست‌هایم می‌لرزید و مدام پوست لبم را می‌کَندم! همیشه موقعیت‌های جدید ، اضطرابِ عجیبی را به من تحمیل می‌کند ، اما این یکی فرق داشت ... فرق داشت که مسافتی طولانی را پیاده رفته بودم تا برایش گل بگیرم ، فرق داشت که چندین ساعت وقت گذاشته بودم تا استایلِ قشنگی داشته باشم ، فرق داشت که از صبح هیجانِ عظیمی در وجودم بود . فرق داشت! در را گشود . آهسته رفتم داخل و سلام کردم ، از دیدنم جا خورد . انتظارش را نداشت ... خوشحال بودم که بعد از ماه‌ها دوری ، بالاخره دیدمش :))) چقدر دلم برای چشم‌ها و لبخندهایش تنگ شده بود ، چقدر محتاجِ آغوشش بودم :) آفتابگردان را دید و گُل از گلش شکفت! از آن لبخندهای خاصِ دلربایش تحویلم داد و بعد اعتراف کرد که از دیدنم خیلی خوشحال شده .. در تمامِ مدتی که کنارش بودم، لبخند زدم و لذت بردم از وجودش . از بودنش . وقتی هست ، وقتی می‌توانم ببینمش و با او حرف بزنم ؛ انگار خوشبخت‌ترین فردِ جهانم : ) حرف زدیم و از همه‌چیز گفتیم . شیرینی تعارفم کرد و من در دل گفتم : « اون شیرینی‌ای که تو بهم بدی، خوردن داره! » و با لذت خوردم :) اتاقش را نشانم می‌داد و من در ذهنم می‌گذشت :« چقدر خوشبختم که می‌توانم پناهگاهِ امنش را ببینم! » چیدمان اتاقش دلربا بود . و این دلربایی زمانی کامل‌تر می‌شد که یادگاری‌هایم را گوشه‌گوشه‌ی اتاقش می‌دیدم! بعد عکس‌هایِ سفرِ کربلا را نشان‌مان داد و از خاطراتش گفت . روزهای خوبش را که مرور می‌کرد ، گفت :« کاش بشه سال بعد باهم بریم! » و همانجا دست دادیم که دانشجویی می‌رویم و هم‌سفر می‌شویم :) و بعد ، برخلافِ میلم خداحافظی کردم . دست‌هایش را گرفتم ، در آغوشش کشیدم و رفتم .‌.‌. دوست داشتم هنوز هم کنارش باشم و او برایم تا شب حرف بزند و من با لذت گوش بسپارم به خاطره‌هایش . دوست داشتم عطرِ حضورش بیشتر در ریه‌هایم بپیچد و قلبم با لبخندهایش زنده شود . دوست داشتم ، اما نمی‌شد . زمان این اجازه را نمی‌داد ... قول گرفتم بیشتر ببینمش و نگذارد روزهایِ فراق طولانی شود . شاید باورتان نشود ، اما من ؛ از همین الان ، منتظر دیدارِ بعدی‌ام : ) - گلنار . - لحظه‌هایِ‌بی‌تکرار :)