" ناجـــه "
- همیشه میگفت :« یادت باشه ؛
هیچوقت به عمقِ چشمها خیره نشی ،
وگرنه بدجور گرفتارت میکنه ... »
آن زمان منظور حرفش را نفهمیدم.
راستش را بخواهی دوست هم نداشتم که بفهمم!
خیلی پیش میآمد که به عمق چشمها خیره شوم. تماشا میکردم و میگذشتم. مشکلی برایم پیش نمیآمد. من سنگدلتر از این حرفها بودم!
سالها گذشت . دیگر او را ندیدم که برایش شرح دهم چه بلایی سرم آمد.
دیگر ندیدمش تا با بغض بگویم :
« راست گفتی! چشماش اسیرم کرد و دلم رو آتیش زد ... »
من اعتراف میکنم که اشتباه میکردم!
روزی آمد که بیمهابا به عمقِ چشمهایِ سبزش خیره ماندم و گرفتار شدم!
چشمهایش ، قلبِ سنگی مرا اسیر و دلم را به قدر قلبِ گنجشک ، کوچک و ضعیف کرد ...
حالا تار و پودِ وجودم گره خورده به جنگلِ بیهمتایِ چشمهایش و هرچه میکنم نمیتوانم از آنها گذر کنم!
چشمهایش به چشمهای عادی و معمولی نمیماند ؛ یک تیری ، جاذبهای ، چیزی دارد به گمانم!
اصلا ولش کن ، شما که آنها را ندیدهاید .
اگر میدیدید ، کلمهها را برای وصفش گم میکردید ...
- گلنار .
" ناجـــه "
【 ماه ِ خونین 】
یادت هست؟ همان شبهای بیقرارِ تابستان، وقتی ستارهها در حسرتِ چشمانت پلک میزدند و نسیم، گیسوانت را پریشان میکرد، میگفتی: "ماه حسادت میکند بس که تو قشنگی." لبخندی میزدی و من در درخششِ چشمانت، هزاران کهکشانِ نادیده را کشف میکردم. ماه آن بالا، قرصِ کامل و نورانیاش را به رخ میکشید، اما تو، با آن حضورِ بیمانند و آن لبخندِ معصومانه، آنقدر نور و زیبایی پراکنده بودی که گویی تمامِ عالم، محوِ تماشایت بود. حق با تو بود؛ ماه، همیشه از نورِ بیبدیلِ تو حسادت میکرد. گمان میکردم این حسادت، ابدی است، جاودانه، و ماه هرگز جرات نمیکند رخسارهاش را در غیابِ تو، چنین غمگین و خونین نشان دهد.
اما امشب... آسمان، نقابی از خون به چهره کشیده است. ماه، آن شاهدِ همیشگیِ رازهایِ شبانهمان، دیگر آن قرصِ نقرهایِ حسود نیست. رنگ باخته، به قرمزیِ شرابیِ سوخته، به سرخیِ غروبِ ابدی، به رنگِ خون نشسته است. گویی دلش، درست مثلِ دلِ من، از نبودنت خون شده است. انگار ماه هم طاقتِ این همه دلتنگی را ندارد. سالها حسادت میکرد به حضورت، به درخششِ چشمانت، به گرمایِ لبخندت؛ اما این روزها، این شبهایِ بیتو، آنقدر طاقتفرسا شده که حتی او هم نتوانسته بیتفاوت بماند.
آه، که چه تناقضِ دردناکی! آن زمان که بودی، ماه از قشنگیات، از حضورِ پررنگت، از تمامِ وجودت حسادت میکرد و امشب، که نیستی، از نبودنت، از این جایِ خالیِ ویرانگر، از این تنهاییِ بیپایان، دلش خون شده. انگار ماه هم، مثلِ من، در حسرتِ تماشایِ دوبارهات، در تب و تابِ دیدنِ لبخندِ آشنایت، میسوزد. تمامِ هستی، از زمین تا آسمان، از نسیمِ بیقرار تا ماهِ خونین، از این نبودنِ تو، به سوگ نشسته است.
هر بار که به آسمانِ امشب نگاه میکنم، حس میکنم ماه، آینهیِ تمامنمایِ دلِ من است. سرخ و ملتهب، پر از بغضهایِ فروخورده، پر از اشکهایی که راهِ بازگشت به چشمهیِ خشکیدهاش را پیدا نمیکند. تو رفتی و با خودت، نه تنها آرامشِ مرا، که حتی رنگِ ماه را هم بردی. کاش میدانستی که چگونه نبودنت، بر تمامِ جهان اثر گذاشته است. کاش میدانستی که ماه هم، این گواه و ناظرِ همیشگی، دلش برایِ آن زیباییِ حسادتبرانگیزِ تو، خون میگرید. و من، تنها در این شبِ سرخ، با ماهی که همرنگِ دلِ خونینِ من است، به یادِ آن روزها میافتم که میگفتی: "ماه حسادت میکند..."
