" ناجـــه "
دیدارِ او ؛
- از مدتها قبل ، برایِ دیدنش برنامهریزی میکردم و در تکتکِ
روزهایی که برای دیدنش آماده میشدم ، موهای خیال را هم میبافتم!
او از این دیدار خبر نداشت ؛
چون دوست داشتم غافلگیرش کنم و ذوقهایش را بیشتر به تماشا بنشینم .
هماهنگیِ برنامهها با حدیث بود .
تأکید سفت و سختی داشتم که او نباید بفهمد و نفهمید ...
امروز وقتی که سرکوچه ، منتظر حدیث ایستاده بودم ؛ صدایِ تپشهای قلبم را به وضوح میشنیدم، دستهایم میلرزید و مدام پوست لبم را میکَندم!
همیشه موقعیتهای جدید ، اضطرابِ عجیبی را به من تحمیل میکند ، اما این یکی فرق داشت ...
فرق داشت که مسافتی طولانی را پیاده رفته بودم تا برایش گل بگیرم ،
فرق داشت که چندین ساعت وقت گذاشته بودم تا استایلِ قشنگی داشته باشم ، فرق داشت که از صبح هیجانِ عظیمی در وجودم بود . فرق داشت!
در را گشود . آهسته رفتم داخل و سلام کردم ، از دیدنم جا خورد . انتظارش را نداشت ...
خوشحال بودم که بعد از ماهها دوری ، بالاخره دیدمش :)))
چقدر دلم برای چشمها و لبخندهایش تنگ شده بود ، چقدر محتاجِ آغوشش بودم :)
آفتابگردان را دید و گُل از گلش شکفت!
از آن لبخندهای خاصِ دلربایش تحویلم داد و بعد اعتراف کرد که از دیدنم خیلی خوشحال شده ..
در تمامِ مدتی که کنارش بودم، لبخند زدم و لذت بردم از وجودش . از بودنش .
وقتی هست ، وقتی میتوانم ببینمش و با او حرف بزنم ؛ انگار خوشبختترین فردِ جهانم : )
حرف زدیم و از همهچیز گفتیم .
شیرینی تعارفم کرد و من در دل گفتم :
« اون شیرینیای که تو بهم بدی، خوردن داره! »
و با لذت خوردم :)
اتاقش را نشانم میداد و من در ذهنم میگذشت :« چقدر خوشبختم که میتوانم پناهگاهِ امنش را ببینم! »
چیدمان اتاقش دلربا بود .
و این دلربایی زمانی کاملتر میشد که یادگاریهایم را گوشهگوشهی اتاقش میدیدم!
بعد عکسهایِ سفرِ کربلا را نشانمان داد و از خاطراتش گفت .
روزهای خوبش را که مرور میکرد ، گفت :« کاش بشه سال بعد باهم بریم! »
و همانجا دست دادیم که دانشجویی میرویم و همسفر میشویم :)
و بعد ، برخلافِ میلم خداحافظی کردم .
دستهایش را گرفتم ، در آغوشش کشیدم و رفتم ...
دوست داشتم هنوز هم کنارش باشم و او برایم تا شب حرف بزند و من با لذت گوش بسپارم به خاطرههایش .
دوست داشتم عطرِ حضورش بیشتر در ریههایم بپیچد و قلبم با لبخندهایش زنده شود .
دوست داشتم ، اما نمیشد .
زمان این اجازه را نمیداد ...
قول گرفتم بیشتر ببینمش و نگذارد روزهایِ فراق طولانی شود .
شاید باورتان نشود ، اما من ؛
از همین الان ، منتظر دیدارِ بعدیام : )
- گلنار .
- لحظههایِبیتکرار :)
" ناجـــه "
- شهریور را واژهبهواژه در دفترِ اشعارم نوشتم و به جزئیاتش فکر کردم .
به خنکایِ هوا ، که سرصبح ، لابهلایِ رگهایم میدَود و لبخند را کنجِ لبهایم مهمان میکند .
به شبهایی که میشود پنجره را باز گذاشت ، نورِ ماه را به تماشا نشست و نسیمِ ملایمِ شب را نوشید .
به هوایی که بویِ پاییز میدهد ، بویِ برگهای نارنجی و بویِ باران!
به شور و هیجانی که در تمامِ شهر ریشه دوانده ، به نزدیکیِ مهر ، شروع سال تحصیلیِ جدید ، به کتابها و لوازمالتحریرهای رنگیرنگی و به یکسال بزرگتر شدن!
