" ناجـــه "
- همیشه معتقدم هُنر ، روحِ آدم رو جلا میده :)
هنر میتونه کاری کنه که غمهات رو به دست باد بسپاری .
میتونه لبخند رو به لبهای قشنگت بیاره و بغلبغل حالِ خوب بهت هدیه بده✨
و معتقدم آدمهای هُنرمند ، زندگیِ شادتری دارن .
کسایی که سروکارشون مدام با رنگه ، دنیایِ رنگیرنگیتری هم دارن😌🎨
آره عزیزِ من ؛
اگه ازم بپرسی با غمهام چیکار میکنم ،
میگم گاهی اونا رو به شکل کلمه درمیارم و رو صفحهی کاغذ مینویسم .
گاهی هم اونا رو به شکلِ طرحها و رنگها در میارم و یه اثرِ هنری خلق میکنم 🦚
من یه ناجی دارم به نامِ هُنر :)
که توی شرایطِ سخت دستم رو میگیره و نمیذاره غرق بشم توی امواجِ بیپایانِ اندوه ..
حالا تو بهم بگو ؛
تو با غمهات چیکار میکنی؟!
- گلنار .
" ناجـــه "
قابهایِ ماندگار از مرداد 1404 ☁️✨
مرداد امسال ، با همهی سالها فرق میکرد .
هم قشنگ بود، هم عجیب :)
هم دوستداشتنی ، هم پرماجرا .
یه روزایی از ته دل میخندیدم ، یه روزایی هم از عمقِ وجود اشک میریختم.
مرداد برام پر از روزایِ پرتنش بود . روزایی که تا حالا تجربهشون نکرده بودم.
پر از تجربههای تازه . پر از رسیدنها و نرسیدنها :)
و حالا با همهی سختی و آسونیش تموم شد، امیددارم شهریور لبخندیتری پیشِرو باشه💙
شهادتِ پناهِ قلبهایِ خسته ، تسلیت🖤
" ناجـــه "
- بابارضایِ قلبِمن ؛
چشمهایم خیس از اشکست و من نشستهام به خاطرهبازی ...
همهی روزهایی که کنارِ شما بخیر شد را مرور میکنم و دلم بیش از پیش تنگ میشود :)
من بلد نیستم دوریِ شما را طاقت بیاورم .
بلد نیستم دور از خانهام - که حریمِ امنشماست - باشم!
من از کودکی زیرسایهی شما قد کشیدهام.
تاتیتاتی کردنهایم ، شیرینزبانیهایم ،
روزهایِ تلخ و شیرینِ زندگیام با شما گذشته .
تنها کسی که هر وقت خسته و بیپناه بودم ، پناهگاهم شده شما بودی .
تنها کسی که حرف زدن با او از راهِ دور هم آرامم میکرد ، شما بودی .
رفیقِ شفیقِ تنهاییهایم ، پدرِ دلسوزِ خستگیهایم ، پناهِ رنجهایم و مسکنِ دردهایم شما بودید و هستید و خواهید بود .
من هرجا کم آوردم، توی آغوش شما گریستم .
بغلتان کردم و اقیانوسی گریستم و هربار گفتهام :« رهایم نکنید .. من بدونِ شما میمیرم! »
رابطهی من و شما ؛ صمیمیتر از این حرف هاست پناهِ من :)
از وقتی پایِ بینهایت را به زندگیام باز کردی ، بیشتر از قبل ردِ نگاهت را رویِ تکتک ثانیههایم حس کردهام .
قلبم بیشتر به محبتتان گره خورده و هربار که امیدم به تهِ خط رسیده ، با نشانهای ، هدیهای ، یادبودی ، امیدم را زنده کردهاید ...
شما محیِ المماتِ قلبِ منید✨
اگر شما نباشید ، من در غمهایم غرق میشوم!
منم و لطف و محبتِ بیکرانِ شما :)
و امروز ، خانهی قلبم را برایتان سیاهپوش کردهام و عزادارِ غمِ شهادتتان هستم ..
دوست داشتم امسال هم مثل سالهای قبل، کنارتان باشم و همراه با سیلِ خروشانِ جمعیت، برایتان اشک بریزم :)
اما نَشُد ...
یعنی نشد که جسمم بیاید ، اما دلم هرلحظه و هرثانیه پیشِ شماست .
دلتنگ دیدارتانم .
دخترِ دلتنگ و خستهتان را زیاد منتظر نگذارید ، زود صدایش کنید بیاید و در آغوشتان کشد :)
من پیشِ شما بیایم، همهی دردهایم درمان میشود .
