eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
339 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
دیدارِ او ؛ - از مدت‌ها قبل ، برایِ دیدنش برنامه‌ریزی می‌کردم و در تک‌تکِ روزهایی که برای دیدنش آماده می‌شدم ، موهای خیال را هم می‌بافتم! او از این دیدار خبر نداشت ؛ چون دوست داشتم غافلگیرش کنم و ذوق‌هایش را بیشتر به تماشا بنشینم . هماهنگیِ برنامه‌ها با حدیث بود . تأکید سفت و سختی داشتم که او نباید بفهمد و نفهمید ... امروز وقتی که سرکوچه ، منتظر حدیث ایستاده بودم ؛ صدایِ تپش‌های قلبم را به وضوح می‌شنیدم، دست‌هایم می‌لرزید و مدام پوست لبم را می‌کَندم! همیشه موقعیت‌های جدید ، اضطرابِ عجیبی را به من تحمیل می‌کند ، اما این یکی فرق داشت ... فرق داشت که مسافتی طولانی را پیاده رفته بودم تا برایش گل بگیرم ، فرق داشت که چندین ساعت وقت گذاشته بودم تا استایلِ قشنگی داشته باشم ، فرق داشت که از صبح هیجانِ عظیمی در وجودم بود . فرق داشت! در را گشود . آهسته رفتم داخل و سلام کردم ، از دیدنم جا خورد . انتظارش را نداشت ... خوشحال بودم که بعد از ماه‌ها دوری ، بالاخره دیدمش :))) چقدر دلم برای چشم‌ها و لبخندهایش تنگ شده بود ، چقدر محتاجِ آغوشش بودم :) آفتابگردان را دید و گُل از گلش شکفت! از آن لبخندهای خاصِ دلربایش تحویلم داد و بعد اعتراف کرد که از دیدنم خیلی خوشحال شده .. در تمامِ مدتی که کنارش بودم، لبخند زدم و لذت بردم از وجودش . از بودنش . وقتی هست ، وقتی می‌توانم ببینمش و با او حرف بزنم ؛ انگار خوشبخت‌ترین فردِ جهانم : ) حرف زدیم و از همه‌چیز گفتیم . شیرینی تعارفم کرد و من در دل گفتم : « اون شیرینی‌ای که تو بهم بدی، خوردن داره! » و با لذت خوردم :) اتاقش را نشانم می‌داد و من در ذهنم می‌گذشت :« چقدر خوشبختم که می‌توانم پناهگاهِ امنش را ببینم! » چیدمان اتاقش دلربا بود . و این دلربایی زمانی کامل‌تر می‌شد که یادگاری‌هایم را گوشه‌گوشه‌ی اتاقش می‌دیدم! بعد عکس‌هایِ سفرِ کربلا را نشان‌مان داد و از خاطراتش گفت . روزهای خوبش را که مرور می‌کرد ، گفت :« کاش بشه سال بعد باهم بریم! » و همانجا دست دادیم که دانشجویی می‌رویم و هم‌سفر می‌شویم :) و بعد ، برخلافِ میلم خداحافظی کردم . دست‌هایش را گرفتم ، در آغوشش کشیدم و رفتم .‌.‌. دوست داشتم هنوز هم کنارش باشم و او برایم تا شب حرف بزند و من با لذت گوش بسپارم به خاطره‌هایش . دوست داشتم عطرِ حضورش بیشتر در ریه‌هایم بپیچد و قلبم با لبخندهایش زنده شود . دوست داشتم ، اما نمی‌شد . زمان این اجازه را نمی‌داد ... قول گرفتم بیشتر ببینمش و نگذارد روزهایِ فراق طولانی شود . شاید باورتان نشود ، اما من ؛ از همین الان ، منتظر دیدارِ بعدی‌ام : ) - گلنار . - لحظه‌هایِ‌بی‌تکرار :)
" ناجـــه "
- شهریور را واژه‌‌به‌واژه در دفترِ اشعارم نوشتم و به جزئیاتش فکر کردم . به خنکایِ هوا ، که سرصبح ، لابه‌لایِ رگ‌هایم می‌دَود و لبخند را کنجِ لب‌هایم مهمان می‌کند . به شب‌هایی که می‌شود پنجره را باز گذاشت ، نورِ ماه را به تماشا نشست و نسیمِ ملایمِ شب را نوشید . به هوایی که بویِ پاییز می‌دهد ، بویِ برگ‌های نارنجی و بویِ باران! به شور و هیجانی که در تمامِ شهر ریشه دوانده ، به نزدیکیِ مهر ، شروع سال تحصیلی‌ِ جدید ، به کتاب‌ها و لوازم‌التحریر‌های رنگی‌رنگی و به یک‌سال بزرگ‌تر شدن! به همه‌ی این‌ها فکر کردم ؛ اما این‌ها به تنهایی به شهریور روح نمی‌بخشید . شهریور ، با وجودِ تو ، روح‌نواز بود : ) وجودِ تو باعث می‌شد که شهریور را عاشقانه دوست بدارم و هر روزی که می‌گذرد ، بیش از پیش لذت ببرم. تو شهریورِ منی ؛ آرام ، خنک و بوسیدنی :) تو که باشی ، من می‌توانم تمامِ خیابان‌ها را با یادِ تابستان و امیدِ رسیدن به پاییز قدم بزنم. با تو می‌شود شهریور را بویید ، خندید و نفس کشید. با تو ، شب‌‌نشینی‌های شهریور دلچسب ؛ بویِ ماهِ مهر ، دوست‌داشتنی و خریدِ لوازم‌التحریر پر از حس‌وحال خوب‌ بود برایم. شهریورِ من قشنگ بود ، چون تو بودی! چون اولین خاطره‌هایمان در شهریور رقم خورد. اولین دوستت دارم‌ها ، اولین کافه‌ رفتن‌ها ، اولین قدم‌زدن‌ها . اولین ما شدن‌ها : ) همه‌چیز با تو زیباست ، عزیزِ دلنوازِ من✨ - گلنار .