و چه حسادتی بود آن! حسادتِ حضورت، که هزار بار عزیزتر از این دلخونیِ غیابت است. کاش بازگردی تا ماه، دوباره همان قرصِ نقرهایِ حسود شود و من، دوباره در چشمانِ تو، هزاران کهکشانِ پرنور را ببینم.
_ به قلمِ : عاشقِ سرگردان .
" ناجـــه "
از دوری تو رسیده جانم بر لب
میسوزم از اشتیاق رویت در تب
خواهی که اگر مرا کمی درک کنی
حتماً بنگر به ماه خونین امشب!
- محسن علیخانی
هدایت شده از بینهایت
هرچی خوبی توی عالم بود
دیدیم در قلب شما خلاصه شده!
کیه که دل نسپاره به قلبِ وحدتبخشتون؟
میلادتون خیلی مبارک معدنِ عشق خدا!♾ @binahayat_ir
" ناجـــه "
هرچی خوبی توی عالم بود دیدیم در قلب شما خلاصه شده! کیه که دل نسپاره به قلبِ وحدتبخشتون؟ میلادتون
چه نیازیست به اعجاز ؟ نگاهت کافیست ،
تا مسلمان شود انسان ، اگر انسان باشد :)
" ناجـــه "
چه نیازیست به اعجاز ؟ نگاهت کافیست ، تا مسلمان شود انسان ، اگر انسان باشد :)
فکر کن فلسفهی خلقتِ عالم تنها ،
رازِ خندیدن یک کودکِ چوپان باشد :)
" ناجـــه "
- بماند به یادگار ؛ از بیستویکِ شهریورِ چهارصفرچهار :) شبی کنارِ او 🥺💚
- از هفتهها پیش ، داشتیم برای یک شب شعرِ محمدی برنامهریزی میکردیم!
ذوق زیادی داشتم چون قرار بود مجری مراسم من باشم : )
همهی دوستو آشناها را دعوت کرده بودم، اما هیچکدامشان نیامدند ...
حوالیِ آخر مراسم بود که ناگاه او آمد .
قرار نبود بیاید ، گفته بود برنامهاش جور نمیشود . من هم دلخوش نکرده بودم به آمدنش!
خبر آمدنش را که شنیدم، دختربچهی درونم بالا و پایین پرید. تپشهای قلبم نامنظم شد - شبیه همیشه -
و پروانههایِ آبی در قلبم رقصیدند🦋
تمام طول مسیرِ کوتاه را دویدم و محکم بغلش کردم :)
دعوتش کردم داخل و او با خنده آمد.
کنارهم رویِ صندلی نشستیم ، چای و کیک خوردیم و دقایقی که فرصت بود را حرف زدیم .
دلش میخواست اجرایِ کوتاهی داشته باشد، خدا را شکر زمان داشتیم .
رویِ صحنه رفت و خواند.
دلِ من که هیچ ، دلِ همه را بُرده بود :)
مراسم که تمام شد ، خلوت کردیم .
از خودمان گفتیم ، از غمها .
از نشدنها و نرسیدنها !
شبیه همیشه مرا مجذوب حرفهایش کرد.
گفت و شنیدم . گفت و قلبم آرام گرفت.
گفت و جوانهی امید در وجودم ریشه زد.
لابهلای حرفها بازی کردیم ، صدایِ قهقههمان کل فضا را برداشته بود ..
همه چیز را جمع کردند و میخواستند بروند . ما تازه به هم رسیده بودیم ،
دلمان ماندن میخواست. دلتنگ بودیم!
رویِ سکویِ دم در منتظر نشستیم.
حرف زدیم و چاووشی گوش دادیم .
حرف زدیم و حال خوب به تکتک سلولهایمان تزریق کردیم.
آمدند دنبالش. گفت میرسانمت و من هرچه اصرار کردم، افاقه نکرد!
بدم نمیآمد چندلحظهای بیشتر کنارش باشم. توی ماشین نشستم و رفتیم ..
مسخره بازیها و سوتیهای تویِ ماشین بماند .
مهم این بود که آمد.
به من اهمیت داد - برخلاف دیگران! -
آمد و قلبم خندید . ستارهها در شبِ چشمانم رقصیدند و شب ، دیگر نمیتوانست غمگینم کند .
چون او بود :)
امشب ، بهیادماندنیترین شبِ شعر عمرم بود ...
- گلنار .
- بیستویکِشهریور .