به همهی اینها فکر کردم ؛ اما اینها به تنهایی به شهریور روح نمیبخشید .
شهریور ، با وجودِ تو ، روحنواز بود : )
وجودِ تو باعث میشد که شهریور را عاشقانه دوست بدارم و هر روزی که میگذرد ، بیش از پیش لذت ببرم.
تو شهریورِ منی ؛
آرام ، خنک و بوسیدنی :)
تو که باشی ، من میتوانم تمامِ خیابانها را با یادِ تابستان و امیدِ رسیدن به پاییز قدم بزنم.
با تو میشود شهریور را بویید ، خندید و نفس کشید.
با تو ، شبنشینیهای شهریور دلچسب ؛
بویِ ماهِ مهر ، دوستداشتنی و خریدِ لوازمالتحریر پر از حسوحال خوب بود برایم.
شهریورِ من قشنگ بود ، چون تو بودی!
چون اولین خاطرههایمان در شهریور رقم خورد.
اولین دوستت دارمها ، اولین کافه رفتنها ، اولین قدمزدنها . اولین ما شدنها : )
همهچیز با تو زیباست ، عزیزِ دلنوازِ من✨
- گلنار .
" ناجـــه "
« امواجِ صدا »
- میدانی؟ من از هر چه بگذرم ، از صدایِ آدمها نمیتوانم گذر کنم!
این که چه رازی نهفته در نُتهای صدا را نمیدانم ، این که پژواک صدایِ آدمیزاد چه دارد که منحصربهفرد است را هم.
فقط میدانم صدایِ آدمها ، خوب در ذهنم میماند.
فرقی ندارد دوست باشد یا آشنا ،
یکبار برخورد کرده باشیم یا سالیانِ سال!
مهم صدایشان است که میماند و جاودانه میشود در ذهنم!
شاید عجیب به نظر برسد، اما من صدایِ آدمهایی که دیدمشان را بلدم!
میتوانم از پشتِ موبایل و صفحهی چت هم ، صدا و لحنِشان را تشخیص بدهم.
پیامهایشان را با لحن خاص خودشان میخوانم و حتی اگر ناشناس هم باشد ، تشخیص میدهم چه کسیست!
احساس میکنم صدا ؛ تنها چیزیست که میماند!
تنها چیزی که میشود ذخیرهاش کرد و هروقت دلتنگ شد، هزارانبار گوش داد.
تنها چیزی که قلبت را آرام میکند ، وقتی پر از تشویش و نگرانی هستی!
امواجِ ملایمِ صدا ، قصههای زیادی را در درون خود پنهان کرده ...
قصههایی تلخ و شیرین ؛ قصههایی پر از عطر و رنگ!
گاهی آبیِ آسمانی، گاهی سبز، گاهی هم طوسی!
گاهی پر از شور و شوق و شعف ،
گاهی پر از غم و درد و رنج!
با صداست که میشود به درون آدمها پیبرد! میشود دردهای نهفته را فهمید و
مرهمِ زخمهایشان شد.
صداها ، همه چیز را فاش میکنند :)🎙
- گلنار .
" ناجـــه "
- مولایِ رنجورِ من!
قلبها در تنگنای روزهای زندانت، در هم مچاله میشوند و نفس کشیدن از سنگینی بغض شهادتت، دشوار میشود .
آری!
هر شب که دلم برایت تنگ میشود،
ابرها در فراق، با من گريه میکنند.
کاش به جای خاک، از کلمه آفريده میشدم تا سراپا شعر میشدم در ستايش تو!
تو، پدر غم های شيرين روزهای انتظاری
گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر.
اشکهايم، مرغان دريايیاند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جستجو میکنند.
دلم همچو کبوتری زخمی، مشتاقانه برای دیدارت پرمیگشاید .
میخواهم قصهی دردناکِ زندگیام را برایت بگویم؛ اما نه!
هرآنچه میخواهم بگویم، تو از قبل مزهی آن را چشیدی !
به راستی که آنچه از رنج در ذهن بشر میگنجد تو تمام آنها را تجربه کردی . .
تو یازدهمین اخترتابناک اسلام بودی، که با مسموم کردنت، نورِ وجودیات را برای همیشه خاموش کردند .
و شهادتت ابتدایِ راه پر پیچ و خم بشر بود.
همان راهی که انتهایش ظهورِ مولاست ! :)
- گلنار