" ناجـــه "
« امواجِ‌ صدا » - می‌دانی؟ من از هر چه بگذرم ، از صدایِ آدم‌ها نمی‌توانم گذر کنم! این که چه رازی نهفته در نُت‌های صدا را نمی‌دانم ، این که پژواک صدایِ آدمی‌زاد چه دارد که منحصربه‌فرد است را هم. فقط می‌دانم صدایِ آدم‌ها ، خوب در ذهنم می‌ماند. فرقی ندارد دوست باشد یا آشنا ، یک‌بار برخورد کرده باشیم یا سالیانِ سال! مهم صدایشان است که می‌ماند و جاودانه می‌شود در ذهنم! شاید عجیب به نظر برسد، اما من صدایِ آدم‌هایی که دیدمشان را بلدم! می‌توانم از پشتِ موبایل و صفحه‌ی چت هم ، صدا و لحنِ‌شان را تشخیص بدهم. پیام‌هایشان را با لحن خاص خودشان می‌خوانم و حتی اگر ناشناس هم باشد ، تشخیص می‌دهم چه کسی‌ست! احساس می‌کنم صدا ؛ تنها چیزی‌ست که می‌ماند! تنها چیزی که می‌شود ذخیره‌اش کرد و هروقت دلتنگ شد، هزاران‌بار گوش داد. تنها چیزی که قلبت را آرام می‌کند ، وقتی پر از تشویش و نگرانی هستی! امواجِ ملایمِ صدا ، قصه‌های زیادی را در درون خود پنهان کرده ... قصه‌هایی تلخ و شیرین ؛ قصه‌هایی پر از عطر و رنگ! گاهی آبیِ آسمانی، گاهی سبز، گاهی هم طوسی! گاهی پر از شور و شوق و شعف ، گاهی پر از غم و درد و رنج! با صداست که می‌شود به درون آدم‌ها پی‌برد! می‌شود دردهای نهفته را فهمید و مرهمِ زخم‌هایشان شد. صداها ، همه چیز را فاش می‌کنند :)🎙 - گلنار .
" ناجـــه "
- مولایِ رنجورِ من! قلب‌ها در تنگنای روزهای زندانت، در هم مچاله می‌شوند و نفس کشیدن از سنگینی بغض‌ شهادتت، دشوار می‌شود . آری! هر شب که دلم برایت تنگ می‌شود، ابرها در فراق، با من گريه می‌کنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفريده می‌شدم تا سراپا شعر می‌شدم در ستايش تو! تو، پدر غم‏ های شيرين روزهای انتظاری گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشک‏‌هايم، مرغان دريايی‌اند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جست‏جو می‌کنند. دلم همچو کبوتری زخمی، مشتاقانه برای دیدارت پرمی‌گشاید . می‌خواهم قصه‌ی دردناکِ زندگی‌ام را برایت بگویم؛ اما نه! هرآنچه می‌خواهم بگویم، تو از قبل مزه‌ی آن را چشیدی ! به راستی که آنچه از رنج در ذهن بشر می‌گنجد تو تمام آنها را تجربه کردی . . تو یازدهمین اخترتابناک اسلام بودی، که با مسموم کردنت، نورِ وجودی‌ات را برای همیشه خاموش کردند . و شهادتت ابتدایِ راه پر پیچ و خم بشر بود. همان راهی که انتهایش ظهورِ مولاست ! :) - گلنار