اصلا لازم نیست چیزی بگویم ، یا بخواهم برایم معجزه کنید .
همین که یک دستمالِ نمدار بکشید رویِ قلبم و گردوخاکهایش را بتکانید ، کافیست .
همین که نور بتابانید به قلبم و پیچکِ امید قلبم را زنده کنید ، کافیست .
من اگر فقط چند ساعتی ، کنجِ انقلاب بنشینم و نگاهتان کنم ، حالم خوب میشود ...
من از شما حاجت نمیخواهم ،
من خودِ خودِ خودتان را میخواهم .
من جامعهی کبیره خواندن و لذتبردن از مقامِ شما را میخواهم .
من اشک ریختن و عرضِ ادب محضرتان را میخواهم :)
ساده بگویم ، من محتاجِ آغوشِ شمایم😭
- گلنار .
" ناجـــه "
دیدارِ او ؛
- از مدتها قبل ، برایِ دیدنش برنامهریزی میکردم و در تکتکِ
روزهایی که برای دیدنش آماده میشدم ، موهای خیال را هم میبافتم!
او از این دیدار خبر نداشت ؛
چون دوست داشتم غافلگیرش کنم و ذوقهایش را بیشتر به تماشا بنشینم .
هماهنگیِ برنامهها با حدیث بود .
تأکید سفت و سختی داشتم که او نباید بفهمد و نفهمید ...
امروز وقتی که سرکوچه ، منتظر حدیث ایستاده بودم ؛ صدایِ تپشهای قلبم را به وضوح میشنیدم، دستهایم میلرزید و مدام پوست لبم را میکَندم!
همیشه موقعیتهای جدید ، اضطرابِ عجیبی را به من تحمیل میکند ، اما این یکی فرق داشت ...
فرق داشت که مسافتی طولانی را پیاده رفته بودم تا برایش گل بگیرم ،
فرق داشت که چندین ساعت وقت گذاشته بودم تا استایلِ قشنگی داشته باشم ، فرق داشت که از صبح هیجانِ عظیمی در وجودم بود . فرق داشت!
در را گشود . آهسته رفتم داخل و سلام کردم ، از دیدنم جا خورد . انتظارش را نداشت ...
خوشحال بودم که بعد از ماهها دوری ، بالاخره دیدمش :)))
چقدر دلم برای چشمها و لبخندهایش تنگ شده بود ، چقدر محتاجِ آغوشش بودم :)
آفتابگردان را دید و گُل از گلش شکفت!
از آن لبخندهای خاصِ دلربایش تحویلم داد و بعد اعتراف کرد که از دیدنم خیلی خوشحال شده ..
در تمامِ مدتی که کنارش بودم، لبخند زدم و لذت بردم از وجودش . از بودنش .
وقتی هست ، وقتی میتوانم ببینمش و با او حرف بزنم ؛ انگار خوشبختترین فردِ جهانم : )
حرف زدیم و از همهچیز گفتیم .
شیرینی تعارفم کرد و من در دل گفتم :
« اون شیرینیای که تو بهم بدی، خوردن داره! »
و با لذت خوردم :)
اتاقش را نشانم میداد و من در ذهنم میگذشت :« چقدر خوشبختم که میتوانم پناهگاهِ امنش را ببینم! »
چیدمان اتاقش دلربا بود .
و این دلربایی زمانی کاملتر میشد که یادگاریهایم را گوشهگوشهی اتاقش میدیدم!
بعد عکسهایِ سفرِ کربلا را نشانمان داد و از خاطراتش گفت .
روزهای خوبش را که مرور میکرد ، گفت :« کاش بشه سال بعد باهم بریم! »
و همانجا دست دادیم که دانشجویی میرویم و همسفر میشویم :)
و بعد ، برخلافِ میلم خداحافظی کردم .
دستهایش را گرفتم ، در آغوشش کشیدم و رفتم ...
دوست داشتم هنوز هم کنارش باشم و او برایم تا شب حرف بزند و من با لذت گوش بسپارم به خاطرههایش .
دوست داشتم عطرِ حضورش بیشتر در ریههایم بپیچد و قلبم با لبخندهایش زنده شود .
دوست داشتم ، اما نمیشد .
زمان این اجازه را نمیداد ...
قول گرفتم بیشتر ببینمش و نگذارد روزهایِ فراق طولانی شود .
شاید باورتان نشود ، اما من ؛
از همین الان ، منتظر دیدارِ بعدیام : )
- گلنار .
- لحظههایِبیتکرار :)